❂◆◈○•--------------------
﴾﷽﴿
❂○° #پلاک_پنهان °○❂
🔻 قسمت #شانزدهم
با صدای صحبت دو نفر آرام چشمانش را باز کرد ،همه چیز را تار می دید،چند بار پلک زد تا دیدش بهتر شد،صدا بسیار آشنا بود به سمت صدا چرخید،کمیل را که در حال صحبت با پرستار بود،دید،
سردرد شدیدی داشت ،تا خواست دستش را تکان دهد ،درد بدی در دستش پیچید،و صدای آخش نگاه کمیل و پرستار را به سمت تخت کشاند.
پرستار سریع خودش را به سمانه رساند ومشغول چک کردن وضعیتش شد،صدای کمیل را شنید:
ــ حالتون خوبه؟
ــ سمانه به تکان دادن سرش اکتفا کرد،که با یادآوری صغری با نگرانی پرسید:
ــ صغری؟صغری کجاست؟حالش چطوره؟
ــ نگران نباشید ،صغری حالش خوبه
سمانه نفس راحتی کشید و چشمانش را بست.
****
دو روز از اون اتفاق می گذشت،سمانه فکرش خیلی درگیر بود ، می دانست اسید پاشی آن روز بی ربط به کاری که کمیل انجام داده نیست،با اینکه کمیل گفته بود شکایت کرده و شکایت داره پیگیری میشه اما نمی دانست چرا احساس می کرد که شکایتی در کار نیست و امروز باید از این چیز مطمئن می شد.
روبه روی آینه به چهره خود نگاهی انداخت،آرام دستی به زخم پیشانیش که یادگار دو روز پیش بود کشید،خداروشکر اتفاقی نیفتاده بود فقط پای صغری به خاطر ضربه بدی که بهش خورده شکسته.
چادرش را روی سرش مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت،سید با دیدن سمانه صدایش کرد:
ــ کجا داری میری دخترم؟
ــ یکم خرید دارم
ــ مواظب خودت باش.
ــ چشم حتما
سریع از خانه بیرون رفت و سوار تاکسی شد .آدرس کلانتری که به صغری گفته بود غیر مستقیم از کمیل بپرسه، را به راننده داد.
مجبور بود به خانواده اش دروغ بگوید ،چون باید از این قضیه سردربیاورد،اگر شکایت کرده که جای بحثی نمیماند اما اگر شکایتی نکرده باشد...!!!
بعد حساب کردن کرایه به سمت دژبانی رفت و بعد دادن مشخصات و تلفن همراه وارد شد .
ــ سلام خسته نباشید
ــ علیک السلام
ــ سرگرد رومزی
ــ بله بفرمایید
ــ گفته بودن برای پیگیری شکایتمون بیام پیش شما
ــ بله بفرمایید بشینید
****
سمانه نمی توانست باور کند،با شنیدن حرف های سرگرد رومزی دیگر جای شکی نمانده بود،کمیل چیزی را پنهان می کند،تصمیمش را گرفت،باید با کمیل صحبت می کرد.
سریع سوار تاکسی شد و به سمت باشگاه رفت!
↩️ #ادامہ_دارد...
○⭕️
✍ #نویسنده: فاطمه امیری
○⭕️
--------------------•○◈❂
❂◆◈○•--------------------
﴾﷽﴿
❂○° #پلاک_پنهان °○❂
🔻 قسمت #هفده
روبه روی باشگاه بدنسازی که نمای شیکی داشت ایستاد ، با اینکه به خاطر حرف های آن شب کمیل هنوز عصبی بود، اما باید از این قضیه سر درمی آورد.
آیفون را زد و منتظر ماند اما جوابی نشنید،تا می خواست دوباره آیفون را بزند،در باز شد و مرد گنده ای از باشگاه خارج شد،سمانه از نگاه خیره اش لرزی بر تنش افتاد؛
ــ بفرمایید خانوم
ــ با آقای برزگر کار داشتم
ــ اوه با کمیل چیکار داری؟بفرمایید داخل،دم در بَده.
و خودش به حرف بی مزه اش خندید !
سمانه کمیل و باشگاه لعنتیش را در دلش مورد عنایت قرار داد.
ــ بهشون بگید دخترخاله اشون دم در منتظرشون هست
و از آنجا دور شد و کناری ایستاد.
پسره که دانسته بود چه گندی زده زیر لب غر زد:
ــ خاک تو سرت پیمان، الان اگه کمیل بفهمه اینجوری به ناموسش گفتی خفت میکنه
سمانه می دانست آمدن به اینجا اشتباه بزرگی بود اما باید با کمیل حرف می زد.
بعد از چند دقیقه کمیل از باشگاه خارج شد و با دیدن سمانه اخمی کرد و به طرفش آمد:
ــ سلام ، برای چی اومدید اینجا؟
ــ علیک السلام، بی دلیل نیومدم پس لازم نیست این همه عصبی بشید
کمیل دستی به صورتش کشید و گفت :
ــ من همیشه به شما و صغری گفتم که نمیخوام یک بارم به باشگاه من بیاید
ــ من این وقت شب برای صحبت کردن در مورد گفته هاتون نیومدم،اومدم در مورد چیز دیگه ای صحبت کنم!
ــ اگه در مورد حرف های اون شبه،که من معذرت...
ــ اصلا نمیخوام حتی اون شب یادم بیاد،در مورد چیزی که دارید از ما پنهون میکنید اومدم سوال بپرسم.
ــ چیزی که من پنهون میکنم؟؟اونوقت چه چیزی؟
ــ چیزی که دارید هر کاری میکنید که کسی نفهمه،راست و حسینی بگید شما کارتون چیه؟
کمیل اخمی کرد و گفت:
ــ سید و خاله فرحناز یادتون ندادن تو کار بقیه دخالت نکنید؟؟
ــ چرا اتفاقا یادم دادن،اینم یادم دادن اگه کار بقیه مربوط به من و عزیزانم بشه دخالت کنم.
ــ کدوم قسمت از کارام به شما و عزیزانتون مربوط میشه اونوقت
سمانه نفس عمیقی کشید وگفت:
ــ اینکه از در خونه ی عزیز تا دانشگاه ماشینی مارو تعقیب کنه،اینکه شما برای اینکه نمیخواید اتفاقاتی که برای کسی به اسم رضا برای شما اتفاق بیفته و همه ی وقت دم در منتظر ما موندید،بازم بگم؟؟
کمیل شوکه به سمانه نگاه کرد
ــ بگم که همون ماشین اون روز نزدیک بود اسید بپاشه روی صورت خواهرت
کمیل با صدای بلندی گفت:
ــ بسه
ــ چرا بزارید ادامه بدم
کمیل فریاد زد:
ــ میگم بس کنید
↩️ #ادامہ_دارد...
○⭕️
✍ #نویسنده: فاطمه امیری
○⭕️
❂◆◈○•--------------------
﴾﷽﴿
❂○° #پلاک_پنهان °○❂
🔻 قسمت #هجده
هر دو ساکت شدند،تنها صدایی که سکوت را شکسته بود نفس نفس زدن های عصبی کمیل بود،با حرفی که سمانه زد ،دیگر کمیل نتوانست بیخیال بماند و با تعجب نگاهی به سمانه انداخت:
ــ آقا کمیل چرا شکایت نکردید؟چرا گفتید شکایت کردید اما شکایتی در کار نبود؟
کمیل نمی دانست چه به دختر لجباز و کنجکاوی که روبرویش ایستاده بگوید،هم عصبی بود هم نگران.
به طرف سمانه برگشت و با لحت تهدید کننده ای گفت:
ــ هر چی دیدید و شنیدید رو فراموش میکنید،از بس فیلم پلیسی دیدید ،به همه چیز شک دارید
ــ من مطمئنم این..
با صدای بلند کمیل ساکت شد،اعتراف می کند که وقتی کمیل اینطور عصبانی می شد از او می ترسید!!
ــ گوش کنید ،دیگه حق ندارید ،تو کار من دخالت کنید ،شما فقط دخترخاله ی من هستید نه چیز دیگری پس حق دخالت ندارید فهمیدید؟
و نگاهی به چهره ی عصبی سمانه انداخت
سمانه عصبی با صدایی که سعی می کرد نلرزد گفت:
ــ اولا من تو کارتون دخالت نکردم،اماوقتی کاراتون به جایی رسید که به منو صغری آسیب رسوند دخالت کردم.ثانیا بدونید برای من هیچ اهمیتی ندارید که تو کارتون دخالت کنم،و اینکه اون ماشین چند روزه که داره منو تعقیب میکنه!
