☘🦋☘🦋
🦋☘🦋
☘🦋
🦋
#رمان_پاتوق
#برای_من_بمان
#پارت_چهل_و_هشتم
'به روایت صدیقه'
+مرسی پری جون من میل ندارم 🙂
دوباره تعارف کرد و وقتی برنداشتم رفت سمت بقیه .
الان نزدیک نیم ساعتی میشه که اومدیم خونه خاله مهسا
خاله بیشتر از اون چیزی که فکر میکردیم تدارک دیده بود و مارو خجالت زده کرده بود
خوب شد لباس خریدیمااا😬
مشغول صحبت با دخترخاله ها و دختر دایی هام بودم که یکدفعه معصوم خانم (همسایهِ خاله مهسا) بلند شد ، صداشو صاف کردو گفت :
دوستان عزیز ، من خیلی اهل مقدمه چینی نیستم ! میخواستم با اجازه خانم و آقای رضوی ، صدیقه جان رو برای پسرم خواستگاری کنم ...
~~~~~~
'به روایت رامین'
+میگم میای یه کاری کنیم ؟
_چی ؟
+بیا بریم اسمت رو عوض کنیم ☹️ !
_اسمم رو ؟ برای چی اخه !😶
+مگه توبه نکردی ، نماز نمیخونی ، خدارو قبول نداری ؟ خب باید یک اسم قشنگ از ائمه هم داشته باشی دیگه !
_آره راست میگی ... تاحالا بهش فکر نکرده بودم
+پس اگه موافقی بیا فردا بریم ادرسی که برات میفرستم . حالا چی میخوای بزاری اسمتو ؟
_نمیدونم بهش فکر نکردم ..
+باشه پس تا فردا فکراتو بکن 🙂... کاری نداری ؟
_نه .. خدافظ
+خدا پشت و پناهت
بعد از خدافظی کمی فکر کردم 🤔
چی میزاشتم اسمم رو ؟
راستش من همیشه حتی از بچگی ارادت خاصی به امام حسین داشتم
چون ... نمیدونم چرا اما خیلی به دلم نشسته بودن
گوشی رو باز کردم و جستجو کردم : زندگی نامه امام حسین
😍ادامه دارد😍
✨نوشته ح.م✨
♥️کپی با ذکر منبع♥️
🦋☘🦋☘
☘🦋☘
🦋☘
🦋