وآحم
به قول یک فردی مردم منتظر این بودن یک شخصی رهبریشون کنه برای اینکه برای اعتراض بیان بیرون
درسته که رهبری از خارج کشور برای اینکه مردم بریزن کف خیابون واسه اعتراض و خودش بشینه نگاه کنه از نظرم اشتباه بوده
ولی مردم نیاز داشتن یکی بهشون این حکم رو بده که برید و اعتراض کنید
وقتی از داخل این حکم اجرا نمیشه مجبور میشن به گوش کردن حرف کسی که شاید خیلیهاشون اصلا قبولش نداشته باشن و اصلا نخوان حکومت رو بدن دستش صرفا جهت اینکه از اعتراضشون حمایت کرده اون موقع اومدن بیرون
که همچنان از نظر بنده اشتباهه و نباید به حرف شخصی که خودش کف خیابون و میان مردم نیست گوش داده بشه.
اما چاره چیست؟ وقتی گوش شنوایی هرگز نبوده؟؟؟
حقیقتی هست که باید پذیرفته بشه
راجع به انقلابی که صورت گرفت.
انقلاب به گفتهها و هدفش پایبند نماند و تمام.
البته نظر بنده هست هر کس هم نمیخواد نپذیره.
از نظر من یک حقیقت کاملا واضحه
اصلا برای من سواله، مگر انقلابیون افتخار نمیکنند به شکستن مجسمهی شاه؟
بابا.... حتی زمانی که انقلاب شد هم به همین شکل انقلاب شد
هیچکس نیومد با صحبت شاه رو از کشور بیرون کنه دیگه چیزی هست که در تمامی کتابها نوشته شده.
مردم در خیابانها ریختند و شعار سر دادند.
حالا اینکه شعارِ مرگ بر دیکتاتور رو سرکوب میکنند کاملا نشان دهندهی فاسد شدنِ حکومتی است که مدعیِ آزادیِ بیان است.
به همین سادگیها هم از فساد خالی نخواهد شد.
بنده از همین تریبون میگم بر این عقیده هستم که اگر ایران در جنگ با آمریکا پیروز شود، یک جنگ داخلیِ بسی بزرگ رو در پیش داریم.
جمعیتی عظیم از مردم مقابل همین جمعیتی که این شبها بیرون هستند.
خیلیها مقابل یکدیگر خواهند بود تازه اگر این جنگ، جنگ جهانی نشود.
به همین زودیها قرار نیست چیزی آرام شود، تازه همه چیز دارد شروع میشود.
کاش میتونستیم بریم به فضا، یکی از سیاراتی که زمان درونش، نسبت به زمین خیلی کندتر سپری میشه
و بعد که برگشتیم، تکلیف همهچیز مشخص باشه
با اینکه من هم نیاز دارم که برم و بگردم ببینم زمان سپری شده؛ اما در عین حال دوست دارم در همین زمانی که داره سپری میشه باشم و اینه که کار رو دشوار میکنه..
دقیقا
و این بودن،
و سپری کردن لحظهلحظهی این زمان با تمام وجود
و صبر کردن همراه با هر ثانیهای که میگذره
و این امیدی که زیر پوستمون همراه با قطرهقطرهی خون، جریان داره
شاید حداقل برای ما انقدری ارزشش رو داره که میخوام، خودم باشم
خودم ببینم
و شاید هم که روزی روایتکنندهی این لحظات پر تکاپو از تاریخ ِایران باشیم؛
اگر که باشیم.
وآحم
با اینکه من هم نیاز دارم که برم و بگردم ببینم زمان سپری شده؛ اما در عین حال دوست دارم در همین زمانی
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری،
این صبر که من میکنم افشردن جان است.
وآحم
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری، این صبر که من میکنم افشردن جان است.
این گذر زمان نیازمند صبرِ بزرگیست.