هدایت شده از قرارگاه زینب کبری (سلاماللهعلیها)
#زیرِ_خیمه
روایتِ سوم، دردانه؛ روزِ سوم محرم الحرام .
در ورودی هیئت نشستهام و به قدمها نگاه میکنم...
قدمهای کوچک و ظریفی توجهام را جلب می کند.
کفشهای بندی، کفشهای گل گلی، کفشهای پاپیونی ...
دخترها خیلی حساس و ظریف و نکته سنج هستند.
جزییاتی را که کسی نمی بیند، می بینند.
یکی از آنها از خاکی شدن نوک کفشش کلافه شده.
یکی به مادرش اصرار می کند کیسهی جدا به او بدهد تا کفشش خراب نشود...
یکی هم می گوید بند کفش پایش را اذیت می کند و باید هرچه زودتر کفش جدیدی برایش بخرند.
من به اتفاقِ کودکِ درونِ خود، به شام میروم،
آنجا دخترکی پا برهنه است...
راه زیادی هم رفته...
بیابان پر از سنگ ریزه است...
هم پر از خار است...
او تمام عمرش را روی شانهی عمو گذرانده ...
با خود می گویم، یعنی زخمها، فقط بخاطر خار بیابان است؟!
یا کبودیها، فقط تقصیر سنگهاست؟!
[ @sarallah_zanjan_kh ]
هدایت شده از قرارگاه زینب کبری (سلاماللهعلیها)
#زیرِ_خیمه
روایتِ چهارم، ادبِ مصیبت؛ روزِ چهارم محرم الحرام .
زینب است و آن تل معروف. زینب است و تماشای رفتن جان از تنش. زینب است و آن بلندی و رفتنهای بیبازگشت ...
اما مدتی است که خبری از او نیست...
او دختر فاطمه است، فاطمهای که زخم از علی پنهان میکرد تا شرمندگی او را نبیند.
خبری از زینب نیست؛ چون نخواسته چشمان حسین را هنگام دادن خبر شهادت پسران رشیدش ببیند.
هرچه نباشد او زینب است...
مزار پر از رفت و آمد است،
رفت و آمد مادران شهدا
اگر از قبل آن ها را نشناسی، تشخیص نمیدهی که صاحب آن سنگ قبر جگر گوشهی آن هاست.
آنقدر که قامتشان استوار است و چشمهایشان پر از آرامش ...
مادر یکی آنها همان شیر زنی است که به امام خمینی گفت من این پسرها را دادهام که اشک شما را نبینم آقا...
مادر یک از آنها کسی است که فرزند برومندش پرکاهی است که تقدیم به رقیه «س» شده ...
[ @sarallah_zanjan_kh ]