🦋🍂🥀°
#دلشوره
#پارت هفتاد و ششم
رادمهر : حال رها تقریبا خوب شده بود محمد هم رفته بود که تصفیه حساب کنه مادر رها هم داشت وسایل های رها رو جمع میکرد که برن خونشون 🏠
نشسته بودم دقیقا روبه روی رها و به چشاش نگا میکردم 👀
به چشای مظلومش 😕
رها یه لبخند مظلومانه زد و گوشیش هم زنگ زد 😁
کیه ؟
رفتم سمت گوشیش تا براش بیارمش
به صفحه ی گوشیش نیم نگاهی کردم
آبجی ریحانم 😇
رها : کیهههه؟
رادمهر : ابجی ریحانت 😏
رها : گوشیو ازش گرفتم و جواب دادم
سلام اجی خوشگلم ☺️
خوبی ؟
ریحانه : سلام
خوبی ؟
شما نمیاین ؟
رها : چرا داریم میایم
چیشده خبریه ؟
ریحانه : هیچی بابا فردا شب قراره همگاره رسول بیاد خواستگاری 😬
گفتم بابا و مامان خونه باشن 😞
رها : اِ مبارکههههه😃
چشم زود میایم 😁
خدافظ
ریحانه : خدافظ
رادمهر : چی مبارکه ؟
رها : هیچی بابا قراره واسه ریحانه خواستگار بیاد ☺️
رادمهر : چییی ؟💔
🦋🍂🥀°
#دلشوره
#پارت هفتاد و هفتم
فاطمه : رها رو اوردیم خونه
دیگه شب بود از خستگی هممون
با رسول رفتیم بیرون و یکم میوه و شیرینی خریدیم
و اومدیم خونه و خونه رو مرتب کردم
ریحانه : رفتم سمت جعبه ی شرینی
مامان
چرا رفتی شیرینی خریدی ؟😡
در جعبه ی شرینی رو باز کردم از همه ی شیرینی ها یه گاز زدم
مامان همینا رو میزاری جلوشون ☺️
فاطمه : یعنی چی ؟
معلومه تو چته ؟
این چه کاری بود که کردی ؟؟؟؟😡
ریحانه : اگه این مراسم خواستگاری منه
من نمیخوام جلوشون چیزی بزاری 😡
فاطمه : دیوانه 😬
ریحانه : همینی که هست 😐
ساعت شیش و نیم بود که مامان فاطمه اومد تو اتاقم
فاطمه : ببینم تو که هنوز نشستی
پاشو پاشک یه لباس درست و حسابی بپوش
یکم به خودت برس
ریحانه : من نه لباس عوض میکنم نه ارایش میکنم
من همینم
میخوان بخوان
نمیخوان به سلامت 😒
فاطمه : واقعا که 😬
🦋🍂🥀°
#دلشوره
#پارت هفتاد و هشتم
هادی : سوار ماشین شدیم و رفتیم
رسیدیم دم در
دستم لرزان زنگ در رو فشار داد 😬
وارد خونه شدیم و نشستیم 🛋
رادمهر : نمیتونستم تحمل کنم تو خونه نشستنو 😫
تصمیم گرفتم مطمئن شم که واقعا اومدن خواستگاری ریحانه 😎
زنگ زدم رها
رها : وسط خواستگاری نشسته بودیم که گوشیم زنگ خورد
فورا از جام بلند شدم
ببخشید 🙂
علو سلام خوبی ؟
رادمهر : سلام رها خوبی ؟
ببین مامان روشا حالش خیلی بده
همین الان میام دنبالت بریم بیمارستان
خدافظ
رها : باش باش الان میام پایین
خیلی نگذشت که رادمهر زنگ خونه رو به صدا در اورد
رفتم پایین و در رو باز کردم
خوب بریم 😩
رادمهر : صبر کن ببینم
صدای خنده ی کدوم بی وجدانیه داره میاد ؟
رها : وااا بی وجدان یعنی چی ؟
خواستگارای ریحانه ان
رادمهر : 😠😠😠😠😠
نتونستم تحمل کنم در رو محکم کوبوندم و رفتم داخل در رو باز کردم و رفتم تو
باسرعت رفتم سمت خواستگاره و یقه شو گرفتمو چسبوندم به دیوار
ببین دارم بهت اخطار میدم یه بار دیگه این دور و ورا ببینمت خونت گردن خودتهههههه😡
مفهومههههه؟😠
ریحانه : از اتاق که اومدم بیرون
با صحنه ای مقابل شدم که....
تند تند رفتم پایین و نزدیکش شدم 😬
شما معلومه دارید چیکار میکنید ؟😠
رادمهر : گوشه ی چادرشو گرفتم و داشتم میکشیدم به سمت حیاط که
هادی : غیرتم نزاشت بزارم ادامه بده محکم رفتم سمتش و چادر ریحانه خانم رو از دستش کشیدم بیرون 😊
رادمهر : محکم هلش دادم
پرت شد رو کاناپه و چادرشو گرفتم و بردمش ییرون
ببینید ریحانه خانم
من
من
من از شما خوشم میاد
🤗
ریحانه : چییییی ؟
شما بیخود کردید
کاملا اشتباه کردید اگه فکر کردید من راضی با ازدواج با کسی که توی یه تیم مافیاییه میشم
بعد چادرمو محکم از تو دستش کشیدم بیرون و رفتم داخل 😖
🦋🍂🥀°
#دلشوره
#پارت هفتاد و نهم
رها : متوجه نبودم که چیشد رفتم سمت رادمهر
رادمهر : چی ؟
یعنی چی نه ؟
ریحانه : دوباره از پله ها اومدم پایین
شما هیچ وقت نمیتونید اون مرد ایدال من شید
😬
رادمهر : همونجا افتادم 💔
رها : رادمهر
چیشد ؟
مگه نگفتی مامان روشا مریضه ؟
رادمهر : نیس
رها : چی ؟
یعنی چی ؟
رادمهر : داد زدم
برو داخل 😡
تنهام بزار
رسول : اومدم نشستم کنارش
تو معلومه چته ؟
چه غلطی بود کردی ؟
رادمهر : فلش رو بهش دادم
اینو بگیر
بده به اقا
بگو یه مدت مرخصی میرم
رسول : باش ولی دلیل نبودنت که ریحانه نیست ؟
رادمهر : حالا بگذریم 💔
رسول : اگه بخوای بهش میگم که تو پلیس مخفی و و تو تیم اونا جاسوسی
رادمهر : وااااای اصلا متوجه شنود نبودم
افتادم زمین
یا ابوالفضل
رسول : چیشده مگه ؟
رادمهر : با علامت بهش فهموندم شنود رو
رسول : یا حسین 😬
🦋🍂🥀°
#دلشوره
#پارت هشتاد
رادمهر : دیگه از پایان زندگیم مطمئن بودم
رو به رسول گفتم
اصلا به جهنم
تهش اینه که میکشنم دیگه منم به ارزوی شهادتم میرسم 🙃
فقط رسول جان
از طرف من به ریحانه خانوم بگو حلالم کنه من فکر میکردم اونم منو دوست داره و الا مراسم خواستگاریشو خراب نمیکردم 😞
بازم شرمنده ☹️
رسول : یعنی چی این حرفا ؟
باید با بابا محمد در جریان بزارم قضیه رو ببینم چیکارش کنیم 😬
یه لحظه اینجا باش تا بگم بابا محمد هم بیاد 😬
رادمهر : به محض رفتن رسول داخل خونه برگشتم که برم ناگهان سرم رو برگشتوندم به سمت اتاق ریحانه
داشت نگام میکرد 🙃
همین که نگاهش کردم پرده رو زد کنار و ناپدید شد 🙃
و به همین راحتی کار من با اون خونه تموم شد ....
رسول : ایناهاش
محمد : کوش ؟
کجاس ؟
رسول : اه
رفته 😬
محمد : بدو به بچه های عملیات بگو شنود رادمهر رو حک کنن بریم دنبالش 😬
دِ بدوووو😡
رسول : با بچه های عملیات راه افتادیم
رادمهر : تو ماشین بودم که یهو یکی جلوم وایستاد و پیاده شدم ببینم چشه که تنفگ رو گزاشت رو سرم
مافیایی : راه بیوفت 😡
رادمهر : چشامو بستم که یهو صدای شلیک اومد ودیگ چیزی نفهمیدم 💔
رسول : رادمهررررر💔😭
🦋🍂🥀°
#دلشوره
#پارت هشتاد و یکم
ریحانه : حدودا ۳ روز بود که خبری از رادمهر نبود 😢
و دقیقا منم ۳ روز بود که لب به غذا نزده بودم 🙃 تو فامیل همه میگفتن چون خواستگاریش بهم خورده حالش بده 😒
میگفتن چون هادی رفته و دیگه پی منو نمیگیره لب به غذا نمیزنه 😖
گوشیمو باز کردم داشتم خبر ها رو زیر و رو میکردم که یه خبر خوندم :
❌توجه توجه ❌
❌ یکی از نیروهای امنیتی سپاه پاسداران که در یکی از تیم های مافیایی جاسوس بودن رو به شهادت رسوندند❌
و عکس رو باز کردم
یا حسین 😳
یا امام رضا😱
و دیگ نفهمیدم که چیشد
.
.
.
.
.
فاطمه : یه پرس غذا براش ریختم و رفتم دم در اتاقش ☹️ سه روز بود که لب به غذا نزده بود
حدودا ۶ بار در زدم و کسی در رو باز نکرد
نگران شدم و در رو باز کردم و رفتم داخل یا حسینن😬
ریحانههه
ریحانههه😭
ریحانه : چشامو که باز کردم فقط دکتر دور و ورم میدیدم 😬
فاطمه: مامانی اقا هادی اومده حالتو بپرسه یعنی به گوشش رسیده که تو به خاطر اون غذا نمیخوری الانم در دره 😊
بفرمایید
بعد خودم رفتم بیرون
هادی : سلام علیکم 😊
ریحانه : 😬😒
شما اینجا چیکار میکنید ؟
هادی :☺️
من میدونم که ۳ روزه به خاطر من لب به غذا نزدید
نگران نباشید من هنوز پای خواستگاریم هستم
ریحانه : نمیتونستم مزخرف گویی هاشو تحمل کنم
از جام بلند شدم و نشستم
نمیتونسم تحمل کنم که رادمهر شهید شده باشه و اونوقت این بیشور اینجا این مزخرفا رو میگه 😡
بلند داد زدم
برین بیرووووون 😡😭
بعد اومدم پایین از تخت و گوشه ی اتاق زانو هامو بغل کردم و زار زار گریه کردم
خدایا رادمهر پلیس مخفی بود و من باهاش اونطوری کردم 😭
خدایااااا
چرا مننننن؟😭😭😭
🦋🍂🥀°
#دلشوره
#پارت هشتاد و سوم
محمد : نشستم سر میز
خوب ببین ما ازت چیز زیادی نمیخوایم
فقط اگه جونتو و خانواده تو دوست داری باید با ما همکاری کنی 😊
ساعد : یعنی چی این حرفا ؟
محمد : یعنی اینکه تو باید با ما همکاری کنی همین الان پا میشی میری پیش دیوید و بهش میگی که رادمهر رو کشتی بعد خبر مرگشو ما بخش میکنیم 😊
ساعد : فقط همین ؟
محمد : یه چیز کوچیک دیگه هم هست هر خبری که اونجا شد باید به ما اطلاع بدی مفهومه ؟😠
ساعد : جذبه اش خیلی ترسوندم
ب..له 😬
بعد از اونجا زدم بیرون
رفتم پیش اقا دیوید و بهش گفتم که رادمهر رو کشتم اونم بهم یه دست مزد عالی داد 😊
حال :
ریحانه : حالم اصلا خوب نبود و باز هم تو خلوتم خودم رو سرزنش میکردم و دکتر ها هم طوری دیگه ای با زخم زبوناشون منو وادار به خوردن غذا میکردن 😬😢
همینطور نشسته بودم که یهو رسول اومد داخل 😬
خودمو جمع و جور کردم
سلام داداش
رسول : رفتم و روی تخت نشستم
پاشو بیا اینجا بشین ببینم 😬
ریحانه : رفتمو کنارش نشستم
بله داداش ؟
رسول : تو چته ؟
اگه به خاطر هادیه که اومد پیشت اون رفتار رو باهاش کردی ؟
اخه تو دردت چیه ؟
🦋🍂🥀°
#دلشوره
#پارت هشتاد و دوم
۳ روز قبل :
محمد : تیری که شلیک کردیم به سمت پای ساعد (همونی که تفنگ رو گزاشته بود رو سر رادمهر) بود بعد رسول دوید سمت رادمهر و کشیدش سمت خودمون بعد تیم عملیات رفتن سمت ساعد و گرفتنش و بردیمش سایت
رسول : رادمهر حالت خوبه ؟😬
رادمهر : چرا اومدین دنبالم ؟💔
چرا نزاشتین بمیرم ؟
چرااااا؟
رسول : تو حالت خوبه ؟
یعنی چی این حرفا ؟😳
رادمهر : یعنی اینکه دست از سرم بردارین 😒
بزارین به درد خودم بمیرم
من که دیگه به دردتون نمیخورم تو اون تیم لو رفتم پس لطفا ولم کنین 😞
رسول : چی میگی ؟
نکنه این کارا رو به خاطر ریحانه داری انجام میدی ؟😬
رادمهر : هلش دادم کنار
اره اره به خاطر اونه ببین اصلا تو عاشق نشدی حال منو نمیفهمی 😡
رسول فقط تنهام بزار 💔
رسول : هه😁
چه جالب
پس بزار اینم بهت بگم ریحانه ۳ روزه که خبری ازت نیست لب به غذا نزده 😬
اون حالش بدتر از توعه 😠
رادمهر : چی ؟
منظورت چیه ؟
رسول : البته به خاطر هادیه 😁😁😁😁
رادمهر : بی نمک 😬
#کوله_بار_عشق
#پارت هجدهم
🔅حدود ۳۲ سال قبل :
💭 حسن (پدر فاطمه و امیر) :
خمپاره ها از همه طرف به سویمان می آمدند آنقدر سینه خیز رفته بودیم که آستین هایمان پاره شده و نفسمان بالا نمی آمد بماند که خاک تمام بدنمان حتی صورتمان را پوشانده بود .
