#مناجات
خدایا
تو از همه چیز آگاهی و بر همه چیز خبیری،
نه کلامی برای اقرار و نه برای انکار،
آنچه که عیان بود دیگر نیازی به بیان بود ...
#خدایا_دوستت_دارم
#التماس_دعا_برای_ظهور
↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
#هفتشهرعشق
#نهمینمسابقه
#صفحههشتادهشتم
هنوز ياران در حضور امام هستند و از هم نشينى با امام و شنيدن رضايت خدا و زيبايى هاى بهشتى كه در انتظار آنهاست، لذت مى برند.
اكنون امام حسين(ع) برنامه هاى امشب را مشخّص مى كند. ايشان همراه با ياران خود از خيمه بيرون مى آيد.
شب از نيمه گذشته است. سپاه كوفه پس از ساعت ها رقص و پايكوبى به خواب رفته اند. اوّلين دستور امام اين است كه فاصله بين خيمه ها كم شود و خيمه زنان و كودكان در وسط قرار گيرد.
چرا امام اين دستور را مى دهد؟ بايد اندكى صبر كنيم.
خيمه ها با نظمى جديد و نزديك به هم بر پا مى شود. امام دستور مى دهد تا سه طرف خيمه ها، خندق ( چاله عميق ) حفر شود.
همه ياران شروع به كار مى كنند. كارى سخت و طاقت فرساست، فرصت هم كم است.
در تاريكى شب همه مشغول كاراند. عدّه اى هم نگهبانى مى دهند تا مبادا دشمن از راه برسد. كار به خوبى پيش مى رود و سرانجام سه طرف اردوگاه، خندق حفر مى شود.
امام از چند روز قبل دستور داده بود تا مقدار زيادى هيزم از بيابان جمع شود. اكنون دستور مى دهد تا هيزم ها را داخل خندق بريزند.
با آماده شدن خندق يك مانع طبيعى در مقابل هجوم دشمن ساخته شده و امام از اجراى اين طرح خشنود است.
امام به ياران خود مى گويد: "فردا صبح وقتى كه جنگ آغاز شود، دشمن تلاش مى كند كه ما را از چهار طرف مورد حمله قرار دهد، آن هنگام اين چوب ها را آتش خواهيم زد و براى همين دشمن فقط از روبرو مى تواند به جنگ ما بيايد".
حالا مى فهمم كه امام از اين طرح چه منظورى دارد.
برنامه بعدى، آماده شدن براى شهادت است. امام از ياران خود مى خواهد عطر بزنند و خود را براى شهادت آماده كنند.
فردا روز ملاقات با خداست. بايد معطّر و آراسته و زيبا به ديدار خدا رفت.
<=====●○●○●○=====>
#هفتشهرعشق
#قیامامامحسینعلیهالسلام
#همراباکاروانازمدینهتاکربلا
#محرم
#امامحسینعلیهالسلام
#دههمینمسابقه
#نشر_حداکثری
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانال_کمال_بندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
4_5821265580551834183.mp3
4.77M
#تلنگری
⭕️ بزرگترها گاهی مرتکب جنایات بزرگی در حق کوچکترها میشن!!!
جنایاتی که بزرگتر از کشتن اونهاست...!
⚠️ که به حتم هریک از ما یک یا چندبار دچارش شدیم و یا خودمون قربانی این جنایتیم.
#استاد_شجاعی 🎤
#استاد_رفیعی
↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
┄✦۞✦✺﷽✺✦۞✦┄
#حدیث_نور
✨حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند:
خداوند متعال، تعرض به جان و مال مسلمان و سؤظن و گمان بد بردن به او را حرام فرموده است.✨
موضوع: #حسن_ظن
↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
مداحی آنلاین - یه رفیق دارم که - سید جواد ذاکر.mp3
6.71M
💔شب زیارتی امام حسین(ع)
یه رفیق دارم که نامش حسینِ
خوش آن دل که دل آرامش حسینِ
🎤زنده یاد #سید_جواد_ذاکر
⏯ #نوستالژی
#شب_جمعه_ست_هوایت_نکنم_میمیرم
↷↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالکمالبندگی
@hedye110
🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
1_409332082.mp3
2.49M
🍃🌴🌼🎼 آوای شبانه
🍃🌴🌺زیبا و آرامبخش
شبتون بخیر 🌻💖
🌹💖🌟🌙✨💖🌹
┄┅─✵💖✵─┅┄
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
اِلهی
یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَد
یا عالی بِحَقِّ علی
یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطمه
یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحسن
یا قدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَیْن
عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَجَ صاحبَ العصرِ والزَّمان
❤️☘🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
خسته ام از درد یتیمی،
ولی ناامید هرگز…!
یقین دارم که روزی ظهور خواهید کرد
و با نگاه پدرانه تان،
طومار دردهای زمین
درهم میپیچد…
↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت231
آقا رضا با آن پلیسها صحبت کوتاهی کرد و بعد کنارم ایستاد و گفت:
–دیگه میتونیم بریم.
من هنوز هم به پریناز زل زده بودم.
با دیدن حالتم به جنارهی پریناز اشاره کرد و گفت:
–الان که ترس نداره، از هر وقت دیگهایی بیآزارتره. اون موقع ترس داشت که از ریل خارج شده بود.
–ریل؟
اشاره کرد که به طرف ماشین برویم و جواب داد:
–آره، بعضیها مثل قطاری هستن ڪه از ریل خارج شدن، ممڪنه آزاد باشن ولی راه به جائی نمیبرن، آخرشم تا روی ریل برنگردن نمیتونن مسیرشون رو ادامه بدن، البته اگه منفجر و اوراقی نشده باشن، برگردوندنشون سر ریل خیلی سخته.
البته این دختره که منفجر شد و خیلیها رو هم با خودش سوزوند. امروز خودش سوت پایان رو واسه خودش زد. بازی تموم شد دیگه فرصتی نداره.
دزد گیر ماشین را زد و تعارف کرد که سوار شوم.
در عقب را باز کردم و نشستم و به این فکر کردم که اگر پریناز یک قطار از ریل خارج شده است و منفجر شده، چه کسانی را با خودش سوزانده، او که تک و تنها و غریب اینجا مرده، ولی در مورد سوت پایان بازی متوجهی منظورش شدم. شک ندارم که با چیزهایی که دیدم پریناز بازنده این بازی بود. ولی مگر بازنده بازی را هم تنبیه میکنند.
ناخوداگاه بلند فکر کردم و سوالم را پرسیدم.
–مگه مثلا تو فوتبال بازنده بازی رو هم توبیخ میکنن. پایش را روی گاز گذاشت و همانطور که به روبرو خیره بود گفت:
–کسی که سوت رو از داور بگیره و خودش آخر بازی رو اعلام کنه، آره، حسابی مواخذه میشه چون حق این کار رو نداشته و پا گذاشته روی روند طبیعی بازی. درحقیقت با این کارش سیستم همه چیز رو به هم ریخته و از زمانی که در اختیارش بوده درست استفاده نکرده. این توهین خیلی بزرگ و نابخشودنیه،
تازه اونایی هم که بازی رو میبازن مواخذه میشن چه برسه به کسی که مثل این دختره خودش یهو زمین رو ترک میکنه. لبهایش را کج کرد و ادامه داد:
–آدمم اینقدر خودسر و بیتوجه.
نفسم را بیرون دادم و به این فکر کردم حالا پریناز در چه وضعتی است. با آن موجودات وحشتناک چه میکند. کاش میشد دوباره برگردد و جبران کند.
سرم را به پنجره ماشین تکیه دادم و چشمهایم را بستم. هوا سرد بود، کمی در خودم جمع شدم و چیزهایی را که دیده بودم را بارها و بارها در ذهنم مرور کردم.
نمیدانم چقدر گذشت که با ترمز ماشین چشمهایم را باز کردم. آقا رضا با کسی تلفنی صحبت میکرد انگار یکی از دوستانش بود. میخواست برود دنبالش که بروند و ماشین را بیاورند. تلفنش که تمام شد بدون این که به عقب برگردد گفت:
–شما پیاده بشید برید داخل، من برم سراغ ماشین.
هوا تاریک شده بود و باد سردی میوزید.
مانتو پشمیام را بیشتر دور خودم پیچیدم و به طرف داخل حیاط بیمارستان دویدم.
وارد سالن بیمارستان که شدم خانواده راستین را دیدم. همهشان آمده بودند. مادرش اشک میریخت و نورا در کنارش نشسته بود و دلداریاش میداد.
مریم خانم با دیدن من بلند شد و به طرفم آمد و مرا در آغوشش گرفت و گفت:
–ممنونم عزیزم. آقارضا بهم زنگ زد و گفت که چقدر خودت رو به خاطر راستین به خطر انداختی، الهی عاقبت به خیر بشی، خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد.
فقط لبخند زدم. بقیه هم آمدند و تشکر کردند.
خانمی کنار نورا ایستاده بود که شباهت زیادی به نورا داشت. کنجکاوانه نگاهش کردم.
نورا دستم را گرفت و آن خانم را به من و من را به او معرفی کرد. وقتی فهمیدم مادرش است با تعجب پرسیدم:
–واقعا؟
نورا سرش را به علامت مثبت تکان داد.
آن خانم جلو آمد و دستش را دراز کرد. بعد از خوش و بش، نگاهی به همسر نورا انداختم. با لباس روحانیت سر به زیر گوشهایی ایستاده بود. بعد دوباره به مادر نورا نگاه کردم و لبخند زدم. نورا کنار گوشم گفت:
–اصلا به هم نمیان نه؟
به طرفش برگشتم و گفتم:
–نه اونا به هم میان، نه تو به مامانت. آخه تو چادری، همسرت روحانی، چطوری مادرت اینقدر حجاب شل و راحتی داره؟
–خب منم قبلا همینجوری بودم دیگه، ولی حالا دلم نمیخواد حتی یک لحظه به گذشتم برگردم.
متفکر پرسیدم:
–آقاتون از این موضوع ناراحت نیست؟
–اون که همیشه خودش و امثال خودش رو مقصر میدونه، میگه ماها کم کاری کردیم بعد دستش را بین من و خودش و شوهرش و مادر شوهرش چرخاند.
–منظورت چیه؟
–منظورم همهی ماست. خودمون، البته این نظر حنیفه، میگه میریم خارج از کشور کافرها رو مسلمون میکنیم اونوقت هم وطنای خودمون هم اونجا هم اینجا از دین گریزون هستن.
💖🌹🦋💖🌹🦋
💕join ➣ @God_Online 💕
↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>