#دلشوره
#پارت شصت و ششم
ریحانه : بسههههههه😡
رها زندس . تخت بغلی رها رو بردن سردخونه . رها رو انتقال دادن به بخشششششش .😊🙊
رسول : دستمو محکم از تو دستش کشیدم بیرون .💪
چی گفتی ؟ رها زندس ؟
رادمهر : الهی بمیرم خیلی ناراحتی که زنده مونده خواهر مننننننن؟😡
رسول : خفه شو 🤐 اولا که اون خواهر منه نه تو برادر ناتنی . دوما...
رادمهر : هِ 😏 باشه بابا (هُلش دادم کنار) بکش کنار جلو باد و گرفتی😇
رسول : اعصابم بهم ریخته بود رفتم سمت دیوار و دستمو محکم کوبوندم تو دیوار 🤬
ریحانه : صدای ترسناکی داد . دستمو گزاشتم جلوی دهنم : هییییی😬
سریع رفتم داخل قسمت بخش از پشت شیشه دیدم همه دورش جمع شده بودن و قربون صدقش میرفتن 🤤
منم که حسوووووود 😪 در رو محکم باز برگشتم دم در بیمارستان کیفمو باز کردم کلید خونه پیشم بود یه ماشین گرفتم و رفتم خونه 🙃
#دلشوره
#پارت شصت و ششم
ریحانه : بسههههههه😡
رها زندس . تخت بغلی رها رو بردن سردخونه . رها رو انتقال دادن به بخشششششش .😊🙊
رسول : دستمو محکم از تو دستش کشیدم بیرون .💪
چی گفتی ؟ رها زندس ؟
رادمهر : الهی بمیرم خیلی ناراحتی که زنده مونده خواهر مننننننن؟😡
رسول : خفه شو 🤐 اولا که اون خواهر منه نه تو برادر ناتنی . دوما...
رادمهر : هِ 😏 باشه بابا (هُلش دادم کنار) بکش کنار جلو باد و گرفتی😇
رسول : اعصابم بهم ریخته بود رفتم سمت دیوار و دستمو محکم کوبوندم تو دیوار 🤬
ریحانه : صدای ترسناکی داد . دستمو گزاشتم جلوی دهنم : هییییی😬
سریع رفتم داخل قسمت بخش از پشت شیشه دیدم همه دورش جمع شده بودن و قربون صدقش میرفتن 🤤
منم که حسوووووود 😪 برگشتم دم در بیمارستان کیفمو باز کردم کلید خونه پیشم بود یه ماشین گرفتم و رفتم خونه 🙃
#دلشوره
#پارت شصت و هفتم
ریحانه : داخل که شدم خونه انقد بهم ریخته بود که غیر قابل توصیفه 😢
چادرمو در اوردم و انداختم رو کاناپه رو رفتم سمت اتاقم . حالا من فقط بخاطر حسودی که نبود از بیمارستان کلا متنفرم و خوشم نمیاد و الا ۵۰ درصد امکان موندنم بود 🙈
در اتاقو که باز کردم 😳 صحنه ای رو که دیدم باورم نمیشد : روسریام افتاده بودن رو تخت سه تا چادرای اضافم افتاده بود وسط اتاق ......🤯
تا جمع کردنشون حدود 2 ساعت طول کشید 😫
کارم که تموم شد بی اختیار افتادم رو تخت و چشامو بستم . 😌
چشامو باز کردم تا ساعتو ببینم چیزیرو که ساعت دیواری نشون میداد رو نمیتونستم باور کنم . ساعت 4:35 دقیقه ی صبح بود . حدود ۳ و ۴ روز بود که چون رها خانوم گم شده بودن پلک رو هم نزاشته بودم 😩
نا خودآگاه بیهوش شدم (منظور از بیهوش اینجا خواب هستش) 😴
رادمهر : بابا رادین صدام کرد و منم رفتم بیرون
رادین : تو اینجا بمون من نمیتونم با محمد تو یه اتاق بمونم یهو یه چی بهش میگم دعوا میشه 😑
رادمهر : باشه خیالتون راحت من حواشو دارم 😌
فاطمه : سلام علیکم رها خانوم . خوبی ؟😇
میدونی تو این روزا چقد نگرانت بودیم ☺️
#دلشوره
#پارت شصت و هشتم
رسول : بابا محمد رفته بود دارو های رها رو بگیره و طبق گفته ی دکتر تا سه روز دیگه مرخص میشه و مامان فاطمه هم رفته بود یه چیزایی واسه رها بگیره .🥛🍯🥃
فقط منو رادمهر تو اتاق بودیم 😇 رها هم که خواب بود.
رادمهر : پتو رها رو کامل روش انداختم . ☺️💔
رسول : اهان در مورد کتک های امروز یکم ناشی میزدی ...
رادمهر : (با اشاره) سیییس . بابا جان بهم شنود وصله . حرفتو ادامه بده که شک نکنن😬
رسول : داشتم میگفتم در مورد کتک های امروز ناشی میزدی . 😏 هرچند اصلا زدن نبود اونا .
به نظرم یه باشگاه باید بری 😒 جوجه
رادمهر : (با داد) برو بابااااا😡
فاطمه : هیییس . 🤫 بفرمایید رها بیدار شد .
رسول : ببر صداتو😠
فاطمه : در یکی از ابمیوه ها رو باز کردم و یه لیوان برداشتمو ابمیوه برای رها ریختم 🍷
بیا مادر جان سرتو بیار یکم بالا .
افرین . بیا بخور 😍
رها : ر..س..و..ل می..شه بب...خ...شی...م .
رسول : اونوقت به چه دلیل ؟😒
رها : به..ت قو...ل داده بو...دم که دی..گه ری..ختمو نبی....نی 😔
رسول : ساکت شو . یه بار دیگه از این چرت و پرتا بگی خودت میدونی 😠
#دلشوره
#پارت شصت و نهم
رها : سرم خیلی درد میکرد 🤯 بیشتر از اون درد قلبم اذیتم میکرد . 💔
محمد : در رو باز کردم .
سلام علیکم . خوب هستید شما ؟
یه تنبیه برات در نظر گرفتم که اخرین بارت باشه که بدون خبر میری ☺️😁
رها : ببخشید 😰
فاطمه : خوب حالا اقا محمد دیگه تموم شده .
محمد : خواستم چیزی بگم که گوشیم به صدا در اومد .
بله .
علی : سلام اقا خسته نباشید اقا میشه بیاید سایت .
محمد : من اینجا گیرم .چرا ؟
علی : اقا پرونده ها کمی نا مرتب شدند پرونده های بایگانی رو باید امضا کنید و اینکه یکم پرونده نا مرتبن از همه لحاظ باید جمع و جور شن یکم .
محمد : خودم اینجا گیرم . به رسول میگم بیاد . امضا ها رو هم دو و سه روز دیگه میام سایت امضا میکنم . ✍🏻
علی : چشم اقا .😇
محمد : چشمت بی بلا 😁
رسول : تو اتاق رها بودم و داشتم کمپوت میخوردم .
که یهو اقت محمد اومد داخل .
محمد : اِ . رسول . نشستی داری کمپوت های رها رو میخوری 🤨 . پاشو پاشو ببینم باید بری سایت پرونده ها رو یکم جمع و جور کنی .🙃
رسول : چییییی؟😖😫😬
ای بابا من مثلا داغ دارما .
محمد : وااا چه داغ داری ؟
رسول : مریض بغلی رها رو بردن سردخونه بعد من برم سایتتتتت😬
اینو ازم نخواید بابا . من عزادارم . 😢
محمد : پاشو پاشو ببینم خودتو لوس نکن انقدرم نمک نریز پاشو برو من اینجا کار دارم . 😌
#دلشوره
#پارت هفتاد
رسول : با اینکه دلم نمیخواست برم ولی مجبور بودم . اهااااااااان فهمیدم .
زنگ زدم ریحانه 📞
ریحانه : تو اشپزخونه بودم و داشتم برای خودم ماکارانی درست میکردم ☺️
خوووب حالا دیگه وقتشه .
ابکش رو در اوردم و گزاشتم قابلمه رو برداشتم و داشتم خالی میکردم تو ابکش که تلفن خونه به صدا در اومد قابلمه رو کوبدم رو ظرفشویی رو تا رسیدن به تلفن فقط فحش میدادم اونی رو که پشت خطه .
با حرص جواب دادم . بلههه😡
رسول : سلام علیکم حسود خانم 😁
ریحانه : رسوووووووول توییی . خدا لعنتت کنه . خیر نبینی الهی . ایشالله بدبخت شی . خیلییییییی بیشورییییی .