باد در لابه لای تار و پود مو هایمان می وزید و خاک در میان موهایمان را لای گرد و خاو هوا پخش می کرد
هوا گرم بود ، خیلی گرم
شب عاشورا بود و دل هایمان داغدار پدرمان اباعبدالله
خمپاره ها امانمان را بریده بودند ،حاج محمد را پیدا نمی کردن ، صدایش می زدم ولی جوابی نمی شنیدم
اضطراب به دلم حجمه آورد
کجا بود ؟!!!!😧
صدای گلوله و خمپاره ها که تمام شد ایستادم و در میان این برهوت می دویدم : حاج محمددددد ، کجایی ؟
چشمانم یک سیاهی دید ، به سویش رفتم ، آقا محمد بود
_ آقا محمد جان ترسیدم برادر ، کجا رفتی یهو ؟
حاج محمد : همین جاام ، چطور ؟
_ فکر کردم شهید شدید😂
حاج محمد : شهادت🙂 ...نه حسن جان این چیزا قسمت ما نمیشه
_اینجا چیکار میکنی ؟
کلاشی که در دست داشت را روی زمین گذاشت : مبارزه ، مثل تمام کسانی که اینجا آمده اند برای دفاع از سرزمینم برای دفاع از ناموسم
_😔 ناموست ؟!
حاج محمد : آره می دونی چیه ناموس همه ی این مردم ناموس ما هم هستن دیگه ! نیستن ؟
_😉 چه قشنگ حرف می زنی دلم می خواد بشینم پای حرفات و تا صبح بهشون گوش بدم حیف که الان باید بریم پاشو تو دوباره زیر رگبار نگرفتنمون
حاج محمد: ای ب چشم ، حسن آقا 😃
چقدر محمد را دوست داشتم ،حاج محمد یک جورایی مغز متفکر تیپ ما بود 🙃
ادامه دارد ...
💔🌿•
#کوله_بار_عشق
#پارت نوزدهم
💭حسن :
محمد یک پسر بزرگ داشت نه آنقدر بزرگ ولی حدود ۱۷ ساله می شد و به طرز عجیبی او را دوست داشت .
سن من هم چندان زیاد نبود تقریبا همین سن و سال بود کلا میشد ۱۵ سالم
سر عملیات خیبر بود
حاج حسین خرازی هم با ما در آن عملیات بود
من و حاج محمد رفتیم پشت تپه کمی که گذشت حاجی رو کرد به من و گفت : حسن جان شما اینجا بمون من باید برم جلوتر ، از اون زاویه خوب میشه دشمن رو نشونه گرفت
_نه حاجی منم میام
حاج محمد : نمیشه که تو اینجا باش منو پشیبانی کن ، منم الان بر می گردم
_آخه ح...
اجازه ی صحبت کردن به من نداد ، در آن وضعیت هم فرصتی نبود برای دلیل و برهان آوردن
حاج محمد : آخه نداره ، آر پی چی رو بدش به من
_بفرمائید
حاج محمد : با این یه آر پی چی کاری می کنم که اونایی که روبه روی ما هستن هر چند تا می خوان باشن ، هیچکدوم زنده نمی مونن ، حلالم کن
این را گفت و رفت با چشمانم قدم هایش را دنبال می کردم ، تقریبا ۵ متری با من فاصله داشت آر پی چی را بالا آورد و به سمت ماشینشان که در نزدیکی یکی از مین هایی بود که خودشان کار گذاشته بودند شلیک کرد ولی...
یک تیر ناغافل به گلویش بر خورد کرد ، لباسش غرق در خون می شد و باید کاری می کردم ، خواستم قدم بردارم که مرا نشانه کردند ، نمی توانستم حاجی را آنجا رها کنم ، او گردن من خیلی حق داشت ، صدای فریاد بچه ها را می شنیدم که صدایم میزند و اصرار به عقب برگشتنم داشتند
نه...
