#دلشوره
#پارت نهم
رها : داداشیی کاری ایش که نداشتی؟؟؟ چیزی که بهش نگفتی؟
رادمهر : 🤬 تقصیر تو هم هست که بهش رو دادییییی یه بار دیگه از این غلطا کنی من میدونم و تو شییر فهم شد؟
رها : ساکت شدم که دیگه ادامه نده
رادمهر : با تو بودم؟؟؟؟ دیگه تکرار نشه هااا
رها : چشم😓
رادمهر : فردا هم میریم کلاستو عوض کنی که دیگه مجبور نباشی اوت مرتیکه ی عوضی رو ببینی
رها : اما داداش اون که همکلاسیم نیست
رادمهر : یعنی چی ؟
رها : اون مافوق منه 😓
یعنی کنار استاد دانشگاه تدریس میکنه و مباحثی که مشکل داریم و باهامون تمرین میکنه چون نخبه است ازش به عنوان استاد دانشگاه استفاده میکنن ولی یه شغل دیگه داره
رادمهر: هرچی زیاد بهش رو نده تا دیگه سمتت نیاد
...........
#دلشوره
#پارت دهم
محمد : خشکم زده بود رسول با صورت خونی اومد تو اتاق
ریحانه : دادااااشییی😱😱خوووبییی؟؟؟
محمد : یواااش🤫
رسول جان بیا بشین ببینم صورتت چیشده ؟
رسول : نشستم و با اشاره به بابا فرموندم که ریحانه رو بفرسته بیرون
محمد : فهمیدم منظور رسول. و : ریحانه جان شما برو پایین خانم احسانی شما رو با همکارا آشنا میکنن فرم هم پر کن
ریحانه : آخه حال داداش خوب نیست میخوام ببینم چی شده
محمد:وقتی بهت دستور میدم فقط بگو چشم😡
ریحانه : چ....شم😬 وبدون اینکه چیزی بگم از اتاق خارج شدم
محمد : خب میشنوم
رسول : خواستم شروع کنم که بابا گفت
محمد : صبر کن......
جعبه ی کمک های اولیه رو آوردم
کار صورت رسول که تموم شد خودش شروع کرد .....
رسول : بابا🙂 همیشه شما همراهم بودین همیشه با مشورت ها تون عالی پیش میرفتم ولی 😭😭😭😭😭💔
محمد : باباش همچین بلائی سرت آورد؟ 🤨
#دلشوره
#پارت یازدهم
رسول : ش.ما از کجا میدونید ؟😬
محمد : من که میفهمم پسرم عاشق شده 🙄
بعدشم این راهش نبود نباید میرفتی با خودش صحبت میکردی
رسول : آخه نمی تونستم صبر کنم💔هر روز بدتر از دیروز
محمد : الان بهتر شد ؟ از قبل که بدتره
باید اجازه میدادی با بزرگترش صحبت کنیم ببینم اصلا به خانواده ی ما میخورن ؟ اصلا قصد ازدواج داره ؟
حالا چیشد ؟
رسول : تو دانشگاه بودیم خواستم باهاش حرف بزنم که داداشش رسید و....🙂💔🥀
محمد : الان به چیزی فکر نکن بزار یه مدت بگذره خودم یه کاریش میکنم.....
الانم جلسه داریم یه خورده استراحت کن تا جلسه
■□■□■□■□■□■□■□■□
خب بریم سراغ رها خااانم😜
نخیر 🙄 امروز پارت داشتیم تا نظرات و ندید از پارت بعدی خبری نیست
ولی منتظر یه اتفاق خوب باااشییید
منتظر نظراتتون هستیم
https://abzarek.ir/service-p/msg/694031
#دلشوره
#پارت دوازدهم
محمد : خب بچه ها این جلسه برای پرونده ی جدید مون گذاشته شده و ورود همکار جدید مون هم خوش آمد میگم (کسی نمیدونه دخترشه)
ریحانه : ممنون🙏
محمد : بسم الله الرحمن رحیم شروع جلسه رو اعلام میکنم
این پرونده درباره ی شرکت های مافیاست
که دارن با خرید و فروش های خودشون پول و هزینه ی اسرائیل رو تامین میکنند .
بیشتر هم وقت شون رو کارخونه های خودرو سازی هست متهمین اصلی این پرونده رو میبیند روی مانیتور
مایکل هاشمی
دیوید جیسون
نازنین سادتی
ساغر رضایی هستن
به ترتیب میگم باید چیکار کنید فرشید شما باید ترتیب تمام سفر هاشون و بدی و لیست کنی
رسول شما هم هر چی اطلاعات میتونی باید از اینا به دست بیاری علی سایبری هم بهت کمک میکنه
و داوود و سعید کار شما اینه که ببینید با چه کسایی در ارتباط هستن و ت.م.م داشته باشن
خانم حسنی (ریحانه )شما هم سعی داشته باشید تمام روابط رضایی و سادتی رو چک کنید
سوالی نیست؟
سعید : آقا برای ت.م.م با بچه های ناجا صحبت کنم ؟
محمد : بله نامه هم زدم تا بیاد زمان میبره
رسول و فرشید و داوود هم به معنی چشم سری تکون دادند
ریحانه یه مقدار معذب بود و یکی یکی از اتاق خارج شدن
#دلشوره
#پارت سیزدهم
خب خب یه توضیحی بدم روشا و رادین پدر و مادر رها و رادمهر هستن رادین و رادمهر چند تا از شرکت های بزرگ مافیا رو اداره میکنند وخیلی هم پولدار هستن و تازه از آمریکا برگشتن ایران
رها*
امروز قرار بود بابا از سفر برگرده خیلی منتظرش بودم تا اینکه رسیییید😍: سلام باباجوووونمممم قربونت برم دلم برات تنگ شده بووود
رادین : سلام سلام رها خانم 😂 آروم باباجان منم دلم تنگ شده بود براتون
رادمهر : سلام بابا رسیدن بخیر خسته نباشید
رادین : ممنون پسرم مامانتون کجاست؟
روشا : من اینجام 🙋🏼♀ خوبی؟ رسیدن بخیر
رادین : به به !!!استقبالمون نمیای ملکه جان😂
نکنه ناراحتی برگشتم
روشا: نه بابا 😐💔
رها : بابایی میگم سوغاتی من چیشد؟😢
رادمهر : لوس 😒 بابایی اه اه 🙄
رادین : خیلی خب دعوا نکنید ولی رها خانم من وقت نکردم براتون چیزی بگیرم☺️
رها : چییی بااااباااا☹️قول داده بودیااااا😞اصلا من قهرم
رادین : صبر کن ببینم 😐 آخه مگه میشه برای دخترم سوغاتی نگیرم قهر نکن دیگه باباجان😂
بفرمائید 🎁 همون گوشی که سفارش داده بودید و فرمودید هنوز ایران نیومده
رها : عههههه😍ممنون باباجون 😘
رادمهر : همین ماه پیش گوشی تو عوض کرده بودیاااا😒 خجالت هم نمیکشه
رادین : سر به سر دخترم نزار دیگه😂داداشت شوخی میکنه رها جان
رها : بله مثل همیشه 🙂💔
#دلشوره
#پارت چهاردهم
داوود : آقا یه چیزی
الان بزرگترین ارتباط شون با یه خانم به اسم دیوید که کارخونه ی بزرگ خودروسازی رو
اداره میکنه فکر میکنم به اندازه ی کافی هم اطلاعات داشته باشیم برای دستگیری
محمد : خب این خوبه فقط اطلاعات شو بده من بخونم بعد هم سریع حکم جلبش و بگیر
داوود : چشم آقا
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
فرشید : خب کارخونه هم نبود باید بریم خونه شون
داوود : میزنم رو لوکیشن فقط باید خیلی سریع عمل کنیم چون خیلی از پرونده عقبیم
بعد از یک ساعت ......
فرشید : اینجاست 🙄فقط چقدر خونه شون بزرگههههه
داوود : استاد جان اختلاسگره هااا
فرشید : درو بزن بابا
داوود : زنگ و زدم و خدمت کارشون جواب داد
ریحانه خانم هم با ما اومده بود تا برای دستگیری مشکلی نباشه......
و سریع اومد جلو و اون صحبت کرد
فریبا : بله
ریحانه : ببخشید منزل خانم دیوید؟
فریبا : امرتون؟؟؟
ریحانه : با خودشون کار داریم
ادامه دارد.........
#دلشوره
#پارت پانزدهم
فریبا : از اونجایی که کسی به جز رها خانم خونه نبود خودشون جوابگو بودن
رها : نمیدونستم کی هستن و چیکار دارن ولی درو باز کردم و وارد حیاط شده بودن
فرشید : فقط میترسیدم حیاط به این بزرگی تله ای باشی و سه تا مونم گرفتارش بشیم ولی کسی نبود فقط از جلو یه خانم داشت به سمتمون میومد
ریحانه : حکم دست من بود ولی خیلی میترسیدم گند بزنم
رها : نزدیک شون شدم یه خانم و دوتا آقا : بفرمایید
ریحانه : فقط به چهره اش نگاه میکردم 😳 تعجب کرده بودم خدایااا 😳😳😳😳
رها : امرتون؟
داوود : خانم دیوید؟
رها : ببخشید اینجا کسی به این اسم من و نمیشناسه شما؟؟؟؟ کی هستید؟
ریحانه : حکم و گرفتم جلوش : شما باید با ما بیاید😏
ولی هنوز تو شوک بودم
رها : حکم و گرفتم دستم همه چیزش درست بود و به اسم من داشتم سکته میکردم آخه....
ادامه دارد ......
#دلشوره
#پارت شانزدهم
فرشید : باید همراه ما بیاید
رها : خیلی عادی جواب دادم : این طوری که نمیشه چند لحظه صبر کنید
ریحانه : که فرار کنید ؟😏
رها : خب تشریف بیارید بالا تا من حاضر شم🙂
داوود : یه نگاه به فرشید کردم به معنی اینکه
نه ولی دختره حرکت کرد وما هم مجبور شدیم وارد خونه شون بشیم
رها : بلافاصله بعد از اینکه وارد شدم به فریبا خانم گفتم پذیرایی کنه خودمم رفتم بالا تا حاضر شم
ریحانه : خونه شون انقدر بزرگ بود که نمیشد تا آخرش نگاه کرد سریع آماده شد و اومد
رها : یه مانتو بلند پوشیدم و روسری سرم کردم
رفتم پایین ولی لب به چیزی نزده بودن نه شربت نه میوه 🙄
ریحانه : دستبند و در آوردم ولی سریع گفت
رها : نیاز نیست خودم میام 🙂💔
_ رسیدن اداره بازداشتگاه _
کنیزالزهرا:
#دلشوره
#پارت هفدهم
رها : نشسته بودم تو اتاق و جلوم یه میز و صندلی بود 💔🙂 توی دلم آشوب بود نمیدونستم چی شده یا قراره بشه 🥀💔
فقط داشتم میسوختم از کاری که نکردم
سرم و گذاشتم رو میز و شروع کردم به گریه کردن 💔😭😭😭😭😭😭😭😭
محمد : بسم الله گفتم و وارد اتاق بازجویی شدم
نشستم رو صندلی
رها : وقتی متوجه حضور کسی تو اتاق شدم سرم و بلند کردم ولی هنوز چشمام میبارید🙂
محمد : وقتی فهمید نشستم سرش و از رو میز برداشت اشک هاش زجرم میداد بی صدا گریه میکرد همین طور اشک میریخت💔 اصلا بهش نمیخورد متهم باشه : خودتون رو کامل معرفی کنید
رها : نای حرف زدن نداشتم فقط آروم اشک هام و پاک کردم و یه لیوان آب خوردم
محمد : دوباره تکرار کردم : خودتون رو کامل معرفی کنید 🤨
رها : با همون صدایی که گرفته بود و بغض داشت گفتم : من که کاری نکردم 🙂💔برای چی باید جواب پس بدم
محمد : کاری نکردی ؟😏 اینجا قرار نیست شما جیزی بگید من سوال میپرسم شما هم فقط جواب میدید مفهوم بووووود؟
رها : بله🙂💔
کنیزالزهرا:
#دلشوره
#پارت هجدهم
محمد : پس لطفا خودت رو معرفی کن
+رها محسنی هستم متولد و بزرگ شده ی آمریکا
الانم دانشجوی سایبری هستم و دلیل اینکه اومدم ایران این بود که یه سری از کارهای اداری شرکت های پدرم باید انجام میشد و تقریبا یه سالی میشه اومدیم ایران
محمد : ولی شما خانم دیوید هستید نه محسنی
رها :بله ولی این اسم برای آمریکاست و اونم مستعاره شناسنامه من محسنی رو نشون میده
محمد : اینکه گفتی شرکت های پدرت یعنی به نامشه؟
رها : نه به نام منه ولی نه میدونم کجاست نه میدونم توش چیکار میکنن فقط گاهی اوقات یه سری برگه هارو امضا میکنم اونم مربوط به خرید و فروش کالاهاست
محمد : تا به حال این برگه ها رو خوندی؟؟؟ که ببینی داری چیرو امضا میکنی؟؟؟باخودت فکر نکردی ممکنه جعلی باشه یا هر چیز دیگه ای؟
رها : اونقدر حالیم میشه که قبل از امضا کردن بخونم 🙂💔 ولی همشون مربوط به قرارداد با کارخونه های دیگه یا فروش تولیداته
محمد. : فکر اینکه بخوای مارو گول بزنی از سرت بیرون کن😡 اینجا همه چی حساب شده است
و بدون اینکه توضیح بدی معلومه چه غلطی کردی پس سعی بر این نداشته باش همه چیز و پنهان کنی
رها : تابه حال کسی سرم داد نزده بود 🙃💔
یعنی اجازه نداشت سرم داد بزنه 💔ولی الان داد که سهله دارن بهم اتهامم میزنن💔
محمد : هر چی که به نظرت میتونه بهت کمک کنه و یه جورایی جرمت وسبک کنه بنویس 😡
رها : ببخشید آقا 🙂 ولی من از چیزی خبر ندارم چه باور کنید چه نکنید
#دلشوره
#پارت نوزدهم
محمد : کلافه شده بودم 😤 کلی مدرک جلوم بود ولی دختره از چیزی خبر نداشت میتونستم ازش حرف بکشم ولی دلم نمیومد انقدر مظلوم و مهربون بود بهش نمیخورد بخواد همچین کاری کنه از طرفی باید سریع اطلاعات میگرفتم ازش چون پدرش انقدر مال وانوال داشت که یه ماشین اش و میداد میتونست ببردش بیرون
محمد : رسول
رسول : جانم آقا
محمد : با این متهم جدید حرف بزن ببین میتونی اطلاعات ازش بگیری
رسول : چشم آقا
محمد : فقط زیاد باهاش بد برخورد نکن
رسول : از حرف بابا خندم گرفت آخه مگه آدم با مهتم مهربون رفتار میکنه 🙄💔 : چشم
رسول : وارد اتاق شدم یه احساس بدی داشتم ذکر گفتم تا آروم بشم نشستم پشت میز :
رها : وقتی اون مرده رفت بیرون دوباره شروع کردم به گریه کردن سرم رو میز بود دوباره یه کسی وارد اتاق شد 🙃💔سرم و بلند کردم صحنه ای که دیدم غیر منتظره بود 🙂💔
رسول : فقط با تعجب به رها نگاه میکردم 😳
رها : س..ل..ا...م🙂💔
رسول : تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟😳
رها : خودمم نمیدونم 🙂💔
#دلشوره
#پارت بیستم
رادین : رسیدم خونه و فهمیدم رها رو بردن
اصلا به اینجا فکر نکرده بودم که ممکنه همچین اتفاقی برای دخترم بیوفته💔
سریع رفتم ببینم چیشده
محمد : اطلاعات خوبی رو از رها گرفته بودیم الانم که پدرش میتونست با وسیقه آزادش کنه
الان دیگه مطمئن بودم رها کاره ای نیست و از چیزی خبر نداره ولی تونست یه سری آمار از متهم ها بده از اینکه کجان و......
رها : حالم خیلی بد بود 💔🙂فقط ولم میخواد بمیرم راحت بشم از دست دنیا 💔
رادین : رها خوبی؟؟
رها: سکوت
رادین : اونجا اذیتت کردن؟
رها : سرم و گذاشتم رو شیشه ی ماشین و چشمام و بستم که چیزی نشنوم
________________________
محمد : فکر خیلی درگیر احساس میکردم پدر رها رو میشناسم ولی چیزی به ذهنم نمی اومد
رسول : ریحانه.....
ریحانه : کلا حواسم سمت اون دختره بود اصلا یه طور عجیبی فکرم و مشغول کرده بود
رسول : با مشت زدم تو پهلوش
ریحانه : آخخخ 😖😖
رسول : معلومه حواست کجاست؟ 🙄اصلا اینجا نیستی