کمیل وحشت زده برگشت و روبه سمانه گفت:
ــ چرا چیزی به من نگفتید ها؟؟
سمانه لبخند زد و گفت:
ــ دیدید که من پلیسی فکر نمیکنم و چیزی هست که داری پنهون میکنید
کمیل از رو دستی که از سمانه خورده بود خشکش زده بود
سمانه از کنارش گذشت؛
ــکجا؟
ــ تو کار من دخالت نکنید
کمیل از لجبازی سمانه خنده اش گرفته بود اما جلوی خنده اش را گرفت:
ــ صبر کنید سویچ ماشینو بیارم میرسونمتون
کمیل سریع وارد باشگاه شد بعد اینکه همه کارها را به حامد سپرد و سویچ ماشین را برداشت از باشگاه خارج شد ،اما با دیدن جای خالی سمانه عصبی لگدی به لاستیک ماشین زد:
ــ اه لعنتی
نمی دانست چرا این دختر آنقدر لجباز و کنجکاو است،و این کنجاوی دارد کم کم دارد کار دستش می دهد،باید بیشتر حواسش را جمع کند فکر نمی کرد سمانه آنقدر تیز باشد و حواسش به کارهایش است،نباید سمانه زیاد کنارش دیده شود،نمیخواهد نقطه ضعفی دست آن ها بدهد.
نفس عمیقی کشید و دوباره به یاد اینکه چطور از سمانه رودست خورده بود خندید...
***
خسته وارد خانه شد،سلامی کرد و به طرف اتاقش رفت که با صدای مادرش در جایش ایستاد؛
ــ شنبه خانواده ی محبی میان
ــ شنبه؟؟
ـــ آره دیگه،پنجشنبه انتخاباته میدونم گیری فرداش هم مطمئنم گیری ،شنبه خوبه دیگه
سمانه سری تکان داد و به "باشه" ای اکتفا کرد و به اتاقش رفت
↩️ #ادامہ_دارد...
○⭕️
✍ #نویسنده: فاطمه امیری
○⭕️
--------------------•○◈❂
❂◆◈○•--------------------
﴾﷽﴿
❂○° #پلاک_پنهان °○❂
🔻 قسمت #نوزده
سمانه با صدای گوشی ،سریع کیفش را باز کرد و گوشی را از کیف بیرون آورد، با دیدن اسم صغری لبخندی زد:
ــ جانم
ــ بی معرفت،نمیگی یه بدبخت اینجا گوشه اتاق افتاده،برم یه سری بهش بزنم
ــ غر نزن ،درو باز کن دم درم
و تنها صدایی که شنید ،صدای جیغ بلند صغری بود.
خندید و"دیوونه ای " زیر لب گفت.
در باز شد و وارد خانه شد،همان موقع یاسین با لباس های سبز پاسداری از خانه بیرون آمد،با دیدن سمانه لبخندی زد و گفت:
ــ به به دختر خاله،خوش اومدی
ــ سلام،خوب هستید؟
ــ خوبم خداروشکر،تو چطوری ؟ این روزا سرت حسابی شلوغه
ــ بیشتر از شما سرم شلوغ نیست
ــ نگو که این انتخابات حسابی وقتمونو گرفته،الانم زود اومدم فقط سری به صغری بزنم و برم،فردا انتخاباته امشب باید سر کار بمونیم.
ــ واقعا خسته نباشید،کارتون خیلی سنگینه
لبخندی زد و گفت:
ــ سلامت باشید خواهر،در خدمتیم ،من برم دیگه
سمانه آرام خندید و گفت:
ــ بسلامت،به مژگان و طاهاسلام برسونید.
