- شک .
• • • • • • • • • • • •
صدای آهنگش رو بلند تر کرد؛ نمیدونست چطور باید از افکاری که بی رحمانه بهش حجوم برده بودن خودش رو نجات بده... احساس میکرد حتی نمیتونه دست و پا بزنه ، انگار توی یه باتلاقی بود که هرچی بیشتر دست و پا بزنه بیشتر فرو میره. اما کلافگی و ترس بهش اجازهی درست فکر کردن نمیداد.
تنها چیزی که میدونست این بود که باید کمک بخواد؛ اما انقدر غرق حال بدش بود که دائم یادش میرفت باید کمک بگیره...
امیدوار بودم یکی به دادش برسه، قبل از اینکه خفه بشه ...
حتی واقعاً نمیدونست چطور باید کلمات رو کنار هم بچینه و متوجه خودش بشه، به همه چیز شک داشت، همه چیز، حتی هویتش...
-چه چیزی ممکنه تورو توی این حال ببره؟
متفاوتِ زیبا :)
- شک . • • • • • • • • • • • • صدای آهنگش رو بلند تر کرد؛ نمیدونست چطور باید از افکاری که بی رحمانه
این طولانی ترین چیزیه که نوشتم و در عین حال ازش ناراضی ام چون به اندازه باقی متنام نمیتونم منظورم رو برسونم...
انیمیشن سارا و اردک رو دوست دارم. بینهایت دوستش دارم و برام مهم نیست چند ساله شده باشم.