eitaa logo
♡•دُختࢪانِ چـٰادُࢪَی♡
2.1هزار دنبال‌کننده
22.2هزار عکس
10.5هزار ویدیو
151 فایل
˼ بِسۡـم‌ِرَب‌ِالْحُ‌ـسِی‍ـنۡ...˹🫀 هَمیـن‌چآدرےڪِہ‌برسَـرتُوسـت، دَر‌ڪَربلا،حتّـۍبا‌سَخـت‌گیرےهـٰاے یَزیـد‌،از‌سَـر‌زیـنَـبۜ‌نیوفـتـٰاد 🍃 ⩥ مدیر کانال: @Amamzmanaj ⩥ کانال تعرفه ها و رضایت: https://eitaa.com/Dokhtaran1 تولد کانال✨ : ۱۴۰۱/۱/۵
مشاهده در ایتا
دانلود
بیست و یکم رسول : معلومه حواست کجاست ؟ اسن اینجا نیستی 😳 ریحانه : ها چ..یز..ه . هیچ....ی . رسول : وا یعنی چی هیچی اسن حالت خوب نیستی . 🤨 ریحانه : لبخندی زدم . نه خوبم هیچیم نیست . و بلند شدم داشتم میرفتم سمت اتاقم که رسول : صبر کن ببینم حالا چرا فرار میکنی . بیا بشین کارت دارم . 😊 ریحانه : میدونستم که اگه برم بشینم با اون لبخند ملیحش تا صبح بازجویی ادامه داره 😱واسه همین یه خمیازه کشیدم . داداشی خیلی خوابم ان شاءالله صبح صحبت میکنیم و اجازه ی حرف زدن بهشو ندادمو دویدم بالا 😁 رسول : مشکوک میزد اون هیچوقت این موقع شب نمیخوابید منم کم نیاوردم جلوشو تصمیم به اذیت کردنش گرفتم . 😁 رسول : رفتم تو اتاقمو ......
بیست و سوم ریحانه : از اتاق زدم بیرونو دویدم سمت اتاق داداش رسول که قضیه رو بهش بگم . بدون در زدن از شدت ترس در محکم هل دادم 😐😁 رسول : منتظر بودم که بیادو قضیه رو بهم بگه یه دقیقه نگذشت که در اتاقم با شدت باز شد و ریحانه پرید تو . 😐 معلومه چته این وقت شب ؟ ریحانه : از قیافه ی بی حوصله ای که داشت مشخص بود که اگه بگم پوستمو میکنه 😢 برای همین بهش گفتم : اِ . هیچی فقط خواستم بگم شب بخیر در و بستم داشتم میرفتم که در و باز کرد و گفت رسول : وایسا ببینم تو خجالت نمیکشی شماره ناشناس جواب میدی 😡 ریحانه : ت...و از ک..جا میدو..نی ؟ رسول : جواب منو بده چرا شماره ی ناشناس جواب میدی که بخواد ازت خواستگاری کنه 😡 ریحانه : اخه داداشی فکر کردم یا مهدیه یا ساره یکی از دوستام ان به خدا من بلا فاصله بعد خواستگاری قطع کردم بعدشم بلاک 😢 اینو که گفتم بلافاصله زد زیر خنده و گفت رسول : وااااای خدای من ببینش چه شکلی ترسیدهههههه 😁 نترس حاجی خط جدیدم بود 😂 ریحانه : از شدت عصبانیت یه مشت محکم زدم تو بازوشو رفتم تو اتاقم 😊😊😊😊😊
بیست و چهارم ریحانه : از شدت عصبانیت یه مشت محکم زدم تو بازوش (هرچند هیچ واکنشی نشون نداد چون میدونم دردش نگرفت ولی من انگشتام بد درد گرفت😐) و رفتم تو اتاقم 😊 ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ رادین : مایکل (برادر رادین و عمو رها و رادمهر )بالاخره اومده بود ایران منم رفتم و با روشا (مادر رها و رادمهر و همسر رادین ) هماهنگ کردم که جمعه شب مایکل بیاد خونه ی ما شام . ☺️ زنگ زدم بهش : رادین : سلام . مایکل : oh .hiiii😏 رادین : میدونی که زبانم خوب نیس .حداقل آمریکایی حرف بزن لعنتی😂 مایکل : اوه اما فارسی منم خوب نیس . اما اوکی . 😃 رادین : میخواستم بهت بگم فردا شب شام بیای خونمون . 😌 مایکل :اوووه اوکی . بای . 😊 رادین : بای . """""""""""""""""""""""""""""""""""""" رها : عمو مایکل میخواست بیاد خونمون منم تو فکر این بودم لباس چی بپوشم 😉
بیست و پنجم رها :عمو مایکل اومد خونمونو شامشو خورد و رفت خیلی مشکوک میزد . خیلی عجیب نگاهم میکرد همون نگاها حالمو خراب کرده بود . مامان روشا صدام کرد که برم پایین شام بخورم . به ناچار رفتم پایین و فقط داشتم با غذام بازی میکردم . حقیقتش عمو مایکل یکم یعنی خیلی ترسناکه و من خیلی ازش میترسم 😬 رادمهر : رها داشت فقط با غذاش بازی میکرد رها خانوم . رها : بله داداش ؟ رادمهر : چرا نمیخوری ؟ رها : چرا میخورم . روشا : اره رها یه ساعت نشستی و لب به غذات نمیزنی . رادین : چیزی شده رها جان ؟ رها : اسن حوصله جواب به این همه سوالو نداشتم ناچار از سر میز بلند شدم و رفتم اتاقم .