رسول : یا خدا . موندی خونه جنی شدی . چته سر ظهری ؟
دوست داری بیای بریم سایت ؟
ریحانه : چییییی ؟ سایت ؟
ارهههههه معلومههههه😍😃
رسول : پس اماده شو میام دنبالت . خدافظ
#دلشوره
#پارت هفتاد و یکم
ریحانه : تلفنو محکم کوبوندمو رفتم اتاق و لباسامو عوض کردم .
شلوار راسته ی مشکی با یه مانتوی طوسی با دکمه های مشکی با یه روسری مشکی با طرح های طوسی . چادر عربیمو رو سرم انداختمو از اتاق زدم بیرون .
واااااای غذاااااااام .
دویدم سمت اشپزخونه و قابلمه رو گزاشتم تو ظرفشویی و از کابینت یه قابلمه دیگه در اوردم و رشته هارو ریختم توش خواستم غذا رو بزارم رو گاز که رسول زنگ زد و گزاشتم همونجا و درو بستم و رفتم پایین . 🙈
نشستم تو ماشین .
+ سلام . خوبی ؟ رها خوبه ؟
_ سلام علیکم . خوبم . رها هم خوبه . 😊
بریم ؟
+ بریم .
+ وارد سایت شدیم جایی رو که با چشام دیدم باورم نمیشد . اروم تر قدم هامو برمیداشتم که همه جا رو ببینم .
همه با اشاره از رسول میپرسیدن که من کیم ؟ بعضیا فکر میکردن من همسر رسولم 😁 رسول منو به همه معرفی کرد .
هادی : سلام اقا رسول خوبی ؟ معرفی نمیکنی ؟
+ من خواهر رسولم . ☺️
هادی : خیلی خوشبختم .
+ اینکه همش سرش پایین بود رو اعصابم بود . 😬
#دلشوره
#پارت هفتاد و دوم
ریحانه : رسول دستمو گرفت و برد تو یه اتاق
😳اینجا کجاااااس ؟
اتاق کیه ؟؟؟😬
رسول : اینجا اتاق بابا محمده بعد پرونده ها رو در اوردمو گزاشتم رو میز🗂
اینا رو مرتب میکنی سوالی هم داشتی از علی میپرسی 😌
منم پایین کار دارم
ریحانه : از اتاق خارج شد از پشت شیشه کارش رو میدیدم نشسته بودن دور هم میگفتنو میخندیدن 😬
بعد منه بیچاره باید اینجا مثل _ کار کنم 😐
حدود ۳ ساعت بود که نشسته بودم یه جا و داشتم پرونده ها رو مرتب میکردم سخت تر از اون فقط برگه ها نبود باید تو کامپیوتر هم وارد میکردم هر کدوم رو 😬😫
چشام داشت در میومد از جاش
هادی : در زدم 🚪
اجازه هست ؟
ریحانه : خودمو جمع و جور کردم
بفرمایید 😬
هادی : بشقاب کیک و ابمیوه رو گزاشتم رو میزش 🙈
بفرمایید این برای شماست
در ضمن خسته هم نباشید 😊
ریحانه : یه قدم بهش نزدیک شدم خواستم تشکر کنم همین که قدمم رو جلو گزاشتم اون هم یه قدم گزاشت عقب ☹️
منم برگشتم سرجام و گفتم
خیلی ممنونم . زحمت کشیدید 😌
#دلشوره
#پارت هفتاد و سوم
هادی : یه حسی داشتم که خودمم متوجهش نبودم انگار فقط میتونستم به ریحانه خانم فکر کنم 🙈
نمیفهمیدم دلیل حالمو ولی وقتی به خودم اومدم فهمیدم انگار عاشق ریحانه خانم شدم ❤️
تموم قلبمو انگار مال خودش کرده بود 👑 حالم رو نمیتونستم برای هیچکس توصیف کنم 😱
ولی احساس میکردم که گناه دارم میکنم که بهشون فکر میکنم 🙊
تصمیم گرفتم قضیه رو با اقا رسول در جریان بزارم تا با ریحانه خانم صحبت کنن و نظرشونو راجب من بهم بگن 😀
اقا رسول میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟
رسول : اره حتما
چیزی شده ؟😳
هادی : خیلی سخت ولی قضیه رو کامل براش توضیح دادم و از ریحانه خانم خواستگاری کردم 😵 خیلی سخت بود ولی شد
