eitaa logo
دختر آسـمانـی
181 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
219 ویدیو
21 فایل
سوره الرحمن / آیات ۲۶ و ۲۷🙂 من برای نزدیک شدن به تو خوب می شوم:) #امام_رضا_جان💚 وصل #تو خواب و خیال است ولی باور کن عاشقی بی‌سر و پا عزم رسیدن دارد #کتاب_بخوانیم 😍 #معرفی_کتاب 🤗 🌱🪴 اگر پیشنهادی بود...👇😊 @ya_mahdi88
مشاهده در ایتا
دانلود
میدونید عمر سعد هم بازی امام حسین بوده در سنین کودکی. خیلی هم دوست داشته امام حسین رو... رفتارهای پیامبر با امام حسین رو هم قطعا دیده ، دیده پیامبر چجوری حسینشو در آغوش میگیره و محبت میکنه بهش... حتی روز عاشورا برای امام حسین گریه هم میکنه... _ دارم فکر میکنم نکنه بدی هام انقدر زیاد بشه که حتی دیده ها و باورهای خودم رو هم فراموش کنم، یا نه یادم باشه ولی انقدی گرایش های خودم رو دست کاری کرده باشم که گرایشم به بدی ها و دنیا بیشتر از گرایشم به آخرت باشه، نکنه چشمم برای امامم گریه کنه ولی...
هدایت شده از دختر آسـمانـی
هوالمحبوب +چجوری مطمئن شیم وقتی آقامون ظهور کرد ما کنارشیم نه رو به روش؟ ــ تنها کاری که باید بکنی اینه که از های ریز و درشتت بگذری.... فقط همین! گناه کردن از دستِ آدم درمیره.... هیچکس نمیتونه بگه من معصومم.... واسه گناهایی که کردی و قراره بکنی کن ولی راز اصلیش همونیه که گفتم... از های ریز و درشتت بگذر... تصور کن رفتی سلف دانشگاه جزو نفرات اول صف هم هستی. یه سری نوشیدنی هم اونجا چیدن از انواع مختلف و شما در انتخاب نوشیدنی مورد علاقتون آزادی...ممکنه شما یکیو برداری بری ولی اونی که آخر صفِ ممکنه اصلا بهش نرسه یا اونی که دوس داره تموم شده باشه... میخوای تمرین کنی دیگه؟ :) بدون اینکه نوشیدنی برداری میری غذاتو میگیری و میری!! وقتی همه غذا گرفتن میری ببینی اگه نوشیدنی هست برداری اگه نبود بر میگردی میای غذاتو میخوری:) این کوچکترین مثال ممکن بود،میتونی؟ یه مثال دیگه میزنم تصور کن یه روز بارونی ساعت هشتو نه شب... بارون شدیدم میاد... اصلنم ماشین گیر نمیاد... یه صف طولانی مثلا منتظر اتوبوسی چیزی ان شمام اوایل یا اواسط صفی.. طوری ک اگه ماشین بیاد نوبت ب شما میرسه که سوار شی.. فرض کن یه ماشین میاد شمام میخای سوارشی میبینی انتهای صف ی خانوم با ی بچه کوچیک تو بغلش ایستاده... حاضری بازم زیر بارون وایستی تا ماشین بعدی ولی جاتو بدی ب اون خانوم بچه داره؟ تو دلت جواب بده... حالا این مثالا میتونه و بشه.... حالا به فکر کن... اصحاب آخرالزمانی ... از منفعت طلبی های ریز و درشتشون گذشتن... اگه ماهم الان بتونیم از منفعت طلبی های ریزمون بگذریم اگه از الان تمرین داشته باشیم تو مواقع حساس هم ان شاالله میتونیم... میتونیم مثل حبیب اماممون رو به خودمون ترجیح بدیم...میتونیم بشیم عاشورایی...اگه بگذریم... ✍عمر سعد هم را می خواست، اما اولویتش حسین نبود،شب عاشورا حرف دلش این بود سر دوراهی مانده ام. حسین را نمی توانست بکشد ولی خب حکومت ری را چه کند؟ ✍مهم این نیست کجا هستی،مهم این است جایی که هستی،کارت را درست انجام دهی و در بتوانی انتخاب درست را انجام دهی.
دختر آسـمانـی
هوالمحبوب +چجوری مطمئن شیم وقتی آقامون ظهور کرد ما کنارشیم نه رو به روش؟ ــ تنها کاری که باید بکنی
عمر سعد هم را می خواست، اما اولویتش حسین نبود،شب عاشورا حرف دلش این بود سر دوراهی مانده ام. حسین را نمی توانست بکشد ولی خب حکومت ری را چه کند؟
حضرت زینب برگشت و به عمر سعد گفت ، یابن سَعد! اَیُقتَلُ اَبُوعبداللّه وَ انتَ تَنظُرُ اِلَیهِ؟ 😭😭 نوشتن عمر سعد گریه کرد و رویش را برگرداند ...
📚 علامه...
Shab07Moharram1402[07].mp3
9.98M
🎙هنوز چشم انتظارم (دم پایانی) 🔺بانوای: حاج میثم مطیعی 👈 متن شعر: Meysammotiee.ir/post/2672 🏴 شب هفتم ☑️ @MeysamMotiee
روضه...
پنج شش ساله بودم که همراه با مادرم و برخی زنان فامیل، به منزل بانو زینب، دختر امیرمومنان علی رفتیم و به انبوه میهمانانی پیوستیم که پیش از ما رسیده بودند. زنان از مشکلات و مسائل شان می گفتند و از بانو زینب پاسخ می شنیدند. دو کنیز به پذیرایی از میهمانان و رسیدگی به امور منزل مشغول بودند. یکی‌شان زنی سیاه بود که ضمن پذیرایی، من و دیگر اطفال را وادار به سکوت می کرد و دیگری زنی جوان، زیبا، بلندبالا و بسیار مهربان بود. او با کسب اجازه از بانویش زینب، ما بچه ها را به حیاط برد تا به آرامی بازی کنیم و با مویز و خرما از ما پذیرایی کرد. رفته رفته از تعداد میهمانان کم می شد و کنیز مهربان، در هر بار مشایعت میهمانان، به من لبخند می زد و نوازشم می کرد. وقتی به اتاق بازگشتم، زنی به آرامی مشغول طرح سوال بود و کنیز جذاب و مهربان، با ادب و شرم، در حاشیه نشسته بود. نتوانستم احساسم را پنهان کنم. روی پایش نشستم، دستش را گرفتم و با صدای بلند گفتم: من شما را دوست دارم‌. شما خیلی کنیز خوب و مهربانی هستید. مادرم و یکی دو تن دیگر از زنان با خجالت زدگی از حرف من، برآشفتند که: لبابه؟!.... کنیز مهربان در حالی که با حرکت دست، آنان را دعوت به خویشتن داری می کرد، مرا به گرمی در آغوش گرفت و بوسید و با چشمان به اشک نشسته و صدایی لرزان گفت: ممنونم دختر قشنگم. کاش همین طور باشد. خدا کند کنیز خوبی باشم... این خاطره‌ی اولین دیدار من با فاطمه کلابیه، ام البنین، مادر همسرم بود... 📚