دیروز در راه برگشت به خانه چشم باز کردم و دیدم جلوی این دانشگاه ام. چه چیزی من را کشانده بود اینجا؟
از ماشین پیاده شدم و رفتم جلوی در ورودی ایستادم به تماشا.
به دختران و پسرانی که رها و یله روی صندلی های لابی نشسته بودند و گپ می زدند. به آنهایی که برای کشیدن سیگار از ساختمان خارج می شدند و به موتورها و ماشین هایی که جلوی دانشگاه پارک کرده بودند.
چند روز دیگر پسر من هم می شود یکی از اینها؟ کی اینقدر بزرگ شد؟
سر به زیر می آید و کارت دانشجویی اش را نشان حراست می دهد و وارد این ساختمان می شود و تمام؟
دیگر نه ناظم و معلمی هست که بتوانم زنگ بزنم و بگویم حواستان به این نکته باشد و نه برنامه هفتگی چاپ شده و منظمی که یک ربع دیر و زود داخلش به چشم بیاید... همه چیز این دنیا با دنیای قبلش فرق دارد...
اولین بار است که به احساس بابا و مامان وقتی که خودم دانشجو شدم فکر می کنم. از شهری به شهر دیگر، از دنیایی به دنیای دیگر...
به شجاعت و جسارتشان غبطه می خورم...
دقایقی ایستادم و نگاه کردم.
شبیه دهن شیر بود! همزمان به ماکروفر هم شباهت می داد. برود آن تو. رشد کند، پخته شود. علم یاد بگیرد....
رشته ای که قبول شده مورد نیاز کشور است...
در تخصص خودش سرآمد شود، به کار بیاید. گرهی باز کند.
اگر سوخت چه؟
لبهایم را گاز می گیرم.
آن طرف خیابان در حیاط موسسه ای چند شهید گمنام دفن کرده اند.
می روم کنارشان.
آنها را به سِمَت بادیگاردهای پسرم منصوب می کنم.
به عنوان پیش پرداخت قول چند فاتحه و تسبیح صلوات می دهم و می گویم اگر کارشان را خوب انجام بدهند ماهانه هم هدیه ای برایشان می فرستم.
دلم آرام می شود. سوار می شوم و برمی گردم خانه.
پسرم روی مبل نشسته و کتاب شهدا می خواند.
می گویم: دلت بسوزه! من دانشگاهتو زودتر از خودت دیدم! بیا عکساشو ببین.
رها می خندد که بی خیال. هفته ی دیگه می رم خودشو می بینم.
جوانی به همین رهایی و بی خیالی اش قشنگ است.
اما اگر آن شهدای گمنام هم به درخواستم این طوری خندیده باشند که بی خیال خودش می یاد یه کاری ش می کنه چی؟
مادری دنیای غریبی است. هرچه پیشتر می رود سخت تر می شود...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan