eitaa logo
♡•دُختࢪانِ چـٰادُࢪَی♡
2.1هزار دنبال‌کننده
22.2هزار عکس
10.5هزار ویدیو
151 فایل
˼ بِسۡـم‌ِرَب‌ِالْحُ‌ـسِی‍ـنۡ...˹🫀 هَمیـن‌چآدرےڪِہ‌برسَـرتُوسـت، دَر‌ڪَربلا،حتّـۍبا‌سَخـت‌گیرےهـٰاے یَزیـد‌،از‌سَـر‌زیـنَـبۜ‌نیوفـتـٰاد 🍃 ⩥ مدیر کانال: @Amamzmanaj ⩥ کانال تعرفه ها و رضایت: https://eitaa.com/Dokhtaran1 تولد کانال✨ : ۱۴۰۱/۱/۵
مشاهده در ایتا
دانلود
شصت و ششم ریحانه : بسههههههه😡 رها زندس . تخت بغلی رها رو بردن سردخونه . رها رو انتقال دادن به بخشششششش .😊🙊 رسول : دستمو محکم از تو دستش کشیدم بیرون .💪 چی گفتی ؟ رها زندس ؟ رادمهر : الهی بمیرم خیلی ناراحتی که زنده مونده خواهر مننننننن؟😡 رسول : خفه شو 🤐 اولا که اون خواهر منه نه تو برادر ناتنی . دوما... رادمهر : هِ 😏 باشه بابا (هُلش دادم کنار) بکش کنار جلو باد و گرفتی😇 رسول : اعصابم بهم ریخته بود رفتم سمت دیوار و دستمو محکم کوبوندم تو دیوار 🤬 ریحانه : صدای ترسناکی داد . دستمو گزاشتم جلوی دهنم : هییییی😬 سریع رفتم داخل قسمت بخش از پشت شیشه دیدم همه دورش جمع شده بودن و قربون صدقش میرفتن 🤤 منم که حسوووووود 😪 در رو محکم باز برگشتم دم در بیمارستان کیفمو باز کردم کلید خونه پیشم بود یه ماشین گرفتم و رفتم خونه 🙃
شصت و ششم ریحانه : بسههههههه😡 رها زندس . تخت بغلی رها رو بردن سردخونه . رها رو انتقال دادن به بخشششششش .😊🙊 رسول : دستمو محکم از تو دستش کشیدم بیرون .💪 چی گفتی ؟ رها زندس ؟ رادمهر : الهی بمیرم خیلی ناراحتی که زنده مونده خواهر مننننننن؟😡 رسول : خفه شو 🤐 اولا که اون خواهر منه نه تو برادر ناتنی . دوما... رادمهر : هِ 😏 باشه بابا (هُلش دادم کنار) بکش کنار جلو باد و گرفتی😇 رسول : اعصابم بهم ریخته بود رفتم سمت دیوار و دستمو محکم کوبوندم تو دیوار 🤬 ریحانه : صدای ترسناکی داد . دستمو گزاشتم جلوی دهنم : هییییی😬 سریع رفتم داخل قسمت بخش از پشت شیشه دیدم همه دورش جمع شده بودن و قربون صدقش میرفتن 🤤 منم که حسوووووود 😪 برگشتم دم در بیمارستان کیفمو باز کردم کلید خونه پیشم بود یه ماشین گرفتم و رفتم خونه 🙃
شصت و هفتم ریحانه : داخل که شدم خونه انقد بهم ریخته بود که غیر قابل توصیفه 😢 چادرمو در اوردم و انداختم رو کاناپه رو رفتم سمت اتاقم . حالا من فقط بخاطر حسودی که نبود از بیمارستان کلا متنفرم و خوشم نمیاد و الا ۵۰ درصد امکان موندنم بود 🙈 در اتاقو که باز کردم 😳 صحنه ای رو که دیدم باورم نمیشد : روسریام افتاده بودن رو تخت سه تا چادرای اضافم افتاده بود وسط اتاق ......🤯 تا جمع کردنشون حدود 2 ساعت طول کشید 😫 کارم که تموم شد بی اختیار افتادم رو تخت و چشامو بستم . 😌 چشامو باز کردم تا ساعتو ببینم چیزیرو که ساعت دیواری نشون میداد رو نمیتونستم باور کنم . ساعت 4:35 دقیقه ی صبح بود . حدود ۳ و ۴ روز بود که چون رها خانوم گم شده بودن پلک رو هم نزاشته بودم 😩 نا خودآگاه بیهوش شدم (منظور از بیهوش اینجا خواب هستش) 😴 رادمهر : بابا رادین صدام کرد و منم رفتم بیرون رادین : تو اینجا بمون من نمیتونم با محمد تو یه اتاق بمونم یهو یه چی بهش میگم دعوا میشه 😑 رادمهر : باشه خیالتون راحت من حواشو دارم 😌 فاطمه : سلام علیکم رها خانوم . خوبی ؟😇 میدونی تو این روزا چقد نگرانت بودیم ☺️
شصت و هشتم رسول : بابا محمد رفته بود دارو های رها رو بگیره و طبق گفته ی دکتر تا سه روز دیگه مرخص میشه و مامان فاطمه هم رفته بود یه چیزایی واسه رها بگیره .🥛🍯🥃 فقط منو رادمهر تو اتاق بودیم 😇 رها هم که خواب بود. رادمهر : پتو رها رو کامل روش انداختم . ☺️💔 رسول : اهان در مورد کتک های امروز یکم ناشی میزدی ... رادمهر : (با اشاره) سیییس . بابا جان بهم شنود وصله . حرفتو ادامه بده که شک نکنن😬 رسول : داشتم میگفتم در مورد کتک های امروز ناشی میزدی . 😏 هرچند اصلا زدن نبود اونا . به نظرم یه باشگاه باید بری 😒 جوجه رادمهر : (با داد) برو بابااااا😡 فاطمه : هیییس . 🤫 بفرمایید رها بیدار شد . رسول : ببر صداتو😠 فاطمه : در یکی از ابمیوه ها رو باز کردم و یه لیوان برداشتمو ابمیوه برای رها ریختم 🍷 بیا مادر جان سرتو بیار یکم بالا . افرین . بیا بخور 😍 رها : ر..س..و..ل می..شه بب...خ...شی...م . رسول : اونوقت به چه دلیل ؟😒 رها : به..ت قو...ل داده بو...دم که دی..گه ری..ختمو نبی....نی 😔 رسول : ساکت شو . یه بار دیگه از این چرت و پرتا بگی خودت میدونی 😠
شصت و نهم رها : سرم خیلی درد میکرد 🤯 بیشتر از اون درد قلبم اذیتم میکرد . 💔 محمد : در رو باز کردم . سلام علیکم . خوب هستید شما ؟ یه تنبیه برات در نظر گرفتم که اخرین بارت باشه که بدون خبر میری ☺️😁 رها : ببخشید 😰 فاطمه : خوب حالا اقا محمد دیگه تموم شده . محمد : خواستم چیزی بگم که گوشیم به صدا در اومد . بله . علی : سلام اقا خسته نباشید اقا میشه بیاید سایت . محمد : من اینجا گیرم .چرا ؟ علی : اقا پرونده ها کمی نا مرتب شدند پرونده های بایگانی رو باید امضا کنید و اینکه یکم پرونده نا مرتبن از همه لحاظ باید جمع و جور شن یکم . محمد : خودم اینجا گیرم . به رسول میگم بیاد . امضا ها رو هم دو و سه روز دیگه میام سایت امضا میکنم . ✍🏻 علی : چشم اقا .😇 محمد : چشمت بی بلا 😁 رسول : تو اتاق رها بودم و داشتم کمپوت میخوردم . که یهو اقت محمد اومد داخل . محمد : اِ . رسول . نشستی داری کمپوت های رها رو میخوری 🤨 . پاشو پاشو ببینم باید بری سایت پرونده ها رو یکم جمع و جور کنی .🙃 رسول : چییییی؟😖😫😬 ای بابا من مثلا داغ دارما . محمد : وااا چه داغ داری ؟ رسول : مریض بغلی رها رو بردن سردخونه بعد من برم سایتتتتت😬 اینو ازم نخواید بابا . من عزادارم . 😢 محمد : پاشو پاشو ببینم خودتو لوس نکن انقدرم نمک نریز پاشو برو من اینجا کار دارم . 😌
هفتاد رسول : با اینکه دلم نمیخواست برم ولی مجبور بودم . اهااااااااان فهمیدم . زنگ زدم ریحانه 📞 ریحانه : تو اشپزخونه بودم و داشتم برای خودم ماکارانی درست میکردم ☺️ خوووب حالا دیگه وقتشه . ابکش رو در اوردم و گزاشتم قابلمه رو برداشتم و داشتم خالی میکردم تو ابکش که تلفن خونه به صدا در اومد قابلمه رو کوبدم رو ظرفشویی رو تا رسیدن به تلفن فقط فحش میدادم اونی رو که پشت خطه . با حرص جواب دادم . بلههه😡 رسول : سلام علیکم حسود خانم 😁 ریحانه : رسوووووووول توییی . خدا لعنتت کنه . خیر نبینی الهی . ایشالله بدبخت شی . خیلییییییی بیشورییییی . رسول : یا خدا . موندی خونه جنی شدی . چته سر ظهری ؟ دوست داری بیای بریم سایت ؟ ریحانه : چییییی ؟ سایت ؟ ارهههههه معلومههههه😍😃 رسول : پس اماده شو میام دنبالت . خدافظ
هفتاد و یکم ریحانه : تلفنو محکم کوبوندمو رفتم اتاق و لباسامو عوض کردم . شلوار راسته ی مشکی با یه مانتوی طوسی با دکمه های مشکی با یه روسری مشکی با طرح های طوسی . چادر عربیمو رو سرم انداختمو از اتاق زدم بیرون . واااااای غذاااااااام . دویدم سمت اشپزخونه و قابلمه رو گزاشتم تو ظرفشویی و از کابینت یه قابلمه دیگه در اوردم و رشته هارو ریختم توش خواستم غذا رو بزارم رو گاز که رسول زنگ زد و گزاشتم همونجا و درو بستم و رفتم پایین . 🙈 نشستم تو ماشین . + سلام . خوبی ؟ رها خوبه ؟ _ سلام علیکم . خوبم . رها هم خوبه . 😊 بریم ؟ + بریم . + وارد سایت شدیم جایی رو که با چشام دیدم باورم نمیشد . اروم تر قدم هامو برمیداشتم که همه جا رو ببینم . همه با اشاره از رسول میپرسیدن که من کیم ؟ بعضیا فکر میکردن من همسر رسولم 😁 رسول منو به همه معرفی کرد . هادی : سلام اقا رسول خوبی ؟ معرفی نمیکنی ؟ + من خواهر رسولم . ☺️ هادی : خیلی خوشبختم . + اینکه همش سرش پایین بود رو اعصابم بود . 😬
هفتاد و دوم ریحانه : رسول دستمو گرفت و برد تو یه اتاق 😳اینجا کجاااااس ؟ اتاق کیه ؟؟؟😬 رسول : اینجا اتاق بابا محمده بعد پرونده ها رو در اوردمو گزاشتم رو میز🗂 اینا رو مرتب میکنی سوالی هم داشتی از علی میپرسی 😌 منم پایین کار دارم ریحانه : از اتاق خارج شد از پشت شیشه کارش رو میدیدم نشسته بودن دور هم میگفتنو میخندیدن 😬 بعد منه بیچاره باید اینجا مثل _ کار کنم 😐 حدود ۳ ساعت بود که نشسته بودم یه جا و داشتم پرونده ها رو مرتب میکردم سخت تر از اون فقط برگه ها نبود باید تو کامپیوتر هم وارد میکردم هر کدوم رو 😬😫 چشام داشت در میومد از جاش هادی : در زدم 🚪 اجازه هست ؟ ریحانه : خودمو جمع و جور کردم بفرمایید 😬 هادی : بشقاب کیک و ابمیوه رو گزاشتم رو میزش 🙈 بفرمایید این برای شماست در ضمن خسته هم نباشید 😊 ریحانه : یه قدم بهش نزدیک شدم خواستم تشکر کنم همین که قدمم رو جلو گزاشتم اون هم یه قدم گزاشت عقب ☹️ منم برگشتم سرجام و گفتم خیلی ممنونم . زحمت کشیدید 😌
هفتاد و سوم هادی : یه حسی داشتم که خودمم متوجهش نبودم انگار فقط میتونستم به ریحانه خانم فکر کنم 🙈 نمیفهمیدم دلیل حالمو ولی وقتی به خودم اومدم فهمیدم انگار عاشق ریحانه خانم شدم ❤️ تموم قلبمو انگار مال خودش کرده بود 👑 حالم رو نمیتونستم برای هیچکس توصیف کنم 😱 ولی احساس میکردم که گناه دارم میکنم که بهشون فکر میکنم 🙊 تصمیم گرفتم قضیه رو با اقا رسول در جریان بزارم تا با ریحانه خانم صحبت کنن و نظرشونو راجب من بهم بگن 😀 اقا رسول میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟ رسول : اره حتما چیزی شده ؟😳 هادی : خیلی سخت ولی قضیه رو کامل براش توضیح دادم و از ریحانه خانم خواستگاری کردم 😵 خیلی سخت بود ولی شد رسول : چیییی ؟ ریحانه ی مااااااا؟ 😶 یعنی تو عاشق ریحانه شدی ؟؟؟؟؟😳 هادی : بله با اجازه ی شما 😰 رسول : نیشخندی زدم 😏 باشه قضیه رو بهش میگم و نظرشو بهت میگم ریحانه : کارم که تموم شد رسول رو به سختی از دوستاش جدا کردم تا برگردیم 😬 طی راه فقط بهم نگاه میکرد و میخندید رسووووووول 😡 میشه بگی چته که همش نگام میکنی و میخندی ؟ خودمو تو اینه ی ماشین نگاه کردم وضعم که خوبه پس چه مرگته ؟😡 رسول : اون مرده بود اومد اتاقت بهت کیک و ابمیوه داد 🍰🍷 ریحانه : خبببببببب رسول : هیچی بابا ازت خوشش اومده تو رو از من خواستگاری کرد 😌 مبارکههههههههههه🤪🤪🤪🤪 ریحانه : بیخود مبارکه بیجا کرده که از من خوشش میاد 😠 رسول : من فعلا نظرتو بهش نمیگم تا فکراتو بکنی رسیدیم پیاده شو 🤣 ریحانه : ایشششششش من میرم بالا تا تو پارک کنی یه ساعت طول میکشه من حوصله ندارم 😖
هفتاد و چهارم ریحانه : از هادی متنفر بودم ولی احساس میکردم یعنی فکر میکرد اون نیم علاقه ای که من بهش دارم اون برعکس به من هیچ علاقه ای نداره 😢 تصمیم گرفتم رادمهر رو تهدید کنم که اگه بهم علاقه داره پا پیش بزاره و بهم بگه که حداقل دلم به یه چی خوش باشه 😬 تصمیم گرفتم با اومدن هادی به خواستگاریم تهدیدش کنم 💔 رسول : دلم نمیومد به هادی بگم که ریحانه نمیخوادش تو همین فکرا بودم که ریحانه از اتاقش اومد بیرون 😬 ریحانه : رفتم و پیش رسول نشستم 🙈 میگم داداش 😞 من مشکلی ندارم به اون اقاعه بگو میتونه بیاد ولی جوابم مثبت نیست فقط میتونن بیان خواستگاری من باهاشون اشنا شم 😊💔 رسول : واقعا چه عجب سر عقل اومدی باش بهش میگم با بابا محمد صحبت میکنم ببینم کی بیان ؟ ریحانه : باشه 😊 و سریع از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم در رو محکم کوبیدم و همونجا نشستم و فقط اشک ریختم 😭 خدا میدونه که چقدر برام سخت بود به زبون اوردن اون حرفا 💔 خدایااااااا😭
🦋🍂🥀° هفتاد و پنجم رسول : طبق گفته ی ریحانه خواستم به هادی اطلاع بدم ✨ گوشیمو برداشتم و جستجو کردم برادر هادی .... روی شماره کلیک کردم و بهش زنگ زدم بعد مدت طولانی جواب داد هادی : سلام علیکم اقا رسول . حال شما ؟ رسول : و علیکم السلام من خوبم تو چطوری ؟ هادی : زنده باشید چیزی شده که تماس گرفتید 😬🙈 رسول : من به ریحانه گفتم جریان رو اون گفت که بیاید خواستگاری تا بیشتر باهاتون اشنا شه ☺️ دیگه گزاشتن قرار با اقا محمد هماهنگ کن یاعلی هادی : چچچچچشم حتما یاعلی 🙊 باورم نمیشد احساس میکرد خوشبخت ترین ادم روی کره ی خاکی ام 😀🌏
639 آتش مردی سراسر غرور که با اومدن همراز به گروه موسیقیش دلش زیر و رو میشه ولی با عاشق شدن رفیق چندساله‌اش حسادتش برانگیخته میشه و با هر ترفندی که شده همراز رو از رفیقش دور میکنه حتی همراز رو میدزده و باهاش کاری میکنه که مجبور به ازدواج بشه....📛♨️🙊 https://eitaa.com/joinchat/2561343620Cee8cab7d1c ❌چک کن نبود لف بده❌