تولدت مبارک!
ای کسی که کمبود امکانات در برابر اراده و ایمان و عزم تو توان عرض اندام نداشتند.
تولدت مبارک!
ای کسی که برد آرزوهایت از دوربردترین موشک هایی که می ساختی بلندتر بود.
تولدت مبارک!
پدر اقتدار! پدر موشکی! پدر آزادگی این روزهای ما!
#ششمآبان تولد #شهیدحسنطهرانیمقدم برهمه #آزادگانجهان مبارک!
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
در طول این سالها این جمله را زیاد شنیده ام از شما:
"خوش به حالت! چه دوستای خوبی داری!"
یا "ما اطرافمون از این گروه های دوستی خوب نداریم. روضه و هیات و کار جمعی نمی تونیم بکنیم."
لابد فکر می کنید من از روز اول با همین دوستانم متولد شده ام و با هم بزرگ شده ایم!
ولی نمی دانید که من هم ده سال اولی که ساکن تهران شده بودم هییییییییییچ دوستی نداشتم.
در حالیکه در تبریز همیشه دورم پر از دختران فامیل و رفقای مدرسه م بود و آدم برون گرای رفیق دوستی بودم.
در دانشگاه یک گروه دوستی داشتیم که هنوز هم از حال دو سه تایشان باخبرم، ولی رابطه ام باهاشان به رفت و آمد خارج از دانشگاه و محیط خانواده نکشید.
من متاهل بودم و آنها مجرد.
بعدها که آنها متاهل شدند، من بچه داشتم. حرف های مشترکمان حول درس و دانشگاه بود.
دانشگاه که تمام شد، خیلی تنها شدم. نه فامیلی، نه دوستی، نه رفیقی...
همسرم ساعت ۹ صبح می رفت و ۹ شب برمی گشت. من همه کارهایم را با بچه به تنهایی انجام می دادم.
قرارهای کاری، تتمه کارهای پایان نامه ام، خریدهای روتین منزل و لباس و مایحتاج، دکتر و آرایشگاه و هممممه چیز.
یک بار با یکی که پسری همسن پسرم داشت، توی مسجد دوست شدم. چندبار که رفت و آمد کردیم متوجه شدم از نظر فرهنگی و خانوادگی با ما جور نیستند. پدرم درآمد تا آن رابطه را بتوانم مدیریت کنم و به پایان برسانمش.
مدتی هم با همسر یکی از همکاران همسرم که اهل تبریز بود صمیمی شدم و پسرم را می بردم با پسرش بازی می کرد، که آنها هم برای تحصیل رفتند خارج🫠
و اینجا بود که مستاصل شدم و از خدا خواستم یک دوست خوب که شبیه خودم باشد و پسر داشته باشد و از نظر خانوادگی هم به هم بخوریم سر راهم قرار بدهد.
#ادامهدارد
#سبکزندگی
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
سوال رسیده
کاش به این هم اشاره بفرمایید که چطور متوجه شدید از نظر فرهنگی و خانوادگی با شما جور نیستند، توی شناختن، باید به چی حواس بدیم؟
جواب:
_مدام از همسرش پیش من بد می گفت. (جزو خط قرمزهای منه که شرح خوبی و بدی همسرم رو پیش کسی بیان کنم)
_درباره اهالی مسجد و محل رازدار نبود و هرچی درباره شون می دونست به من منتقل می کرد. (یعنی احتمالا هرچی از من می دونه هم به بقیه منتقل خواهد کرد.)
_خواستیم بچه هامونو ببریم مهدکودک ثبت نام کنیم. هیچ شرط و شروط و حساسیتی نداشت و از همون اولین مهدی که دیدیم و خیلی هم از نظر دینی داغون بود خوشش اومد و بچه شو اسم نوشت!
_یه مقداری هم محتاط و منفی نگر بود.
هیچ کدوم این موارد رو در مواجهه هامون توی مسجد متوجه نشده بودم و پوشش و تیپش دقیقا شبیه من بود.
من به دوستی احتیاج داشتم که باهم در کنار هم از لحاظ معنوی و روحی رشد کنیم.
و به اندازه من روی تربیت دینی بچه ش حساس باشه که یه روزی اگه مجبور شدم بچه مو بذارم خونه شون برم به کار واجبی برسم خیالم از این بابت راحت باشه.
بعد خواستم رابطه مو باهاش کم کنم ولی دو ریالی ش نمی افتاد! و نمی شد.
آخرش مجبور شدم بهش بگم من یه پروژه ای دارم که خیلی سرم شلوغ شده و یه مدت نه می تونم جایی برم و نه کسی باید بیاد خونه مون!
و برای اینکه دروغ نگفته باشم خودمو چندتا کلاس ثبت نام کردم🥲
#سبکزندگی
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
سوال رسیده
ولی خواهر جان
آدما رو نباید دور انداخت ...
دستشو می گرفتی و رشدش میدادی خودت هم رشد میکردی ❤️
*جواب*
هرکس توانمندی ای داره.
من ندارم.
اتفاقا رابطه های آزاردهنده رو باید مدیریت کرد و قطع کرد.
اون آدم اگه از نزدیکان من بود موضوع فرق می کرد.
ما مگه چقدر وقت و انرژی داریم؟
بعضی خصوصیات هم در طول زمان دراز و بر اثر سبک زندگی اشتباه به وجود می یان مثل همین سخن چینی و غیبت و منفی نگری. مگه به این راحتی با یه دوستی معمولی اینا درست می شن؟
آدم کم کم خودش درگیر می شه.
#سبکزندگی
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan