هدایت شده از قرارگاه زینب کبری (سلاماللهعلیها)
#زیرِ_خیمه
روایتِ اول، سر آغاز؛ روزِ یکم محرم الحرام.
اباعبدالله الحسین «ع» و زینب کبری «س» روی بلندی ایستادهاند و به نقطهای در حضیض نگاه میکنند ...
عباس «ع» و علی اکبر «ع» در حال میخ کردن و محکم کردن خیمهها روی زمیناند.
قاسم «ع» گلیم میآورد و سکینه «س» از مشک عمو در کاسه آب میریزد و به آنها تعارف میکند ...
بچه ها پرچم را به دست عمو میدهند تا به کمک قد بلندش آن را در راس خیمه نصب کند.
زمین کربلا آماده است
خیمه گاه هم آماده است
کلمنهای آب هم آماده است
پرچمهای سیاه عزا و سرخ خونخواهی برافراشته شدهاند
فرشها غبارروبی شدهاند
و نوکران آمادهاند ...
محرم آمده...
[ @sarallah_zanjan_kh ]
هدایت شده از قرارگاه زینب کبری (سلاماللهعلیها)
#زیرِ_خیمه
روایتِ دوم، زیلو نشینِ مینو مقام؛ روزِ دوم محرم الحرام .
مسلم در کوچه راه می رود و سر هر پیچ یک نفر از جمع کاسته می شود...
مسلم به سجده میرود و تا برخیزد چند نفر دیگر او را ترک کرده اند ...
از بالای دار الاماره، کوفه را میبیند، خبری از آن دوازده هزار نفر نیست ...
اینجا اما تا چشم کار میکند، مملو از جمعیتیست که یار امام اند و نائب او را تنها نگذاشتهاند.
چندماه بغض فرو خوردهایم که محرم برسد و زانو های خود را بغل بگیریم برای عبا و امامه آقا گریه کنیم.
چند ماه است زمزمه کردهایم « بیان عشق و شرح غم بماند بعد در وقتش ... »
حالا هرکسی عکس او را به سینه چسبانده و گریه میکند ...
و او عبایش را باز کرده و آن را خیمه کرده و ما در پناه جدش حسین و زیر سایهی عبای او عزاداری می کنیم.
[ @sarallah_zanjan_kh ]
هدایت شده از قرارگاه زینب کبری (سلاماللهعلیها)
#زیرِ_خیمه
روایتِ سوم، دردانه؛ روزِ سوم محرم الحرام .
در ورودی هیئت نشستهام و به قدمها نگاه میکنم...
قدمهای کوچک و ظریفی توجهام را جلب می کند.
کفشهای بندی، کفشهای گل گلی، کفشهای پاپیونی ...
دخترها خیلی حساس و ظریف و نکته سنج هستند.
جزییاتی را که کسی نمی بیند، می بینند.
یکی از آنها از خاکی شدن نوک کفشش کلافه شده.
یکی به مادرش اصرار می کند کیسهی جدا به او بدهد تا کفشش خراب نشود...
یکی هم می گوید بند کفش پایش را اذیت می کند و باید هرچه زودتر کفش جدیدی برایش بخرند.
من به اتفاقِ کودکِ درونِ خود، به شام میروم،
آنجا دخترکی پا برهنه است...
راه زیادی هم رفته...
بیابان پر از سنگ ریزه است...
هم پر از خار است...
او تمام عمرش را روی شانهی عمو گذرانده ...
با خود می گویم، یعنی زخمها، فقط بخاطر خار بیابان است؟!
یا کبودیها، فقط تقصیر سنگهاست؟!
[ @sarallah_zanjan_kh ]