نمی شد رهایش کنم
نباید هم اینکار را می کردم
جلو تر رفتم
او هنوز زنده بود
ولی اگر رهایش کنم
خدا می داند چه می شود
روی زمین دراز کشیدم و سینه خیز به سویش میرفتم ، اشک هایم از روی گونه ام سر می خورد و خاک را گل می کرد
داشتم می رفتم ...
ولی ...
حس کردم دیگر توان ادامه ندارم ...
به کمرم تیر خورده بودم ...
سعی کردم بایستم ولی نشد ...
دیگر متوجه چیزی نشدم ...
وقتی چشمانم را باز کردم سربازی را بالا سرم دیدم
بی مقدمه و با اضطراب فراوان سراغ حاجی را از او گرفتم
_ حا...حاجی کجاست ؟... کوش ، من اینجا چیکار می کنم ، چرا منو آوردید بیمارستان ؟
سرباز :جناب شما تیر خوردید و بدنتون پر ترکش شده
استوار پناهی وارد اتاق شد : به به آقای حسینی ، خدا رو شکر به هوش اومدی
_استوار ، حاجی ؟
استوار : جای حاجی از من و شما بهتره
خوشحال شدم : کجان ؟
استوار : حاجی شهید شد سید
_ ش...شه..شهیددددد؟😭 من باید برم پیش حاجی ...
استوار : کجا کجا ؟ یه تیر خورده بود نزدیک ستون فقراتت عمل سختی داشتی تو بدنت هم پر شده از ترکش تا جایی که تونستن ترکش ها رو در آوردن ولی دوتاشون هنوز تو بدنته ، یادگاری این جنگ و این عملیاته ، جای این دو تا ترکش حساس بود و در آوردنشون ریسکش خیلی بالا بود ممکنه سرشون یکم اذیت بشی ولی بعد عادت می کنی ، الان هم بعد از دو روز به هوش اومدی ، اینا رو گفتم که بدونی حالت خیلی بد بوده ، امروز یا فردا هم باید بری مرخصی اجباری ، حالا حالا ها هم حق برگشتن نداری ، دستور فرماندس
استوار که حرف می زد ، من فقط در فکر حاج محمد بودم و اشک می ریختم خیلی گردنم حق داشت نباید اینطور می شد !
_میشه پیکر حاج محمد رو ببینم ؟
استوار : ...😔
_استوار ؟
استوار : اون منطقه فعلا دست دشمنه ، خودت رو هم با هزار جور سختی و نمایش برگردوندن عقب وگرنه اسیر می شدی ، خدا خیلی دوست داشته
زیر لب زمزمه کردم : کاش به جای من حاجی بر می گشت ، اون زن و بچه دارههههه😭😭😭
ادامه دارد ...
💔🌿•
#پارت_واقعی
#پارت.۲۳
وقتی پریناز تردیدم را دید گفت:
–بیا تو به جز من و راستین کسی خونه نیست. یعنی کلا تو این ساختمون کسی زندگی نمیکنه.
ولی من حرفش را باور نکردم.
از همانجا که ایستاده بود سرش را به طرف داخل خانه چرخاند و با صدای بلند گفت:
–راستین بهش بگو کسی اینجا نیست، این که حرف من رو نمیخونه. اصلا یدونه از همون شعر و ورها براش بخون زود بیاد داخل.
صدای ناله مانند راستین مو بر تنم سیخ کرد.
–آمدی جانم به قربانت ولی دیگر برو...
https://eitaa.com/joinchat/2174484673C0c6f0eed3f
عشقشو تو بدترین حالت بیماری میبینه🥺پاش میمونه یا میره؟😱🥲
#پارت_واقعی
#پارت.۲۳
وقتی پریناز تردیدم را دید گفت:
–بیا تو به جز من و راستین کسی خونه نیست. یعنی کلا تو این ساختمون کسی زندگی نمیکنه.
ولی من حرفش را باور نکردم.
از همانجا که ایستاده بود سرش را به طرف داخل خانه چرخاند و با صدای بلند گفت:
–راستین بهش بگو کسی اینجا نیست، این که حرف من رو نمیخونه. اصلا یدونه از همون شعر و ورها براش بخون زود بیاد داخل.
صدای ناله مانند راستین مو بر تنم سیخ کرد.
–آمدی جانم به قربانت ولی دیگر برو...
https://eitaa.com/joinchat/2174484673C0c6f0eed3f
عشقشو تو بدترین حالت بیماری میبینه🥺پاش میمونه یا میره؟😱🥲