eitaa logo
💕دلبرونگی💕
111.1هزار دنبال‌کننده
32.6هزار عکس
668 ویدیو
10 فایل
کانال دلبرونگی همسرداری، سیاست زنانه، تجربیات زنانه...💕🌸 ارسال تجربیات 👇🏻 @FATEMEBANOOO لینک کانال جهت ارسال https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 تبلیغات ما👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3365863583C9d1f0a5b90
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۱۱۲ بنده متولد ۷۲ هستم و فرزند اول خانواده، داداشم دوسال از خودم کوچیکتر هست و از همون بچگی با هم همبازی بودیم و ارتباط خوبی باهم داشتیم ولی من همیشه حسرت داشتن خواهر و فرزند بیشتر در خانواده رو داشتم چون دوتا بچه بودیم و می‌دیدم که خاله و عمه و اقوام همه چند فرزندی هستن و واقعا جو خانواده شاد و سر زنده تر بود. یادم میاد شب ها با گریه می‌خوابیدم و به مامانم التماس میکردم برام یه خواهر دنیا بیار ولی مامانم مخالف فرزند آوری بودن و میگفتن که همین دوتا کافی هست. اون زمان متاسفانه شعار فرزند کمتر زندگی بهتر خییلی رواج پیدا کرده بود حتی مرکز بهداشت، مامانم رو به عنوان مادر نمونه با فرزند کمتر انتخاب کردن و ازشون تجلیل کردن.😔 چند مدت بعد این مراسم بود که مامانم متوجه شد باردار هستش😄 بهورز تماس گرفت که خانم ما شما رو به عنوان مادر نمونه انتخاب کردیم حالا باردار شدید.😄 خیلی خوشحال بودم که بلاخره بعد از چندسال، خدا به ما یه کوچولو داده بود و خوش حال تر اینکه این کوچولوی خوش قدم قرار بود یه خواهر برای من باشه. درسته ۱۰ سال باهم اختلاف سنی داشتیم ولی بازهم خوشحال بودم، خواهرم که به دنیا اومد یک سال بعد مجدد خدا خواسته باردار شدن و باز هم یک خواهر دیگر😍 خیلی حس و حال خوبی داشت داشتن دوتا خواهر ولی خیلی دوست داشتم اختلاف سنی کمتری با هم داشتیم بلاخره با هر دوتا خواهرام ده یازده سال اختلاف سنی داشتم. بعد از چند سال دانشگاه خوبی قبول شدم و این وسط هم پای خواستگارها به خونه باز شده بود. چندتایی رو همین‌جوری مامانم رد کرد چون می‌گفتم الان که وارد درس و دانشگاه شدم تا آخرش برم دیگه. چون سال اول دانشگاه هم بودم و واقعا فکری برای ازدواج نمی‌کردم، تا اینکه پسر عموم دوستشون رو به ما معرفی کردن و ازشون خیلی تعریف کردن که پسر اهل کار و مومنی هستش. گفتن اجازه بدیم با خانواده بیان، حالا همدیگه رو ببینیم و آشنا بشیم تا بعد، آمدن خانواده همان، دلبسته شدن آقا پسر و خانوادشون و این وسط هم راضی شدن پدرم به این وصلت همان... خلاصه پدرم با من صحبت کردن و بعد از انجام تحقیقات، نظر من هم جلب شد و عید سال ۹۳ من و همسرم به عقد همدیگه در اومدیم. زمانیکه همسرم به خواستگاری آمدن تازه دو ماه بود که سر کار میرفتن و خونه و ماشین نداشتن. دوماه عقد بودیم و طی این دوماه خدا به ما برکت داد و تونستیم با وام و پس انداز وسایل زندگی مون رو آماده کنیم و بریم سر زندگی خودمون بخاطر شرایط کاری همسرم از خانواده همسر و خودم دور بودیم و تنها در یه شهر دیگه زندگی می‌کردیم. روزهایی که همسرم محل کار بودن خیلی حوصله ام سر می‌رفت، بخاطر همین تصمیم گرفتیم که یه کوچولو داشته باشیم و بعد ازدواج خیلی زود باردار شدم. با وجود اینکه خیلی بارداری سختی داشتم از همان اوایل ویار شدید و افت فشار داشتم. دور بودن خانواده هم خیلی اذیتم میکرد چون واقعا توان کار کردن در خانه رو نداشتم و در اون شهر هم غریب بودیم. گه گاهی مامانم بهم سر می‌زد و بیشتر مواقع هم همسرم مرخصی می‌گرفتن و به خانه پدرم میرفتم و چند روزی رو استراحت میکردم و دوباره به خونه خودمون بر می‌گشتیم. ادامه 👇 "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۱۱۲ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #دوتا_کافی_نیست #رزاقیت_خداوند #ساده_زیستی #سختیهای_زن
۱۱۱۲ با هر سختی که بود الحمدلله این ۹ ماه گذشت و عید سال ۹۴ دختر گلم به دنیا اومد، اولین نوه خانواده پدری خودم بودن و خیلی پدر و مادرم دلبسته دخترم شدن. از قدم خیر دخترم زمانیکه دخترم سه ماهه بودن تونستیم ماشین بگیریم، در اون شرایط هنوز اوضاع مالی خوبی نداشتیم حقوقی که همسرم میگرفتن بخاطر اجاره خونه و قسط چیز زیادی برای خودمون نمی‌ماند ولی در زندگی خیلی قناعت میکردم و هیچ وقت سفره دلم رو پیش هیچکس حتی خانواده هامون باز نمی‌کردیم، حتی میشد که پول شیر خشک دخترم رو از همکارشون قرض می‌گرفتیم و بعداً بهشون پس می‌دادیم ولی لطف خدا زندگی سر حال و عاشقانه ای داشتیم و باور داشتم که همه این سختی ها گذرا هستن خدا خودش برکت میده. دخترم سه ساله بودن که مجدد تصمیم به بارداری گرفتیم ولی این بار بر خلاف بارداری اولم که زود باردار شدم این دفعه طول کشید. چندتا دکتر رفتم و الحمدلله هیچ مشکلی نداشتیم و بعد از ۶ماه باردار شدم. دخترم خیلی خوشحال بودن و الحمدلله بر خلاف بارداری اولم، بارداری بهتری داشتم و خبری از ویار نبود و محل زندگیمون رو هم به مرکز استان آورده بودیم و برای رفتن به دکتر و سونو خیلی راحت تر بودم و آبان ماه ۹۸ گل پسرم به دنیا اومدن. هنوز یک ماهه نشده بود که خدا به ما روزیش رو رسوند و ما صاحب خونه شدیم همسرم معتقد بودن هر بچه روزی خاص خودش رو میاره و خیلی بچه دوست و حساس روی بچه ها هستن. این بار تصمیم داشتیم که اختلاف بین بچه ها دیگه زیاد نشه و دوسالگی پسرم مجدد برای فرزند سوم اقدام کنیم. اما بخاطر شرایط کاری همسرم و دست تنها بودن من نشد. چون همسرم بیشتر ماموریت بودن و من با وجود دوتا کوچولو شرایط جسمی برای بارداری رو نداشتم. تا اینکه الحمدلله کار همسرم به جای نزدیک انتقال یافت و دیگه از ماموریت کاری خبری نبود و سال گذشته که پسرم چهار ساله بودن، مجدد اقدام کردیم و خداوند مهربان به ما یک گل پسر دیگه هدیه دادن و گل پسر ما مهر ماه امسال به دنیا اومد. چقدر حال و هوای خونه ما رو شادتر کرد چقدر از زمان بارداری به ما برکت رسید و هر کدوم از بچه ها برامون یه جور خاص برکت داشتن.🌹 ان شاالله دوباره به امر رهبرم لبیک میگم و چهارمین فرزند هم به جمع خونه مون اضافه میکنم. من خودم چند سال در خانواده کم جمعیت زندگی کردم بخاطر همین هیچ وقت نمی‌خواستم در زندگی خودم این شرایط رو داشته باشم. زندگی با وجود بچه ها نشاط پیدا می‌کنه و خدا روزی رسان ماست نه ما روزی رسان بچه ها. من و همسرم زندگی مون رو با ساده ترین شکل ممکن شروع کردیم، بدون هیچ پشتوانه مالی از طرف خانواده ها ولی توکل مون به خدا بود و هیچ وقت بخاطر شرایط مالی، قید بچه دار شدن رو نزدیم، خدا هم به این دید به زندگی ما برکت داد و الان الحمدلله مستقل و با تلاش خودمون و برکت خدا صاحب زندگی و بچه‌ های نازی شدیم الحمدلله "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
🍃🌸🍃 خبر کوتاه بود و سنگین... صبح روز عروسیم بود که گفتن شوهرت....👇🏻 شروع دلانه ی زیبا.... 🍃
💕دلبرونگی💕
🍃🌸🍃 خبر کوتاه بود و سنگین... صبح روز عروسیم بود که گفتن شوهرت....👇🏻 شروع دلانه ی زیبا.... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 با دیدن کریم گل از گلم شکفت. اما اون لبخندی نزد و اشکش بی امان سرازیر شد و با صدایی بغض آلود گفت سلام دختر دایی! خوبی؟! نیم خیز شده و نشستم و دیدم خداداد هم اون طرف اتاق نشسته و با سر پایین داره زمین رو نگاه میکنه. سلام بهش دادم که اونم اشکش رو پاک کرد و گفت چت شده نور دیده؟! چرا مریض شدی؟! لبخندی محو زدم و گفتم طوری نیست! خوب میشم. کریم دیگه نتونست طاقت بیاره و بلند شد و رو به خداداد گفت بریم کاکا! با اعتراض گفتم کجا؟! نگام به نگاه خداداد گره خورد خجالت کشیدم که کریم گفت شنیده بودم ناخوش احوالی از کاکا خداداد خواستم اجازه بده بیام عیادت اونم موافقت کرد. دیگه زیا نباید بالا سر مریض نشست. استراحت کن دختر دایی!لبخندی زدم و گفتم برید به سلامت. رفت و دلم شاد شد و همون شد مسکنی برای دل پر دردم ولی بیماریم زیاد شده بود و انگار سی نه ام چرکین شده بود و حالم خراب بود. همش سرفه میکردم و از بس داروی محلی خورده بودم دیگه حالم داشت وخیم میشد و سرفه امونم رو بریده بود و از شانس منم برف شدیدی گرفت. ****صبح زود همه توی اتاق دور من رو گرفته بودن، بابا، برادرام و جمیله. خداداد به بابا جمشید گفت باید ببریمش شهر پیش دکتر خوبی ولی بابا گفت نمیشه! برف اومده چطور باید بریم؟! باز نرم دارو(یه نوع دمنوش محلی) بهش بدید تا برف قطع بشه! خداداد عربده زد چی میگی بابا؟! داره می میره! نبریمش بدتر میشه! بابا هم شروع کرد به شدید گریه کردن. به واسطه گریه اش منم بغضم شکست.خداداد سریع بلند شد و رفت پالتو پوستین پوشید و با اخم گفت خورشید؟! آهای خورشید؟! خورشید سراسیمه اومد گفت چی شده رود(پسرم)؟! خداداد با اخم و خشم گفت آماده شو نازی رو ببریم شهر دکتر! اینجا مردی نیست جز من! جهاندار و مهزیار بلند شدن و جهاندار یقه اش رو گرفت و گفت همیشه طعنه میزنی! همیشه ادعا داری. میدونم چه مرگته! مرگت برای دختر زبون دراز هره پر(دست و پاچلفتی) بندره! میدونم از کجا داری میسوزی؟ بهم رسوندن که چند روز پیش اون کریم بی وجود رو آوردی بالای سر نازی! به تو هم میگن کاکا آخه بی ناموس؟! اینو گفت و مشت محکمی زد توی صورت خداداد که جیغ جمیله و خورشید بلند شد و جهاندار و خداداد با هم درگیر شدن و به زور مهزیار و بابا از هم جداشون کردن 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🌸🍃 خاطره جذاب خواستگاری‌‌‌ 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 خاطره جذاب خواستگاری‌‌‌ 🍃
واما خاطره ام از خواستگاری همسر خودم .. ما حسابی گرم صحبت بودیم و همسرمم هی لفظ قلم و عرفانی حرف میزد بیشتر من استرس میگرفتم ... یکی از مشکلات اساسی من زمان ازدواج این بود که از شدت استرس شدیدا دلدرد دلپیچه میگرفتم ومعدم بشدت ضعف میرفتم صدای قار و قور بشدت بلندی میداد... واسه همین همیشه حتما در اتاقو کامل باز میزاشتم که سکوت حاکم نشه و صدا شکم منو نشنون خواستگارا .. به برادرم هم سپرده بودم که اگه میوه اوردی یادت باشه درو نبندی ها .. برادر میوه رو اورد یه نگا به صورت من کرد درو بست و رفت😁😐😐😐 دیگ انقد اوضاع بیریخت شد که حرفشو قطع کردم پاشدم درو باز کردم دوباره نشستم😂 بعدا که صوت جلسه رو گوش دادم دیدم وسط حرفامون بهش گفتم ببخشید شما مداح خاصی رو دنبال میکنید؟!🤧 یهو پقی خندید گف دنبالشون که نمیکنم 😂ولی خب کارای فلانی و فلانی رو گوش میدم ..😏😒😒 بعدم که رفتن چون کلیت جلسه خوب بود سریع داداشم که از پذیرایی خواستگاری ها خسته شده بود بلند گف خب همین خوبه دیگه همینو بردار😂 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🌸🍃 من پونزده ساله ازدواج کردم یه پسرگل خدا بهم داده سیزده سالشه خودم سی و سه سالمه شوهرم سی وهفت سالشه اولای ازدواج خیلی خوب بودیم ولی بعد دوسال ورشکسته شدیم دیگه.... 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 من پونزده ساله ازدواج کردم یه پسرگل خدا بهم داده سیزده سالشه خودم سی و سه سالمه شوهرم سی وهفت س
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام خداقوت بانوجان خدا خیرتون بده بابت این کانالتون آخه من تنهام از صب که بیدار میشم اول میام اینجا و در طول روز حتی یه کلمه رو هم جا نمیندازم همممه رو میخونم با شادیای دوستانم خوشحال وبا ناراحتی هاشون ناراحت میشم و برا همه دعا میکنم🌺🌺امیدوارم این پیاممو بزارید واقعا نیاز به راهنمایی دارم من پونزده ساله ازدواج کردم یه پسرگل خدا بهم داده سیزده سالشه خودم سی و سه سالمه شوهرم سی وهفت سالشه اولای ازدواج خیلی خوب بودیم ولی بعد دوسال ورشکسته شدیم دیگه شوهرمم بیخیال درست وحسابی نمیرفت کارکنه خیلی سختی کشیدم با کمک خیلی ناچیز و با بدبختی بچمو و زندگیمو به اینجا رسوندم آنوقت پسرم کوچک بود توقعی ازمون نداشت ولی الان تومدرسه همکلاسی ها شو میبینه گوشی دارن لبتاب دارن پول توجیبی وخیلی چیزای دیگه میاد بهم میگه مامان ما کی پول گیرمون میاد لبتاب بخریم یا مثل دوستام باشم شوهرمم عین خیالش نیست فقط روزی دوساعتی میره اسنپ کار میکنه هم بزور شکممونو سیر میکنیم اصلاً این شغل ارزشی نداره و شوهرمم به فکر یه شغلی یه کار درست حسابی نیست ما تا حالا نه مث خواهربرادرامون یه طلایی یه لباسی یا بچم مث بچه هاشون ن گوشی نه ایکس باکس هیچی نخریدیم پول نداریم خیلی غصه میخورم واسه آینده بچم واسه الانش که دیگه بزرگ شده خدا برامون حفظش کنه خیلی نگرانم میگم این مرد تا کی باید بخوره و بخوابه به فکر نیازای بچش نباشه تا یه چیزی هم بهش میگم میکشه به جر و بحث و دعوا آخه من چیکارکنم شغلی هم گیرش نمیاد دیگه پیرشدم ازبس فکر کردم میترسم بچم با این ادب و شعورش از کمبود از راه بدر بشه خدای نکرده بیشتر اوقات هم از خانواده خودم پول توجیبی میگیره یا لباساش هم براش میخرن یا بهش از لباس هاشون میدن اما آخه گناه ما چیه دیگه دارم دق میکنم بخاطر بچمم نمیتونم این آدمو ولش کنم برم نمیخوام پسرم تو این سن غصه بخوره چون خیلی باباشو دوسداره ولی میبینم داداشامو این مردمو که چقدر پول در میارن و شوهرمن بلد نیست تلاش نمیکنه دارم سکته میکنم تو رو خدا راهنماییم کنید یه شغلی هرچیزی درآمدی باشه بهم معرفی کنید تا بفرستمش بره دنبال کار درپناه حق باشید یاعلی مدد🌹🌹🌺🌺 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸 عزیزی هميشه ميگفت: ياد بگيريد هم خوب حرف بزنيد و هم حرفِ خوب بزنيد شناسنامه شما، كلامِ شماست. یاد فرمایش گوهربار امام سجاد علیه السلام افتادم 🔰 گفتار نيك دارایی را زياد می‌کند، روزى را توسعه می‌بخشد، مرگ را به تأخير مى‏ اندازد، انسان را در خانواده محبوب می‌كند و به بهشت وارد مى‌‏نمايد. علیه‌السلام بر همگان مبارک 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🌸🍃 درخواستی اعضا 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 درخواستی اعضا 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام وقت بخیر به همه ی اعضای دلبرونگی..یه گله گی دارم ازاعضای گروه ک بااین که بارهاگفته شده دوستانی که میاید شرح حال میکنید و راه کار میخواید چرا بعدش دیگه پیامی نمیدید تا ما بدونیم چه کردید ذهن ماهارو درگیر خودتون میکنیدو میرید خب حدقل شماکهچ راهنمایی میخواید نتیجه کارتونم لطف کنید بگید .فقط تومشکلاتون مارو شریک نکنیدامیداوارم ک اینبارپشت گوش نندازید.ممنونم از فاطمه بانو منم باشم مامان دوتا دخترکوچولواز استان مرکزی💐😌 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🌸🍃 نامزد دخترم که جوانی ۲۵ ساله و تک پسر هستش چند وقت بود معده درد شدید داشت که همش درگیر بیمارستان وآزمایش و... 🍃