ــ سلامت باشید،با اجازه
ــ بسلامت
سمانه به طرف ورودی رفت ،سمیه خانم کنار در منتظر خواهرزاده اش بود،سمانه با دیدن خاله اش لبخندی زد و که سمیه خانم با لبخندی غمگین جوابش را داد که سمانه به خوبی ،متوجه دلیل این لبخند غمگین را می دانست،بعد روبوسی و احوالپرسی به اتاق صغری رفتند ،صغری تا جایی که توانست ،به جان سمانه غر زده بود و سمانه کاری جز شنیدن نداشت،با تشر های سمیه خانم ،صغری ساکت شد،سمیه خانم لبخندی زد و روبه سمانه گفت:
ــ سمانه جان
ــ جانم خاله
ــ امروز هستی خونمون دیگه؟
ــ نه خاله جان کلی کار دارم ،فردا انتخاباته،باید برم دانشگاه
ــ خب بعد کارات برگرد
صغری هم با حالتی مظلوم به او خیره شد،سمانه خندید ومشتی به بازویش زد:
ــ جمع کن خودتو
ــ باور کن کارام زیادن،فردا بعد کارای انتخابات ،باید خبر کار کنیم،و چون صغری نمیتونه بیاد من خسته باشم هم باید بیام خونتون
سمیه خانم لبخندی زد:
ــ خوش اومدی عزیز دلم
سمانه نگاهی به ساعتش انداخت
ــ من دیگه باید برم ،دیرم شد،خاله بی زحمت برام به آژانس میگیری
ــ باشه عزیزم
سمانه بوسه ای بر روی گونه ی صغری زد و همراه سمیه خانم از اتاق خارج شدند.
↩️ #ادامہ_دارد...
○⭕️
✍ #نویسنده: فاطمه امیری
○⭕️
--------------------
❂◆◈○•--------------------
﴾﷽﴿
❂○° #پلاک_پنهان °○❂
🔻 قسمت #بیستم
بعد از اینکه کرایه را حساب کرد ،وارد دانشگاه شد،اوضاع دانشگاه بدجور آشفته بود،
گروهایی که غیر مستقیم در حال تبلیغ نامزدها بودند،و گروهایی که لباس هایشان را با رنگ های خاص ست کرده بودند، از کنار همه گذشت و وارد دفتر شد ،با سلام و احوالپرسی با چندتا از دوستان وارد اتاقش شد ،که بشیری را دید،با تعجب به بشیری خیره شد!!
بشیری سلامی کرد،سمانه جواب سلام او را داد و منتظر دلیل ورود بدون اجازه اش به اتاق کارش بود!
ــ آقای سهرابی گفتن این بسته های برگه A4 رو بزارم تو اتاقتون چون امروز زیاد لازمتون میشه
ــ خیلی ممنون،اما من نیازی به برگهA4 نداشتم،لطفا از این به بعد هم نبودم وارد اتاق نشید.
بشیری بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد،سمانه نگاهی به بسته هایA4انداخت،نمی دانست چرا اصلا حس خوبی به بشیری نداشت،سیستم را روشن کرد و مشغول کارهایش شد.
با تمام شدن کارهایش از دانشگاه خارج شد ،محسن با او هماهنگ کرده بود که او به دنبالش می آید، با دیدن ماشین محسن به طرف ماشین رفت و سوار شد:
ــ به به سلام خان داداش
ــ سلام و درود بر آجی بزرگوار
تا می خواست جواب دهد ،زینب از پشت دستانش را دور گردن سمانه پیچاند و جیغ کنان سلام کرد،سمانه که شوکه شده بود،بلند خندید و زینب را از پشت سرش کشید و روی پاهایش نشاند:
ــ سلام عزیزم،قربونت برم چقدر دلتنگت بودم
بوسه ای بر روی گونه اش کاشت که زینب سریع با بوسه ای بر روی پیشانی اش جبران کرد.
ــ چه خوب شد زینبو اوردی،خستگی از تنم رفت
ــ دختر باباست دیگه،منم با اینکه گیرم،این چند روزم میدونم که خونه بیا نیستم یه چند ساعت مرخصی گرفتم کارمو سپردم به یاسین اومدم خونه.
ــ ببخشید اذیتت کردم
ــ نه بابا این چه حرفیه مامان گفت شام بیایم دورهم باشیم،بعد ثریا گفت دانشگاهی بیام دنبالت ،زینب هم گفت میاد.
ــ سمانه دوباره بوسه ای بر موهای زینبی که آرام خیره به بیرون بود،زد .
با رسیدن به خانه ،سمانه همراه زینب وارد خانه شدند ،بعد از احوالپرسی ، به کمک ثریا و فرحناز خانم رفت،سفره را پهن کردند و در کنار هم شام خوشمزه ای با دستپخت ثریا خوردند.
