آن #روزها که #یونس در دلِ #ماهی بود؛ #دلش تنگ #نمیشد؟!
دلش #نمیگرفت؟!
#روزهایش را چگونه به #شب رساندی خدا؟!
#تنهایی هاش را..
دلِ #گرفته اش را..
#اشک هایش را...
#ورژنِ خداییِ تو که #عوضنمیشود...
نسخه ی #ارتقا یافته که #نیستی که مثلا نسبت به نسخه ی قبلی یک سری #معایب داشته باشی و یک سری #مزایا...
مثلا بگوییم خدایِ ورژن #یونس تا توی #دلنهنگ هم #آنتن میداد ولی به #زمانِ #محمدﷺ که رسید باید میرفت روی قله ی #کوه....
توی #غار چند روز #معتکف میشد تا خدایش #آنتن بدهد....
نه تو همانِ خدایِ #یونسی...
همان خدایِ پاهایِ #اسماعیل..
همان خدایِ نگرانِ #ساره...
تو همان خدایِ #موسی در #رودی...
همان خدایی که #زینب را #صبر داد...
[دلِ منِ به دامِ نهنگ افتاده را آرام کن:)]
#دلِواماندھ
10.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خوبه کربلا...؍🙂 ََِِِ💔 َِ🖐️َِ!)'
مخــصوصــا شبــاﮮڪربلا
#شب.جمعه.ست
#التماس_دعای_فرج
#شب.جمعه
#ألْلّٰهُمَعَجِلْلِوَلِیکَاَلْفَرَجْ
هدایت شده از تب و تبلیغ صبور باشید❤️
#شب عروسیم متوجه #کلافگی همسرم شدم فکر میکردم بخاطر استرس عروسی و هزینه هاشه..
تا اینکه بعد شام کاروان عروس برون راه انداختم و رفتیم خونه خودمون بعد اینکه همه مهمونها رفتن همسرم گفت نیم ساعت میرم بیرون کار مهمی پیش اومد زود برمیگردم نگران نشو.... و رفت یه ساعت شد نیومد دو ساعت شد نیومد صبح زنگ زدم خونه مادر شوهرم بهونه اورد # نزدیکیایی ظهر بود که جاریم خبر آورد که شوهرم ..https://eitaa.com/joinchat/3833463402C6bee390666
هدایت شده از تب و تبلیغ صبور باشید❤️
#شب عروسیم متوجه #کلافگی همسرم شدم فکر میکردم بخاطر استرس عروسی و هزینه هاشه..
تا اینکه بعد شام کاروان عروس برون راه انداختم و رفتیم خونه خودمون بعد اینکه همه مهمونها رفتن همسرم گفت نیم ساعت میرم بیرون کار مهمی پیش اومد زود برمیگردم نگران نشو.... و رفت یه ساعت شد نیومد دو ساعت شد نیومد صبح زنگ زدم خونه مادر شوهرم بهونه اورد # نزدیکیایی ظهر بود که جاریم خبر آورد که شوهرم ..https://eitaa.com/joinchat/3833463402C6bee390666
هدایت شده از تب و تبلیغ صبور باشید❤️
#شب عروسیم متوجه #کلافگی همسرم شدم فکر میکردم بخاطر استرس عروسی و هزینه هاشه..
تا اینکه بعد شام کاروان عروس برون راه انداختم و رفتیم خونه خودمون بعد اینکه همه مهمونها رفتن همسرم گفت نیم ساعت میرم بیرون کار مهمی پیش اومد زود برمیگردم نگران نشو.... و رفت یه ساعت شد نیومد دو ساعت شد نیومد صبح زنگ زدم خونه مادر شوهرم بهونه اورد # نزدیکیایی ظهر بود که جاریم خبر آورد که شوهرم ..https://eitaa.com/joinchat/3833463402C6bee390666
هدایت شده از تب و تبلیغ صبور باشید❤️
از پشت میله های سرد زندان #خاطرات #شب #عروسیمو مینویسم که بجای #حجله عروسی روانه #زندان شدم
وقتی محمدجواد اومد خاستگاریم متوجه نگاهی خیره اش به خواهر کوچکترم بودم ولی ایقدر سرم #داغ عشق اتشینم بود بی اعتنایی کردم شب عروسیم هن متوجه #چشای قرمز خواهرم بودم ازش پرسیدم گفت بخاطر پلک مصنوعیه وسط مجلس بود متوجه شدم داماد نیست به دنبالش رفتم تو حیاط پشتی شنیدم که خواهرم با هق هق میگفت من ....https://eitaa.com/joinchat/1481638867Cb4d1fa9ca6
هدایت شده از تب و تبلیغ صبور باشید❤️
پسر دوست مامانم بود #عاشقش بودم همیشه خودمو کنار اون تصور میکردم اما مامانم کاری کرد #خواهر کوچکترم پای #سفره عقد عشق من بشینه #شب عروسی خواهرم شب عزای من بود تا مراسم تموم شد عروس و دوماد رفتن #خونه خودشون همه چی برام تموم شده بود اما صبح خیلی زود با صدای گریه خواهرم و داد و فریاد #داماد از خواب پریدم خواهرم ....https://eitaa.com/joinchat/1289618443Cbaa5d9752e