💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 باخودم عهد کردم اگه تا سه روز دیگه شوهرم زنگ زد(راستی تلفن خریده بودیم و نادر از طریق فت
🍃🍃🍃🍃🌸
باخودم عهد کردم اگه تا سه روز دیگه شوهرم زنگ زد(راستی تلفن خریده بودیم و نادر از طریق فتانه فهمیده بود و بهم گفت تا خودت زنگ نزنی من زنگ نمیزنم مزاحمت بشم)
و بهم تبریک گفت قید نادر میزنم
روز دوم زنگ زد هم خوشحال بودم هم غمگین چون زنگ زد ولی اصلا یادش نبود
گفتم مهدی دیروز تولدم بود یادت بود
وایساد سروصدا کرده که چرا تو انقد لوسی چرا انقد بچه ای چرا انقد احمقی دوتا بچه داری ولی اداهات انگار بچه هاس احمق بیشعور تولد دیگه چه کوفتیه دوروزه برق محل کارم قطعه از گرما داریم میمیریم اونوقت تو میگی تولدته به درک که هست و گوشی بدون خداحافظی قطع کردشبش فتانه زنگزد که داریم میریم مسافرت میای باهامون؟
گفتم نه داداشت که میشناسی اگه بفهمه دعوا میشه
گفت باشه پس خداحافظ
تا خود صبح گریه کردم گفتم حالا که منو وابسته کرده میخاد بره مسافرت
گفتم همشون مثل همن این از شوهرم اینم از کسی که عاشقمه
فردا دقیقا پنج دقیه بعد از اینکه بچها رفتن رکلاسشون نقاشی
دیدم در میزنن رفتم دیدم نادر هیت تعجب کردم سریع اومد داخل
گفت یکی از همسایه هاتون داشته میومده براهمین سریع پریده داخل
چسم توی چسمای هم
دیگه نمیتونستم نگاش نکنم.عاشقش شده بودم.باز بوی عطرش.شاخه های گل سرخ که حالا درب و داغون شده بودن اورد بیرون و داد بهم داشتم بوشون میکردم که یهو ناغافل محبتم کرد
چه بوی خوبی بوی عطر بوی خوش مردانگی
ولی یهو به خودم اومدم با ناراحتی رفتم داخل
پشت سرم اومد.گفت بخدا دیگه بریدم
گفتم چرا نرفتی باهاشون.گفت بخاطر تو این سفر رو راه انداختم تو که نیومدی منم بهونه کارم کردم و نرفتم
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 باخودم عهد کردم اگه تا سه روز دیگه شوهرم زنگ زد(راستی تلفن خریده بودیم و نادر از طریق فت
🍃🍃🍃🍃🌸
گفت من و تو برا هم ساخته شدیم ببین قد و قامتمون
ببین قیافه هامون بخدا من و تو مال همیم
تو به این زیبایی حیفی برا مهدی
منم با این هیکل و قیافه حیفم برا فتانه
بیا جدا بشیم و باهم ازدواج کنیم
گفتم بچه هام گفت روچشمم میزارم
گفتم نه من میترسم بابام هر دوتامون میکشه
گفت فرار میکنیم
دیدم چقد دوستم داره که بخاطر من حاضره از همه چی بگزره
ولی من نمیتونستم از مهدی بگزرم
مهدی پسر خوبی بود باهمه اخلاقهای بدش خوبی زیاد داشت
گفتم باید فکر کنم و رفتنادر رفت و قرار شد من فکرامو بکنم.قربون خدا برم که انقد حواسش به بنده هاش هست.دوسه روز بعدش مهدی زنگ زد.کلی معذرت خواهی کرد که اینجور برخورد کرده.گفت شرایط کارم خیلی سخت بوده و منم با اون حرفم اتیشش بیشتر کردم.گفت میخام غافلگیرت کنم وقتی اومدم برای تولدت میبرمت مشهد
اسم امام رضا اومد زدم زیر گریه هق هق میکردم
مهدی ترسیده بود هی میگفت مهتاب مهتاب قشنگم چت شد.جته تو دختر.خاکبرسرم که انقد اذیتت کردم که اینجوری گریه میکنی.مهدی نمیدونست که من از خجالتمه.از خجالت به امام رضا هست.خاک توسرم که من که متاهلم میخاستم خ یانت کنم.به غلط کردن افتاده بود.انقد التماسم کرد تا اروم شدم.بهش گفتم من روسیاه کجا امام رضا کجا.گفت این حرفا چیه.تو داری دور از شوهرت یه زندگی اداره میکنی.من خیالم راحته تا تو هستی.میدونم دخترامون مثل تو بار میان نجیب و عاقل و باحیا
اشکام همینجور میریخت.گفت میدونم من خسیسم اذیتت میکنم ولی مهتاب،جان دخترامون خودمم اذیتم،چیکارکنم این توی ذاتمه از بابام ارث بردم.خساست توی ذاتمونه.نمیتونم تحمل کنم پولم خرج میکنم.نمیتونم.دیونه میشم.گفت راستی وقتی اومدم قول میدم اگه بخندی و گریه نکنی ده کیلو بستنی برات بخرم.گفت اینجا بستنی زیاد برامون میارن ولی چون برات نخریدم دلم نمیاد بخورم.میام ۴تایی باهم میخوریم.کلی حرف زد.هرچ میگفتم پول تلفنت زیاد میاد کفت اشکال نداره
انگار خدا میخاست من به بیراهه نرم.اون شب تصمیم گرفتم گفتم نادر میزارم کنار برا همیشه
دوشب بعد اواخرشب نادر زنگ زد ما خواب بودیم دیدم صدای تلفن میاد یواش حرف میزد گفت ده دق دیگه دم درتون هستم باز کن.گفتم نه اصلا نیاکه باز نمیکنم یکی میبینه بدبخت میشم.گفت اگه باز نکنی بلند در میزنم تا همسایه ها بیان بیرون داد و بیداد میکنم
ای وای حالا دیگه اون روی نادرم داشتم میدیدم ترسناک شده بود از صداش میترسیدم.مجبور شدم باز کنم اومد داخل.زدم زیر گریه رفتیم توی اتاق کناری حرف زدیم.گفت چشماتو ببند بستم یه پلاک طلای خیلیییی خوشکل.همه طلاهای عروسی و طلاهای مجردیم فروخته بودم و به جاش خونه بزرگتر خریده بودیم البته بنام خودم زد.چون بابام گفت حق نداری بنام خودت بزنی باید بنام مهتاب بزنی اونم قبول کرد
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 گفت من و تو برا هم ساخته شدیم ببین قد و قامتمون ببین قیافه هامون بخدا من و تو مال همیم
🍃🍃🍃🍃🌸
خلاصه که دوسالی میشد طلانداشتم.با دیدم اون پلاک خیلی خوشحال شدم.ولی بهش گفتم نمیتونم قبول کنم چون شوهرم اگه ببینه شر میشه.پلاک اسم مهتاب بود بسیار زیبا بود.گفت قایمش کن یه جایی.به هر سختی و اصرار و خواهش بود انداخت گردنم بازنجیرش بود
خیلی خوشم اومده بود.نادر خوب میدونست نقطه ضعف زنها چیه.اما همش حس عذاب وجدان بود.ترس و ناراحتی ولی در کل متاسفانه خوب بود.وقتی میخاست بره یه دفتر بهم داد.توی همه برگه هاش اسم مهتاب رو با یه شکل و یه خطی نوشته بود کار خودش بود خیلی محشر بود.وقتی فتانه سرکار میرفت بهترین وقت برای این کاراش بوده.با ارث هنگفتی که از باباش به نادر رسیده بود علنن کار خاصی نداشت نادر گاهی وقتا میرفت پیش عموش توی بنگاه معامله ماشین.شریک بود با عموش.هرچقد عموش کاری بود این بیخیال و راحت طلب
یه نیم ساعت دیگه بود و رفت.وای که شروع شد هرشب ساعت یازده تا دوازده شب به بهونه همنشینی با دوستاش میومد پیش من .....
چقد راحت با هدیه هاش با تماسهای عاشقانش با حرفاش منو خام کرد.دیگه نمیگفت بیا طلاق بگیریم مال هم بشیم.میگفت همین حالا مال همیم چکاری هست طلاق بگیریم
یه شب که اومد پیشم ساعت یازده و نیم دیدم زنگ میزنن
دوتامون داشتیم سکته میکردیم سریع از پله ها فرستادمش پشت بوم.رفتم دیدم داداشم هست گفت سرکار بودم کلید خونه نبردم زنم هم شهر هست و مجبور شدم بیام اینجا.گفتم عیب نداره اومد داخل و نادر تا خود صبح بالا پشت بوم زندونی شد.فرداش که داداشم رفت بچه ها رو کردم توی حموم و نادر و فراری دادم.چه شب سختی ووحشتناکی بود.
از اون شب به بعد از ترش داداشم و این اتفاقات دیگه سه شب یه بار میومد زودم میرفت
ولی دیگه کار از کار گذشته بود
تا اینکه مهدی اومد ازش خجالت میکشیدم ولی نه زیاد انگار وقیح شده بودم.پلاک زنجیر و زیر فرش قایم کردم.مهدی که میرفت بیرون اون ساعتهایی که میدونستم نادر هست و فتانه سرکاره زنگ میزدم خونشون و یکی دوساعت حرف میزدیم.دیگه با ذوق و شوق کار خونه نمیکردم اشپزی با حوصله نمیکردم یه روز مهدی بیرون بود وقتی اومد دیدم خیلی ناراحته.گفتم جی شده.گفت از وقتی اومدم دنبال کار مشهدهستم ولی نمیدونم چ گرهی توش افتاده.که جور نمیشه.زدم زیر گریه.میدونستم عیب از منه ولی باز با نادر بودم و بارها مهدی گفته بود که دیگه دستپختت خوب نیس.چون براش وقت نمیزاشتم ولی برا نادر بهترین غذاها میپختم.پول که برا خرجی میداد قناعت میکردم برا نادرکادو میگرفتم
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🌸 دیروز تا مرز طلاق پیش رفتم و .... .
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام عزیزم ....
هفته ی گذشته به یه مشکلی با شوهرم برخوردم و تا آستانه ی طلاق پیش رفتم و وسایلم رو جمع کردم رفتم خونه ی داداشم که تازه عروسی کرده بود....
توی مدتی که قهر بودم تازه فهمیدم داشتن خونه و زندگی و همسر چه نعمت بزرگیه شاید خیلی ها حسرت داشتنش رو داشته باشن ...
همین که خودت خانم خونه ی خودتی،همین که شوهرت برای اومدن به خونه بهت زنگ میزنه چیزی لازم نداری و ......خودش نعمته
یک هفته خونه ی برادرم بودم و برای آب خوردن هم استرس داشتم مبادا جاشونو تنگ کرده باشم که کردم....
مبادا صدای آب خوردنم تو نصف شب باعث بشه زنش غر بزنه به برادرم و و.....
وقتی فهمیدم با اضافه شدن من بهشون حتی توی غذا درست کردن هم داره بهشون فشار میاد نصف شبی جمع کردم و رفتم خونه ی خودم و دست بوس شوهرم شدم...🙏
خانوما تا تقی به توقی میخوره جمع نکنید برید خونه ی برادرتون پدرتون که از راه دور میگن پشتتیم پشتتیم....۲روز دیگه باید نوکری زن و بچشون بکنید تا یه لقمه نون بهتون برسه
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
فهمیدم بودنش نیازه.....🍃🌸 .
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام فاطمه بانو جانم
من زهرام و ۱۷سالمه ....بنظرم پدرومادر یکی از نعمت های عادی ولی بزرگ هستند...
من قدر پدرمو خیلی نمیدونستم
همه اس میگفتم اه چقدر گیر میده،اذیت میکنه و فلان و بهمان خسته شدم ازش......
ولی چن روز پیش حالش خیلی بد شد و نصف شب راهی بیمارستان شدن
همین که رفتن خونه خالی شد وااااااااای یه لحظه با خودم گفتم اگه خدایی نکرده بمیره چی....
کلی گریه کردم
دعا کردم فقط زنده بمونه و بی پدر نشم که هیچکس اندازه ی اون حواسش به من و مادر و خواهرام نیست ....😔
فهمیدم واقعا بودنش نیازه و خیلی دوستش دارم ....
خداروشکر حالش بعد از یه آنژیوگرافی خوب شد و برگشت خونه اما وقتی دیدم دارم از دستش میدم تازه قدرشو فهمیدم......❤️
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
#تجربه_من ١١١۴
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#رزاقیت_خداوند
#دوتا_کافی_نیست
من ۳۶ سالمه و حدوداً ۱۱ سال قبل با همسرم که از فامیل های دور مادریم بودن، به روش سنتی و با معرفی واسطه ازدواج کردیم.
اوایل ۶ماهی حدوداً بچه نخواستیم برای اینکه اخلاق هامون به قول معروف دستمون بیاد و اینکه همه چی مون ببینیم به هم میخونه یا نه،که البته همه چی نمیخونه.😅اما به هرحال هم کفو هم هستیم.
خلاصه بعد از ۶ماه از همسرم خواستم بچه دار بشیم اما اوایل قبول نمیکرد، استرس هزینه و مخارج داشت که واقعاً با حساب و کتاب خودمون جور درنمیومد اما از اونجا که واقعاً به روزی آور بودن فرزند به لطف خدا اعتقاد داشتم اصرار کردم و قبول کردن و خلاصه سال ۹۵خدا پسر اولمون رو بهمون هدیه داد.
از اونجایی که خودم در خانواده پرجمعیت بزرگ شده بودم و خیلی دوست داشتم خودمم ۳_۴تا بچه داشته باشم حداقل 😅با همسرم صحبت کردم که بعد از پایان شیردهی فرزند اول برای دومی اقدام کنیم که قبول کردن و بعد از دوسال و سه ماه مجدداً اقدام کردیم و پسر دومم سال ۹۸دنیا اومد.
هم من و هم همسرم عاشق دختر بودیم و اولی و دومی پسر شده بودند. به همین دلیل قرار بر این شد که بعد از سه سال برای سومی اقدام کنیم و خاضعانه از خدا بخواهیم که خونه مون رو با تولد دختر گرم تر کنه که الحمدلله سومی دختر شد و سال ۱۴۰۲به دنیا اومد.
ما در زندگی مون دیدیم که این فرزندان هستند که دارن روزی ما رو می رسونند و ما از قِبَل اونها روزی میخوریم درحالیکه خیلیا به اشتباه فکر میکنند که اونها هستند دارن خرج بچه هاشون رو میدن.
ما وقتی پسر اولم باردار بودم خدا بهمون لطف کرد و تونستیم زمین تو شهرستان بخریم، پسر دومم رو که باردار شدم خدا لطف کرد و تونستیم زمین شهرستان رو بفروشیم و تومرکز استان زمین بخریم، جایی که زندگی میکنیم و محل کارمون هست، به محض تولد پسرم ۲۰روزه که شد خونه سازی رو شروع کردیم، کاری که همه اطرافیان مون میگفتن توش میمونید اما به لطف خدا از پسش برآمدیم.
دخترم که دنیا اومد که از چپ و راست برامون می رسه و به لطف خدا بعد از سالها تونستیم ماشین خوب ثبت نام کنیم، ماشین داشتیم اما مدل پایین بود.
حالا جوری همسرم طمع برش داشته میگه چهارمی هم میخوام😂 البته ناگفته نماند که تلاش و اراده خودمون هم زیاد بوده... من خودم ماما هستم و تو مرکز بهداشت کار میکنم و هرکس که برای هرکار میاد پیشم تشویقش میکنم به فرزندآوری و به لطف خدا نظر خیلیا رو تونستم تغییر بدم و راضیشون کنم که بیشتر بچه بیارن😊😎
به عشق رهبرم ان شاالله به حکم جهاد ایشون چهارمی هم میارم و از خدا میخوام یه دختر دیگه بهمون بده که دخترم بدون خواهر نباشه.🙏
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 تجربه مشترک اعضا 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام میخام یچیزی بگم ازقبلنا قضاوت نکنید البته هرچی برام بگید حقمه.اون خانوم که گفتن درحد پیام خ یانت یانه آره خی انت هرجوری هست بعد تاوانشم به وقتش پس میدید حتی اگه پیامی باشه.من متاهلم یسری تلگرام نصب کردم توگروه ها میرفتم که یسری دخترپسر چت میکردن منم یوقتای چت میکردم یا پیاماشون میخوندم بعد یجوری بود تامیفهمیدن دخترهستم یسری پسرا میومدن پی وی پیشنهاد دوستی منم همه رو جواب میکردم متاهلم توگروهشم فقط براسرگرمی بودم خداشاهده خداشاهده همش بی منظور بدون نیت از رو سرکار گذاشتن و سرگرمی بود هرکارکردم چون یجوریم حتی نمیزارم فکرخ یانت کنم وفادارم به شوهرم فقط خریت کردم یکم بیشتر چت کردم چندتاپسرا هم توپی وی جواباشون دادم حالا من برا اوسکول کردنشون باهاشون حرف میزدم اونا فکرمیکردن دوست شدم باهاشون خلاصه انقد برام جذاب بود یه مشت پسر سرکارگذاشتن که چت کردنامون خیلی شد و همه حرفی بهم میزذیم خیلی چرت وپرتا دیگه ولی اصلن یلحظه هم فکرخی انت نکردم و نیتی نداشتم ازاینور میخندیدم بهشون حتی به یکیشون پیشنهاد ازدواج میدادم امیدوارش کردم بعد بلاک میکردم طرفو میرفتم سراغ یکی دیگه قاه قاه هم بهشون میخندیدم خلاصه دیگه گذاشتم کنار گفتم بسته زیادی روی کردم منکه نیتی ندارم پس برا سرگرمی هم کافی ادامه ندادم عذاب وجدانم گرفتم یواشکی این کارا کردم بااینکه من نیت خ یانت نداشتم بدون منظور ولی به سرم اومد تاوانش دادم بدجور یه مدت بعد دیدم توگوشی شوهرم چت کرده با یه زن همدیگه هم یبار دیدن دوسه بار دیگه پیام دیدم توگوشیش فیلما غیراخلاقی دیدم بعد کارشم یکی دوتا نبود هرباریچیزی ازش میدیدم دلم میشکست میگفتم چرا شوهرم این کارا رو میکنه مگه چکار درحقش کردم تازه میفهمیدم بله شوهرمن که پاک پاک بود ازاین کارا نمیکرد این خاست خداست توان اون کارامه به سرم اومده.یعنی منک قصد خ یانت نداشتم تقاصش دادم وای به حال اونای که جدی خ یانت میکنن چی بعدن به سرشون میاد یوقتی تاوان خ یانت بعدها میبینید.عذرمیخام طولانی شد
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