رسول : چیییی ؟
ریحانه ی مااااااا؟ 😶
یعنی تو عاشق ریحانه شدی ؟؟؟؟؟😳
هادی : بله با اجازه ی شما 😰
رسول : نیشخندی زدم 😏
باشه قضیه رو بهش میگم و نظرشو بهت میگم
ریحانه : کارم که تموم شد رسول رو به سختی از دوستاش جدا کردم تا برگردیم 😬
طی راه فقط بهم نگاه میکرد و میخندید
رسووووووول 😡
میشه بگی چته که همش نگام میکنی و میخندی ؟
خودمو تو اینه ی ماشین نگاه کردم
وضعم که خوبه پس چه مرگته ؟😡
رسول : اون مرده بود اومد اتاقت بهت کیک و ابمیوه داد 🍰🍷
ریحانه : خبببببببب
رسول : هیچی بابا ازت خوشش اومده تو رو از من خواستگاری کرد 😌
مبارکههههههههههه🤪🤪🤪🤪
ریحانه : بیخود مبارکه
بیجا کرده که از من خوشش میاد 😠
رسول : من فعلا نظرتو بهش نمیگم تا فکراتو بکنی
رسیدیم پیاده شو 🤣
ریحانه : ایشششششش
من میرم بالا تا تو پارک کنی یه ساعت طول میکشه من حوصله ندارم 😖
#دلشوره
#پارت هفتاد و چهارم
ریحانه : از هادی متنفر بودم ولی احساس میکردم
یعنی فکر میکرد اون نیم علاقه ای که من بهش دارم اون برعکس به من هیچ علاقه ای نداره 😢
تصمیم گرفتم رادمهر رو تهدید کنم که اگه بهم علاقه داره پا پیش بزاره و بهم بگه که حداقل دلم به یه چی خوش باشه 😬
تصمیم گرفتم با اومدن هادی به خواستگاریم تهدیدش کنم 💔
رسول : دلم نمیومد به هادی بگم که ریحانه نمیخوادش تو همین فکرا بودم که ریحانه از اتاقش اومد بیرون 😬
ریحانه : رفتم و پیش رسول نشستم 🙈
میگم داداش 😞
من مشکلی ندارم به اون اقاعه بگو میتونه بیاد
ولی جوابم مثبت نیست فقط میتونن بیان خواستگاری من باهاشون اشنا شم 😊💔
رسول : واقعا
چه عجب سر عقل اومدی
باش بهش میگم با بابا محمد صحبت میکنم ببینم کی بیان ؟
ریحانه : باشه 😊
و سریع از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم
در رو محکم کوبیدم و همونجا نشستم و فقط اشک ریختم 😭
خدا میدونه که چقدر برام سخت بود به زبون اوردن اون حرفا 💔 خدایااااااا😭
🦋🍂🥀°
#دلشوره
#پارت هفتاد و پنجم
رسول : طبق گفته ی ریحانه خواستم به هادی اطلاع بدم ✨
گوشیمو برداشتم و جستجو کردم
برادر هادی ....
روی شماره کلیک کردم و بهش زنگ زدم بعد مدت طولانی جواب داد
هادی : سلام علیکم اقا رسول . حال شما ؟
رسول : و علیکم السلام
من خوبم تو چطوری ؟
هادی : زنده باشید
چیزی شده که تماس گرفتید 😬🙈
رسول : من به ریحانه گفتم جریان رو
اون گفت که بیاید خواستگاری تا بیشتر باهاتون اشنا شه ☺️
دیگه گزاشتن قرار با اقا محمد هماهنگ کن
یاعلی
هادی : چچچچچشم حتما
یاعلی 🙊
باورم نمیشد
احساس میکرد خوشبخت ترین ادم روی کره ی خاکی ام 😀🌏
هدایت شده از 💛دنیای پروفایل،استیکر،تم🧡
#پارت 639
آتش مردی سراسر غرور که با اومدن همراز به گروه موسیقیش دلش زیر و رو میشه ولی با عاشق شدن رفیق چندسالهاش حسادتش برانگیخته میشه و با هر ترفندی که شده همراز رو از رفیقش دور میکنه
حتی همراز رو میدزده و باهاش کاری میکنه که مجبور به ازدواج بشه....📛♨️🙊
https://eitaa.com/joinchat/2561343620Cee8cab7d1c
❌چک کن نبود لف بده❌