یاسین به محسن زنگ زده بود و از او خواست خودش را به محل کار برساند،بعد خداحافظی ثریا و یاسین،زینب قبول نکرد که آن ها را همراهی کند و اصرار داشت که امشب را کنار سمانه بماند و سمانه مطمئن بود که امشب خواب نخواهد داشت.
↩️ #ادامہ_دارد...
○⭕️
✍ #نویسنده: فاطمه امیری
○⭕️
--------------------•○◈❂
Tahdir joze20.mp3
3.95M
🎤•|استادمعتزآقایۍ|•
🔊|تحدیر[تندخوانی]جزءبیستم
قرآنڪریم؛🤲🏻🌸•~
#اللهمعجللولیکالفرج
#التماسدعا
﴿°•دختران بهشتۍ • °﴾
•|♥️🌱|•
••| #دعایروزبیستمماهرمضان🌙°•.
اللَّهُمَّافْتَحْلِیفِیهِأَبْوَابَالْجِنَانِوَٵَغْلِقْ
عَنِّیفِیهِأَبْوَابَالنِّیرَانِوَوَفِّقْنِیفِیهِ
لِتِلاوَةِالقُرْآنِیَامُنْزِلَالسَّکِینَةِفِیقُلُوبِ
الْمُؤْمِنِینَ𖠁
خدایابگشابرایمدرآندرهایبهشتو
ببندبرایمدرهایآتشدوزخراوتوفیقم
دهدرآنبرایتلاوتقرآناینازلکننده
آرامشدردلهایمؤمنان•❥
﴿°•دختران بهشتۍ • °﴾
Tavashih-AsmaolHosna.mp3
1.7M
#صوت❤️
دعا دم افطار🤲
ⓙⓞⓘⓝ↯↻
➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩
≈≈{°•@dogtaranbehsti•°}≈≈
➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧
#دعای_دم_افطار🤲
یادتون نره مارو دعا کنین🕊
نسئلک یا من هو الله الذی لا اله الا هو الرحمن الرحیم الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار . المتکبر الخالق البارئ المصور الغفار القهار الوهاب الرزاق الفتاح العلیم . القابض الباسط الخافض الرافع المعز المذل السمیع البصیر الحکم العدل . اللطیف الخبیر الحلیم العظیم الغفور الشکور العلی الکبیر الحفیظ المقیت . الحسیب الجلیل الکریم الرقیب المجیب الواسع الحکیم الودود المجید الباعث الشهید . الحق الوکیل القوی المتین الولی الحمید المحصی المبدئ المعید المحیی الممیت الحی القیوم .الواجد الماجد الواحد الصمد القادر المقتدر المقدم مؤخر الاول الآخر .الظاهر الباطن الوالی المتعالی البر التواب المنتقم العفو الرئوف مالک الملک ذوالجلال والاکرام . المقسط الجامع الغنی مغنی المانع الضار النافع النور الهادی البدیع الباقی . الوارث الرشید الصبور الذی لیس کمثله شئ و هوالسمیع البصیر . اللهم صلی افضل صلاه علی اسعد مخلوقاتک سیدنا محمد و علی اله و صحبه و سلم عدد معلوماتک و مداد کلماتک کلما ذکرک الذاکرون و غفل عن ذکره الغافلون .⚡️✨
الهی هر ارزویی که داریݩ براورده بشہ🕊🌿
یادتون نره برای ظهور اقا امام زمان و سلامت همه مریض ها دعا کنین🌸
بعد خواندن دعا صلوات بفرستید♡
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحمّدٍ وَ آلِ مُحمّد 🌺
ⓙⓞⓘⓝ↯↻
➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩
≈≈{°•@dogtaranbehsti•°}≈≈
➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧
#کودکانه👧
#گوگولی🧚♀
🙂خنده هات قشنگترین منحنی دنیاست😊
ⓙⓞⓘⓝ↯↻
➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩
≈≈{°•@dogtaranbehsti•°}≈≈
➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧
#مدل🧕👀
ⓙⓞⓘⓝ↯↻
➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩
≈≈{°•@dogtaranbehsti•°}≈≈
➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧
این افراد رو از زندگیت حذف ڪن!😌⇩
꙳کسے کہ براے اینکہ کنارشے باید خودتو تغیر بدے!
꙳کسے کہ هر لحظه باید بهش ثابت کنے راست میگے!
꙳کسے کہ همیشہ در حال تحقیر کردن توعہ!
