یا منجی را می آوریم
یا عاشورا به پا می کنیم
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
تا حالا این قدر از ته دلم و بلند به کسی لعنت نفرستاده بودم که امروز به ترامپ فرستادم.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
پلاکاردهای خودجوش مردمی که دو طرفش رو خودشون گرفته بودند.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
جمعیت رفت به سمت مصلی خیلی بیشتر شده . ولی همچنان روانه
و مشکلی نیست.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
آب پاشی و آب و غذا و همه چی هم هست.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
رفتم تره بار، آقا رو دیدم. از پسر جوان پشت ترازو پرسیدم اینا رو خودتون زدید یا گفتن بهتون بزنین؟
اگه مرد بودم با کله اومده بود تو شکمم! همچین شکار شد که خودمون زدیم! ترسیدم🫠
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
از: اجرائیل شماره 4
به: حشرائیل (فرشته اعظم مراسمات بزرگ)
شب جمعه بی مقدمه کاروان بزرگی از ارواح نورانی و فرشتگانی که همیشه در خدمتشان هستند را در آسمان تهران دیدم. تعجب کردم. از کجا می آمدند؟ کجا می خواستند بروند؟
نرسیدم پرس و جو کنم. فرموده بودید زینبیه را برای حضور پیکر قائد شهید آماده کنیم. جاروئیل ها را فرستادم هرچه شیطان و شیطانچه در چند کیلومتری آنجا بود را بیرون کردند. البته محض احتیاط بود. وگرنه نور پیکر طوری است که به محض ورود به هر مکانی دودمسلک ها را فراری می دهد. مسئولین زینبیه خوش سلیقگی کرده بودند. بالای جایگاه را با نور سبز و پروانه های سفید زیبا کرده بودند. شبیه کاری که شاگردان عروس قائد شهید روز قبلش برای تابوت معلم شان در مراسم وداع انجام داده بودند. راستی گزارش آن وداع سوزناک زنانه را برای شما ننوشتم که پدر شهید آمد و با خواندن شعری که حضرت قائد برای عروس شان گفته بودند دل شاگردهایش را به تنور آتش تبدیل کرد. چون شما مسئول مراسمات بزرگ هستید و آنجا یک جلسه وداع خصوصی و کم تعداد بود. به نظرم تعداد فرشته های حامل پیکر آن بانوی با ایمان شهیده از تعداد آدم های دورش بیشتر بود. مثل وداعی که مردم محله پدری داماد قائد شهید با او انجام دادند. کوچه های باریک آن محله قدیمی و ساده به سختی مردم مشایعت کننده را در خود جا دادند ولی دیگر گنجایش آن همه فرشته را نداشتند. فقط تعداد فرشته های تسبیح گویی که قرار بود تا ابد به جای او ذکر بگویند و دنبال پیکرش همه جا می رفتند، از چندهزار بیشتر بود. داشتم گزارش زینبیه را می دادم. حرف به کجاها کشیده شد. یکی یکی مهمان ها کارت هایشان را نشان دادند و وارد شدند. لشکر ارواح نورانی را کنار جاکفشی دیدم که هرکدامشان با یکی از مهمان ها همراه می شد و داخل می آمد. تازه فهمیدم که مهمان ها خانواده های شهدا هستند و دعوت زمینی و آسمانی از اعضای خانواده به صورت همزمان انجام شده است. مهدی رسولی هم با پدرشهیدش وارد جلسه شد و با روضه و خبر احتمال حضور پیکر قائدشان، ناله خانواده ها را درآورد. مجبور شدم چند تا فرشته بفرستم دستشان را روی قلب بعضی خانواده ها بگذارند که کشته ندهیم. حسین طاهری که آمد گفت: روند آمدن پیکرها متوقف شده و توسل ها شروع شد. به نظرم حتی می توانستند آسمان را جا به جا کنند با صدای گریه و جیغ و داد و توسلشان. مجبور شدم چند تا فرشته اضافه تر بفرستم که ذکر یا فتاح بگویند و پیکرها را بدون مشکل بیاورند. با ورود پیکرها همه بلند شدند و دست روی سر گذاشتند. من هم! فکر نمی کردم روح نورانی آقا سیدالشهدا هم همراه روح قائد شهید وارد زینبیه شود. کربلایی شد برای خودش. به سرعت خودم را به آسمان رساندم که دیگر غافگیر نشوم. شب جمعه و کربلا که به هم برسند، مادر شهدا هم خودش را می رساند. او که می آمد خیالم از حرارت آن قلب های مذاب آسوده می شد. مادر که یکی یکی بغلشان می کرد، آرام می شدند.
#تشییعازمنظرآسمان
#گزارشهایلورفته
#فرشتههایخیالی
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
چه نگاه درستیه👇
💢این یک مراسم سنتی تشییع در مناسک شیعه نیست. فقها بسیاری در تاریخ با شکوه و عظمت تشییع شده اند. این یک رویداد تکراری نیست. تشییع امام شهید است. تنها ولی فقیه شهید عصر غیبت کبری که با جنگ به شهادت رسید. این بدرقه سیاسی است. قدرت آفرین است. بیعت با ولی فقیه و خلف صالح است. دوستان شاد و دشمن عصبانی میشود. خودتان را به تهران برسانید. باید نسبت به دهه ها مبارزه و مجاهدت و در نهایت شهادت خانوادگی این اَبرمرد تاریخ ایران ادای دین نمود.
#علیرضا_زادبر
از: اجرائیل شماره 5
به: حشرائیل (فرشته اعظم مراسمات بزرگ)
شکایتی دارم جناب حشرائیل! قرار نبود ماموریت ما همه ی کره زمین باشد که! به ما گفتید وظیفه تان اجرای یک تشییع بزرگ است در غرب آسیا و نهایت پهنه ماموریت تان آسمان ایران و عراق است. اما امروز مجبور شدم اخباریل ها را تا دورترین نقاط کره زمین بفرستم. اهمیت تصویرهایی که در مراسم ادای احترام مسئولان و مقامات کشورهای خارجی به پیکر قائد شهیدشان ساخته می شد به حدی بود که نمی توانستم به روال طبیعی انتقال از رسانه و اخبار بشری اکتفا کنم. مجبور شدم با هر تصویر، اخباریلی را هم گسیل کنم. گفتم یا بنشاند روی قلب آزادگان و یا فرو کند توی چشم مستکبران. ماموریت به درستی انجام شد.
اما برنامه وداع جمعه طوری حساس بود که نه تنها همه اخباریل ها درگیر شدند که باقی فرشته ها هم باید کاری می کردند. حتی فرشته ی وحی جبرائیل هم شخصا وارد شده بود و آیه های مناسب مسئول هر کشوری را به قلب انتخاب کننده آیات و قاری آنها وحی می کرد. خوش به حال جبرائیل که با آیه ها عجین است. کارکرد قرآن بیشتر از همه اخباریل های ارسالی من بود. چنان رعبی در دل دشمنان انداخت و چنان محبتی به دل مسلمانان نشاند که صدتا اخباریل نمی توانست. یک عملیات نجات و امداد هوایی هم داشتیم. فرشته های حفاظیل را با هواپیمای ماهان فرستاده بودم بروند محاصره یمنی ها را بشکنند و آنها را برای وداع با قائد شهید امت اسلام بیاورند. عربستان که هواپیما را تهدید کرد ولوله ای در حفاظیل ها افتاد. لایه حفاظتی را دوبرابر کردم و چند نظامیل را فرستادم برای تهدید موشکی ریاض آماده باش بمانند. عربستان کوتاه نمی آمد هم طبق دستور نمی گذاشتم آسیبی به آن هواپیما برسد. خیالتان تخت. همه چیز تحت کنترل است. جز اشک های سران جبهه ی مقاومت که مراسم رسمی و غیررسمی نمی شناسند و تصویر دوربین های خارجی را خراب می کنند.
#تشییعازمنظرآسمان
#گزارشهایلورفته
#فرشتههایخیالی
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
از: اجرائیل شماره ۶
به: حشرائیل (فرشته اعظم مراسمات بزرگ)
از آخرین باری که فرموده بودید بالهایمان را حائل کنیم تا نور مراسماتمان چشم آسمانیان را اذیت نکند، یکی دو سالی می گذرد. ضمنا آنجا لبنان بود و خیلی وقت ها برق نبود و نورهای کم هم در تاریکی شب های ضاحیه خیلی به چشم می آمد. اما وسط تهرانی که زیست شبانه دارد و همه بزرگراه ها و خیابان ها و حتی کوچه هایش تا صبح روشن است، حتما نور بزرگی باید زبانه بکشد که شما دستور عایق کاری برای ما صادر کنید. به سرعت فرشته های لازم را سمت مصلای تهران گسیل کردم. نیمه شب بود. اما همه در تکاپو بودند. تهران زنی شده بود که استرس مهمان های فردایش خواب را از کله اش پرانده بود. موکب ها آماده بودند. آبها روی هم چیده، دیگ ها کنار هم برپا شده، یخ ها داخل مخزن ها انداخته شده و صحبت ها گل انداخته. از خواب خبری نبود. اما نوری که بابتش احضار شده بودیم از ورودی های مصلا بود. از قلب های شوریده و دلتنگ و دیوانه ای که می دانستند درهای ورودی صبح باز می شود اما باز هم نتوانسته بودند توی خانه بنشینند و خودشان را به میعادگاه رسانده بودند. قرار بود مگر چه شود؟ آن درها را که صبح باز می کردند چه اتفاقی می افتاد؟ چه می دادند که مردم برای گرفتنش هول بزنند و خودشان را به زحمت بیندازند. این تصویر را اگر به مردم آن طرف کره زمین نشان می دادم می پرسیدند: «شب قبل از تخفیف جمعه ی سیاه فروشگاه هاست؟» چه می فهمیدند که نور این جمعیت هیچ سیاهی ای به هیچ شبی نمی گذارد و طوری به چشم آسمانیان می آید که نظم فرشته ها مختل می شود و توجه شان جلب می شود و شما به ما دستور می دهید بال هایمان را حائل کنیم که این اتفاق نیفتد و آنها به کارشان برسند! به هر حال ماموریت انجام شد. راستی بال هایمان از دیشب خیلی بوی خوبی می دهد. کاش به این زودی ها نپرد.
#تشییعازمنظرآسمان
#گزارشهایلورفته
#فرشتههایخیالی
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
از: اجرائیل شماره 7
به: حشرائیل (فرشته اعظم مراسمات بزرگ)
به مفتاحیل گفتم: «نمی شود کاری کنی درهای مصلا زودتر باز شود؟» این آیه را برایم خواند: «ان موعدهم الصبح! الیس الصبح بقریب؟» راست می گفت. صبح نزدیک بود. با صدای اذان شوریده ها و دلتنگ ها و دیوانه ها وارد شدند و بعد از تفتیش به سر زنان سمت حیاط مصلی هروله کردند. نظمائیل ها از روح قائد شهیددرخواست کرده بودند روی صندلی سن بنشیند و شوریدگی مردمش را تماشا کند. اما قائد تاب نیاورد. دستش را باز کرد و به استقبال مردمش رفت. به نظمائیل ها اشاره کردم بابت عدم رعایت نظم بهش تذکر ندهند. اما خودم رفتم کنارش و یادش آوردم که روح برزخی محدودیت های جسم را ندارد و می تواند دست راستش را هم برای مردمش باز کند. خودش می دانست. ولی هنوز به استفاده از امکاناتی که دارد عادت نکرده. همان طور که در دنیا هم هیچ وقت عادت نکرد و با حداقل ها ساخت. به فرشته های حفاظیل نهیب زدم که برگردند سر کارشان. چون ایستاده بودند و برای صحنه وصال قائد و امت گریه می کردند. نمی دانم چرا اسم این مراسم را «وداع» گذاشته بودند؟ این طور که قلب های مذاب و سرخ آن مردم به آغوش قائدشان جوش خورد، ما ملائک فقط یاد جلسه «وصال» و «بیعت» و این چیزها می افتادیم. اولین باری بود که صدای گریه ی مردمان مومنی با صدای گریه شیطان یکی شده بود. معمولا برعکس است. مومنان که گریه کنند شیطان می خندد. اما این بار آنها و شیطان با هم زار می زدند. فکر کنم هرچه ابلیس رشته بود پنبه شد. به جز صدای گریه دوتا چیز دیگر هم خیلی اذیتش می کردند که در گزارش بعدی خدمتتان خواهم نوشت.
اگر اجازه بدهید نامه هایم از این به بعد کوتاه تر باشد که به کارهای پرفشار روزهای آتی برسم.
#تشییعازمنظرآسمان
#گزارشهایلورفته
#فرشتههایخیالی
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
موکب خونه ما از دیروز ظهر پذیرش مهمان داشته و امشب بالاترین تعدادش رو تجربه خواهد کرد.😊