🤍#بھـٰاࢪ_عـٰاشقۍ🤍
#پارتسیسوم
انقدر عجله دارم که از تاکسی پیاده میشوم راننده صدایم میزند
+خانم،خانم
به سمت راننده تاکسی برمیگردم
_بله
+کرایه رو حساب نکردید
لبم را میگزم و کرایه را حساب میکنم
به سمت آدرس پارکی که مهدی فرستاده بود حرکت میکنم روی یکی از صندلی ها مینشینم
پاهایم را مدام تکان میدهم
حتما کار مهمی با من داشته که همچین قراری گذاشته واگرنه او به این راحتی ها با زن ها ارتباط برقرار نمیکرد
چشمانم به کفش های مردانه ای میافتد سرم را بالا میاورم که با چهره ی نگران و لبخند محو مهدی روبه رو میشوم
بلند میشوم
_سلام
+سلام
روی صندلی می نشیند به من هم اشاره میکند که بنشینم کمی با فاصله از او مینشینم سرم را پایین می اندازم
_کاری داشتین با من؟
+گفتنش سخته اما سعی میکنم برم سر اصل مطلب خانم سرمد گفتید که احسان پسرداییتونه درسته؟
احساس میکنم قصد بازجویی از من را دارد.
_بله
+احسان ادم خطرناکیه چطور بگم اما ازش دوری کنید اگر جونتون واستون مهمه
مات و مبهوت نگاه به تیله های قهوه ای رنگ چشمانش می اندازم
_یعنی چی مگه احسان چکاره است؟
+نپرسید نمی تونم جزئیات رو بهتون بگم فقط تا اینجا بدونید که خطرناکه به هیچ عنوان جواب مثبت به اون ندید یادتون باشه طبیعی رفتار کنید و چیزی از قرار امروزمون به هیچکس نگید.
شوکه نگاهش میکنم
بی اختیار میپرسم:
_شما کی هستید؟
برای چند لحظه نگاهمان در هم گره میخورد
او نگاهش را میدزدد
+به زودی میفهمید.
نمی دانم منظورش از این حرفا چه بود اما من باورش داشتم با تمام وجودم
چیزی یادم می آید که شاید به درد او بخورد
_ببخشید احسان میتونه اسلحه داشته باشه؟
گنگ نگاهم میکند
+چی؟
#رمان
#بهارعاشقی
نویسنده: سرکارخانممرادی
🤍"جانم میرود"🤍
#پارتسیسوم
_جان من مهیا همه این اتفاقات افتادن؟
_جان تو
_وای خدا باورم نمیشه
_باورت بشه
_نازی بفهمه...
مهیا اخمی بهش کرد
_قرار نیست بفهمه خودت میدونی با این جماعت مشڪل داره
دیگہ به خونه رسیده بودند
بعد از خداحافظی به سمت در خانه شون رفت در را باز کرد و تند تند از پله ها بالا رفت
_سلام
مادرش که در حال بافتن بود وسایلش و کنار گذاشت
_سلام به روی ماهت تا تو بری لباسهات و عوض کنی ناهارتو آماده میکنم
مهیا بدون اینڪه چیزی بگه به سمت اتاقش رفت و بعد از عوض کردن لباسش و شستن دست و صورتش به طرف آشپزخونه رفت...
و شروع کرد به خوردن
تموم که کرد ظرفش و بلند کرد و تو سینک گذاشت
_مهیا
مهیا به سمت هال رفت
_بله
_دختر آقای مهدوی رو تو بازار دیدم گفت بهت بگم امروز بری پایگاشون غروبی
_باشه
تو اتاقش برگشت
خیلی خسته بود چراغا رو خاموش ڪرد و خودشو روی تخت پرت ڪرد
موهاش و مرتب کرد و وسایل مخصوص طراحی اش رو برداشت و به سمت پایگاه رفت...
بعد نماز رفت چون دوست نداشت تو شلوغی اونجا دیده بشه حوصله ی نگاه های مردم رو نداشت به سمت پایگاه رفت
بعد از در زدن وارد شد
چندتا دختر جوون نشسته بودن و در حال بسته بندی بودن و با تعجب به مهیا نگاه می کردند
_به به مهیا خانم
مهیا با دیدن مریم لبخندی زد
_سلام مریم جان
ــ سلام گلم خوش اومدی بیا بشین اینجا
مهیا روی صندلی نشست مریم براش چایی ریخت
_بفرما
_ممنون
#رمان
#جانممیرود