💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۰۴۶ #ازدواج_در_وقت_نیاز #سبک_زندگی_اسلامی #قسمت_اول من متولد آخرای سال ۷۷ هستم. تک دختر
#تجربه_من ۱۰۴۶
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#سبک_زندگی_اسلامی
#فرزندآوری
#معرفی_پزشک
#قسمت_دوم
جلسه دوم کل خانوادشونم اومدن و تاریخ عقدوعروسی و مقدار مهریه و لیست وسایل و... رو تعیین کردن بزرگترها و جلسه سوم که هفته بعدش بود ما محرم هم شدیم و بعد یک ماه روز ولادت حضرت زینب سلام الله علیها رسماً و شرعا زن و شوهر شدیم زیر بیرق امام حسین و حضرت زینب.
محل عقدمون یه حسینیه بود که من و چندتا از دوستام، خادم این هیئت بودیم و بخشی از این حسینیه رو مزین کرده بودن به موکتها و فرشهای حرم امام حسین و اسامی اهلبیت و خنچه عقد ما پرچم حضرت زینب بود.
موقع بله گفتن من به جای آهنگ و ترانه صدای اذان پخش کردن و بعد هم مولودی حضرت زینب و اینقدر حال معنوی داشت مراسم عقدم که پرچم گنبد آقا امام حسین وارد سالن شد و تمام مهمانها دراثر اون حال خوش بسیار معنوی منقلب و متحول شده بودن. خودمم پرچم گنبد آقا امام حسین رو به صورت گرفتم و فقط اشک ریختم.
خدا رو شکر شروع زندگیم با نام ویاد اهلبیت بود و بعد از مراسم همه به خونه پدرم رفتن برا شام و تمام و بعد چهارماه به شصت نفر پدر همسرم داخل منزل پدرم ولیمه دادن و ما فرداش به مشهد رفتیم.
تو تمام خریدای جهیزیم سعیم بر خرید اجناس ایرانی بود. که خیلی با مادرم و دیگران چالش ها داشتیم اما با حفظ و رعایت حرمت بزرگترها. خیلی از تشریفات بی خود و نالازم رو حذف کردیم. سرویس طلا خریدیم که بعدها برای خرید ماشین به همسرم دادمشون .
زندگیمون شروع شد. یک سال گذشت و دیدیم خوشی و خوشبختی هست با تمام اتفاقات و چالشهایی که از زمان نامزدیمون وجود داشت به خاطر متفاوت بودن سبک زندگیمون ولی دست به دست هم دادیم کنار هم موندیم و این چالشها به اتمام رسید و دیدیم که انگار چیزی کمه تو زندگیمون، همه بهمون یادآور میشدن که پس کی بچهدار میشید، خسته نشدید این همه تنهایی کشیدید؟
حالا سوای حرف مردم از اینکه حالا سنم بیست و چهار سال گذشته و نکنه بچه دار نشم و نکنه ها و دلشوره های بسیاری که شبها تا نصف شب مغزمو به کار میگرفتن خواب از چشمم رخت برمیبست بالاخره برای بچه دار شدن سپردیم به خدا توکل کردیم و ترس رو کنار گذاشتیم و تمام آداب اسلامی رو رعایت کردیم.
بعد از دوماه بعد از دهه اول محرم تست بارداریم مثبت شد. من حالا وارد یه چالش جدید شده بودم چهار دفعه دکتر عوض کردم تا اینکه وقتی چهار ماهه باردار بودم آزمایش چکاب کامل دادم با دستور دکتر و معلوم شد که دیابت بارداری دارم.
وقتی پیش یه دکتر دیگه رفتم گفتن اگه کنترل نشه منجر به خطر مرده زایی جنین و نارس به دنیا اومدن و درشتی بیش از حد جنین و خفگی و...میشه، باید خودت بستری بشی تحت کنترل باشی و...
برام انسولین تجویز کردن من تمام وجودم رو ترس گرفته بود و از درون فروریخته بودم. با دستگاه قند خون مدام قندمو کنترل میکردم تو سه وعده، قرص میخوردم تا اینکه از یکی از کانال ها یا اینترنت با خانم دکتر موید محسنی آشنا شدم، رفتم پیششون و چقدر بامهر ومحبت و آرامش کل دوران بارداری مو تحت نظرشون سپری کردم ولی وقتی که میرفتم سونو گرافی هربار از شب قبلش اشک چشمم جاری بود که فردا نوبت سونو دارم.
مسئول بداخلاقش حالا جای اینکه با خوش رفتاری وجود بچمو نشونم بده میخواد یه عیب بیخود رو بچم بگذاره یه بار سر غربالگری که دوست نداشتم خودم بیخود درگیر استرس های نابه جا کنم، یه بار سر کم تحرکی بچم. خب بچه من همیشه نصف شبا جنب و جوش داشت و بعد ساعت ده دوازده صبح ساعت نه صبح خواب بوده حرکت نکرده برام سونو آن است تی نوشتن و رفتم مطب دکترم و دکترم وقتی سونو رو دید گفت این بچه که درحال جنب وجوشه کی گفته بی تحرکی! برو دخترم، نگران نباش برو استراحت کن تا موعد زایمان و من خیالم راحت شد.
خوش و خرم اومدم خونه کارهای آخر خونه تکونی رو انجام دادم روز اول فروردین دم سال تحویل پسرک شیطونم عجله داشت واسه اومدن تو بغل مامانش هم کیسه آبشو زده بود پاره کرده بود و هم کار خرابی (مکونیوم) دفع کرده بود، من سزارین اورژانسی شدم.
اذیت شدنم فقط تا بیست روز بود بعد هشت روز بعد زایمانم که دیگه مادرم رفت خودم کارامو میکردم و همسرم و خانواده همسرم خیلی کمک حالم بودن مثلاً من تا همین پنج ماهگیش می ترسیدم حمومش ببرم یا مادرشوهرم حمومش میبرد بچه رو یا شوهرم، بعد با ترسم غلبه کردم الان دیگه خودم میبرمش حمام .و الان پسر کوچولوی من تازه شش ماهگیش تموم شده.
امیدوارم خدا به همه عزیزانی که منتظرن تا وجود فرشته کوچولوی خدا خونه شون نورانی کنه یه جین ازاین فرشته ها بهشون کادو بده.الهی آمین
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
🍃🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
#تجربه_من ۱۰۶۱
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#حرف_مردم
#بارداری_بعداز_35_سالگی
#ساده_زیستی
#سبک_زندگی_اسلامی
بنده مادر تجربه ی ۱۰۵۸ هستم.
متولد ۶۳
فرزند اولم دختر عزیزم متولد ۸۰
فرزند دوم پسر گلم متولد۸۴
فرزند سومم مجددا گل پسرم متولد۹۵
و فرزند چهارمم بازم گل پسر متولد۱۴۰۲
بنده وقتی متوجه شدم فرزند سوم رو باردار شدم چون از لحاظ مالی در اون برهه به مشکل خورده بودیم، قصد سقط جنین داشتم اما وقتی پدرم متوجه این موضوع شدند به شدت با من برخورد کردند و گفتند اگر این کار رو انجام بدی، دیگه حق نداری به روی من نگاه کنی...
منم دیدم وقتی همسرم و پدرم خیلی شدید مخالفت میکنن، نتونستم این کار رو الحمدلله انجام بدم. نتیجه ش یک پسر به شدت باهوش و مستعد شد و برکت رو به خانه مون آورد.
بعد از به دنیا اومدن پسرم شرایط مالیمون کم کم داشت بهتر میشد، دخترم ۱۴۰۰ ازدواج کردن تو اون برهه خیلی به ما کمک کردن و خیلی جهاز مختصر خریدن
با اینکه پدرشون گفته بودن هرچی میخواین بخرید و هر مارکی دوست دارید انتخاب کنید، دختر و دامادم ساده ترین ها رو انتخاب میکردن. اوایل اجازه نمیدادم و دوست داشتم جلوی مردم سرمون بالا باشه با انتخاب هاشون مخالفت میکردم اما دخترم و دامادم با پافشاری اجازه ندادند چیزی تغییر کنه.
با این حال چون دستِ همسرم خالی بود با وام قرار بود تهیه بشه جهازشون. مبل هم نمیخواستند حتی تخت خواب هم راضی نشدند بخرند و قالبا مارک های ایرانی خریدند.
لوازم آشپزخونه در حد نیاز و خیلی مختصر طوری شده بود که خواهرم بهم میگفتن دخترت چرا همه چی رو ساده میخره!؟
از اونجایی که برای من حرف مردم مهم بود اما برای دخترم و دامادم نه ؛تو اون زمان باهم کش مکش داشتیم.
دوران جهاز خریدن تموم شد و رسیدیم به نزدیکای عروسی. قالب فامیل هامون اصرار داشتن ما حنا بندان و...بگیریم اما چون هم کرونا بود، هم دخترم مخالفت شدید کردند و اجازه ندادن ما بخواهیم براشون حنا بندان بگیریم و دخترم تو کل فامیل اولین شخصی بود که انقدر ساده وارد زندگی شد، چون ترک ها معمولا این مراسمات براشون مهمه البته نه همه شون.
نه جهاز برون گرفتن نه پاتختی نه حنا بندان و نه عقد بزرگ، تو عقدشون فقط خانواده ما و همسرشان بودن که تو حرم سیدالکریم گرفتن.
دخترم خیلی دلسوزه، همینطور که پدرشون براشون مهم بود و دوست نداشتن به سختی بیوفتن، برای پدر همسرشون هم همینطور بودن و عروسیشونو بدون در نظر گرفتن خیلی چیزها ساده برگزار کردند تا پدر همسرشان تو قرض و... نیوفتن.
خیلی زود صاحب اولاد شد دخترم و من نوه دار کرد😍 که باز اینجا اجازه خرید سیسمونی به هیچ عنوان به ما ندادند و ما با زور براشون یه کالسکه و یه گهواره ساده و فلاسک و کیف خریدیم با این حال برای اون چند تیکه هم کش مکش داشتیم که چرا خریدید.
کمد بچه هم خودشون از دیوار خریدن و چیز زیادی برای بچه نخریدن. مثل اون سیسمونی ها که همه میگیرن نبود و حتی اجازه ندادن جشن کوچیک بگیریم.
دخترم از اونجا که تک دختر هستن عاشق این بودن و هستن که خواهر داشته باشن و همیشه به من و پدرشون میگفتن و میگن که خواهر میخوان و به جد اصرار میکنن.
با اصرار های دخترم ما در سال۱۴۰۲ صاحب گل پسرم شدیم با خجالت زیاد چون الان کمه مادر و دختر باهم بچه دار بشن اما دختر و دامادم طوری برخورد کردن که قضیه خیلی عادی است و دخترم خیلی تشویق کردند و اجازه ندادن شخصی مارو اذیت یا مسخره کنه؛ همزمان ما هم صاحب نوه دوممون😍
الان هم چشم به راه نوه سوممون هستیم که ان شاالله دی ماه متولد میشن❤️
👈 تجربه ی ۱۰۵۸ را اینجا بخوانید.
https://eitaa.com/dotakafinist/19567
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 #شهید_بلباسی ✅ از همین حالا دست به کار بشید... 🍃
#شهید_بلباسی
✅ از همین حالا دست به کار بشید...
یک سال از رفتن محمد به دانشگاه می گذشت، روی این را نداشت که مستقیم با خودم صحبت کند، در نامه نوشت:
"اگر بخوام سالم بمونم وجود بعضی از دخترها و زنهای بد حجاب و نامحرم کارم رو سخت میکنه، کمکم کنین تا از این امتحان خدا سربلند بیرون بیام. از هر کجا که خودتون صلاح میدونین برام همسری انتخاب کنین."
۱۹ سال بیشتر نداشت، به نظر من خیلی زود بود که بخواهد بار مسئولیت زندگی را به دوش بکشد ولی آقا هدایت با من هم عقیده نبود. دوست داشت بچهها زودتر سر و سامان بگیرند و با ازدواج پاک بمانند.
به محض دیدن نامه و فهمیدن درخواست محمد، آنقدر ذوق زده شد که گفت:" از همین حالا دست به کار بشید و وقت رو تلف نکنید."
روز بعد خودم با محمد تماس گرفتم تا مزه دهانش را بفهمم. گفتم شاید کسی را زیر سر داشته باشد، از پشت تلفن و با وجود آن همه فاصله، میتوانستم حدس بزنم که چند بار از خجالت رنگ به رنگ شد.
گفت:" من تا حالا نه دختری رو دیدم، نه شخص خاصی مدّنظرمه. فقط یه شرط دارم، به اصل و ریشه خانوادگی دختری که انتخاب میکنین دقت کنید، تحقیقاتتون رو از پدربزرگ مادربزرگش شروع کنین، حتماً همه شون با نماز و با خدا باشند. بعد هم راجع به پدر مادرش تحقیق کنید. اگه این شرایط رو داشتن، برین دخترو ببینین. اون وقت هرچی شما بگین، منم قبول دارم."
📚 زین أب، ص ۴٢
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#معیارهای_ازدواج
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
#میرزا_اسماعیل_دولابی
✅ ببین چه کرده ای....
پدر و مادرت را نگاه کن. نگاه کردن به جمال مادرت، عبادت است. فرمان مادرت را ببر، ببین که چه بر سر تو خواهد آمد. هرچه مادرت سختگیر باشد فرمانش را ببر.
اگر مادرت تند باشد فرمان بردن از او اثرش بیشتر است. فرمان مادرِ خوشاخلاق را که همه میبرند. اگر به غریبه هم بگوید اینجا بیا، خواهد گفت خانم چه میگوید، چشم. کارش را رها میکند و بار او را بر میدارد و یا راه او را باز میکند.
اگر مادر و پدرِ تندی دارید تا فرمان او را بردید آنوقت میفهمید چه کردهاید. خداوند متعال نشانت خواهد داد که ببین چه کردهای، کار بزرگان را انجام دادی، با ما رفیق و انیس و مونس شدی.
#سبک_زندگی_اسلامی
#خانواده_مستحکم
📚 طوبای محبت ۳
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 #امام_موسی_صدر ✅ زبان حال دین.... 🍃
#امام_موسی_صدر
✅ زبان حال دین....
دین پیش از اینکه توشهای برای آخرت ما باشد، والاترین وسیله برای زندگی است. اگر نماز و روزۀ من زندگی امروزم را درست و اصلاح نکند و در رفتارم تاثیرگذار نباشد معلوم نیست برای آخرتم هم خاصیتی داشته باشد.
اگر من در مجلس احیا دعا کردم، نماز خواندم و به درگاه خدا گریه کردم، ولی در رانندگی مراعات مردم را نکنم، حتما یک جای کار میلنگد. من از رانندگی مثال میزنم تا کسی فکر نکند میخواهیم راجع به حقالناس از چیزهایی عجیبوغریب و آسمانی حرف بزنیم. باید مسائل عجیبوغریب را رها کنیم و در زمین درست و صحیح زندگی کنیم.
این زبان حال دین است. دین آمده که ما را برای زندگی روزمره اصلاح کند. اگر میخواهید در آسمان اتفاقی بیفتد باید از زمین شروع کنید! در ارتباط با همسایه، پدر و مادر، رانندگی، خریدوفروش باید مسائلی را رعایت کنیم. اگر نماز، نماز باشد در رانندگیِ من خودش را نشان میدهد. در حرف زدن من تأثیر میگذارد و من دیگر نمیتوانم حرف زشت به زبان بیاورم. نمیتوانم با دیگران با بیاحترامی صحبت کنم، نمیتوانم راحت غیبت کنم و تهمت بزنم.
نماز و روزۀ من باید در همسرداری و برخورد با والدین، با همکاران و در رفتار من با جامعه خودش را نشان دهد. آدم دیندار با آدم بیدین باید تفاوت داشته باشد. ظواهر دینی که خیلی هم اهمیت دارند و گاهی بحث حلال و حرام خدا برای آنها مطرح میشود، مقدمهاند برای اینکه من در دایرۀ عمل درست رفتار کنم.
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
✅ ساده اما صمیمی...
قدیمی ترها یادشونه زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید و چکمه های رنگی کفش ملی رو.
از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت، آبان دیگه سرد بود. مدرسه ها بخشنامه داشتند، از وسط آذر بخاری روشن میکردند، قبلش باید می لرزیدی تو کلاس.
از همون اول پاییز لباس کاموایی ها از تو بقچه در میومد، کی با یه تا پیرهن میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش، جوراب از پامون کنده نمیشد.
اوایل آبان بخاری های نفتی و علاالدین های سبز و کرمی رنگ از تو انباری ها در میومد. بخاری نفتی ها اکثرا یا ارج بودند یا آزمایش، همشون هم سبز و سیاه. ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی تو حیاط داشتند یا مثل ما اگه باکلاس بودند، یه تانکر بزرگ ته حیاطشون!
نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ، وگرنه تاریک و ظلمات باید میرفتی ته حیاط بشکه به دست، عینهو کوزت. برف که اکثراً بود رو زمین، شده دو سانت. برف هم اگه نبود، یخ زده بود زمین، باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر، گاهی مجبور بودی از تو بشکه های بیست و دو لیتری نفت رو منتقل کنی به بشکه های کوچولو، اون موقع یه وسیله ی کارآمد ی بود که هیچ اسم خاصی هم نداشت از قضای روزگار. یه لوله کرم رنگ با یه چی آکاردئون مانند نارنجی به سرش و شیلنگی که عین خرطوم فیل آویزون بود، خدایی اسم نداشت ولی کار راه بنداز بود.
بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر میدادند، یعنی سرد و سردتر که میشد، در اتاق ها یکی یکی بسته میشد و محترمانه منتقل میشدی به وسط هال، دی و بهمن عملا خونه یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه ی گرم.
اتاق ها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت قصد میکردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری باید یه نفس عمیق میکشیدی، درو باز میکردی، به دو میرفتی و به دو برمیگشتی. تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد میزدند... درو ببند!! سوز اومد!!! باد بردمون!!!
گاهی که خسته میشدی و دلت میخواست بری تو اتاقت یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله ی سفالی سیم پیچ شده میدادند زیر بغلت، بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش مینشستی تا گرم بشی دو قدم دور میشدی نوک دماغت قندیل میبست.
بخاری محل تجمع کل خانواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت میگرفتند که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند، حتی روایته شام هم نصفه ول میکردند از هول دور موندن از بخاری.
پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده بود، که باید خشک میشد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه.
و اما روی بخاری، آشپزخونه ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن. اگر هم نبود، پوست های پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف میکرد رو بخاری تا بوی بد نفت زیر عطر پوست پرتقال های نیم سوز گم بشه.
موقع خواب، دل شیر میخواست سرت رو بذاری رو بالش یخ و بالش رو پهن میکردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش میکردیم که گرمیش نره، سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم، انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم، لابه لای موهات نفوذ میکرد. پتوهای ببر و طاووس نشان و لحاف های پنبه ای ساتن دوز رو تا زیر چونه بالا میکشیدیم.
بیرون سرد بود، خیلی سرد! ولی دلمون گرم بود. گرم به سادگی زندگیمون، به سادگی بچگیمون. دلمون گرم بود، به فرداهایی که میومد. فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون، شادی بچه هایی که با چکمه های رنگی کفش ملی، تو راه مدرسه، گوله برفی رو سمت هم پرتاب میکردند، بچه هایی که گرچه دست هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود ولی دلهاشون گرمِ گرم بود.
✍ میرهاشمی
#ساده_زیستی
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 ✅ ساده اما صمیمی... 🍃
✅ ساده اما صمیمی...
قدیمی ترها یادشونه زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید و چکمه های رنگی کفش ملی رو.
از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت، آبان دیگه سرد بود. مدرسه ها بخشنامه داشتند، از وسط آذر بخاری روشن میکردند، قبلش باید می لرزیدی تو کلاس.
از همون اول پاییز لباس کاموایی ها از تو بقچه در میومد، کی با یه تا پیرهن میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش، جوراب از پامون کنده نمیشد.
اوایل آبان بخاری های نفتی و علاالدین های سبز و کرمی رنگ از تو انباری ها در میومد. بخاری نفتی ها اکثرا یا ارج بودند یا آزمایش، همشون هم سبز و سیاه. ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی تو حیاط داشتند یا مثل ما اگه باکلاس بودند، یه تانکر بزرگ ته حیاطشون!
نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ، وگرنه تاریک و ظلمات باید میرفتی ته حیاط بشکه به دست، عینهو کوزت. برف که اکثراً بود رو زمین، شده دو سانت. برف هم اگه نبود، یخ زده بود زمین، باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر، گاهی مجبور بودی از تو بشکه های بیست و دو لیتری نفت رو منتقل کنی به بشکه های کوچولو، اون موقع یه وسیله ی کارآمد ی بود که هیچ اسم خاصی هم نداشت از قضای روزگار. یه لوله کرم رنگ با یه چی آکاردئون مانند نارنجی به سرش و شیلنگی که عین خرطوم فیل آویزون بود، خدایی اسم نداشت ولی کار راه بنداز بود.
بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر میدادند، یعنی سرد و سردتر که میشد، در اتاق ها یکی یکی بسته میشد و محترمانه منتقل میشدی به وسط هال، دی و بهمن عملا خونه یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه ی گرم.
اتاق ها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت قصد میکردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری باید یه نفس عمیق میکشیدی، درو باز میکردی، به دو میرفتی و به دو برمیگشتی. تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد میزدند... درو ببند!! سوز اومد!!! باد بردمون!!!
گاهی که خسته میشدی و دلت میخواست بری تو اتاقت یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله ی سفالی سیم پیچ شده میدادند زیر بغلت، بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش مینشستی تا گرم بشی دو قدم دور میشدی نوک دماغت قندیل میبست.
بخاری محل تجمع کل خانواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت میگرفتند که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند، حتی روایته شام هم نصفه ول میکردند از هول دور موندن از بخاری.
پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده بود، که باید خشک میشد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه.
و اما روی بخاری، آشپزخونه ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن. اگر هم نبود، پوست های پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف میکرد رو بخاری تا بوی بد نفت زیر عطر پوست پرتقال های نیم سوز گم بشه.
موقع خواب، دل شیر میخواست سرت رو بذاری رو بالش یخ و بالش رو پهن میکردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش میکردیم که گرمیش نره، سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم، انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم، لابه لای موهات نفوذ میکرد. پتوهای ببر و طاووس نشان و لحاف های پنبه ای ساتن دوز رو تا زیر چونه بالا میکشیدیم.
