eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
12.6هزار عکس
4هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
هر صبح که بلند می شوم .... آراسته روی قبله می ایستم و می گویم: "السلام علیک یا اباصالح المهدی" وقتی به این فکر میکنم که خدا جواب سلام را واجب کرده است! قلبم از ذوق اینکه شما به اندازه ی یک جواب سلام به من نگاه می کنی از جا کنده می شود @emame_mehraban            🕊🕊🕊🕊
خدایا بخشندگی از توست.. عشق در وجود توست.. با توکل به اسم اعظمت شنبہ را آغاز می‌کنیم مهربانا عشق و بخشندگی را به ما بیاموز تا با هم مهربان باشیم🌸🍃 الهے به امید تو... @delneveshte_hadis110
🪴 🌿﷽🌿 مخده هاي مرواريد دوزي شده. از اسباب بزك گرفته تا وسايل آشپزخانه. انواع چيني آلات و بلورجات و ظروف نقره. پرده هاي پولك دوزي شده و شال هاي كشمير و ترمه. اسباب حمام كامل. يك باغ كوچك در قلهك كنار باغ پدرم. علاوه بر آن سه دانگ از يك آبادي كه قرار بود سه دانگ آن هم جهاز من باشد كه پدرم به .روي خودش نياورد چه عروسي اي براي نزهت گرفتند! هفت شبانه روز بزن و بكوب در اندروني و بيروني. چه سفره عقدي! سفره ترمه، آيينه شمعدان نقره به قد يك آدم. كاسه نبات كه ديگر واقعا تماشايي بود. به دستور مادرم آن را رنگي ساخته بودند. سيني اسپند نقره بود. نان سنگك با يار مبارك باد روي آن. پدرم پول طلا به مادرم سپرد تا شاباش كند. عجب تماشايي بود! هفت محله خبردار شدند. جمعيت پشت ديوار باغ دو پشته به تماشا آمده بود. لباس عروس حكايت ديگري بود. يك مادام ارمني كه در الله زار مغازه داشت آن را دوخته بود. روزي كه صورتش را بند مي انداختند به اندازه يك عروسي بريز و بپاش شد. پدر و مادرم بال درآورده بودند. چه قدر پدرم با نصير خان گرم .گرفته بود. مرتب به پشتش مي زد و با او مي گفت و مي خنديد * عروسي من داستان ديگري بود. سوت و كور بود. هيچ كس دل و دماغ نداشت. خودم از همه بي حوصله تر بودم. مي‌خواستم زودتر از آن خانه فرار كنم و از اين همه فشار روحي راحت بشوم پنجشنبه از صبح مادرم و آقا جان كز كرده و گوشه اي نشسته بودند. دايه خانم به كمك خجسته در اتاق گوشواره بساط شيريني و شربت و ميوه مختصري چيدند و الله گذاشتند. خبري از آيينه و شمعدان نبود. سفره عقدي در كار نبود. زمين تا آسمان با عروسي خواهرم تفاوت داشت. ولي من هم گله اي نداشتم. اصلا متوجه اين چيزها نبودم. حواسم جاي ديگر بود. اگر دايه جان نبود، همان چهار تا شيريني هم در آن اتاق كوچك وجود نداشت. خواهرم نزهت براي ناهار آمد. شوهرش بهانه اي يافته و براي سركشي به ده رفته بود. مي دانستم از داشتن چنين باجناقي عار دارد. كسي نپرسيد چرا نصير خان نيامده! خواهرم از خجالت حتي بچه اش را هم نياورده بود تا مجبور نشود دايه .اش را هم بياورد كه داماد را ببيند. روحيه نصيرخان هم دست كمي از پدر و مادرم نداشت هوا كم كم خنك مي شد. اول پاييز بود. درها را رو به حياط بسته بودند. حدود يك ساعت به غروب مانده عاقد براي خواندن خطبه عقد آمد. بعد سر و كله رحيم و مادرش پيدا شد. رحيم در لباس نو، با كت و شلوار و جليقه و ارسي هاي چرم مشكي. باز هم همان موهاي پريشان را داشت. واقعا زيبا و خواستني شده بود، گرچه من او را در همان .