ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۰۴ -بریم آپارتمان من یا خودت؟ با غرور همیشگی جواب داد -معلو
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۰۵
بعد از یه استراحت کوتاه و جمع و جور کردن لباسام و وسایلم به ایران زنگ زدم،
با شنیدن صدای مامانم بغضم گرفت، لعنت به این عشق و عاشقی که آواره ام کرد..
هوا تقریبا تاریک شده بود و معده ام به سروصدا افتاده بود، دلم غذای گرم میخواست،
اول خواستم خودم تنها برم بیرون یه چیزی بخورم اما جلوی در که رفتم ترس برم داشت،
کاش یه دوستی چیزی اینجا داشتم، کاش زودتر کارای دانشگاهم درست میشد تا میتونستم دوست پیدا کنم، باید پیدا میکردم..
دوباره برگشتم تو خونه، شماره ی خونه ی سروش رو داشتم،خاله داده بود بهم، تلفن و برداشتم و شماره شو گرفتم،
چندتا بوق که خورد جواب داد
-بله؟
به زحمت گفتم:
سروش، میخوام برم بیرون غذا بخورم اما..
-میترسی عزیزدلم؟
جا خوردم، لحنش عاشقونه و مهربون شده بود، دلم براش ضعف رفت، بعد از چند لحظه مکث گفتم:
میشه بیای باهام؟
-چرا نمیشه؟ منم تنهایی بهم نمیچسبه، الان راه میفتم
تلفن و که قطع کردم دوییدم جلوی آینه، سرووضعم مناسب بود، فقط خیلی رنگ پریده بودم،
زود دست به کار شدم، باورم نمیشد من، فهیمه ی مغرور، دارم برای یه مرد خودمو آرایش میکنم،
خیلی این کار به مذاقم شیرین اومد، کاش انقدر غرور نداشتم، کاش با دنیای لطیف دخترونه قهر نمیکردم،
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۰۵ بعد از یه استراحت کوتاه و جمع و جور کردن لباسام و وسایلم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۰۶
شاید اونطوری سروش هیچ وقت با نسترن ازدواج نمیکرد..
کارم که تموم شد کلاه و شالمو مرتب کردم و پالتوم و دوباره پوشیدم، سروش زنگ آپارتمانم و که زد
بلند شدم و رفتم بیرون، با دیدنش هیجان سرتاپای وجودمو گرفت، خیلی خوش تیپ شده بود، منو که دید گفت
-دیر که نکردم؟ سالمی؟
با خنده گفتم:
دیر که کردی ولی آره سالمم، بریم تا ضعف نکردم
رفتیم یه رستوران ایرانی، چقدر خوشحال شدم که میتونم غذای ایرانی سفارش بدم،
قبلا هم که میومدیم فقط دلم همینو میخواست...
تو رستوران روبروی هم که نشستیم بعد از یه مدت کوتاه چون حرفی نداشتیم گفتم:
چطوری روزا رو میگذرونی؟ کار اینجا سخته نه؟
-چطوری که آره به سختی، هنوز با شرایطم خوب کنار نیومدم
-شرایط چی؟
یهو گفت: مرگ نسترن و دوری از خانواده، غربت..
همون اول گفت مرگ نسترن، چرا انتظار داشتم به همین زودی فراموشش کرده باشه،
مرده ی نسترن هم براش عزیزتر از من بود، دیگه کامم زهر شد، دلم میخواست میگفت دوری از تو سخت بوده برام اما نگفت..
سروش که دید چیزی نمیگم و زل زدم به میز پرسید: چیزی شده؟
-نه، چیزی نشده، میشه غذا بگیری بریم خونه؟
با تعجب پرسید: خونه؟ چرا؟
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۰۶ شاید اونطوری سروش هیچ وقت با نسترن ازدواج نمیکرد.. کارم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۰۷
-حالم خوب نیست سروش، نمیتونم فضای اینجا رو تحمل کنم، باید حتما برگردم خونه،
غذا هم لازم نیست بگیری
-دیوونه شدی فهیمه؟ چی شد؟
-میگم برگردیم خونه، صبح زود باید برم دفتر وکیل، باید زود بخوابم
از جام بلند شدم و به طرف بیرون رستوران رفتم، سروش هو دنبالم اومد و بیرون که رفتیم گفت:
حرف بزن، چی شد یهو؟
-هیچی، هیچی بابا
-من حرفی زدم که ناراحت شدی؟
این بار وایسادم، تو چشماش زل زدم، انگار منتظر تایید من بود، دلم میخواست بلند فریاد بزنم آره،
تو همیشه باعث رنج و عذاب من شدی اما نتونستم، فوری برای اینکه نفهمه حرفاش باعث حال خرابم شده گفتم:
دلم برای مامانم تنگ شده، برای دوستام، برای خونه
دستمو گرفت و گفت: خب اگه انقدر سخت بود برات چرا اومدی؟ تو غربت، تنهایی
بازم دلم خواست بگم به خاطر تو اومدم، چون تو نموندی، اما گفتم
-درست میشه، موندن اونجا آینده ای نداشت، نمیشد پیشرفت کنی
-چی بگم، من، واقعا بهت مدیونم، دوبار اذیتت کردم، ولی دلم میخواد..
-نمیخوام درباره اش حرف بزنیم، الان فقط من و تو دخترخاله و پسرخاله هستیم اینجا،
میتونیم دوستای خوبی باشیم برای هم
این بار اون شوکه شد، من و سروش فقط بهم زخم میزدیم چون همو خیلی میخواستیم..
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۰۷ -حالم خوب نیست سروش، نمیتونم فضای اینجا رو تحمل کنم، باید
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۰۸
سوار ماشین که شدیم دیگه حرفی نزد، منم چیزی نگفتم، به آپارتمانم که رسیدیم گفتم
-فردا نمیخواد تو زحمت بیفتی، خودم میرم به کارام میرسم
-باشه، کمک خواستی بهم خبر بده، شماره موبایلمو داری که
-آره، دارم، شب بخیر
پیاده شدم و برگشتم تو آپارتمانم، این بار نرفت، تا وقتی که بیام داخل وایساد و نگاهم کرد،
هم خوشم اومد هم معذب شدم، دلم میخواست مثل شب بله برونم با سورنا بشه رفتارش،
اون شب ایده آل ترین سروش عمرم رو دیده بودم، اما دیگه اون سروش نبود، دیگه نمیگفت بهم عاشقتم..
****
از زبون سروش:
در آپارتمانش که بسته شد حرص همه ی وجودمو گرفت، اومده بود پیشم اما کاش نیومده بود،
دوباره همون فهیمه ی مغرور دوسال نامزدی رو میدیدم، من که چیز زیادی نخواسته بودم ازش،
خواستم یه مدت باهم نباشیم، یه مدت حرفی از عشق و عاشقی نزنیم تا بقیه بهمون انگ نانجیبی و بی معرفتی نزنن،
تا من بتونم با خودمو مرگ نسترن کنار بیام، اما فهیمه داشت ازم انتقام میگرفت، همین آلمان اومدنش هم انتقام گرفتن بود،
تصمیم گرفتم ندیده بگیرمش، زیاد بهش اهمیت ندم، باید هر دوتامون این شرایط رو میگذروندیم..
این اهمیت ندادن و دوری کردن یک هفته طول کشید، به مامان و بقیه میگفتم حواسم بهش هست
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۰۸ سوار ماشین که شدیم دیگه حرفی نزد، منم چیزی نگفتم، به آپار
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۰۹
اما واقعا تو این یک هفته ندیده بودمش، خیلی داشتم اذیت میشدم،
کسی که از بچگی عاشقش بودم باهام تو یه شهر بود و من به خاطر لجبازی یا هر چیزی سراغی ازش نمیگرفتم،
پایان یک هفته دیگه طاقتم طاق شد، آماده شدم برم جلوی آپارتمانش ازش خبر بگیرم و باهاش حرف بزنم،
شاید میتونستیم اینجا که کسی نیست با چشم بد نگاهمون کنه کنار هم باشیم و روزا رو بگذرونیم..
جلوی آپارتمانش که رسیدم زنگ زدم اما نبود، کسی جواب نداد، رفتم دوباره تو ماشینم منتظر نشستم،
هرجا رفته باشه برمیگرده، حتی این انتظار هم شیرین بود برام..
بعد از دو ساعت انتظار اومد اما چه اومدنی، اصلا نمیتونستم چیزی که میبینم رو باور کنم،
از ماشین پیاده شدن و به طرف آپارتمانش رفتن، جلوی در چند دقیقه ای باهم حرف زدن و بعد طرف رفت،خنده های فهیمه سوهان میکشید روی مغزم، فهیمه کمتر اتفاق میفتاد که بخنده، اون چطوری میتونه تو یه هفته..
دیگه واقعا نمیتونستم تحمل کنم، وقتی طرف رفت فهیمه چشمش به من افتاد،
انقدری که از دیدن فهیمه با یه مرد دیگه ناراحت و عصبی شده بودم اون روز تو خونه با دیدن عموی نسترن نشدم،
این دیگه خارج از ظرفیتم بود واقعا...
فهیمه با تعجب بهم زل زده بود،
استارت که زدم به طرفم اومد اما نموندم، از کنارش رد شدم و حتی نگاهش نکردم، زندگیم شده بود تکرار مکررات، اتفاقهای شبیه بهم..
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۰۹ اما واقعا تو این یک هفته ندیده بودمش، خیلی داشتم اذیت میش
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۱۰
حال خوبی نداشتم، نمیتونستم برم تو آپارتمانم و یادم بره چی شده، فهیمه نباید این کار و باهام میکرد،
انقدر حال خرابی داشتم که یهو دیدم جلوی در خونه ی محمد هستم، کارمند شرکت بابابزرگ که از روز اول هوامو خیلی داشت،
محمد دانشجو بود و خیلی باصفا و بامرام..
وقتی منو دید حسابی تعجب کرد که رفتم خونه اش..
محمد با خوشرویی منو برد تو خونه و ازم پذیرایی کرد، خدا منو ببخشه چندبار اون روز دعا کردم کاش به جای محمد حامد پیشم بود تا میتونستم راحت باهاش صحبت کنم و از مشکلم بگم،
محمد کنارم نشست و گفت
-خب، چی شده جناب سروش خان قدم رنجه فرمودن منزل محقر ما؟
-محمد، تو دلت نمیگیره تنهایی؟
-آهان، اینو بگو، سروش خان ما تنهایی اذیتش میکنه، خودم ردیفش میکنم برات
وقتی تلفن و برداشت دستمو روی مچ دستش گذاشتم و گفتم
-نه، محمد منظورم این نبود
-چرا؟ بچه های باحالی هستن، میان دورهم یکم معاشرت میکنیم، نگران چی هستی؟
چشمک که زد عصبی شدم و گفتم:
میگم نه بیخیال شو دیگه، من زنم تازه فوت کرده هنوز دوماه نشده، حوصله شو ندارم
برگشت طرفمو با حیرت گفت
-نمیدونستم، متاسفم
تلفنم زنگ خورد، حدس میزدم باید فهیمه باشه، بالاخره غرورش رو شکست و بهم زنگ زد،
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۱۰ حال خوبی نداشتم، نمیتونستم برم تو آپارتمانم و یادم بره چی
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۱۱
واقعا گر گرفته بودم، نمیدونستم چطوری باهاش حرف بزنم، محمد گفت:
کشت خودشو، جواب بده
کنایه شو نادیده گرفتم و جواب دادم: بله؟
-خیلی بیشعوری، اون چه نگاهی بود انداختی بهم و رفتی؟
-باشه من بیشعور، من نفهم، ولی شما خانوم فهمیده، بذار یه ماه از اومدنت بگذره..
-حرف دهنتو بفهم، یه بار یکی رو با قضاوت نابجا فرستادی زیر خاک بس نبود؟
بد حرف زد، بد کوبید تو مخم، نابودم کرد این حرفش، اومدم جواب بدم اما تلفن قطع شده بود،
بازم قضاوت نابجا کردم؟
محمد گفت: تسلیت میگم داداش
-تیکه ننداز، دخترخاله مه، اومده اینجا درس بخونه صنمی هم نداره باهام، فقط زیادی کل کل داریم،
البته تا یادم نرفته بگم ایشونم سهامداره و به زودی سروکله اش تو شرکت پیدا میشه
-شب میمونی؟
فکر حرفای فهیمه مثل خوره افتاده بود به جونم،
بلند شدم و گفتم:
نه حالم خوش نیست، میرم آپارتمان خودم، صبح میبینمت
-صبح که دانشگام، ظهر میام
یکراست رفتم سمت آپارتمان فهیمه،
باید میفهمیدم منظورش از قضاوت نابجا چیه، اون از ماشین طرف پیاده شد و باهاش میخندید،
دیگه کسی جز خودشون هم تو ماشین نبود که بگم با اون بوده نه فهیمه..
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۱۱ واقعا گر گرفته بودم، نمیدونستم چطوری باهاش حرف بزنم، محمد
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۱۲
مغزم داشت آتیش میگرفت، جلوی آپارتمانش دوتا محکم زدم تو صورتم و به خودم تو آینه گفتم:
خونسرد باش سروش، باید حرفاشو گوش کنی، شاید اصلا نخواد توضیح بده، تو ولش کردی و اومدی اینجا،
اگه دیگه نخواد باهام باشه چی؟ اگه قیدمو کلا زده باشه چی؟
مونده بودم وسط گرداب زندگی و نمیدونستم چی میخوام..
پیاده شدم و زنگ آپارتمانش رو زدم..
چندبار پشت سرهم زنگ زدم تا بالاخره باز کرد،
به صورتش که نگاه کردم دلم ریش شد، ولی عقب نشینی نکردم و گفتم
-من هیچ خری تو زندگیت نیستم، پسرخاله ات که هستم، نباید بفهمم وقتی خانواده ات اینجا نیستن، یه هفته ست اومدی..
-من دارم برمیگردم
ساکت شدم، ادامه داد:
اومدنم اشتباه بود، بیخودی دل بستم به یه عشق احمقانه، میخوام برگردم ایران،
دنبال زندگی بی روح خودم، توام به زندگیت برس
اینو گفت و رفت داخل، دنبالش رفتم،
درو بستم و با تعجب پرسیدم:
داری برمیگردی؟ فهیمه تو همه چیز و تو ایران خراب کردی اومدی، دانشگاه...
-مهم نیست، وقتی اون چیزی که میخوام نمیشه دیگه مهم نیست
داشتم دیوونه میشدم، میخواستم تا آخر عمرم تنها بمونم، میخواستم فراموشش کنم، زور بیخود میزدم..
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۱۲ مغزم داشت آتیش میگرفت، جلوی آپارتمانش دوتا محکم زدم تو صو
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۱۳
تندی رفتم بغلش کردم و به خودم چسبوندمش، موهاش و نوازش کردم و گفتم
-تو هیچ جا نمیری فهیمه، همینجا پیش خودم میمونی، فهمیدی؟
-این یه دستوره؟
لحنش و جمله اش خنده به لبم آورد، صورتش و آوردم بالا و گفتم:
ما بیخود باهم جنگیدیم، عذاب وجدان مردن نسترن رو هم به زندگیم اضافه کردم،
فهیمه ما عاشق هم هستیم مگه نه؟
-اگه عاشقم بودی ولم نمیکردی دوباره، مگه آدم عشقشو ول میکنه؟
-مجبور بودم، یکی بهم گفت هنوز چهلم زنت نشده افتادی دنبال دخترخاله ات همه بهت میگن دله
بلند شد نشست، با تعجب زل زد بهم و پرسید:
کی گفت اینو؟
-مهم نیست، مهم اینه انقدر از خودم بدم اومد که حد نداشت، چیزی شده بودم که واقعا نبودم،
فهیمه ما قربانی شدیم، قربانی رسم غلط خانوادگی، قربانی غرور، نمیدونم، دوتا آدم دیگه رو هم این وسط قربانی کردیم
-عذاب وجدان داری؟
-خیلی زیاد، از وقتی اومدم اینجا یه شب راحت نخوابیدم، مدام خواب نسترن و میبینم
-ولی من خواب سورنا رو نمیبینم
نوک دماغشو کشیدم و گفتم
-تو غلط میکنی خوابشو ببینی دختره ی پررو
این بار خندید و گفت:
اون مرده دیروز، شوهر دوست مامان بود، ندیدی چقدر ازم بزرگتره؟ رفته بودم خونشون منو برگردوند، مامان خیلی نگران تنهاییمه
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۱۳ تندی رفتم بغلش کردم و به خودم چسبوندمش، موهاش و نوازش کرد
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۱۴
-ای قربون خاله برم، دیگه نمیخواد نگران باشه خودم هستم
-سروش، نمیتونم بهت اعتماد کنم، تو همش ولم میکنی
-این بار جونم بره ولت نمیکنم، به جون ناقابلم قسم میخورم
-سروش، هرکاری کردم نتونستم از قلبم بیرونت کنم، فکر میکردم مغرور باشم بیشتر جذبم میشی
اما اشتباه میکردم، فقط باعث جداییمون شدم، ولی این بار رفیق نیمه راه بشی دیگه مجبورم بکشمت...
از اون روزی که بهم قول دادیم کنار هم بمونیم سه سال گذشت..
الان یه ماه مونده به عید سال ۹۲، هنوز به کسی نگفتیم باهم پیمان بستیم،
تقریبا هرروز باهمیم و کلی قول و قرار گذاشتیم، جنس عشقمون از اون عشقاست که فقط میشه تو کتابا نوشت،
تو این سه سال بارها رفتیم ایران، گاهی دوتایی، گاهی تنها، خانواده هامون اومدن،
حتی بابابزرگ هم اومده، اما این عشق فقط تو حصار قلب خودمون دوتا مونده و خواستیم وقتی علنی اش کنیم که همه منتظرش باشن..
احساس میکنم دیگه بسه، سه سال زمان زیادیه برای فراموشی اشتباهات گذشته،
میخوام امسال عید بریم ایران و به همه بگیم میخوایم باهم ازدواج کنیم،
تو این سه سال هرباری که برگشتم ایران پیش نسترن هم رفتم و کلی براش از خودم و فهیمه حرف زدم،
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۱۴ -ای قربون خاله برم، دیگه نمیخواد نگران باشه خودم هستم -س
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۱۵
خاطره ی قشنگ زندگیم که هیچ وقت فراموش نمیشه، به ستاره هم سر میزدم،
اگه کمکی لازم داشت دریغ نمیکردم، به خودم قول دادم به محض اینکه با فهیمه عقد کردیم دوتایی بریم پیش ستاره
و از اون روز به بعد دوتایی هواش و داشته باشیم، ستاره تو این سه سال زبان خونده بود و میخواست تا تهش بره،
خیلی خوشحال بودم براش، ظاهرا همه چیز بر وفق مراد بود، میتونستم یه زندگی راحت کنار فهیمه داشته باشم و به روزهای خوب فکر کنم اما..
اون روز وقتی رفتم پیش فهیمه حال و هوای عجیبی داشتم، در و که باز کرد فوری شاخه گلی که خریده بودم گرفتم جلوی صورتش و گفتم:
سلام لیدی خوشگل خودم
گل رو گرفت و با لبخند گفت
-گلخونه شده اینجا انقدر گل خریدی، سلام آقا، بفرما
رفتم داخل و گفتم:
باید تو گل غرقت کنم زیبای من
گل رو گذاشت تو یه لیوان پر از آب و گفت:
این زبونم نداشتی کلاغه میخوردت
رفتم جلوتر، دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
جان دلم، امروز خیلی خوشگلتر شدی
-چشمات قشنگ میبینه، امروز یه طوری شدی سروش، چیزی شده؟
-دارم به روزی فکر میکنم که با توپ پر اومدم اینجا ولی به جای دعوا باهم قول و قرار گذاشتیم
-پشیمونی؟
-نه، معلومه که نه، فقط دیگه بسه فهیمه
با ترس پرسید:
چی بسه سروش؟
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمانعشقبیگانه #پارت_۴۱۵ خاطره ی قشنگ زندگیم که هیچ وقت فراموش نمیشه، به ستاره هم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمانعشقبیگانه
#پارت_۴۱۶
بوسه ی نرمی روی سرش نشوندم و گفتم:
دوری، کنار تو نبودن، تورو نداشتن
-تو منو داری، این حرفا چیه؟
-بیشتر میخوام، هر لحظه میخوامت،
امسال عید میام خواستگاریت، رسمی و با خانواده
-امسال؟ جدی میگی؟
-فهیمه، من و تو خوب میدونیم که زن و شوهر هستیم ولی خانواده ها هم باید بدونن،
میخوام برات همه کار بکنم عروس قشنگم
-نمیدونم چی بگم..
موهاش و نوازش کردم و گفتم
-لازم نیست چیزی بگی، بقیشو بذار به عهده ی من،
فقط باید بلیط بگیریم و برگردیم
-هنوز تا عید خیلی مونده، منم کلاس دارم، شرکت..
-میدونم، منم منظورم همون موقع بود، ما باید این کار و هفت سال پیش میکردیم،
این هفت سال کلی تجربه بهمون اضافه کرده، بزرگتر شدیم
-راست میگی، ما جفتمون مقصریم
جفت دستاشو گرفتم و گفتم
-فهیمه، فقط قول بده هیچ وقت تنهام نذاری، باشه؟
-هرچند میدونم الان دیگه کسی با ازدواج ما مخالفت نمیکنه ولی باشه قول میدم، توام قول بده
-نه یه بار، بلکه صدبار بهت قول میدم عزیزدلم
چشمامون خیره بهم بود، چقدر با وجود این عشق زندگیم آروم و قشنگ شده بود،
وقتی سرمو بردم پایین نفسهای منظم فهیمه خورد تو صورتم، آروم گفتم
-میمیرم برات
دستشو روی بازوم گذاشت و فشار داد، ادامه دادم:
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