پنجاه و هفتم * خونه * ریحانه : حال داداش اصلا خوب نبود ☹️اصلا عاشق اون دختره شده بود انگار نه انگار خودش بیرونش کرده😢اصلا حواسش نیست به هیچی بابا هم که رفته💔 رسول : داشتم سکته میکردم اگر اتفاقی براش بیوفته مقصر منم من بودم اینهمه اذیتش کردم 💔همین طوری با خودم کلنجار میرفتم که بابا رسید محمد : رسیدم رسول با شتاب اومد سمت ام ولی بی توجه رفتم تو اتاقم 💔 من کاری کردم که رها از اینجا بره💔 فاطمه : رفتم تو اتاق : محمد جان خوبی؟ رها کو پس ؟ مگه خونه ی محمد : نزاشتم حرفش کامل بشه : نه نبود همش هم بخاطر بی مسئولیتی منه 💔معلوم نیست کجاست فاطمه : یعنی چی؟ یعنی هیچ خبری ندارییی ازش؟😱 محمد : سرم و انداختم پایین و : نه هیچ خبری😓 فاطمه : خدا این طوری خواسته شاید مقصر ما بودیم نباید انقدر رو اینجا بودنش تاکید میکردیم 💔 ما چی از دل اون میدونیم؟ اصلا خبر داری ریحانه و رسول چیا که بهش نگفتن _ ریحانه : همه ی حرف هاشون و می شنیدم مامان راست میگفت از اتاقم بیرونش کردم کاملا یادمه 😢 وقتی که شب ها نمیتونست رو زمین بخوابه و من حتی اجازه ندادم یه شب رو تخت ام بخوابه 💔😓احساس گناه میکردم ولی بازهم از اینکه نیست دلم آروم بود
هجدهم 🔅حدود ۳۲ سال قبل : 💭 حسن (پدر فاطمه و امیر) : خمپاره ها از همه طرف به سویمان می آمدند آنقدر سینه خیز رفته بودیم که آستین هایمان پاره شده و نفسمان بالا نمی آمد بماند که خاک تمام بدنمان حتی صورتمان را پوشانده بود . باد در لابه لای تار و پود مو هایمان می وزید و خاک در میان موهایمان را لای گرد و خاو هوا پخش می کرد هوا گرم بود ، خیلی گرم شب عاشورا بود و دل هایمان داغدار پدرمان اباعبدالله خمپاره ها امانمان را بریده بودند ،حاج محمد را پیدا نمی کردن ، صدایش می زدم ولی جوابی نمی شنیدم اضطراب به دلم حجمه آورد کجا بود ؟!!!!😧 صدای گلوله و خمپاره ها که تمام شد ایستادم و در میان این برهوت می دویدم : حاج محمددددد ، کجایی ؟ چشمانم یک سیاهی دید ، به سویش رفتم ، آقا محمد بود _ آقا محمد جان ترسیدم برادر ، کجا رفتی یهو ؟ حاج محمد : همین جاام ، چطور ؟ _ فکر کردم شهید شدید😂 حاج محمد : شهادت🙂 ...نه حسن جان این چیزا قسمت ما نمیشه _اینجا چیکار میکنی ؟ کلاشی که در دست داشت را روی زمین گذاشت : مبارزه ، مثل تمام کسانی که اینجا آمده اند برای دفاع از سرزمینم برای دفاع از ناموسم _😔 ناموست ؟! حاج محمد : آره می دونی چیه ناموس همه ی این مردم ناموس ما هم هستن دیگه ! نیستن ؟ _😉 چه قشنگ حرف می زنی دلم می خواد بشینم پای حرفات و تا صبح بهشون گوش بدم حیف که الان باید بریم پاشو تو دوباره زیر رگبار نگرفتنمون حاج محمد: ای ب چشم ، حسن آقا 😃 چقدر محمد را دوست داشتم ،حاج محمد یک جورایی مغز متفکر تیپ ما بود 🙃 ادامه دارد ... 💔🌿•