لباده و پيراهن يقه باز بيشتر مي پسنديدم. انگار در اين لباس ها كمي معذب بود مادرش زني ريزه ميزه و لاغر بود كه زيور خانم نام داشت. موهاي سفيدش را حنا بسته و از وسط فرق باز كرده بود كه از زير چارقد ململ سفيد پيدا بود. چشم هاي ريز و سياهي داشت كه با سرمه سياهتر شده بودند. بيني قلمي و لب .هاي متناسب او بي شباهت به بيني و لب هاي رحيم نبود مي ماند چشم هاي درشت رحيم كه قهرا بايد به پدرش رفته باشد. زيور خانم رفتار تند و تيزي داشت. پيراهن چيت گلدار نويي به تن كرده بود و به محض ورود به اتاق، در حالي كه از ذوق و شوق سر از پا نمي شناخت، كله قندي را :كه به همراه داشت بر زمين گذاشت و با دو ماچ محكم لپ هاي بزك كرده مرا بوسيد و با شوق فراوان گفت .آرزوي چنين روزي را براي پسرم داشتم - بوي گلاب نمي داد. من با صورت بند انداخته و بزك كرده با لباس ساتن صورتي كه براي خواستگاري پسر شازده دوخته بودند نشسته بودم و انگار خواب مي بينم. فقط دلم مي خواست رحيم كه پيش از عقد توي حياط ايستاده بود زودتر بيايد و مرا ببرد. تا از زير اين نگاه هاي كنجكاو، غمگين و يا ناراضي، از اين برو بياي مصنوعي كه دايه و دده خانم به راه انداخته بودند، از اين مراسم. حقارت بار كه برايم ترتيب داده بوند، زودتر خلاص شوم. عاقد به اتاق پنجدري كه پدرم با بي اعتنايي و با چهره اي گرفته در آن نشسته بود رفت و پشت در اتاق گوشواره كه من در آن .بودم قرار گرفت و خطبه را خواند :وقتي به مبلغ مهريه كه پدرم دوهزار پانصد تومان قرار داده بود رسيد، مادر رحيم با چنگ به گونه اش زد و گفت !واي خدا مرگم بدهد الهي - خطبه سه بار خوانده شد. بايد صبر مي كردم و بعد از گرفتن زير لفظي بله را مي گفتم. ولي ترسيدم كه آن ها چيزي براي زير لفظي نداشته باشند. پس در دفعه سوم بلافاصله بله گفتم. دده خانم بر سرم نقل و پول شاباش كرد كه مادر رحيم و خجسته خنده كنان جمع مي كردند. حقارت مجلس دل آزار بود. تلاش هاي معصومانه خجسته و كوشش هاي پر مهر دده خانم و دايه خانم كافي نبود تا از واقعيت ها را وارونه جلوه دهند. تا بر اين واقعيت كه پدر و مادرم اين داماد را نم
ي خواستند سرپوش بگذارد. تا تنگي دست او را پنهان كند. مادر رحيم شادمانه مي خنديد و نقل به دهان مي گذاشت. بعد رحيم آمد و من ديگر غير از او هيچ چيز نديدم. همان چشمان درشت، پوست تيره و همان لبخند شيطنت بار. اشتباه كرده بودم، با كت و شلوار خواستني تر هم شده بود. دايه دستش را گرفت و آورد و كنار من نشست. دست در جيب كرد. يك جفت گوشواره طلا بيرون آورد و كف دست من گذاشت. بعد مادرش جلو آمد. يك النگوي طلا به دستم كرد و باز مرا بوسيد. انگشتر جواهر نشاني در كار نبود كه برق آن چشم همه را خيره كند. در عوض من خيره به برق چشمان او نگاه مي كردم. هيچ عروسي در دنيا دل گرفته تر و خوشبخت تر از من نبود. :مخصوصا وقتي كه با دست محكم مردانه اش دست كوچك و نرم مرا گرفت و گفت !آخر زن خودم شدي - و باز همان لبخند شيطنت آميز لب هايش را از هم گشود و دندان هاي رديف مرواريد گونه اش را به نمايش .گذاشت 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>
مداحی آنلاین - خسران در قیامت - .mp3
5.61M
♨️خسران در قیامت 👌 بسیار شنیدنی 🎙حجت الاسلام 📡حداقل برای☝️نفر ارسال کنید. @delneveshte_hadis110
‌‌‌‌‌‌‌┄✦۞✦‌‌✺‌﷽‌‌‌✺✦۞✦┄ ✨امام رضا علیه‌السلام فرمودند: اگر خواهی ثواب شهیدان با امام حسین(ع) را دریابی هر وقت یاد آن حضرت افتادی بگو کاش با آنها بودم و به فوز عظیم می رسیدم. ✨ eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9 🏴🏴🏴🏴
┄═❁✨❈[﷽]❈✨❁═┄ ✨پیامبر اسلام (ص) فرمودند: در قیامت نزدیک ترین مردم به من کسی است که بیشتر بر من صلوات بفرستد.✨ 📚 کنز العمال، ج ۱، ص ۴۸۹. قرار ما هر روز نفری حداقل ۱۴ صلوات، به نیت تعجیل در ظهور و سلامتی امام عصر (عج) دوستان لطفا مشارکت کنید که با هم، هر روز ختم چند هزار صلواتی هدیه به ساحت مقدس امام عصر (عج) داشته باشیم.🙏🌷 eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9 🏴🏴🏴🏴
┄┅─✵💝✵─┅┄ الهـــی به نام تو که بی نیازترین تنهایی... با تکیه بر لطف و مهربانی ات روزمان را آغاز می کنیم: سلاااام الهی به امیدتو صبحتون بخیر💖 🏴🇮🇷🇮🇷🏴🇮🇷🇮🇷🏴 @emame_mehraban            🕊🕊🕊🕊
فقیر گوشه نشین محبتت هستم بساز، با دل آنکه فقط تو را دارد eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef 🏴🏴🏴🏴
💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃 💟دعا برای شروع روز💟 ا🍃💕🍃 💙بسم الله الرحمن الرحیم💙 ا🍃💕🍃 اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا صَـبـَاحَ الْـاَبـْـــــرَار وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا صَـبَـاحَ الْـاَشَـــــرَار ا🍃💕🍃 اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـْمـَقـْبـُولـِیـن وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـْمـَرْدُودِیــــن ا🍃💕🍃 اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـْصّـَالـِحـِیـن وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـْطّـَالـِحـِیـن ا🍃💕🍃 اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـْخـَیْـرِ وَ السَّعـَادَة وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـشَّـرِ وَ الْشِّـقـَاوَة ا🍃💕🍃 💠امين يا رب العالمین💠 التماس دعا 🙏🙏🙏🙏 💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃 @delneveshte_hadis110
☀️ به رسم هر روز صبح ☀️ 🌻السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌻 💕💕💕💕💕💕💕💕 🌸السلام علیک یا امام الرئوف 🌸 🌻ﺍﻟﻠَّﻬُﻢَّ ﺻَﻞِّ ﻋَﻠَﻰ ﻋَﻠِﻲِّ ﺑْﻦِ ﻣُﻮﺳَﻰ ﺍﻟﺮِّﺿَﺎ ﺍﻟْﻤُﺮْﺗَﻀَﻰ ﺍﻟْﺈِﻣَﺎﻡِ ﺍﻟﺘَّﻘِﻲِّ ﺍﻟﻨَّﻘِﻲِّ ﻭَ ﺣُﺠَّﺘِﻚَ ﻋَﻠَﻰ ﻣَﻦْ ﻓَﻮْﻕَ ﺍﻟْﺄَﺭْﺽِ ﻭَ ﻣَﻦْ ﺗَﺤْﺖَ ﺍﻟﺜَّﺮَﻯ ﺍﻟﺼِّﺪِّﻳﻖِ ﺍﻟﺸَّﻬِﻴﺪِ ﺻَﻠَﺎﺓً ﻛَﺜِﻴﺮَﺓً ﺗَﺎﻣَّﺔً ﺯَﺍﻛِﻴَﺔً ﻣُﺘَﻮَﺍﺻِﻠَﺔً ﻣُﺘَﻮَﺍﺗِﺮَﺓً ﻣُﺘَﺮَﺍﺩِﻓَﺔً ﻛَﺄَﻓْﻀَﻞِ ﻣَﺎ ﺻَﻠَّﻴْﺖَ ﻋَﻠَﻰ ﺃَﺣَﺪٍ ﻣِﻦْ ﺃَﻭْﻟِﻴَﺎﺋِﻚَ🌻 💕💕💕💕💕💕💕 🌸 ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج🌸 @delneveshte_hadis110