꙳کسے کہ مدام بہ تو شڪ دارھ!
꙳کسے کہ همیشہ بہ جنبہ منفے ماجرا نگاه مےکنہ!
꙳کسے کہ نمےتونید کنارش خود واقعیت باشے!
꙳کسے کہ اعتماد بہ نفس شمارو پایین میارھ!
♡ ∩_∩
(„• ֊ •„)♡ 𝙟𝙤𝙞𝙣 𝙪𝙨༉
┏━∪∪━━━━━━┓
@dogtaranbehsti
┗━━━━━━━━━┛
#تلنگرانہ⇜{‼️}
⸾🌻🌿⸾_
🌻براےاینکهزندگےرابهتربفهمیمباید
بهسهمکانبرویم:
1.بیمارستان
2.زندان
3.قبرستان
🍃دربیمارستانمےفهمیدکههیچچیز
زیباترازتندرستےنیست.
🍃درزندانمےبینیدکهآزادیگرانبهاترین
دارایےشماست.
🍃درقبرستاندرمےیابیدکهزندگےهیچ
ارزشےندارد.
✨زمینیکهامروزروےآنقدممےزنیم
فرداسقفمانخواهدبود.
پسبیاییدبراےهمهچیزفروتنو
سپاسگزارباشیم...☘
ⓙⓞⓘⓝ↯↻
➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩
≈≈{°•@dogtaranbehsti•°}≈≈
➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧
#پروفایلدخملونه🐣
ⓙⓞⓘⓝ↯↻
➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩
≈≈{°•@dogtaranbehsti•°}≈≈
➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کیلیپ🐚
ⓙⓞⓘⓝ↯↻
➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩
≈≈{°•@dogtaranbehsti•°}≈≈
➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧
〖 🌿❤️〗
.
«میگفت:
اگھمیگیدالگوتون
حضرتِزهراستبآیدکارۍکنید
ایشانازشمآراضۍباشندوحجآبِ
شمافآطمـےباشد،،،✌🏻»
ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ
-شھیدابرآهیمهآدۍ'
ⓙⓞⓘⓝ↯↻
➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩
≈≈{°•@dogtaranbehsti•°}≈≈
➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧
{•.🧡📙.•}
•••••••••••••🗞💕............
#ڔفیقــونہ👭💕
••دوستےچیزےبـڔاےهـدیہنیسٺ🎁
°°طـرحدریـاوغـڔوݕگـڔیہنیسٺ🌅
••دوستےیڪڪݪبہےویـرانہنیسݓ🏡
°°صبحݓازشمـعوگـݪ،پـڔوانہنیسݓ🕯🦋
••دوستےتنہاےتنہایڪتݕاسٺ🤒
°°بےتومـاندݩدڔسڪـوݓیڪشباسݓ☹️🌌
ⓙⓞⓘⓝ↯↻
➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩
≈≈{°•@dogtaranbehsti•°}≈≈
➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧
🔮 #قانون_جذب
لباساي رنگي رنگي و شاد بپوش 😍
بهترین ساعت خواب 10 شب تا 4 صبحه ، اما حتی اگه شب و دیر خوابیدی ، صبح زود بیدار شو 🤗
زیر بارون راه برو! نترس از خیس شدن! 🙃
صبحانه ات رو ببر تو حياط بقيه رو هم صدا بزن بيان 😀🍳🧀🍎
فقط و فقط آهنگ هایی گوش کن که ملودی شاد و متن مثبت دارند 🎧
بی مناسبت برا خودت و ديگران کادو بخر! 💝
تلفن رو بردار به دوست قدیمیت زنگ بزن ☎️
مطالعه رو تو برنامه همیشگیت داشته باش 📚
قاصدک بگیر و آرزو کن ، آرووووم فوتشون کن 🌾
قبل خواب کارهای روزت رو مرور کن 😴
همه ی اینا رو گفتم و تو خوندی
فقط خواستم یه چیزی بهت بگم دوستم :
✨ بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله! ✨
برای خسته شدن خییییلی زوده !
بذار هر كي هر چي دوس داره فكر كنه... بيخيااااال.... تو شاد باش 😃👏
لبخند رو هرگز فراموش نکن 😀
ⓙⓞⓘⓝ↯↻
➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩∞➣⇩
≈≈{°•@dogtaranbehsti•°}≈≈
➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧∞➣⇧