بیرون سرد بود، خیلی سرد! ولی دلمون گرم بود. گرم به سادگی زندگیمون، به سادگی بچگیمون. دلمون گرم بود، به فرداهایی که میومد. فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون، شادی بچه هایی که با چکمه های رنگی کفش ملی، تو راه مدرسه، گوله برفی رو سمت هم پرتاب میکردند، بچه هایی که گرچه دست هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود ولی دلهاشون گرمِ گرم بود.
✍ میرهاشمی
#ساده_زیستی
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
#تجربه_من ۱۱۲۰
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#بارداری_بعداز_35_سالگی
#دوتا_کافی_نیست
#رزاقیت_خداوند
#دیابت_بارداری
#سبک_زندگی_اسلامی
متولد سال ۶۴ هستم. در سن ۱۴ سالگی ازدواج کردم با پسرداییم که فقط ۱۷ سال داشت.
هنوز سربازی نرفته بود. دو سال بعد به سربازی رفت. من ۴ سال در خانه مادر شوهر زندگی کردم با تموم خوبی ها و سختی هاش...
در سال ۸۳ با تموم حرف و حدیث ها که چرا بچه ندارین، با نذر و توسل به امام حسین خدا یه دختر خوشکل و ناز به ما هدیه داد. از برکت این دختر روز به روز زندگیمون بهتر شد.
سال ۸۶ خدا بهمون یه پسر داد. بعد از چهار سال خدا یه دختر دیگه بهمون هدیه داد. چه برکتی هم تو زندگیمون داشت.
این بار بارداریم خیلی دیرتر شد و بعد از ۷ سال خدا یه دختر دیگه بهمون هدیه داد با مشکلات شدید بارداری و دیابت بالا...
مدتی گذشت در حالی که فرزند پنجم را می خواستیم اما نمیشد. حالا دیگه دختر بزرگم رو عروس کرده بودیم و داماد داشتیم. تا اینکه شب تولد امام زمان، دز سن ٣٩ سالگی خدا بهم یه پسر داد و حالا من مادر ۵ تا دسته گل هستم.
من از قبل دیابت داشتم با بارداری بیشتر شده بود. تمام چیزهایی که قند من رو بالا میبرد رو از برنامه غذایی حذف کرده بودم و روزی ۶۰ واحد انسولین میزدم تا این پسر ثمر برسه و خدا رو شکر حالا که بغلش میگیرم به تموم سختی هاش می ارزه
من ۴ تا زایمان طبیعی داشتم. این فرزند آخری رو سزارین کردم چون به علت زدن انسولین وزن بچه بالا رفته بود و نمی شد طبیعی دنیا بیاد، براش خطرناک بود.
پسر اول رو هم در سن ۱۷ سالگی داماد کردیم. پسرم مثل باباش دوست داشت زود ازدواج کنه، ما هم باهاش مخالفتی نکردیم و دختر یکی از دوستان رو براش خواستگار کردیم.
همسرم کار آزاد داره، پسرم رو از بچگی همراه خودش می برد و الان هم پسر راننده هستش و سال دوازدهم رشته مکانیک داره درس میخونه.
سربازی هم انشاالله بعد از تموم شدن درسش میره، خودمون پشتیبان پسرم و عروسم هستیم از همه نظر و الان چشم انتظار دیدن دو تا نوه هستم. یکی از دخترم و یکی از پسرم. انشاالله امام زمان از ما خشنود و راضی باشه.
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 ✅ اساسِ حرکت، امید به خداست 🍃
#استاد_اصغر_طاهرزاده
✅ اساسِ حرکت، امید به خداست
در مناجات شعبانيه داريم: «اِلهي! لَوْ اَرَدْتَ هَواني، لَمْ تَهْدِني، وَلَوْ اَرَدْتَ فَضيحَتي، لَمْ تُعافِني» خدايا اگر خواری مرا میخواستی، هدايتم نمیكردی، و اگر رسوايی مرا میخواستی، مرا نمیبخشيدی. از اين طريق، خطر بیمعنا بودن در زندگی برطرف میشود و امكان رسيدن به ساحل معانی و روحانيت مورد نظر انسان، ظهور میكند و انگيزهای برای عملِ برتر پيش میآيد. در رابطه با آشتی با خدا اساس حرکت بر مبنای اميدی است که هر کس در رابطه با خدا در خود ايجاد میکند و متوجه است خداوند هر کس را که عزم رجوع به او کرده در هر شرايطی میپذيرد و در اين رابطه میفرمايد: «لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ» هيچ کس جز کافران از رحمت و لطف خدا مأيوس نيستند.