نوزدهم 💭حسن : محمد یک پسر بزرگ داشت نه آنقدر بزرگ ولی حدود ۱۷ ساله می شد و به طرز عجیبی او را دوست داشت . سن من هم چندان زیاد نبود تقریبا همین سن و سال بود کلا میشد ۱۵ سالم سر عملیات خیبر بود حاج حسین خرازی هم با ما در آن عملیات بود من و حاج محمد رفتیم پشت تپه کمی که گذشت حاجی رو کرد به من و گفت : حسن جان شما اینجا بمون من باید برم جلوتر ، از اون زاویه خوب میشه دشمن رو نشونه گرفت _نه حاجی منم میام حاج محمد : نمیشه که تو اینجا باش منو پشیبانی کن ، منم الان بر می گردم _آخه ح... اجازه ی صحبت کردن به من نداد ، در آن وضعیت هم فرصتی نبود برای دلیل و برهان آوردن حاج محمد : آخه نداره ، آر پی چی رو بدش به من _بفرمائید حاج محمد : با این یه آر پی چی کاری می کنم که اونایی که روبه روی ما هستن هر چند تا می خوان باشن ، هیچکدوم زنده نمی مونن ، حلالم کن این را گفت و رفت با چشمانم قدم هایش را دنبال می کردم ، تقریبا ۵ متری با من فاصله داشت آر پی چی را بالا آورد و به سمت ماشینشان که در نزدیکی یکی از مین هایی بود که خودشان کار گذاشته بودند شلیک کرد ولی... یک تیر ناغافل به گلویش بر خورد کرد ، لباسش غرق در خون می شد و باید کاری می کردم ، خواستم قدم بردارم که مرا نشانه کردند ، نمی توانستم حاجی را آنجا رها کنم ، او گردن من خیلی حق داشت ، صدای فریاد بچه ها را می شنیدم که صدایم میزند و اصرار به عقب برگشتنم داشتند نه... نمی شد رهایش کنم نباید هم این‌کار را می کردم جلو تر رفتم او هنوز زنده بود ولی اگر رهایش کنم خدا می داند چه می شود روی زمین دراز کشیدم و سینه خیز به سویش میرفتم ، اشک هایم از روی گونه ام سر می خورد و خاک را گل می کرد داشتم می رفتم ... ولی ... حس کردم دیگر توان ادامه ندارم ... به کمرم تیر خورده بودم ... سعی کردم بایستم ولی نشد ... دیگر متوجه چیزی نشدم ... وقتی چشمانم را باز کردم سربازی را بالا سرم دیدم بی مقدمه و با اضطراب فراوان سراغ حاجی را از او گرفتم _ حا...حاجی کجاست ؟... کوش ، من اینجا چیکار می کنم ، چرا منو آوردید بیمارستان ؟ سرباز :جناب شما تیر خوردید و بدنتون پر ترکش شده استوار پناهی وارد اتاق شد : به به آقای حسینی ، خدا رو شکر به هوش اومدی _استوار ، حاجی ؟ استوار : جای حاجی از من و شما بهتره خوشحال شدم : کجان ؟ استوار : حاجی شهید شد سید _ ش...شه..شهیددددد؟😭 من باید برم پیش حاجی ... استوار : کجا کجا ؟ یه تیر خورده بود نزدیک ستون فقراتت عمل سختی داشتی تو بدنت هم پر شده از ترکش تا جایی که تونستن ترکش ها رو در آوردن ولی دوتاشون هنوز تو بدنته ، یادگاری این جنگ و این عملیاته ، جای این دو تا ترکش حساس بود و در آوردنشون ریسکش خیلی بالا بود ممکنه سرشون یکم اذیت بشی ولی بعد عادت می کنی ، الان هم بعد از دو روز به هوش اومدی ، اینا رو گفتم که بدونی حالت خیلی بد بوده ، امروز یا فردا هم باید بری مرخصی اجباری ، حالا حالا ها هم حق برگشتن نداری ، دستور فرماندس استوار که حرف می زد ، من فقط در فکر حاج محمد بودم و اشک می ریختم خیلی گردنم حق داشت نباید اینطور می شد ! _میشه پیکر حاج محمد رو ببینم ؟ استوار : ...😔 _استوار ؟ استوار : اون منطقه فعلا دست دشمنه ، خودت رو هم با هزار جور سختی و نمایش برگردوندن عقب وگرنه اسیر می شدی ، خدا خیلی دوست داشته زیر لب زمزمه کردم : کاش به جای من حاجی بر می گشت ، اون زن و بچه دارههههه😭😭😭 ادامه دارد ... 💔🌿•
شصت و یکم محمد : حال فاطمه اصلا خوب نبود هرجایی که رها یه بار هم تو عمرش رفته بود زنگ میزد و سراغش رو میگرفت . 😞 رسول هم تو اتاقش بود و خودش رو مقصر این ماجرا میدونست . 😒 ریحانه هم نه حرفی میزد نه چیزی میخورد . 😭 کلا خانواده از هم پاشیده بود 🤦🏻‍♂ در خونه رو باز کردم و رفتم تو حیاط . زنگ زدم به علی (یکی از بچه های سایبری سایت) . علی : علو سلام اقا . 😀 محمد : سلام علی جان یه شماره بهت میدم به محض روشن شدن گوشی ردش رو بزن . علی : باشه اقا مشکلی تیست فقط... محمد : فقط چی ؟ نمیتونی ؟ علی : نه اقا من نمیگم نمیتونم . منظورم اینه که چرا به رسول نمیگید اون که به شما نزدیک تره ... محمد : حالش خوب نیست . 😔یاعلی ‌ علی : ان شا ءالله بهبود پیدا کنن . یاعلی .
شصت و دوم رادمهر : حدود یه هفته گذشته بود ولی هیچی تغیر نکرده بود روشا : یهو دکتر و پرستارا با کلی دستگاه و ....رفتن و اتاق رها : خدایا یعنی چی شده 😭😭😭😭😭😭 رادین : آروم باش 😓 روشا : یه کاری کنننن😭😭😭😭 بعد از نیم ساعت دکتر اومد بیرون دکتر : 😓برای آخرین بار می تونید ببینیدش ما سعی مون و کردیم ولی خدا این طوری خواسته روشا :دنیا رو سرم خراب شد😭😭😭😭😭😭😭😭سریع رفتم تو اتاق و رادین : رادمهر هر چه سریعتر باید به خونواده اش اطلاع بدی برو زووود😔 رادمهر : چشم 😭😭😭💔 __ محمد : رد گوشی رها رو زدن و بیمارستان و نشون میداد داشتم حاضر میشدم که برم در و زدن ریحانه رفت تا درو باز کنه ریحانه : در و باز کردم : بله و یهو با دیدن تعجب کردم 😳 رادمهر : سلام😓 رسول : با بابا از خونه خارج شدیم به در که رسیدم با دیدن رادمهر 😳عصبی شدم رفتم جلو : یقه اش و گرفتم اینجا چه غلطی میکنی 🤬🤬🤬 محمد : رسول و عقب کشیدم : 😡یوااش چیکار داری میکنی حتما کاری داشته اومده اینجا رادمهر : قضیه رو گرفتم تا برن بیمارستان
شصت و سوم رادمهر : حال محمد بد شده بود از حال ریحانه و مادرش بد تر بود . بفرمایید من میرسونمتون .😢 رسول : نخیر لازم نکرده 😡 محمد : رسول بسه . ممنون میشم ☺️💔 رادمهر : در طول راه صدا از هیچ کس در نمیومد . سکوتتتتتت😢 خیلی طول نکشید تا رسیدیم ‌. وارد بیمارستان شدیم .😭 محمد : حالم دست خودم نبود انقد حالم بد بود که اصلا حضور رادین رو حس نمیکردم . 😭 رادمهر : خانم پرستار . خانم پرستار . مریض این اتاق کجا رفته . نیست 😡 پرستار : اون مریض به سردخونه انتقال پیدا کرد .😔 تسلیت میگم غم اخرتون باشه😢 رادمهر : (با داد ) یعنی چی ؟؟؟ من اینجا رو رو سرتون خراب میکنم 😡😡😡😡😢 ریحانه : پرستار اومد سمتم و ازم خواهش کرد که ساکتش کنم . میخواستم بگم من چی کاره ی اینم که بهش بگم ساکت شه که رفت 😡 نزدیکش شدم اقا رادمهر خواهش میکنم ارامشتونو حفظ کنید . رادمهر : چی میگییی ؟ من یه عمر باهاش زندگی کردم شما چی ؟ یه روزه صاحابش شدید و فقط تحقیرش کردید . 😡
شصت و چهارم رسول : وقتی دیدم صداشو واسه ریحانه بلند کرد دیگه نتونستم تحمل کنم 😡 رفتم سمتش و دهنتو ببند بیشعور . خفه خون بگیر احمق . یه بار دیگه ببینم دهن کثیفتو باز میکنی زندت نمیزارممم😡 ریحانه : احساس غرور کردم ولی ته دلم . دلم واسش سوخت 💔 دیدم رسول پاشد و اومد سمتم دستمو محکم گرفت و کشید و برد بیرون . دستمو از دستش کشیدم بیرون چته داداشششش؟😬 رسول : محکم زدم زیر گوشش و تو چی کاره ی اونی که بهش تذکر میدی که صداشو بلند کنه 😡 ریحانه : هیچی نگفتم و فقط سکوت کردم . همونجا نشستم و فقط اشک ریختم 😭 هنوز رسول نرفته بود داخل که رادمهر : (رو به رسول) پس شما با رهای بیچاره هم همین کار رو میکردید که همیشه صورتش کبود بود 😡 رسول : اینکه با خواهرام چیکار کنم به خودم مربوطه . به شما هم ربطی نداره فهمیدیییییی؟😡 ریحانه : تحمل نداشتم پاشدم و رفتم داخل بیمارستان . رفتم پیش پذیرش و گفتم ببخشید بیمار رها حسنی درسته که بردنش قسمت سردخونه ؟ پرستار : دفتر رو باز کردم ، خیر اون مریض به بخش انتقال پیدا کردند مریض تخت بغلیشون به سردخونه انتقال پیدا کردن .
شصت و پنجم ریحانه : همین که گفت رها زندس دویدم سمت در خروجی که به رسول و اقا رادمهر بگم ☺️ همین که پامو گزاشتم بیرون دیدم رسول محکم زد زیر گوش رادمهر و رادمهر : دیگه نتونستم ساکت وایسم تا اون بزنتم 😡 رفتم رو بروش وایسادم و محکم زدم زیر گوشش 😡 اخرین بارت باشه دستتو رو من بلند میکن... ریحانه : نزاشتم حرفشونو ادامه بدن ❌ عوض خوشحال بودنتونه 😁 رادمهر : اره بیا اصلا بریم جک بخونیم بخندیم 😐 خواهر من اونجا رو تخت سردخونه افتاده بعد شما حرف از خوشحالی میزنید . اهان راستی اره اره باید شما خوشحال باشید اونی که ازش متنفر بودید مرده اون بیچاره هم شانس اورد مرد و الا زیر شکنجه ها و کتک های شما ها میمرد با اون بابای بی غیرتتون که همینجوری وایساده شما ها کتکش بزنید 😏 رسول : محکم دستشو گرفتمو پیچوندم گفتی کی بی غیرته بابای من ؟😡 بگو غلط کردم تا ولت کنم گورتو گم کنی 😏 دِ بناااااال 😡 رادمهر : هِ دستمو پیچوندم و دستشو گرفتمو دستشو محکم پیچوندم . رسول : بی شعور یواااش😅 رادمهر : ببند نیشتو الان میفهمننننن رسول :اوه اوه داره عکس میگیره 😬خب خودم و کبوندم به دیوار که فکر کنن رادمهر منو زد