Diary
اخ گفتیییی هااااا اینا فکر کردن مدرسه که تموم بشه از شر ما خلاص میشن 😂🤣😂🤣 نه خیر از این خبرا نیست د
خودم اتاق فرار رزرومیکنم هرکیمنیاد خونش حلالهه✋️😂
Diary
دختر قشنگم، تو همیشه تو قلب من بودی حتی اگه از هم دور بودیم. هیچوقت هیچی باعث نشد یذره از دوست داشتن
اخههه، من قربوننن اون چشاتتتتت برم 🥺🤍
هدایت شده از لیآوا...
تموم شد مدرسه ها نه؟!
یعنی باید با مدرسه حضرت معصومه و بچه ها خداحافظی کنم؟
با هانیه،مهیا،مهدیسا،نیایش،آیدا،حسن،هوشی،دیاناو...خیلیای دیگه... از خداحافظی خوشم نمیاد دلم تنگ میشه براشون اونجوری
برای هانیه ای که خیلی یهویی بغل دستی همدیگه شدیم باهم خندیدیم،گریه کردیم و..حتی تقلبای زیر میزمون یا اون دعای عجیبی که واقعا جواب بود، هانیه ازت ممنونم که خیلی موقع ها تحملم کردی حتی با اینکه شاید حال خودت خوب نبوده باشه.
برای مهیا که جونم به جونش وصله دلم برای مهربونیش خیلی زیاد تنگ میشه برای حرف زدنامون تا خود صبح برای بغل کردنای گرم و صمیمیشو حرفایی که هیچوقت تموم نمیشن...
برای مهدیساا این دختر واقعا با اسمش خنده میاره حتی وقتایی که صبحا میرفتیم پیشش و جرعت نمیکردیم حرف بزنیم تا بخوابه و مارو نخورهه یا وقتایی که سر زنگ مهدی بیگی پاشه بگه مرضی میخوای پاتو بیار تو...
برای نیایش؟زیاد حتی برای مررررضی گفتناش یا اینکه برامون آهنگ بخونه ما قش قش بخندیم یا دعواهای مهدیسا و نیایش که یه سبک زندگی بود برای خودش
برای آیدا همیشه... وقتایی که اذیتش میکردم وایمیستاد یجا و نگام میکرد یا وقتایی که میگفتم تا کی بدرفتاری بدگفتاری بدسخنی و تو با لبخند گوگولی نگام میکردی و میخندیدی خوشحالم که تونستم خوشحالت کنمم.
برای حسن کمر باریک خودمم که خدا میدونه چقدر بارها و بارها اذیتش کردم و اون هیچی نگفت بهم حتی وقتایی که مجبورش میکردم کل جویامجد و توضیح بده برام که اگه هرکس دیگه ای بود اینکارو نمیکرد
برای هوشیی خودممم که همیشه دوسش میدارمم حتی اگه روزی ده بار باهاش قهر و آشتی کنم،برای وقتایی که هر زنگ میرفتیم۹.۳ و میدیدمش یا وقتایی که میرفتم هرهفته ازش جویامجد میگرفتم یا وقتایی که بغلم میکرد و من محکم تر بغلش میکردم تا شاید خستگیش در بره.
برای دیانا،اسمشو نیار خودم برای لحظه هایی که سر زنگ میرتقی سرمونو میزاشتیم رو میز و چرت نیمروزی میزدیم یا وقتایی که ازپشت صدای میکردم میگفت سوال دووو که با هر بدبختی بود از روش مینوشتم یا مهربونیش وقتی که سردم بود و سوییشرتشو داد بهم تا بپوشم.
و همینطور برای خیلی از دوستای دیگمو گریه کردنای نگین ،مدل صحبتای صبحی،برای مرضی عزیز گفتنای باقری عزیزز،برای هلیا و تانگو رقصیدنامون،برای مهسا و چسب گرفتن ازش،برای رومینا و کت واک رفتامون ،برای نیوشا و الناز که بخش قشنگی از هفتم بودن،برای مرزوقی و خندهاش، وایییی عارفیی که دلم براش یکوچولو شده و خیلیای دیگه...
برای همه دلم تنگ میشه ماها از حضرت معصومه میریم ولی فقط دیوارا و نیمکتای این مدرسست که یاد مارو زنده نگه میدارن؛برای احساساتم گریه کافیه نه؟
هر وقت از اول سال به این فکر میکردم که آخر ساله انگار قلبم مچاله میشد و الان رسیدیم به همون آخر سال یه بغض عجیبی تو گلومه که فقط دلم میخوام بچه ها رو بغل کنم و همه باهم گریه کنیم و مهدیسا بگه گریه نکنید دیگه بچه ها حتی آیدایی که بگه اشغال رفته تو چشمم....
در آخر امیدوارم توی دل همتون شادی و خوشحالی وناامید نشدنو کاشته باشم.
هدایت شده از لیآوا...
فکر کنم حضرت معصومه دیگه جایی برای ما نداره
تموم شد
همه ی استرسای اول سالمون برای اینکه از هم جدامون نکنن تموم شد
تموم غرر غرای توانگر و شیری تموم شد.تموم کماندو بودنای ناصری تموم شد.
دیگه خانم میرتقی نیست که بزاره سرکلاسش چرت نیمروزی بزنیم
دیگه حسنی نیست که برای تئاتر دعوامون کنه.
دیگه رضوانی ای نیست که نگران حل نکردن کتاب کار باشیم. دیگه خانم غلامی نمیگه برای شنبه جویا مجد بیاریم.
دیگه نامجو ایی نیست که باهامون قهر کنه.
دیگه ۸/۵و ۹/۵ نیست که صدای خنده هاشون تا آسمون بره
خداحافظ بچه ها.