📚 «انسان؛ از تنگنای بدن تا فراخنای قرب الهی»
#سبک_زندگی_اسلامی
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست... 🍃
#تجربه_من ۱۱۲۱
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#رزاقیت_خداوند
#سختیهای_زندگی
#مشیت_الهی
#سبک_زندگی_اسلامی
#قسمت_اول
من ۳۵ سالمه، فرزند سوم یه خانواده شش نفره، ۴ تا فرزند اونم ۴ تا دختر😊
پدر و مادرم کشاورز بودن و هنوزم هستن
یه شغل سخت و پرزحمت، مادرم پابه پای پدرم کار کرده، از زمانی که یادمه بهار و تابستان تو مزرعه بودن،جدا ازین پدرم پاییز زمستون کارگری میکرد و مادرمم کارهایی مثل کار تو گلخونه ها و باغ چای و...
مادرم دوست داشت هر ۴ تامون کارمند بشیم.خیلی تلاش میکرد ما سختی نکشیم. ولی اینم بگم مارو بی دست و پا بار نیاورد.
گاهی مارو تو این سختی ها شریک میکرد.
موقع درو برنج باید میرفتیم کمک میکردیم و گاهی من و آبجی بزرگم (فرزند اول) با مادرم سر کار گلخونه و باغ میرفتیم.
اون روزا ناراحت بودم ولی الان خیلی خوشحالم ازینکه شرمنده نیستم در حد توانم بهشون کمک کردم. باهاشون مدارا کردم و قانع بودم.
بلاخره دختر اول لیسانس گرفت، ازدواج کرد و به لطف خدا چندسالیه معلم شده. خواهر دوم فوق دیپلم گرفت ولی علاقه به ادامه دادن تحصیل و سرکار رفتن نداشت
و اما من😄
مادرم تهدیدم میکرد که باید برم دانشگاه
و درست همین موقع ها من محجبه و مذهبی شدم. معجزه بود، تو خانواده مون کسی اینقد با حجاب و مذهبی نبود.
مادرم خیلی اهل نماز و روزه بود و هست،
همیشه میگفت نماز نخونید من ناراحت میشم ولی یادم نمیاد در مورد اینکه حجابمون خیلی سفت و سخت باشه چیزی گفته باشه
البته زمان ما حجاب ها خیلی بد نبود، مراقب نوع پوشش ما بود ولی اینکه یهویی من اینقققدر با حجاب بشم در حدی که دیگه باهاشون عروسی نرم، نذارم تو خونه هر آهنگی پخش شه و....😄 لطف خدا شامل حالم شد، نگاه امام زمان عج تو دعاهای ندبه ای که با مادرم میرفتم. نگاه ویژه ی حضرت زهرا...
یه ماه رمضان که دوم دبیرستان بودم و از ۲۰ شهریور ماه رمضان بود فکر میکنم،
یهو تصمیم گرفتم چادر بگیرم که روزه هام قبول بشه، چادر گذاشتم یک ماه و دیگه نتونستم برش دارم، دیگه نتونستم موهام رو بیرون بیارم و این آغاز راه من بود. یه راه سخت و پر از حرف و متلک و سختی
شدم یه دختر هیئتی و پایه ثابت با کلی دوستای مذهبی، کلی برنامه های مذهبی، کلاس حفظ قرآن و...و....و..
ادامه👇
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۱۲۱ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #دوتا_کافی_نیست #رزاقیت_خداوند #سختیهای_زندگی #مشیت_ال
#تجربه_من ۱۱۲۱
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#رزاقیت_خداوند
#سختیهای_زندگی
#مشیت_الهی
#سبک_زندگی_اسلامی
#قسمت_دوم
خلاصه برا اینکه دانشگاه نرم، چون میترسیدم برم و دوباره بی حجاب بشم، رفتم حوزه، البته این هم از الطاف خدا میدونم و بعد مادرم، چون تو خانواده خیلی تنها بودم، عقائدم، اخلاقم با همه فرق داشت. محدود شده بودم ولی خداروشکر ناراحت نبودم. همه شو با جون و دل میپذیرفت، اصلا خیلی قوی بودم خیلی
کامل خدا رو حس میکردم. خیلی واضح آرومم میکرد، راهنماییم میکرد، توصیفش سخته
رفتم حوزه، یکسال خوابگاه بودم، آخر هفته ها میرفتم خونه، فضای خوبی بود، کمتر احساس تنهایی میکردم. خیلیا شبیه من بودن، فقط خودشون مذهبی بودن تو خانواده
آخر سال بود. دوستم گفت دوست همسرش قصد ازدواج داره. منو معرفی کرد و ....😊
ازدواج کردم، با یکی مثل خودم🥺همسرمم فقط خودش تو خانواده مذهبی بود. با هم شدیم ما، کنار هم یه خانواده مذهبی تشکیل دادیم.
عروسی نگرفتم رفتم کربلا بار اول🥺 آرزو داشتم برم همیشه و رفتم. ۱۴ تا سکه مهریه م شد. برخلاف نظر خانواده...
بعد از یه سال و ۴ ماه رفتم سر زندگیم، یک سال و نیم مستقل بودیم که تصمیم گرفتیم بچه بیاریم. سه ماه بعد خدا دخترم و بهم داد. الان ده سالشه😊
دخترم شش ساله بود. بعد از ۸ سال تقریبا زندگی مشترک، یه خونه خریدیم و چقددددر ذوق کردیم ولی بعد دوماه از دستش دادیم😭
دوست همسرم که باهم شریک بودن
کلاه گذاشت سرمون و آقام مجبور شد خونه رو پس بده و پول مردم رو بده😞
برگشتیم به اوائل زندگی، یه کم ازون پول رو نگه داشتیم و جایی رو کرایه کردیم. اجاره خونه مون رو پدرشوهرم میداد تا چند ماه...
خیلی برام سخت بود. خیلی گریه میکردم. رفتم دکتر مشاور یه قرص گرفتم که کمتر گریه کنم😞
چون قرارمون این بود که خونه خریدیم دوباره بچه دار بشیم. سر قرارمون موندیم با خدا اقدام کردم و خیلی زود باردار شدم، تو اوج ناراحتی ها رنج ها و نداری ها...
خدای بزرگ سریع مرهمی برای دردهام فرستاد. با باردار شدنم خیلی ذوق کردم، همسرمم همینطور😍 اصلا نگران خرجش نبودیم اصصصصلا
بخدای مهربون گفتم بهت اعتماد کامل دارم، تو رزاقی، روزی بچه رو خودت میرسونی. من با تکیه و توکل بخودت اراده کردم. شک ندارم کم نمیارم.
خانواده ی خودم و همسرم تعجب کردن ازینکه تو این شرایط بچه دار شدیم. حرفم خیلی شنیدم ولی اصلا مهم نبود برامون
خوش و خرم بودیم😂😍
ولی خدای مهربون اینقددددر هوامونو داشت که واقعا توصیفش اینجا سخته،
روزی مون زیاد شد دیگه لازم نبود پدرشوهرم اجاره مونو بده.
آقام با دستای پر مهر خدا پا شد و رو پای خودش موند. شاید هنوز خونه دار نشدم و سرمایه م نمیرسه که خونه ای بخرم. ولی راضی هستیم.
چیزی که برای همسرم مهم بود این بود که همیشه بتونه به فقرا و یتیما کمک کنه، دست کسی رو بگیره. به هئیت شون هر سال محرم مبلغی بده، به زائر اولیا کمک کنه، خدا روشکر میتونه و خیلی خوشحاله
منم هیچوقت مانعش نمیشم.
چندماه پیش برا مردم غزه و لبنان نزدیک ۲۰ ملیون از پس اندازمون رو داد.😍 در صورتی که الان موقع تمدید خونه مونه
ولی خدا جبران کرد و پولی به دستمون رسید.
و چه خدایی بهتر ازین خدا😍
من نمیدونم چجوری از خدا تشکر کنم
خیلی دوسش دارم😊❤️
دختر دومم الان ۴ سالشه و بعد ماه رمضون خواستیم دوباره بچه دار شیم فعلا نشده
از شما خواهرای گلم خواهش میکنم دعا کنید موانعم برطرف شه و خدای بزرگ بر سرم منت بذاره و دوباره مادر یه انسان دیگری بشم و با افتخار مادری کنم براش و بیام و اینجا عکس بچه های گلم و بذارم براتون😍😍😍
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 🚨حرفهای نابجا... 🍃
#استاد_علی_صفایی_حائری
🚨حرفهای نابجا...
گاهی خانم خانه یک حرفی میزند که اساس زندگی یک نفر از هم پاشیده میشود. حرف راست هم میزند؛ مثلاً به کسی که در زندگیش دعوا و اختلاف دارد، میگوید: من با آقایمان خیلی خوبم؛ آقای ما خانه که میآید بچه را از اول بغل میکند؛ خانه را جارو میزند تا آخر!
این دروغها و حتی راستش هم باعث میشود که او در آنجا پُزش را بدهد، اما زندگی دیگری خراب شود. اینجا باید از تحملهای خودش بگوید و در کل چیزی بگوید که او به زندگیاش وابسته شود نه چیزی که او وقتی پیش شوهرش میآید، بگوید: ببین دیگران برای زنشان چه میکنند، چه میخرند و ...
از کسانی نباشیم که با حرفمان، با سکوتمان، با کلاممان، با اشارههایمان دیگران را به زحمت بیندازیم.
📚 خانه فریب
#کنترل_زبان
#حرف_مردم
#سبک_زندگی_اسلامی
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist