eitaa logo
💕دلبرونگی💕
111.1هزار دنبال‌کننده
32.6هزار عکس
662 ویدیو
10 فایل
کانال دلبرونگی همسرداری، سیاست زنانه، تجربیات زنانه...💕🌸 ارسال تجربیات 👇🏻 @FATEMEBANOOO لینک کانال جهت ارسال https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 تبلیغات ما👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3365863583C9d1f0a5b90
مشاهده در ایتا
دانلود
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست.... 🍃
۱۱۱۳ من متولد ۷۳ هستم و دوتا برادر بزرگتر دارم. وقتی مامانم منو باردار شد هرکاری کرد که من از بین برم چون شاغل بود و برادرم یک ساله... ولی من قوی تر از این حرفا بودم و موندم😎 اما در طی بارداری مامانم هیچ دکتری نرفت و تا ۴ساعت قبل بدنیا اومدن من سرکار بود. من از همون اول بچه مستقلی بودم و مدیریت مالی خونه دست من بود و هیچ کاری بدون نظر من انجام نمیدادن. بماند که چقدرررر برادرام دوستم داشتن و همیشه اولین و بهترین ها رو به من میدادن. دوران دبیرستان که درحال تلاش بودم واسه پزشکی با یه حرف دوستم مسیرم عوض شد و وارد حوزه شدم الحمدلله. سال ۹۵ بود که عروسی دوستم رفتم یه شهر دیگه و قرار بود دختر خانمی رو ببینم واسه برادر کوچیکترم؛ و این مقدمه ای برای ازدواج خودم شد. کمتر از یک ماه خواستگاری و عقد ما انجام شد. جوری که همه تعجب کردن. چون برادرم روی خواستگار ها خیلی حساس بود. همسرم۲۴ساله بودن و یه مغازه کوچیک داشتن فقط، دوماه بعد عقد سفر اربعین با هم رفتیم که یکی از بهترین سفرهامون بود. ۹ ماه بعد عروسی گرفتیم و نزدیکای عروسی همسرم مغازه رو بستن و عملا بیکار شدن. چون ما بچه خیلی دوست داشتیم ۳ماه بعد عروسی باردار شدم. اینقدر بی پول شده بودیم که واسه دکتر رفتن مجبور شدم دستبندی که سرعقد همسرم هدیه داده بود رو بفروشم و از برکت وجود بچه مون با همون پول همسرم آزمایش های بدو استخدام رو رفتن و شاغل شدن. بچه اولمون که ۳سالش بود دوباره باردار شدم و حال خیلی بدی داشتم و سونو که رفتم دکتر گفت ۲قلو هست!!! بارداری خیلی سختی بود و دقیق ایام اوج کرونا شد و درگیر کرونا شدم. توی ۸ماهگی بودم که دکتر ختم بارداری داد بدون هیچ دلیلی و زایمان زودرس داشتم در ۳۲ هفته. بچه هام بخاطر وزن کم و مشکل تنفسی nicu بستری شدن و حال یکیشون بهتر بود و قل دومی هر روز بدتر میشد😔 یک شب خواب دیدم دخترم خوب شده و صبح خوشحال به همسرم گفتم. ایشون وقت نداشتن بیان بیمارستان و با برادرم رفتم دیدنشون... دم در nicu پرستار ها منو راه ندادن داخل و به هم نگاه میکردن؛ خیلی نگران شدم و اصرار من بیشتر شد واسه دیدن بچه ام و آخر سر با تایید سوپروایزر رفتم داخل. دیدم یه پارچه سفید روی دخترم کشیدن 😭 دخترم از پیشم رفت و حسرت بغل کردن جسم کوچولو اش به دلم موند. خیلی روزای سخت و تلخی بود. یه بچه ام زیر خروار ها خاک و بچه دیگه که معلوم نبود چه اتفاقی براش میفته. دو ماه بعد فوت بچه ام پدرم رو به طور ناگهانی از دست دادم😭. بعداز یک ماه بستری بودن، بچه ام مرخص شد و آوردیم خونه. چقدررر سخت بود بزرگ کردن بچه نارس.با قطره چکان شیر می‌تونست بخوره چون فک و دهانش قدرت مکیدن نداشت. با بارداری دومم وضعیت اقتصادی بهتری پیش اومد و ماشین عوض کردیم و تونستیم یه سرمایه گذاری کنیم. وقتی پسرم ۲ ساله شد، تصمیم گرفتیم واسه بچه بعدی، ولی خواست خدا نبود و تا یک سال باردار نشدم. به همسرم گفتم دیگه اصراری ندارم به بارداری و اگر خدا بخواد میشه. ولی اربعین از حضرت ابوالفضل یه اولاد صالح و امام حسینی خواستم. درست ماه بعد که منتظر نبودیم باردار شدم دقیقا شب ولادت آقا قمر بنی هاشم آزمایشم مثبت شد و مثل کسایی که بچه اولشون هست چقدر خوشحال بودیم.😍جنسیتش هم واسمون مهم نبود. از برکت این فسقلی ما؛ همسرم کار مستقلی راه انداختن و چند وقت بعد شعبه دوم کارشون رو هم اضافه کردن. الانم بچه مون ۴ماهه است و برخلاف جواب غربالگری، کاملا سالم و بانمک☺️. تو زندگی سختی و راحتی زیاد پیش اومده برامون ولی همه رفع شدن الحمدلله. به خاطر همسر خوب و مهربون و بچه های سالمی که خدا بهم داده همیشه شکرگزار هستم. از خدا میخوام هیچ زنی چشم انتظار اولاد نباشه و خدا به همه اولاد صالح و سالم بده.❤️❤️ "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست... 🍃
۱۱۲۱ من ۳۵ سالمه، فرزند سوم یه خانواده شش نفره، ۴ تا فرزند اونم ۴ تا دختر😊 پدر و مادرم کشاورز بودن و هنوزم هستن یه شغل سخت و پرزحمت، مادرم پابه پای پدرم کار کرده، از زمانی که یادمه بهار و تابستان تو مزرعه بودن،جدا ازین پدرم پاییز زمستون کارگری می‌کرد و مادرمم کارهایی مثل کار تو گلخونه ها و باغ چای و... مادرم دوست داشت هر ۴ تامون کارمند بشیم.خیلی تلاش میکرد ما سختی نکشیم. ولی اینم بگم مارو بی دست و پا بار نیاورد. گاهی مارو تو این سختی ها شریک می‌کرد. موقع درو برنج باید می‌رفتیم کمک می‌کردیم و گاهی من و آبجی بزرگم (فرزند اول) با مادرم سر کار گلخونه و باغ میرفتیم. اون روزا ناراحت بودم ولی الان خیلی خوشحالم ازینکه شرمنده نیستم در حد توانم بهشون کمک کردم. باهاشون مدارا کردم و قانع بودم. بلاخره دختر اول لیسانس گرفت، ازدواج کرد و به لطف خدا چندسالیه معلم شده. خواهر دوم فوق دیپلم گرفت ولی علاقه به ادامه دادن تحصیل و سرکار رفتن نداشت و اما من😄 مادرم تهدیدم می‌کرد که باید برم دانشگاه و درست همین موقع ها من محجبه و مذهبی شدم. معجزه بود، تو خانواده مون کسی اینقد با حجاب و مذهبی نبود. مادرم خیلی اهل نماز و روزه بود و هست، همیشه میگفت نماز نخونید من ناراحت میشم ولی یادم نمیاد در مورد اینکه حجابمون خیلی سفت و سخت باشه چیزی گفته باشه البته زمان ما حجاب ها خیلی بد نبود، مراقب نوع پوشش ما بود ولی اینکه یهویی من اینقققدر با حجاب بشم در حدی که دیگه باهاشون عروسی نرم، نذارم تو خونه هر آهنگی پخش شه و....😄 لطف خدا شامل حالم شد، نگاه امام زمان عج تو دعاهای ندبه ای که با مادرم می‌رفتم. نگاه ویژه ی حضرت زهرا... یه ماه رمضان که دوم دبیرستان بودم و از ۲۰ شهریور ماه رمضان بود فکر میکنم، یهو تصمیم گرفتم چادر بگیرم که روزه هام قبول بشه، چادر گذاشتم یک ماه و دیگه نتونستم برش دارم، دیگه نتونستم موهام رو بیرون بیارم و این آغاز راه من بود. یه راه سخت و پر از حرف و متلک و سختی شدم یه دختر هیئتی و پایه ثابت با کلی دوستای مذهبی، کلی برنامه های مذهبی، کلاس حفظ قرآن و...و....و.. ادامه👇 "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۱۲۱ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #دوتا_کافی_نیست #رزاقیت_خداوند #سختیهای_زندگی #مشیت_ال
۱۱۲۱ خلاصه برا اینکه دانشگاه نرم، چون می‌ترسیدم برم و دوباره بی حجاب بشم، رفتم حوزه، البته این هم از الطاف خدا میدونم و بعد مادرم، چون تو خانواده خیلی تنها بودم، عقائدم، اخلاقم با همه فرق داشت. محدود شده بودم ولی خداروشکر ناراحت نبودم. همه شو با جون و دل می‌پذیرفت، اصلا خیلی قوی بودم خیلی کامل خدا رو حس میکردم. خیلی واضح آرومم میکرد، راهنماییم می‌کرد، توصیفش سخته رفتم حوزه، یکسال خوابگاه بودم، آخر هفته ها میرفتم خونه، فضای خوبی بود، کمتر احساس تنهایی می‌کردم. خیلیا شبیه من بودن، فقط خودشون مذهبی بودن تو خانواده آخر سال بود. دوستم گفت دوست همسرش قصد ازدواج داره. منو معرفی کرد و ....😊 ازدواج کردم، با یکی مثل خودم🥺همسرمم فقط خودش تو خانواده مذهبی بود. با هم شدیم ما، کنار هم یه خانواده مذهبی تشکیل دادیم. عروسی نگرفتم رفتم کربلا بار اول🥺 آرزو داشتم برم همیشه و رفتم. ۱۴ تا سکه مهریه م شد. برخلاف نظر خانواده... بعد از یه سال و ۴ ماه رفتم سر زندگیم، یک سال و نیم مستقل بودیم که تصمیم گرفتیم بچه بیاریم. سه ماه بعد خدا دخترم و بهم داد. الان ده سالشه😊 دخترم شش ساله بود. بعد از ۸ سال تقریبا زندگی مشترک، یه خونه خریدیم و چقددددر ذوق کردیم ولی بعد دوماه از دستش دادیم😭 دوست همسرم که باهم شریک بودن کلاه گذاشت سرمون و آقام مجبور شد خونه رو پس بده و پول مردم رو بده😞 برگشتیم به اوائل زندگی، یه کم ازون پول رو نگه داشتیم و جایی رو کرایه کردیم. اجاره خونه مون رو پدرشوهرم می‌داد تا چند ماه... خیلی برام سخت بود. خیلی گریه میکردم. رفتم دکتر مشاور یه قرص گرفتم که کمتر گریه کنم😞 چون قرارمون این بود که خونه خریدیم دوباره بچه دار بشیم. سر قرارمون موندیم با خدا اقدام کردم و خیلی زود باردار شدم، تو اوج ناراحتی ها رنج ها و نداری ها... خدای بزرگ سریع مرهمی برای دردهام فرستاد. با باردار شدنم خیلی ذوق کردم، همسرمم همینطور😍 اصلا نگران خرجش نبودیم اصصصصلا بخدای مهربون گفتم بهت اعتماد کامل دارم، تو رزاقی، روزی بچه رو خودت میرسونی. من با تکیه و توکل بخودت اراده کردم. شک ندارم کم نمیارم. خانواده ی خودم و همسرم تعجب کردن ازینکه تو این شرایط بچه دار شدیم. حرفم خیلی شنیدم ولی اصلا مهم نبود برامون خوش و خرم بودیم😂😍 ولی خدای مهربون اینقددددر هوامونو داشت که واقعا توصیفش اینجا سخته، روزی مون زیاد شد دیگه لازم نبود پدرشوهرم اجاره مونو بده. آقام با دستای پر مهر خدا پا شد و رو پای خودش موند. شاید هنوز خونه دار نشدم و سرمایه م نمیرسه که خونه ای بخرم. ولی راضی هستیم. چیزی که برای همسرم مهم بود این بود که همیشه بتونه به فقرا و یتیما کمک کنه، دست کسی رو بگیره. به هئیت شون هر سال محرم مبلغی بده، به زائر اولیا کمک کنه، خدا روشکر میتونه و خیلی خوشحاله منم هیچ‌وقت مانعش نمیشم. چندماه پیش برا مردم غزه و لبنان نزدیک ۲۰ ملیون از پس اندازمون رو داد.😍 در صورتی که الان موقع تمدید خونه مونه ولی خدا جبران کرد و پولی به دستمون رسید. و چه خدایی بهتر ازین خدا😍 من نمیدونم چجوری از خدا تشکر کنم خیلی دوسش دارم😊❤️ دختر دومم الان ۴ سالشه و بعد ماه رمضون خواستیم دوباره بچه دار شیم فعلا نشده از شما خواهرای گلم خواهش میکنم دعا کنید موانعم برطرف شه و خدای بزرگ بر سرم منت بذاره و دوباره مادر یه انسان دیگری بشم و با افتخار مادری کنم براش و بیام و اینجا عکس بچه های گلم و بذارم براتون😍😍😍 "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
۱۱۲۳ تازه فوق دیپلم گرفته بودم که همسرم از طریق یکی از دوستان مشترکمان معرفی شدند. من ۱۹ ساله و همسرم ۲۰ ساله و در حال تحصیل بودن، چون پسر مقید و مذهبی بود، پدر و مادرم رضایت دادن و ما عقد کردیم. تنها خرید عقدمون یه چادر سفید بود و یه حلقه رینگی یه گرمی، سال ۸۲ عقد کردیم ۱۶ ماه عقد بودیم و همسرم میگفت دوست نداره خانواده اش براش خرج کنند چون وضعیت مالی مناسبی ندارن و مجبور به قرض میشن. با هم تصمیم گرفتیم که عروسی نداشته باشیم و هرچی که خانواده ام جهاز میدن با همونا زندگی‌مون شروع کنیم. پدرم خانه ای دست مستاجر داشت اون خونه رو برا ما بازسازی کرد و زندگی مشترکمون شروع کردیم. چون تقریبا هیچ درآمدی نداشتیم و با خیاطی کردن من، امور زندگی‌مون میچرخید. اون اوایل هربار همسرم حرف بچه‌دار شدنمون پیش می‌کشید با مخالفت من مواجه میشد و میگفتم تا کاری پیدا نکنی که حقوق ثابت داشته باشی من بچه نمی خوام و کاملا به این اعتقاد داشت که تا رضایت صد درصدی من نباشه، نمیشه. می‌گفت تو باید ۹ ماه بچه رو حمل کنی، روحا و جسماً باید بچه رو پذیرا باشی. منم بهش اطمینان داده بودم هرجای ایران بخواد بره من تنهاش نمی‌ذارم. بعد از ۲ سال یه کار مناسب توی یکی از شهرهای دور برا همسرم پیدا شد و ما راهی اونجا شدیم. اولین حقوق که گرفتیم اقدام به بارداری کردم و همون ماه باردار شدم ولی متاسفانه ۲ماهه بچه سقط شد با شرایط خیلی سخت و آخرم کار به اتاق عمل کشید. بعد از مرخص شدن از بیمارستان، بابام اومد دنبالم و تا مدتها منو پیش خودشون بردن و حسابی منو تقویت کردند. دختر اول خانواده بودم با اینکه از بچگی شخصیت کاملا مستقلی داشتم ولی وابستگی زیادی بین من و پدرومادرم بود. بعد از حدود یه ماه برگشتم به خونه ولی حال روحی خوبی نداشتم و بهانه گیریهای من شروع شد که از اینجا بریم من نمی تونم اینجا زندگی کنم. همسرم با یکی از دوستانش صحبت کرده بود که میخواد از اینجا بره بخاطر شرایط روحی من، اون بنده خدا هم گفته بود که خانومتون تحصیلاتش چیه؟ وقتی فهمید که رشته دانشگاهی من طراحی و دوخت بوده منو به فنی حرفه ای اون شهر معرفی کردند و قرار شد توی روستاها برم و دوره به دوره به دخترهای روستایی خیاطی آموزش بدم. کلاس های خیاطی برا من خیلی خوب بود، حسابی منو سرگرم کرده بود و کلی دوستان خوب پیدا کرده بودم. ولی باز اصرار داشتم تا ۲ سال هیچ اقدامی برا بارداری نکنم از یه طرف بهانه می کردم که بدنم ضعیفه توان بارداری ندارم، از یه طرف دوست نداشتم کارم رو از دست بدم در واقع پول بهم مزه کرده بود. از همسرم اصرار و از من من انکار،تا بلاخره بعد از دوسال باردار شدم ولی این بار بارداری خیلی سخت تا ۴ ماه استراحت مطلق بودم. اون سالها اگه کسی می خواست بره کربلا باید از یه سال قبل باید ثبت نام می کرد و زمانی که تازه متوجه شدم باردارم اسم من و همسرم و پدر و مادرم دراومد. من اینو به فال نیک گرفتم ولی همسرم مخالف کربلا رفتن من بود و میگفت شرایط سفر نداری و ممکنه بچه رو از دست بدهیم ولی من اصرار که این سفر رو بریم امام حسین مارو طلبیده چرا اسم من الان دراومده چرا چندماه پیش در نیومد ما دعوت شدیم با همین وضعیت بلاخره اصرارها جواب داد و اول ماه چهارم راهی کربلا شدیم. بخاطر شرایط بدم و ویار شدید تا مرز با ماشین خودمون رفتیم که اون فشارهای اتوبوس منو اذیت نکنه و از اونجا با کاروان همراه شدیم خدا شاهده از زمانی که پام توی اتوبوس عراقی گذاشتم نه از ویار خبری بود نه از لکه بینی ها، منی که آب هم میخورم بالا می آوردم. تمام سفر از برکت ارباب و اهل بیت آرامش داشتم و انگار اصلا باردار نبودم. به سلامتی برگشتیم. از اون روز شرایط بارداریم خیلی راحت شد ولی به اصرار همسرم کارمو رها کردم و بقیه ماه های بارداری به استراحت گذرندوم. دیگه خودمم برام مهم بود که بچه سالم بدنیا بیاد. از استراحت زیاد دخترم با ده روز تاخیر و وزن ۴ کیلو سال ۸۸ بدنیا اومد. تازه فهمیدم بچه چیه اینقدر لذت‌بخش بود بچه داری که حد نداشت. تقریبا ۹۰ درصد با همکاری همسرم می‌گذشت، بشدت دختر دوست و با خودم میگفتم چرا اینقدر برا نداشتن بچه مقاومت می کردم من که نیروی کمکی مثل همسرم دارم. هر دو غریب بودیم توی شهرستان ولی همدیگر رو داشتیم. جوری شده بود وقتی مادر همسرم به دیدن بچه اومده بود همه جا صحبت می کرد و از بچه داری ما تعریف می کرد.😂 دخترم دوساله شد، تصمیم گرفتم باز درس بخونم. این سری یه رشته مجازی انتخاب کردم و شروع به درس خوندن کردم توی اون ایام به زادگاه همسرم که شمال کشور بود هجرت کردیم و ساکن اونجا شدیم و بعد یه سال خونه خریدم. ادامه 👇 "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۱۲۳ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #سختیهای_زندگی #رزاقیت_خداوند #تحصیل #اشتغال #قسمت_اول
۱۱۲۳ دخترم چهارساله بود که فرزند دوم باردار شدم، همچنان در حال تحصیل بودم. سال ۹۲ فرزند دوم بدنیا اومد. پسرم بیست روز داشت که با خودم می‌بردم برا امتحانات پایان ترم و مراقبها پسرم رو نگه میداشتن تا من امتحان بدم. تمام روزهای زایمان تا ۴۰ روزگی به امتحان گذشت😁 سن بچه ها برام مهم بود که هر بچه که از آب گل در بیاد بچه ای بعدی رو داشته باشم. دختر و پسرم خیلی بهم وابسته بودن، بچه های آرومی بودن، وقتی کنار هم بودن اصلا با من کاری نداشتن. پسرم ۵ ساله بود که فرزند سوم باردار شدم. یه روز صبح که از خواب پا شدم دیدم شرایطم اصلا مساعد نیست. بچه ها خواب بودن و همسرم رفته بود بیرون کار بانکی داشت. خودمو به زحمت به تخت. رسوندم و دراز کشیدم. چون سابقه سقط داشتم توی اولین بارداریم، خاطرات اتاق عمل... همه برام زنده شده بود. گوشی تلفنو کنارم گذاشتم. شروع کردم زنگ زدن به مطب های سونوگرافی یا جواب نمیدادن یا دکتر اون ساعت نداشتن. به همسرم زنگ زدم گفتم کی میایی گفت هنوز کارم تموم نشده... گفت: چیزی شده گفتم نه فقط بعد بانک بیا خونه جایی دیگه نرو. بلاخره بعد کلی تماس منشی یه مطب جواب داد گفت دکتر ساعت ۶ میاد. گفتم وضعیتم به این شکل شده، می خوام خانم دکتر اورژانسی منو سونو کنه و اصلا توان نشستن توی مطب ندارم. گفت ۶ اینجا باش نمی‌ذارم بشینی منتظر کم کم بچه ها بیدار شدن مامان مامان گفتن هاشون شروع شد. حالا براشون سوال چرا از جام تکون نمی‌خورم. براشون توضیح دادم حالم خوب نیست باید بخوابم برید صبحانه بخورید تا بابا بیاد. همسرم اومد خونه و شرایط رو براش توضیح دادم. با ناامیدی گفتم می دونم تا شب باید خودمون به یه بیمارستان برسونیم برا عمل کورتاژ، حالا اون بنده خدا دلداری میداد که هیچی نیست تو نترس خدا بخواد می‌مونه. دیگه بنده خدا می‌رفت بچه هارو سرگرم می کرد می‌گفت بخواب آروم باش، هرچی هست خیره... یادمه حسینم ۴ ساله بود انگار این بچه می دونست نباید مزاحمم بشه، دیدم اومد پیشم گفت مامان من برات دعا کردم خوب بشی منو میگی🥺 دیدم همسرم اومد گفت من یه نذری کردم گفتم چی؟ گفت این بچه نذر علی اصغر کردم. انشاالله رفتی سونو و مشکلی نبود، همین محرم که داره میاد روضه علی اصغر توی خونه بگیریم و این روضه هر سال روز آخر محرم باشه و توی هیچ شرایطی تعطیل نکنیم. گفتم انشاالله خلاصه ساعت ۶ شد من هرجور شد از طبقه بالا پایین اومدم خودمو به مطب رسوندم، منشی محترم خدا خیرش بده تا منو دید سریع پیش خانم دکتر فرستاد، به خانم دکتر توضیح دادم چی شده و اینکه سابقه سقط دارم. خانم دکترم چشمهای خیلی درشتی داشت و همینجور به مانيتور نگاه می کرد.😳 منم از استرس قلبم داشت می اومد توی دهنم. دیگه همینجور که داشت اون دستگاه روی شکمم می‌چرخوند. گفتم خانم دکتر زنده است؟ نگام کرد بعد به صفحه مانیتور چشم دوخت. خانم دکتر صدای قلب بچه رو اکو کرد. یهو دیدم یه صدای توی اتاق پیچید تلوپ تلوپ تلوپ... وااای خدایا باورم نمیشد الان یادم میاد چشمام پر از اشک میشه. اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت. همش میگفتم خدایا شکرت، خدایا شکرت... گفت برو پیش پزشکت دارو بگیر، سمت چپ کیسه آب بچه پر از لخته های خونه، استراحت کن تا بمونه، فعلا همه چیزش خوبه. ماه پنجم بارداریم محرم شد به همسرم گفتم بذار بعد زایمان روضه باشه بچه سالم بدنیا بیاد بعد... گفت نه من نیت کردم باید برپا کنیم. تو دست به هیچی نزن.. دیگه با اون شرایط استراحت مطلقیم روضه برپا کردیم. چند ماه بعد پسرم توی سال ۹۷ صحیح و سالم بدنیا اومد و این روضه علی اصغر شد رسم هر ساله مون،طفلی که با دستان کوچکش گره های بزرگی را باز می کند. توی بارداری به یکی از آرزوهای زندگیم رسیدم، همیشه آرزو داشتم با پدر و مادرم همسایه روبروی هم باشیم. دوتا تکه زمین روبروی هم خریدیم و شروع به ساخت خونه ای دو طبقه ویلایی کردیم... ادامه 👇 "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۱۲۳ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #سختیهای_زندگی #رزاقیت_خداوند #تحصیل #اشتغال #همراهی_ه
۱۱۲۳ با اینکه د‌کتر بهم هشدار داده بود دیگه نباید باردار بشی بدنت توان نگهداری بچه رو نداره، ولی حرف گوش نکردم. دوست داشتم پسرم دوساله شد، باز اقدام کنم. ولی اتفاقات عجیبی افتاد و ما درگیر اون اتفاقات شدیم. وسط اون ساخت و سازها اول کرونا که تازه پسرم ۸ ماه داشت مادرم دچار سرطان شد که روزهای سخت ما آغاز شد. در کنار بیماری ترسناک کرونا، باید دنبال شیمی درمانی و معالجات مادرم می بودم. جوری شده بود که پدر مادرم پیش خودم آوردم تا بهتر به مادرم رسیدگی کنم. جوری شده بود که از بچه ها غافل شده بودم اگر همراهی همسرم نبود، مادرم رو از دست می‌دادیم. یه سال بعد هر دو ساکن خونه هامون شدیم و دوسال طول کشید وضعیت مادر بهتر شده بود. یه روز که توی اینستا چرخ میزدم و روزمرگی بلاگرهارو میدیم یه بار یکی از بلاگرها از دست فالورش که پیام گذاشته بود که شما خوب هر روز زندگیتون عوض می کنید خیلی ناراحت شده بود و گوشیش بالا گرفته بود گفت اگه این گوشی توی دست منه، توی دست تو هم هستش من باهاش پول در میارم، شما داری منو نگاه می کنی... اینقدر این حرف برا من سنگین بود انگار این حرفو به من زده بود. خیلی ناراحت شدم که همه وقتم توی فضای مجازی داره میگذره و هیچ پولی ازش درنمیارم. وقتی همسرم اومد، گفتم می خوام کار کنم توی فضای مجازی، خیلی فکر کردم چکار کنم. همه هنرهارو داشتم ولی نمی دونستم باید از کجا شروع کنم. به پیشنهاد یکی از دوستانم قرار شد روسری بفروشم. صفحه فروش اینستا باز کردم. بعد گفتم من که خیاطم چرا اون روسری ها رو خودم دوخت نکنم؟ برای شروع با یه میلیون ده رنگ پارچه یک و نیم گرفتم و استرس این داشتم اگه کسی نخرید چی! باز با دلداری دادن های همسرم که گفت فکر کن ده تا روسری برا خودت دوختی، فکر فروش نباش فعلا فقط به کار فکر کن همینجور هفته به هفته پارچه سفارش میدادم و دوخت میزدم و توی صفحه ام به اشتراک می‌گذاشتم. ۶ ماه اول خیلی سخت گذشت ولی به لطف خدا از همون ماه اول فروشم شروع شد و طبقه بالا رو کارگاه کردیم و ماه به ماه از فروش مون تجهیزش می کردیم و خانواده رو وارد کار کردیم. به همسرم برش کاری آموزش دادم و برش طاقه ها به عهده او شد. دخترم کارهای عکس برداری و اتوکاری برعهده داشت، پسر اولم بسته هارو می‌برد و تحویل پست می‌داد و بابت همه اینها از من حقوق دریافت می کردند و تا الان بالای دو هزار پانصد روسری دوخته و فروخته شد. یه سال بعد از شروع کارم باز فکر فرزند چهارم به سرم زد و گفتم اگه بخوام به فکر کار باشم، حالا حالا کار تموم نمیشه و برا بارداری اقدام کردم و بالای یه سال طول کشید تا باردار شدم. باز با اون شرایط خیلی سخت و سخت تر از بارداری های قبلی با این تفاوت که باید کارم هم پیش می‌رفت و از اون مهم تر نباید صفحه و کانال های فضای مجازی رو از دست می‌دادم. اول ماه ششم اورژانسی به اتاق عمل رفتم و سرکلاژ شدم تا دچار زایمان زودرس نشم با این حال از فعالیت دست نکشیدم و فالورهام رو با روزمرگی سرگرم می کردم، روزهایی که خوب بودم دوخت می‌زدم و خداروشکر با همکاری همسر و بچه ها و خواهرم کار نمی خوابید. و بلاخره در سن ۴۱ سالگی بعد از ۹ ماه انتظار چند روز پیش فرزند چهارم که پسر بود، بسلامتی بدنیا اومد. و این‌بار دیگه خیلی جدی منع به بارداری شدم و دکتر هشدارهارو داد و مجبور به پذیرفتن شدم! از من که گذشت ولی دوستانی که تازه ازدواج کردند اگه واقعا بچه میخواید بذارید توی اون سال‌های طلایی اول زندگی باردار بشید. این به تاخیر انداختن ها فقط بنیه بندی شمارو ضعیف می کنه. با ورود هر بچه به زندگی رزقی جدا همراه خودش میاره و به این باور رسیدم هیچ وقت از مشکلات مالی نباید ترسید. از زمانی که نطفه بسته میشه خیر و برکت توی زندگی جاری میشه... "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
۱۰۸۳ سال ۹۱ بعد از کلی تلاش با رتبه ۳ رقمی، دانشگاه تهران قبول شدم و راهی خوابگاه شدم. بعد از قبولی دانشگاه کم‌کم زمزمه‌ها برای ازدواج شروع شد. خیلی‌ها می‌اومدن و با اینکه شرایطی که مد نظر من بود رو داشتن ولی رد میشدن، بالاخره قسمت نبود تا اینکه فروردین ۹۴ صحبت یک بنده خدایی پیش اومد که از نظر من خیلی به هم میخوردیم ولی قسمت نشد و من از نظر روحی به شدت به هم ریختم، الحمدلله کم کم تونستم کنار بیام با قضیه و خدا قسمت کرد شهریور همون سال با یکی از اقوام عقد کردیم. بالاخره گذشت و من درحالی که وارد سال چهارم دانشگاه میشدم عقد کردم و مصرانه‌ هم اصرار داشتم که مهریه ام ۱۴ سکه باشه و همین هم شد. همسرم هم دانشجو بودن و آخر هفته‌ها همدیگه‌ رو میدیدیم. من اصرار داشتم زودتر عروسی بگیریم که مستقل شیم ولی ایشون بخاطر هزینه‌ها نگران بودن و بالاخره فروردین ۹۵ مراسم عروسی گرفتیم و واقعا سعی کردیم در همه چیز صرفه جویی کنیم. پدرم تمکن مالی داشتن الحمدلله اما چون ابتدای زندگی بود، ازشون خواستم که جهیزیه برام نگیرن و بجاش هزینه شو در اختیارمون بذارن ایشون هم یک قطعه زمین به من دادن که هر کاری خودمون صلاح میدونیم انجام بدیم. بعد از عروسی همسرم برای یکسری دوره‌های آموزشی قبل استخدام باید میرفتن یکی از شهر‌های شمالی کشور و با یک ساک لباس راهی شمال شدیم. از اول ازدواج حرف و حدیث زیاد بود در مورد همه چی ولی خب من سعی میکردم چیزی نگم اما بعد عروسیمون دیگه اوج گرفت، با اینکه فامیل بودیم ولی عقایدمون فرق داشت. من دنبال سادگی بودم و اونا برعکس، سر چیزای مختلف اختلاف ایجاد میشد و بحث می‌شد بین خانواده‌ها... در همین گیر و دار من باردار شدم و این همزمان شد با ورود من به مقطع کارشناسی ارشد، که عمرش به دنیا نبود و سقط شد، و اختلافات به اوج خودش رسید و من این وسط فقط تلاش می‌کردم رابطه ام با همسرمو خوب نگه‌ دارم اما بالاخره اونم تسلیم خانوادش شد و درخواست طلاق داد. از خیلیا شنیدم که اگه مهریت بیشتر بود اونا جرات همچین کاری نداشتن ولی سعی میکردم همش این ته ذهنم باشه که من با خدا معامله کردم و حضرت زهرا رو الگو قرار دادم و خدا خودش همه چیزو درست میکنه. واقعا تو این دوران خانوادم حمایتم کردن و برای حفظ زندگیم تلاش کردن و در مقابل خانواده همسرم سکوت کردن و واقعا ازشون ممنون هستم. بعد از ۲ ماه همسرم برگشت. خانواده همسرم منو طرد کرده بودن و این از همه بیشتر برای همسرم سخت بود. بلاخره همسرمم منتقل شدند به شهرستان خودمون و مجدد زندگیمون سامان گرفت و من باز باردار شدم که متاسفانه اون هم سقط شد. ۶ ماه به همین منوال گذشت خرداد ۹۸ بود که متوجه شدم دوباره باردارم، به لطف خدا همه چیزش نرمال بود که متاسفانه در تیر ماه برادرشوهرم رو از دست دادیم و همه عزادار شدیم. خیلی دوران سختی بود و همسرم ضربه روحی خیلی بدی خورد اما خداروشکر رزق و روزی معنوی تولد پسرم باعث شد رابطه من با خانواده همسرم به بهترین وجه درست شد و الان خیلی احترام منو دارن، از طرفی حضور فرزندم باعث شد که بتونن با غم از دست دادن پسرشون کنار بیان و پسر کوچولوی ما شده عزیز دله همه بعد از تولد پسرم، زمینی که پدرم هدیه داده بودن رو تونستیم جابجا کنیم، من یه کسب و کار خونگی راه انداختم و خیلی دستمون باز شد خداروشکر. همسرم خداروشکر شخصیت آرومی داره و در زمینه ‌تربیت هم با من همراهی می کنه، سعی می کرد برا پسرم وقت بذاره و باهاش بازی کنه. من به عنوان یک مادر ممکنه عصبانی بشم و احساس خستگی کنم و اینا کاملا طبیعیه، حتی سه چهار باری سر بچه ها داد زدم ولی به خودم قول دادم کنترل بیشتری داشته باشم و وقتی عصبی میشم از دستشون به پشیمونی بعد از دعوا کردنش فکر میکنم. من و همسرم از نظر اعتقادی اختلافاتی داریم ولی سعی میکنیم بیشتر روی نقاط مشترک مون تاکید کنیم و من هم بدنبال تغییر همسرم نیستم و با خوبی‌ها و بدی‌هاش پذیرفتمش، سعی میکنم خودمو اصلاح کنم و این بهترین روش برای تاثیرگذاری روی ایشونه. حتی در زمینه تربیت فرزند هم مهمترین اصل همینه‌. مهمترین نقش رو در تربیت فرزند مادر داره و بچه‌ها رفتار ما رو می‌بینن و به عینه تکرار میکنن. اگر ما رفتارمونو درست کنیم اونا هم درست تربیت خواهند شد. ادامه 👇 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۰۸۳ #ازدواج_آسان #سختیهای_زندگی #فرزندآوری #اشتغال #تربیت_فرزند #رزاقیت_خداوند #مشیت_ا
۱۰۸۳ همسرم همواره اعتقاد داشتند که بچه فقط دوتا اونم با تفاوت سنی زیاد، پسرم که یک سال و نیم شد زمزمه های من شروع شد که بچه تنهاست و ... تا بالاخره راضی شد و پسر دومم با اختلاف سنی ۲ سال و ۸ ماه مهر ماه ۱۴۰۱ دنیا اومد و من احساس میکردم خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم. اردیبهشت ۱۴۰۲ ازمون استخدامی آموزش و پرورش شرکت کردم و قبول شدم و رفتم سر کار، اولش خیلی مدیریت همه چی برام سخت بود اما کم کم تونستم... صبح ها ساعت ۵ بیدار میشدم ناهار میذاشتم و وسایل بچه‌ها رو آماده میکردم و بچه‌ها رو میذاشتم مهد و میرفتم سر کار و البته فشار روی من زیاد بود. کم کم داشتم به شرایط عادت میکردم و خیلی ها هم نظرشون این بود که دیگه همه چی تون جوره، خونه، ماشین، بچه، کار و... دیگه بچه نمیخواید و... اما خدا برامون جور دیگه میخواست و ما وارد یک امتحان خیلی سخت شدیم، معتقدم هیچ اتفاقی بی حکمت نیست و همین امتحانی که به شدت برای ما چالش برانگیز بود، منشا برکات زیادی شد. پسرا که مهد میرفتن خیلی مریض میشدن و هر هفته یکیشون درگیر بود تا بهمن ۱۴۰۲ پسر بزرگم ( تازه ۴ سالش شده بود) به شدت رنگ پریده و بی حال و ضعیف و کم اشتها شده بود و پاهاش درد میکرد و بعد آزمایش خون متوجه شدیم سرطان خون هست و پروسه درمان رو شروع کردیم. سه ماه درمان فشرده که هفته ای ۴، ۵ روز بیمارستان بودیم و... در همین حین به همسرم اصرار کردم که اقدام کنیم برای فرزند سوم (در صورت برگشت بیماری معمولا فرد میره برای پیوند مغز و استخوان و یکی از موارد مورد استفاده که میشه ازش استفاده کرد سلول‌های بنیادین بند ناف هست)، البته از همون روز اول بین خودم و خدا این رو گفتم که خدایا این بچه رو برای رضای تو میارم و تو هم کمک کن پسرم خوب شه، اما جلوی بقیه می‌گفتیم بخاطر پیوند اقدام کردیم. اسفند ماه من باردار بودم و دو سه ماه اول واقعا سخت بود از طرفی مدام بیمارستان و بستری و اونم نه تو شهر خودمون بلکه مرکز استان با فاصله ۲ ساعت، از اون طرف باید میرفتم مدرسه و مسئولیتی بود که قبول کرده بودم، در کنار اینها پسر دومیم که تازه ۱سال و نیمه شده بود و شبهایی که من نبودم و بیمارستان بودم خیلی اذیت میشد، شرایط بارداریم و ویار و... ولی الحمدلله تونستیم و گذشت. کم‌کم تونستیم شرایط رو برگردونیم به قبل و آرامش دوباره به خونه برگشت اما یک مدتی زمان برد تا مادر خانواده تونست آرامش رو اول به خودش و بعد به خانواده و خانه برگردونه. از اول مهر برای مرخصی زایمان اقدام کردم و کلا امسال تو خونه بودم و نرفتم سر کار و گل پسر سوم مون الان ۲۰ روزشه و خداروشکر با یک زایمان خیلی راحت بدنیا اومد. خداروشکر پسر بزرگم به لطف خدا حالش خوب شده و خونش پاک شده و یکسری دارو فقط استفاده میکنه و ماهی یکبار ویزیت میشه و فعلا نیازی به پیوند نداره و ممکنه هیچ وقت هم نیاز نشه. البته در روند بهبودی من از طب سنتی هم کمک گرفتم، به ویژه در بحث تغذیه... چیزی که تو این مسیر خیلی کمکمون کرد شکر گذاری بود و حتی یکبار هم نگفتیم خدایا چرا بچه ما، و از روز اول گفتیم این منشا یک خیر هست برای ما و یکی از خیر هاش همین بود که همسرم راضی شدن برای فرزند سوم و الان یک فرشته داریم. جهت اطلاع این رو هم بگم که بند ناف دو مدل ذخیره میشه، یه روش این هست که قسمتی از بند ناف رو فریز می‌کنند، یک روش این هست که خون موجود در بند ناف رو می گیرند، بعد سلول‌ های بنیادی رو ازش جدا می کنند و فریز می‌کنند. روش دوم برای بیماری‌های خونی و پیوند مورد استفاده قرار می گیره، البته فقط بند ناف نیست، خون اطراف ناحیه نخاع هم سلول بنیادی داره و از اون هم میشه استفاده کرد. در مورد اشتغال هم باید بگم که دوست دارم کارم رو ادامه بدم و کاری که علاقه دارم اما در عوض وقتی خونه هستم واقعا تماما برای بچه‌ها و همسرم هستم و بازدهیم بالا میره و اینکه اولویت بچه‌ها و همسرم هستند و اگر واقعا جایی احساس کنم که کارم ضربه میزنه میذارمش کنار... در مورد نگهداری بچه‌ها هم به هیچ وجه دیگه مهد کودک نمیذارمشون و ان‌شاءالله بتونم یک پرستار خوب پیدا کنم و بیاد پیش شون و به نظرم بهترین حالت برای بچه‌ها این هست که تو فضای خونه باشن و از خونه جابجا نشن، این باعث میشه دچار اضطراب هم نشن و آرامش داشته باشند. مادرم هم عضو کانالتون هستند، خیلی ویژه ازشون تشکر میکنم، کسی که حامی من هستند در این راه و حضورشون نعمتیه برام و خداروشکر میکنم برای داشتنشون، الحمدلله. ان‌شاءالله که خدا کمکمون کنه و بتونیم از پس تربیت بچه‌ها بربیایم و فرزندان بیشتری به ما عنایت کند. "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
۱۱۲۸ من بچه هشتم یه خانواده پرجمعیت ۱۲ نفره هستم. ما جز خانوادهایی بودیم که بیشترین آسیب رو از شعار فرزند کمتر زندگی بهتر دیدیم. آسیب بود چون با روح روان خانواده بازی شد. باعث شد وقتی برادرام بزرگ شدن همیشه از پدر مادرم طلب کار باشن که چرا جمعیت ما زیاده؟! پدرم وقتی ۱۰ سالش بوده، یتیم میشه و با عمم تنها توی روستا زندگی می کرده، برای همین می‌گفت می‌خوام اونقدر بچه بیارم تا مثل من طعم تنهایی نکشن. ولی مادرم تحت تاثیر مرکز بهداشت و تبلیغات و حرف مردم شدیدا مخالف بودن، حتی وقتی برادرم (فرزند نهمی) رو باردار بوده می‌خواسته سقط بشه هر کاری میکنه نمیشه و بخواست خدا صحیح سالم ولی کوچولو بدنیا میاد الان هزینه دوا درمون پدرمادرم به عهده همان داداش کوچولو هست.😅 ما پرجمعیت بودیم، پدرم سخت کار می‌کرد مادرم هم تمام مدت یا لباس می‌شست یا خونه تمیز می‌کرد یا غذا یا جارو یا ظرف کلا همیشه کار داشت، شب که می‌شد خسته و کوفته خوابش می‌برد. پدرم هیچ وقت هیچکدام از دخترا رو نه دعوا کرد نه زد. همیشه هوای ما دخترا رو مقابل پسرا داشت. می‌گفت دختر زدن نداره، با زبان بی زبانی می‌گفت توان تون رو ببرین بیرون با کار کردن پول درآوردن نشان بدین، برا همین برادرام مهربون، دلسوز و زن دوست بار آمدن😍 برادرم اولم ۲۷ سالش بود نامزد کرد چون ما مستجر بودیم مادرم تحت تاثیر حرف مردم از خرج مخارج زندگی می‌ترسید برای همین برای ازدواج برادرام پا پیش نمی‌گذاشت😔 مگر خودشون بخوان. همین که برادر اولم نامزد کرد، پدرم تونست به لطف خدا با کمک برادرام بعد از ۱۱ سال مستاجری خونه بخره و اینم از برکت ازدواج برادرم بود.🤩 دوران خوشی داشتیم. اگه می‌خواستیم فوتبال بازی کنیم خواهر برادری یه تیم بودیم😅اسباب بازی نداشتیم مگر یه توپ پلاستیکی، چه دورانی بود.اگه می‌ترکید با جوراب مامان توپ درست می‌کردیم. وسطی، قایم باشک، گرگم به هوا بازی می کردیم. یادمه من به بالش روسری می‌بستم، میکردم عروسک خلاصه فقیر بودیم ولی دل خوشی داشتیم. ماه رمضان همسایه ها با خندهای ما از خواب بیدار می‌شدن، میگفتن تا سر صدا خندههای شما موقع سحر هست، نیازی به ساعت زنگ دار نیست.🤣 خلاصه خواهر برادرام با افکار غلط فرزند کمتر زندگی بهتر بزرگ شدن بجز من، من آخرین دختر خانواده عاشق بچه بودم و هستم.😎 افکار خواهر برادرام باعث شد دیر ازدواج کنن یا وقتی ازدواج کردن یه بچه بیارن، اگه هم ۲تا با فاصله زیاد که همون هم می‌شد تک فرزندی😔 بگذریم. ۲ سال بعد از دیپلم یکی از دوستای برادرم آمدن خواستگاری من، کاملا مخالف بودم چون یه چیزهایی از ایشون شنیده بودم که دوست نداشتم مثلا اینکه توی انتخاب زن کاملا معیارهاش با مادرشون فرق می‌کرد. وقتی آمدن همش سرشون پایین بود خیلی حجب و حیا داشتن، وقتی چایی گرفتم من یادم رفت قند تعارف کنم😢😁مامانم گفت قند😳 داماد گفت من با شکلات میخورم. منم حس خوبی بهم دست داد 🥲😇 حس اینکه خوش اخلاق هستن من اخلاق برام از هر چیزی مهم تر بود آخرش هم اصلا چایی نخورد😅 رفتیم برای صحبت نمیدونم چرا هرچی میگفتن منم تایید میکردم🤷 رانندگی زن، ادامه تحصیل، مسافرت، مهمانی دادن مهریه ۱۴تا،خلاصه بعد از رفتنش داداشم گفت چنان عاشق شده بیچاره، زیر باران شدید⛈️🌂چترشو باز نکرد و رفت😳😅 جلسه ی بعد پدر مادرش آمدن، قرار مدارها گذاشته شد و من متوجه شدم چقدر رسم هامون با هم فرق داره. ما رسم داشتیم وسیله تیکه های بزرگ با داماد تیکه های کوچیک با خانواده عروس درحالی که اونا رسم داشتن همه جهیزیه به عهده خانواده ی عروس، سر این قضیه نسبت به هم گیر ندادیم، هرکس هرچی تونست خرید. خانواده همسرم پولدارن ولی معتقدن پسر باید روی پاهای خودش وایسه پس در این زمینه گفتن ما کمکی نمی‌کنیم، اگه کم آوردین یه مقدار محدود خب همسر من هم حقوق آنچنانی نمی‌گرفت هر چی پس‌انداز کرده بود با وام ازدواج وسیله خرید و یه جشن عروسی مختصر،با سادگی تمام از نظر خانواده شوهرم و از نظر خودم عالی رفتیم سر خونه زندگی... ادامه 👇 "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۱۲۸ #ازدواج_در_وقت_نیاز #مادری #فرزندآوری #دوتا_کافی_نیست #جنسیت_فرزند #حرف_مردم #چند_فرز
۱۱۲۸ کم کم متوجه می‌شدم من و همسرم خیلی خیلی با هم متفاوت هستیم. ایشون فقط ۲تا بچه، ما ۱۰تا ،ایشون فارس، ما ترک، ایشون خانواده و فامیلشون پولدار، دکتر مهندس، معلم، ورزشکار، طلبه و فامیل ما کارگر و کشاورز، حتی مذهبی بودنشون هم با ما فرق داشت. فرهنگ ها زمین تا آسمون فرق داشت. من مونده بودم با این همه تفاوت چکار کنم 🤷 البته از قبل می‌دونستم ولی توی زندگی داشت خودشو بیشتر و بیشتر نشون می‌داد حتی متوجه شدم پدر شوهر و مادر شوهرم کاملا مخالف ازدواج ما با هم بودن برای همین هیچ میل رغبتی برای کمک کردن نداشتن. تنها چیزی که بین من همسرم مشترک بود عشق بود😍 اختلافات باعث شده بود هر چند روز یک بار برای مسائل خیلی کوچیک با هم بحث کنیم. من طاقت قهر و ناراحت شدن همسرم رو نداشتم و ندارم. پس بعد از یکی ۲ ساعت پیش قدم می‌شدم برای آشتی و تمام می‌شد. از اونجایی که من عاشق بچه بودم، دوست داشتم هرچه زودتر بچه دار بشیم، که آقامون مخالف بودن بلاخره بعد از یک سال راضی شدن که الان خودشون میگن چه اشتباهی کاش به حرفت گوش داده بودم. خلاصه به لطف خدا الحمدالله خیلی زود باردار شدم.😊 فکر می‌کردم حالا باید ویار داشته باشم مثل فیلم ها بالا بیارم، خودم برای شوهرم ناز کنم، چقدر حالم خراب، وای بوی چی میاد.😜 پس شروع کردم به ادا در درآوردن که خودم برای شوهرم لوس کنم 😝 ولی خب به لطف خدا من بارداری راحت بدون هیچ ویاری دارم همه فکرهام خیالاتم دود شد.🥲 البته خدا شکر 😁 سال ۹۳ در یک شب تابستانی، کیسه آبم پاره شد. ساعت ۹ شب رفتم بیمارستان، ۷ صبح دخترم بدنیا آمد. انگار دنیا رو بهم دادن چه لحظه شیرینی وای چه لذتی🤩🤩 دخترم یکسال و سه ماهش بود که خدا خواسته باردار شدم. خدا رو شکر کردم دیگه لازم نبود شوهرمو برای بعدی راضی کنم. خدا جونم کارم راحت کرده بود. بماند که از طرف فامیل چقدر حرف شنیدم. بعضی ها با نگاهشون، بعضی ها با حرف... تا دخترم گریه می‌کرد، می‌گفتن بیچاره دخترت آخی، طفلی... ولی من داشتم بهترین و لذت بخش ترین روز های زندگیم رو می گذروندم. ماه ۸ بارداری بودم که دخالت اطرافیان شروع شد. تا بچه دوم بدنیا نیومده دخترتو از پوشک بگیر، بچه اذیت میشه فلانی ۲ سالش بود دیگه راحت دستشویی میرفت از این حرف ها منم بی تجربه، خواستم بچمو یک سال ده ماهه از جیش بگیرم مگه میشد😳 اگرم میشد دختر من نمیتونست. منم باردار سخت بود. هم من اذیت شدم هم دخترم پس دوباره پوشکش کردم. ۶ صبح از خواب بیدار شدم دیدم درد های خفیفی دارم متوجه شدم درد زایمان چون آقامون ماموریت بود، خونه مامانم اینا بودم. صبر کردم تا بیدار بشن. با خواهرم رفتم بیمارستان بعد معاینه گفتن تا شب حتما بدنیا میاد. برگشتم خونه دردهای شدیدی کشیدم ولی برام لذت بخش بود، دوست داشتنی بود. انشقاق میخوندم، راه میرفتم. وقتش که رسید به مامان گفتم بریم بیمارستان، گفتم پیاده بریم چون شنیده بودم پیاده روی باعث میشه دردها کمتر بشه و بچه زودتر بدنیا بیاد. مامانم گفت نه اصلا میریم بیمارستان اونجا راه برو رفتیم نیم ساعت بعد دخترم بدنیا آمد. خوب شد پیاده نرفتیم.😁 صدای گریه نوزاد تکرار لذت دوباره شیرینی که وصف نشدنیه، چقدر اون لحظه رو دوست داشتم. آمدیم خونه، داشتن دخترای شیر به شیر سخت بود ولی من لذت می‌بردم اینم بگم دختر اولم سه ماهه که بود شوهرم از کار بیکار شد. ما به یه شهر دیگه رفتیم. مادر شوهرم اونجا خونه داشتن ولی داده بودن مستاجر، ما ۳سال مستاجر بودیم. دختر دومم سه ماه بود که مادرشوهرم خونه شون رو دادن به ما تا زندگی کنیم. و من غریب بودم دست تنها، مادر شوهرم یه شهر دیگه، مامان اینا یه شهر دیگه خلاصه گذشت. دخترم دوما نزدیک ۲سالش که شد دوباره از پوشک گرفتن رو شروع شد. دیگه دخترم بزرگ شده بود راحت تر تونستم از پسش بربیایم. دختر دومم ۲سالش شد،مجدد باردار شدم. خوشحال بودم آخ جون🤩 خدا چقدر دوستم داری دیگه لازم نیست شوهرمو برای بچه راضی کنم. ولی ۲ ماه بعد، سقط شد خیلی گریه کردم 😭 نمیتونستم خودمو آروم کنم. تا اینکه متوسل شدم به امام صادق و آرام شدم. در همین گیر و دار به مشکل بزرگی برخوردیم... 👈 ادامه دارد. "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۱۲۸ #ازدواج_در_وقت_نیاز #مادری #فرزندآوری #دوتا_کافی_نیست #جنسیت_فرزند #حرف_مردم #چند_فرز
۱۱۲۸ در همین گیر و دار به مشکل بزرگی برخوردیم. اختلاف فرهنگی خانواده همسرم چون اکثرا تک فرزندی بودن یا با فاصله زیاد روی بچه هاشون خیلی تسلط داشتن نمیذاشتن بازیگوشی کنن، در عین حال تعصبی، نمیشد به بچه شون بگی بالای چشمت ابرو... ولی من میگفتم بچه باید بچگی کنه، هرکاری خواستن انجام بدن مگر کاری که خطرناک باشه ولی این مسئله هم برای همسرم، هم خانوادشون قابل درک نبود. از بچه ی ۲ ساله میخواستن آروم باشه، نباید لباسشو کثیف کنه، با دست غذا نخوره، اسباب بازی هاشو جمع کنه،، بریز به پاش نکنه. شوهرمم میگفتن مامانش راست میگه، تو تربیت بلد نیستی. بچه نباید با قاشق چنگال قابله بازی کنه کافی بود لیوان بشکنه واویلا بود😧 در حالی که خونواده ما اصلا خودشون قابلمه میارن تا بچه بازی کنه😁 همش بچه منو با بچه های فامیلشون (تک بود) مقایسه می‌کردن. منم اعصابم خورد میشد، باعث می‌شد دخترمو سر اینکه چرا توپ فلانی برداشتی، دعوا کنم😥 و بعدش باعث می‌شد عذاب وجدان بگیرم. تا اینکه به خواست خدا خواهر مادرشوهرم سن ۴۰ سالگی باردار شد و شدن سه بچه البته با فاصله زیاد ولی همین هم خیلی خوب بود. تاثیر زیاد روی رفتار خانواده شوهرم گذاشت. چون مادر مادرشوهرم فوت کرده بود، دختر خواهر شده بود مثل نوه ش بیشتر موقع ها می‌آوردش خونه شون معنی بچه داشتنو متوجه شدن... خلاصه من ۲سال بعد از اون سقط، باردار شدم ولی خوشحالیم دوامی نداشت و کورتاژ شدم. بعد از سقط دوم آقامون راضی نمی شد برای بعدی، برا همین خودم دست بکار شدم. به دخترا گفتم اگه خواهر یا برادر میخواین، باید یه لیست از چهل شهدا بنویسیم هر روز صلوات بفرستیم از ۳تا شروع می‌کردیم. به ۴۰ که می رسید، دوباره از اول... متوسل شدم به شهید نوید صفری و اذان گفتن در منزل، اکثر روزها با دخترا زیارت عاشورا میخوندیم هدیه می‌دادیم به شهدا، نذر روضه علی اصغر، توی محل هرجا آخر مجلس دعا میکردن برای کسانی که بچه‌ نداشتن بچه بده من بلند میگفتم برای کسانی که بچه‌ دارن ولی بازم میخوان هم دعا کنید. خلاصه همه محل می‌دونستن من بچه میخوام چون ما خونه مون هیئت بود، کلاس خیاطی هم بود. همه ی محل مارو میشناختن. یه محل دعا میکردن ما بچه دار بشیم 😁 میگفتن ان شاء الله پسر بشه، میگفتم من فقط سرباز میخوام برای آقا پسر دختر مهم نیست هرچی خدا بخواد. بعد از ۲ سال و نیم بلاخره آقامون راضی شد و من به لطف خدا باردار شدم. ۹ ماه گذشت. یه روز صبح رفتم بیمارستان ببینم شرایطش چطوری ماما گفتن امروز فردا بچت به دنیا میاد. عصر رفتم چمکران هر کس منو میدید می‌گفت خانم معلومه شکمت آمده پایین چرا آمدی اینجا😳😮 شوهرم از رنگ روم حس کرده بود وقتش خوابش نمی‌برد، دعا میخوند. من خوابیدم 😴 ساعت ۱۲ از درد بیدار شدم دیدم شوهرم میخواد بخوابه گفتم بذار بخوابه ساعت ۳ دردم شدید شده بود. آقامونو بیدار کردم ولی میگفتم بذار اذان بشه، نماز صبح بخونم. آقامون دید دیگه خیلی درد میکشم گفت برو بیمارستان نماز بخون. رفتیم خانمه داشت تمیز کاری می‌کرد تا رفتم گفت نیا گفتم بابا بچه داره بدنیا میاد گفت اصلا برو صبر کن😳 آقامون گفت چرا برگشتی گفتم نمیذاره برم تو 😫گفت بریم یه بیمارستان دیگه گفتم نمیشه دوباره رفتم تو به خانم گوش ندادم ماما میگفت اسم گفتم بچه داره بدنیا میاد یه نگاه اندرسفیهی کرد🤨گفت اسم😩 خلاصه وقتی دید درست میگم، دست پاچه شد. سریع بردن اتاق زایمان پرستار نمی‌دونست چکار باید بکنه هم دنبال رگ می‌گشت سرم بزنه. و هم می گفت یکی بیاد کمک، بلاخره یه ماما خمیازه کنان آمد گفت چه خبره؟ دید وقتشه بچه به دنیا بیاد. سال ۱۴۰۲ دختر عزیزمو گذاشتن بغلم، وای خدای من چه لحظه شیرینی، دیگه باورم نمیشد🥲😭😇 از برکت آمدن دخترم، رفتار خانواده شوهرم زمین تا آسمون عوض شد. یه چی میگم یه چی میشنوی عجیب غریب، از نظر مالی کمک می‌کنن، خوراک، پوشاک، اسباب بازی برای دخترا، درکشون بالا رفته بچه ها هر کاری میکنن میگن بچه اس دیگه اشکال نداره، بزرگ میشن خوب میشن دختر سومم انگار اولین نوه شون هست. وقتی میرفتیم از خونه شون، پدرشوهرم صبح به صبح میومد سراغش، باهاش حرف می‌زد، قربون صدقش می‌رفت. کلا یه جور دیگه شدن، سالی یک دوبار میومدن خونمون ولی حالا تعطیلات که میشه میگن یا شما بیاین یا ما بیایم طاقت دوری ندارن ادامه 👇 "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۱۲۸ #ازدواج_در_وقت_نیاز #مادری #فرزندآوری #دوتا_کافی_نیست #جنسیت_فرزند #حرف_مردم #چند_فرز
۱۱۲۸ توی این مدت همه چیز خوب بود ولی کم کم داشتیم وارد یه امتحان الهی می‌شدیم که کل خانواده رو تحت شعاع قرار داده بود. من از نظر روحی داغون اصلا نمیتونستم خودمو آروم کنم ولی چون خانوادگی بود به هیچ کس هیچی نگفتم نه مادر و مادرشوهرم، توی شهر غریب سوختمو دم نزدم. پیش همه خودمو خوشحال و سرحال نشون میدادم ولی از درون افسردگی شدید... دخترم ۸ ماه بود که متوجه شدم باردارم😳🤩 تنها خبری بود که منو می‌تونست از حالت افسردگی دربیاره و به زندگی امیدوار کنه هیچ لذتی بالاتر از تکون های بچم نبود و منو به زندگی امیدوار کرد. قربون خدا برم میدونست من تنها با نوزاد حالم خوب میشه. حرف ها دوباره شروع شد. چرا به فکر آینده بچه ها نیستین، تربیتشو میخواین چکار کنید و... با این حرف ها تا چند روز فکرم مشغول میشد ولی بعد توکل میکردم به امام زمان ۹ ماه بعد کیسه آبم پاره شد ،مجبور شدم برم بیمارستان، دانشجوها دورم جمع شدن، من با این قضیه مشکی نداشتم چون میگفتم بلاخره باید اینا هم یاد بگیرن، مشکلم این بود که یکی از دانشجوها ناخنش بلند بود و خیلی اذیت شدم. این دیگه نامردی بود. خلاصه درد داشتم ولی درد زایمان شروع نمیشد. دوتا مامای کاملا بی تجربه پیشم بودن، نمیدونستن باید چکار کنن آمپول فشار زدن. کم کم دردم شروع شد ماماها نمیدونستن باید چکار کنن و من خیلی ناراحت بودم از این قضیه، آمپول فشار درد رو بیشتر بیشتر کرده بود از حالت طبیعی هم خارج شده بود. تا اینکه بلاخره به لطف خدا و توسل به امام زمان پسرمو سال ۱۴۰۳ گذاشتن بغلم، هیچی به اندازه ی وقتی که بچه‌ رو میذارن بغلت شیرین نیست.😊🥲😇 داشتن بچه پشت سر هم خیلی سخته، گاهی اوقات هر دو باهم توجه میخوان، وقتی نمیتونم براشون دعا میکنم خدایا خودت براشون جبران کن ولی لحظه های شیرینی هم برات به وجود میارن که خاطره خوش میشه و اما در مورد حرف حدیث ها یه چیزی که خانم ها دلسوزانه به من میگن اینکه به فکر سلامتی خودت هم باش. مادرم ۱۰تا بچه داره و مادرشوهرم دوتا وقتی مقایسه میکنم، میبینم مادرم ۱۰ سال از مادر شوهرم بزرگتر ولی از نظر سلامتی بهتر نباشه کمتر نیست. هردو پادرد، کمردرد، دیکس کمر، تازه مادرشوهرم رگ انگشتش میگیره تا نیم ساعت درد میکشه و هیچ جوره هم خوب نمیشه مگر یه وقتی خودش از درد بیوفته. یا زن داداشم که یدونه بچه داره با خودم مقایسه میکنم میبینم ایشون از ۳۰ سالگی دردهاشون شروع شد. پادرد، سردرد، کمردرد، تازگی ها هم میگن دست درد الان ۴۰ سالشون و خودشون میگن انواع اقسام قرص ها رو مصرف میکنن. یا یکی از اقوام شوهرم که یکی بچه داره و همیشه زن داداش خودشو به خاطر داشتن ۶تا بچه مسخره میکنه، میگه سلامتیشو از دست داده بخاطر بچه، آخه زن داداشش سرددرد داشت، همه جا میگفت ببینید بچه ی زیاد چه بلایی سر آدم میاره، خودش رفت تفریح داشت از رودخانه رد میشد پاش لیز خورد با سر افتاد سرش خورد به سنگ بیهوش شد. میخوام اینو بگم سلامتی دست خداست. به هرکی بخواد میده به هرکس نخواد نمیده ،چه با بچه چه بدون بچه، همه چیز دست خداست. بماند که بارداری و شیردهی واقعا در سلامتی خانم ها مؤثره. اینم بگم الان هم زن داداشم پشیمانه، هم خواهرم که چرا بچه نیوردن افسوس لحظه هایی رو میخورن که دیگه برنمیگرده... در مورد کارهای خونه و بازی بچه ها نه کار من درست بود، نه خانواده شوهرم که قبلا میگفتن سخت بگیرم. من از دخترا تا زیر 7سال هیچ کاری نمیخواستم انجام بدن همه کارهاشون با خودم بود و الان که بزرگ شدن بهشون میگم لباستون رو زمین نندازین یا کیف کتابتون جمع کنید خیلی براشون سخته حتی کار شخصی مثل مسواک زدن هم براشون سخته و وقتی کار انجام میدن که من دیگه عصبانی بشم یا دعواشون کنم. در تجربه ی یکی از اعضای کانال خوندم که یه خانمی از بچه ۶ سال میخواست جای خودش جمع کنه. این خیلی برام جالب بود. می گفتم مگه میشه؟ الان من از دختر یک سال و ۶ ماهم میخوام برام بالش بیاره، پوشک بیاره برای داداشش حتی ظرف هایی که شستم یکی یکی بذار سر جاش با ذوق شوق انجام میده با یه آفرین گفتن کلی خوشحال میشه و باعث شده حتی جوراب خواهراش زمین باشه میبره بهشون میده، دیدم میشه خوب هم میشه. از کانال دوتا کافی نیست هم ممنونم که به جز پرداختن به موضوع فرزندآوری، به تربیت فرزند و همسرداری و... هم اهمیت میدین و تجربه خانم ها رو توی کانال میذارین 💐 باتشکر از کانال خوبتون اجرتون با خانم فاطمه زهرا 🤲 دعا کنید امام زمان بچه های منم به سربازی قبول کنن. برای ظهور امام زمان صلوات یا علی✋ "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist