ماشینی که با چندنفر تو فرودگاه گرفته بودیم، یه جا وسط شهر نگه داشت. چون همسفری هامون می خواستند منتقل بشن به ماشین رفیقشون. بعد اون رفیقشون که خادم عتبه بود، اومد در ماشین که شما هم بریم منزل ما. منزل ما موکبه. ناهار بخورید بعد خودم می رسونمتون به مسیر تشییع.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
همونجا ناهار خوردیم و با خانم صابخونه گپ زدیم. پنج تا پسر داشت که سه تا از پسراش هم اسم پسرای من بودند!
اونجا فهمیدیم یکی از کسایی که تو ماشینمون بوده مداحه.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در مسیری که صابخونه ما رو داشت می برد سمت تشییع خواستیم یه روضه ای بخونه برامون
روضه علمدار رو خوند
بسی حال خوش تزریق شد بهمون.😭
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan