💕دلبرونگی💕
🍃🌸 ی هانیه ...(چندقسمتی) 👇🏻 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
بعد جدایی سعی کردم زندگی جدیدی رو شروع کنم نمیگم ساده بود اما بی دغدغه تر بودم ، غم نان بهتر از غم شریک خائنه .
روزها کار میکردم هنرجو میگرفتم و زندگیمو میگذروندم ، برا نفقه و مهریه هم اقدام کرده بودم و یک مبلغم از اونجا دریافت میکردم .
خونه رو دادم اجاره و جایی دیگه خونه گرفتم.
کار و بارم خداروشکر خوب بود ، دیگه اونقدری داشتم که بتونم با بچه هام زندگی کنم و گاهی مسافرت برم .
حامد هم هفته ای یکبار دیدن بچه ها میومد ، ازدواجم نکرده دیگه ازش تنفر نداشتم نه از اون نه از منیره هم رو بخشیده بودم .
حامد میگفت با منیره ارتباطشو قطع کرده بعد رفتن ما فهمیده چه چیزی با ارزشی از دست داده
منیره با اینکه زندگی منو خراب کرد اما خودشم نتونست با حامد زندگی بسازه چون حامد اونو برای تفریح میخواست ، اینو بعد رفتنم فهمیدم چون با اینکه ما از زندگی حامد رفتیم و اون راحت میتونست به سمت منیره یا هر زن دیگه ای بره اما مجرد موند
❤️❤️❤️❤️
من هانیه الان دو فرزند مثل دسته گل دارم ، تنها زندگی میکنم اما خوشبخت و راضی هستم ، با تلاش زیادم تونستم اون چیزی که میخواستم رو داشته باشم ، درخواست ازدواج دارم اما حساسیتم زیاده و دلم میخواد اینبار آگاهانه کسی رو انتخاب کنم ،تنها موندن بهتر از انتخاب اشتباهه . البته بگم حامد هم ازدواج نکرده گاهی مدرسه بچه ها یا پارکی جایی بخوایم بریم ، بچه ها باهاش تماس میگیرن اونم باهامون میاد ، در مورد منو بچه ها خیلی عذاب وجدان داره و اینو همیشه میگه که : هانیه بهت بد کردم یک عمر ندیدمت حلالم کن .
من هیچ وقت پیش بچه ها بد حامد رو نمیگم چون اون هر طور بوده و هر طور که هست پدرشونه، البته چندین بار درخواست برگشتن به زندگیمونو داده . اما من هنوز نپذیرفت
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
#تجربه_من ۱۱۲۳
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#سختیهای_زندگی
#رزاقیت_خداوند
#تحصیل
#اشتغال
#قسمت_اول
تازه فوق دیپلم گرفته بودم که همسرم از طریق یکی از دوستان مشترکمان معرفی شدند. من ۱۹ ساله و همسرم ۲۰ ساله و در حال تحصیل بودن، چون پسر مقید و مذهبی بود، پدر و مادرم رضایت دادن و ما عقد کردیم.
تنها خرید عقدمون یه چادر سفید بود و یه حلقه رینگی یه گرمی، سال ۸۲ عقد کردیم
۱۶ ماه عقد بودیم و همسرم میگفت دوست نداره خانواده اش براش خرج کنند چون وضعیت مالی مناسبی ندارن و مجبور به قرض میشن.
با هم تصمیم گرفتیم که عروسی نداشته باشیم و هرچی که خانواده ام جهاز میدن با همونا زندگیمون شروع کنیم.
پدرم خانه ای دست مستاجر داشت اون خونه رو برا ما بازسازی کرد و زندگی مشترکمون شروع کردیم. چون تقریبا هیچ درآمدی نداشتیم و با خیاطی کردن من، امور زندگیمون میچرخید.
اون اوایل هربار همسرم حرف بچهدار شدنمون پیش میکشید با مخالفت من مواجه میشد و میگفتم تا کاری پیدا نکنی که حقوق ثابت داشته باشی من بچه نمی خوام و کاملا به این اعتقاد داشت که تا رضایت صد درصدی من نباشه، نمیشه. میگفت تو باید ۹ ماه بچه رو حمل کنی، روحا و جسماً باید بچه رو پذیرا باشی.
منم بهش اطمینان داده بودم هرجای ایران بخواد بره من تنهاش نمیذارم. بعد از ۲ سال یه کار مناسب توی یکی از شهرهای دور برا همسرم پیدا شد و ما راهی اونجا شدیم.
اولین حقوق که گرفتیم اقدام به بارداری کردم و همون ماه باردار شدم ولی متاسفانه ۲ماهه بچه سقط شد با شرایط خیلی سخت و آخرم کار به اتاق عمل کشید.
بعد از مرخص شدن از بیمارستان، بابام اومد دنبالم و تا مدتها منو پیش خودشون بردن و حسابی منو تقویت کردند. دختر اول خانواده بودم با اینکه از بچگی شخصیت کاملا مستقلی داشتم ولی وابستگی زیادی بین من و پدرومادرم بود.
بعد از حدود یه ماه برگشتم به خونه ولی حال روحی خوبی نداشتم و بهانه گیریهای من شروع شد که از اینجا بریم من نمی تونم اینجا زندگی کنم.
همسرم با یکی از دوستانش صحبت کرده بود که میخواد از اینجا بره بخاطر شرایط روحی من، اون بنده خدا هم گفته بود که خانومتون تحصیلاتش چیه؟ وقتی فهمید که رشته دانشگاهی من طراحی و دوخت بوده منو به فنی حرفه ای اون شهر معرفی کردند و قرار شد توی روستاها برم و دوره به دوره به دخترهای روستایی خیاطی آموزش بدم.
کلاس های خیاطی برا من خیلی خوب بود، حسابی منو سرگرم کرده بود و کلی دوستان خوب پیدا کرده بودم. ولی باز اصرار داشتم تا ۲ سال هیچ اقدامی برا بارداری نکنم از یه طرف بهانه می کردم که بدنم ضعیفه توان بارداری ندارم، از یه طرف دوست نداشتم کارم رو از دست بدم در واقع پول بهم مزه کرده بود.
از همسرم اصرار و از من من انکار،تا بلاخره بعد از دوسال باردار شدم ولی این بار بارداری خیلی سخت تا ۴ ماه استراحت مطلق بودم.
اون سالها اگه کسی می خواست بره کربلا باید از یه سال قبل باید ثبت نام می کرد و زمانی که تازه متوجه شدم باردارم اسم من و همسرم و پدر و مادرم دراومد. من اینو به فال نیک گرفتم ولی همسرم مخالف کربلا رفتن من بود و میگفت شرایط سفر نداری و ممکنه بچه رو از دست بدهیم ولی من اصرار که این سفر رو بریم امام حسین مارو طلبیده چرا اسم من الان دراومده چرا چندماه پیش در نیومد ما دعوت شدیم با همین وضعیت بلاخره اصرارها جواب داد و اول ماه چهارم راهی کربلا شدیم.
بخاطر شرایط بدم و ویار شدید تا مرز با ماشین خودمون رفتیم که اون فشارهای اتوبوس منو اذیت نکنه و از اونجا با کاروان همراه شدیم خدا شاهده از زمانی که پام توی اتوبوس عراقی گذاشتم نه از ویار خبری بود نه از لکه بینی ها، منی که آب هم میخورم بالا می آوردم.
تمام سفر از برکت ارباب و اهل بیت آرامش داشتم و انگار اصلا باردار نبودم. به سلامتی برگشتیم. از اون روز شرایط بارداریم خیلی راحت شد ولی به اصرار همسرم کارمو رها کردم و بقیه ماه های بارداری به استراحت گذرندوم.
دیگه خودمم برام مهم بود که بچه سالم بدنیا بیاد. از استراحت زیاد دخترم با ده روز تاخیر و وزن ۴ کیلو سال ۸۸ بدنیا اومد.
تازه فهمیدم بچه چیه اینقدر لذتبخش بود بچه داری که حد نداشت. تقریبا ۹۰ درصد با همکاری همسرم میگذشت، بشدت دختر دوست و با خودم میگفتم چرا اینقدر برا نداشتن بچه مقاومت می کردم من که نیروی کمکی مثل همسرم دارم.
هر دو غریب بودیم توی شهرستان ولی همدیگر رو داشتیم. جوری شده بود وقتی مادر همسرم به دیدن بچه اومده بود همه جا صحبت می کرد و از بچه داری ما تعریف می کرد.😂
دخترم دوساله شد، تصمیم گرفتم باز درس بخونم. این سری یه رشته مجازی انتخاب کردم و شروع به درس خوندن کردم توی اون ایام به زادگاه همسرم که شمال کشور بود هجرت کردیم و ساکن اونجا شدیم و بعد یه سال خونه خریدم.
ادامه 👇
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۱۲۳ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #سختیهای_زندگی #رزاقیت_خداوند #تحصیل #اشتغال #قسمت_اول
#تجربه_من ۱۱۲۳
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#سختیهای_زندگی
#رزاقیت_خداوند
#تحصیل
#اشتغال
#همراهی_همسر
#قسمت_دوم
دخترم چهارساله بود که فرزند دوم باردار شدم، همچنان در حال تحصیل بودم. سال ۹۲ فرزند دوم بدنیا اومد. پسرم بیست روز داشت که با خودم میبردم برا امتحانات پایان ترم و مراقبها پسرم رو نگه میداشتن تا من امتحان بدم. تمام روزهای زایمان تا ۴۰ روزگی به امتحان گذشت😁
سن بچه ها برام مهم بود که هر بچه که از آب گل در بیاد بچه ای بعدی رو داشته باشم. دختر و پسرم خیلی بهم وابسته بودن، بچه های آرومی بودن، وقتی کنار هم بودن اصلا با من کاری نداشتن.
پسرم ۵ ساله بود که فرزند سوم باردار شدم. یه روز صبح که از خواب پا شدم
دیدم شرایطم اصلا مساعد نیست. بچه ها خواب بودن و همسرم رفته بود بیرون کار بانکی داشت.
خودمو به زحمت به تخت. رسوندم و دراز کشیدم. چون سابقه سقط داشتم توی اولین بارداریم، خاطرات اتاق عمل... همه برام زنده شده بود.
گوشی تلفنو کنارم گذاشتم. شروع
کردم زنگ زدن به مطب های
سونوگرافی یا جواب نمیدادن یا دکتر
اون ساعت نداشتن.
به همسرم زنگ زدم گفتم کی میایی
گفت هنوز کارم تموم نشده...
گفت: چیزی شده گفتم نه فقط بعد بانک
بیا خونه جایی دیگه نرو.
بلاخره بعد کلی تماس منشی یه مطب جواب داد گفت دکتر ساعت ۶ میاد.
گفتم وضعیتم به این شکل شده، می خوام خانم دکتر اورژانسی منو سونو کنه و اصلا توان نشستن توی مطب ندارم. گفت ۶ اینجا باش نمیذارم بشینی منتظر
کم کم بچه ها بیدار شدن مامان مامان گفتن هاشون شروع شد. حالا براشون سوال چرا از جام تکون نمیخورم. براشون توضیح دادم حالم خوب نیست باید بخوابم برید صبحانه بخورید تا بابا بیاد.
همسرم اومد خونه و شرایط رو براش توضیح دادم. با ناامیدی گفتم می دونم تا شب باید خودمون به یه بیمارستان برسونیم برا عمل کورتاژ، حالا اون بنده خدا دلداری میداد که هیچی نیست تو نترس خدا بخواد میمونه.
دیگه بنده خدا میرفت بچه هارو سرگرم می کرد میگفت بخواب آروم باش، هرچی هست خیره...
یادمه حسینم ۴ ساله بود انگار این بچه می دونست نباید مزاحمم بشه، دیدم اومد پیشم گفت مامان من برات دعا کردم خوب بشی منو میگی🥺
دیدم همسرم اومد گفت من یه نذری کردم گفتم چی؟ گفت این بچه نذر علی اصغر کردم. انشاالله رفتی سونو و مشکلی نبود، همین محرم که داره میاد روضه
علی اصغر توی خونه بگیریم و این روضه هر سال روز آخر محرم باشه و توی هیچ شرایطی تعطیل نکنیم. گفتم انشاالله
خلاصه ساعت ۶ شد من هرجور شد از طبقه بالا پایین اومدم خودمو به مطب رسوندم، منشی محترم خدا خیرش بده تا منو دید سریع پیش خانم دکتر فرستاد،
به خانم دکتر توضیح دادم چی شده و اینکه سابقه سقط دارم. خانم دکترم چشمهای خیلی درشتی داشت و همینجور به مانيتور نگاه می کرد.😳
منم از استرس قلبم داشت می اومد توی دهنم. دیگه همینجور که داشت اون دستگاه روی شکمم میچرخوند. گفتم خانم دکتر زنده است؟ نگام کرد بعد به صفحه مانیتور چشم دوخت.
خانم دکتر صدای قلب بچه رو اکو کرد. یهو دیدم یه صدای توی اتاق پیچید تلوپ تلوپ تلوپ...
وااای خدایا باورم نمیشد الان یادم میاد چشمام پر از اشک میشه. اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت. همش میگفتم خدایا شکرت، خدایا شکرت...
گفت برو پیش پزشکت دارو بگیر، سمت چپ کیسه آب بچه پر از لخته های خونه، استراحت کن تا بمونه، فعلا همه چیزش خوبه.
ماه پنجم بارداریم محرم شد به همسرم گفتم بذار بعد زایمان روضه باشه بچه سالم بدنیا بیاد بعد... گفت نه من نیت کردم باید برپا کنیم. تو دست به هیچی نزن..
دیگه با اون شرایط استراحت مطلقیم روضه برپا کردیم. چند ماه بعد پسرم توی سال ۹۷ صحیح و سالم بدنیا اومد و این روضه علی اصغر شد رسم هر ساله مون،طفلی که با دستان کوچکش گره های بزرگی را باز می کند.
توی بارداری به یکی از آرزوهای زندگیم رسیدم، همیشه آرزو داشتم با پدر و مادرم همسایه روبروی هم باشیم. دوتا تکه زمین روبروی هم خریدیم و شروع به ساخت خونه ای دو طبقه ویلایی کردیم...
ادامه 👇
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
#تجربه_من ۱۱۲۳ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #سختیهای_زندگی #رزاقیت_خداوند #تحصیل #اشتغال #همراهی_ه
#تجربه_من ۱۱۲۳
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#سختیهای_زندگی
#رزاقیت_خداوند
#تحصیل
#اشتغال
#همراهی_همسر
#قسمت_سوم
با اینکه دکتر بهم هشدار داده بود دیگه نباید باردار بشی بدنت توان نگهداری بچه رو نداره، ولی حرف گوش نکردم. دوست داشتم پسرم دوساله شد، باز اقدام کنم.
ولی اتفاقات عجیبی افتاد و ما درگیر اون اتفاقات شدیم. وسط اون ساخت و سازها اول کرونا که تازه پسرم ۸ ماه داشت مادرم دچار سرطان شد که روزهای سخت ما آغاز شد.
در کنار بیماری ترسناک کرونا، باید دنبال شیمی درمانی و معالجات مادرم می بودم. جوری شده بود که پدر مادرم پیش خودم آوردم تا بهتر به مادرم رسیدگی کنم. جوری شده بود که از بچه ها غافل شده بودم اگر همراهی همسرم نبود، مادرم رو از دست میدادیم.
یه سال بعد هر دو ساکن خونه هامون شدیم و دوسال طول کشید وضعیت مادر بهتر شده بود.
یه روز که توی اینستا چرخ میزدم و روزمرگی بلاگرهارو میدیم یه بار یکی از بلاگرها از دست فالورش که پیام گذاشته بود که شما خوب هر روز زندگیتون عوض می کنید خیلی ناراحت شده بود و گوشیش بالا گرفته بود گفت اگه این گوشی توی دست منه، توی دست تو هم هستش من باهاش پول در میارم، شما داری منو نگاه می کنی...
اینقدر این حرف برا من سنگین بود انگار این حرفو به من زده بود. خیلی ناراحت شدم که همه وقتم توی فضای مجازی داره میگذره و هیچ پولی ازش درنمیارم.
وقتی همسرم اومد، گفتم می خوام کار کنم توی فضای مجازی، خیلی فکر کردم چکار کنم. همه هنرهارو داشتم ولی نمی دونستم باید از کجا شروع کنم.
به پیشنهاد یکی از دوستانم قرار شد روسری بفروشم. صفحه فروش اینستا باز کردم. بعد گفتم من که خیاطم چرا اون روسری ها رو خودم دوخت نکنم؟ برای شروع با یه میلیون ده رنگ پارچه یک و نیم گرفتم و استرس این داشتم اگه کسی نخرید چی!
باز با دلداری دادن های همسرم که گفت فکر کن ده تا روسری برا خودت دوختی، فکر فروش نباش فعلا فقط به کار فکر کن
همینجور هفته به هفته پارچه سفارش میدادم و دوخت میزدم و توی صفحه ام به اشتراک میگذاشتم.
۶ ماه اول خیلی سخت گذشت ولی به لطف خدا از همون ماه اول فروشم شروع شد و طبقه بالا رو کارگاه کردیم و ماه به ماه از فروش مون تجهیزش می کردیم و خانواده رو وارد کار کردیم.
به همسرم برش کاری آموزش دادم و برش طاقه ها به عهده او شد. دخترم کارهای عکس برداری و اتوکاری برعهده داشت، پسر اولم بسته هارو میبرد و تحویل پست میداد و بابت همه اینها از من حقوق دریافت می کردند و تا الان بالای دو هزار پانصد روسری دوخته و فروخته شد.
یه سال بعد از شروع کارم باز فکر فرزند چهارم به سرم زد و گفتم اگه بخوام به فکر کار باشم، حالا حالا کار تموم نمیشه و برا بارداری اقدام کردم و بالای یه سال طول کشید تا باردار شدم.
باز با اون شرایط خیلی سخت و سخت تر از بارداری های قبلی با این تفاوت که باید کارم هم پیش میرفت و از اون مهم تر نباید صفحه و کانال های فضای مجازی رو از دست میدادم.
اول ماه ششم اورژانسی به اتاق عمل رفتم و سرکلاژ شدم تا دچار زایمان زودرس نشم با این حال از فعالیت دست نکشیدم و فالورهام رو با روزمرگی سرگرم می کردم،
روزهایی که خوب بودم دوخت میزدم و خداروشکر با همکاری همسر و بچه ها
و خواهرم کار نمی خوابید.
و بلاخره در سن ۴۱ سالگی بعد از ۹ ماه انتظار چند روز پیش فرزند چهارم که پسر بود، بسلامتی بدنیا اومد.
و اینبار دیگه خیلی جدی منع به بارداری شدم و دکتر هشدارهارو داد و مجبور به پذیرفتن شدم!
از من که گذشت ولی دوستانی که تازه ازدواج کردند اگه واقعا بچه میخواید بذارید توی اون سالهای طلایی اول زندگی باردار بشید. این به تاخیر انداختن ها فقط بنیه بندی شمارو ضعیف می کنه.
با ورود هر بچه به زندگی رزقی جدا همراه خودش میاره و به این باور رسیدم هیچ وقت از مشکلات مالی نباید ترسید. از زمانی که نطفه بسته میشه خیر و برکت توی زندگی جاری میشه...
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 خانوم کانالمون میگه.... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام ارادت
فاطمه خانم گله ای دارم از دوستان وهمراهان کانال لطف کنید بگذارید داخل گروه
در گروه بعضی از عزیزان خیلی به مقام معلم توهین می کنند وکم لطفی عزیزان
اگر یک معلم خطا کند که نباید به پای همه معلمهای زحمت کش بگذاریم این بی
انصافی هست که بعضی ها اینگونه شان ومقام معلم را پایین می اورند
وحدیث مولانا امیرالمومنین علی ع که فرمودند
هر کس کلمه ای به من یاد دهد مرا بنده خود نموده است
حال ببینید معلم چه دین بزرگی گردن همه ما دارد
پس خواهشا عفت کلام داشته باشید چرا که در گروه عزیزان معلم هم هستند و
سزاوار نیست اینگونه بی حرمتی کردن
در پناه ایزد منان شاد وخرم باشید 🙏🙏🙏🙏🍃🍃🍃🙏🙏🍃🙏
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 خاطره باحال خواستگاری.... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام فاطمه خانوم خاطره خواستگاری منم جالبه
منم وقتی شوهرم اومد خواستگاری ۱۷ سالم بود میخواستیم حرف بزنیم شوهرم
شروع کرد و بیشتر حرف میزد منم کلا کم حرف بودم و هستم
فکر کرده بود جوابم منفیه که هیچی نمیگم بهم گفت چرا هیچی نمیگی چرا همش
سکوت کردی نکنه نظرت منفیه منم سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم نه نه
این چه حرفیه سکوت علامت رضاست هیچی دیگه همونجا خودم رو لو دادم😐
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 برای هانیه... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام خدمت بانوی عزیز و صبور فاطمه جان خوبی گلم خدا قوتت بده
خدمت بقیه ی اعضای گروه هم سلام و عرض ادب
درباره ی زندگی هانیه و حامد مینویسم چقدر زندگی هایی که با عشق و علاقه و دوست داشتن شروع میشه رو دوست دارم و چقدر قشنگ هست و ماندم و نمیدونم چرا این زندگی ها کسی چشم دیدنشون ندارن و نظر میخورن و یکی اوار رو زندگیشون میشه و خوشی و خوشبختی رو ازشون میگیره چقدر حیف است که زندگی عاشقانه تبدیل به تنفر و جدایی میشه کاش هانیه جون میدان رو خالی نمیکرد برای دوستش منیره و با چنگ و دندان این زندگی رو میگرفت تا پوز اون منیره ی بدبخت به خاک بمالد انسان جایزالخطاست هانیه که تونست تمام خانه و ماشین رو به نام خودش بزنه کاش یکمی بیشتر صبوری میکرد و حامد و میبخشید چون حامد عاشقش بود اما دست فریب کارانه ی منیره نمیزاشت زندگیش بکنه چون حسودی زندگی خوب این دو تا جوون میکرد و کاش هانیه میگفت که بعد از طلاق چه بر سر منیره و حامد اومد و خدا لعنت کنه منیره که بین زندگی اینا افتاد و زندگیشون رو ویران کرد
برادر شوهر منم زندگی خیلی زیبا و اروم و عاشقانه ای داشت و انقدر زنش رو دوست داشت که همیشه بی دلیل و با دلیل براش گل و هدیه میخرید و جشن تولد و جشن سالگرد ازدواج مفصل براش میگرفت خلاصه خیلی احترام زنش میکرد زدو با یه زن از زن خودش بزرگتر و خیلی زشت تر آشنا شد و اون زد زندگیشون رو خراب کرد و بهم زد و شد زن دوم برادر شوهرم و متاسفانه جاریم رفت قهر و با وساطتت بزرگان و بخاطر بچه هاش مجبور شد برگشت و الان 13 ساله هوو داره و مجبوره میسازه هر کدوم خونه جدا دارن و کاری بهم ندارن تو دوتا شهر مختلف هستن اما بهم نزدیک هست اما برادر شوهرم خودش شده مثل گوشت قربونی یه رو اینجا یه روز اونجا به خودش ستم کرد و براش سخت میگذره خرج و مخارج دو تا زن و چندین بچه واقعا حیف از زندگی های اینچنینی که با زبون بازی دیگران ویران و ناکام میشه
فاطمه بانو جان لطفا بذارید تو کانان ممنونم 🙏🌹
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