🌹یادت باشه
🍃بخش اول
زندگی نامه
🍃فصل نهم
ما لقا را به بقا بخشیدیم
🍃برگ نود و سوم
چون اوضاع روحی عمه و پدر حمید خوب نبود از آنجا زود بلند شدیم ، موقع خداحافظی عمه کمی گردو داد تا با کشمش داخل ساک حمید بگذارم ، حمید پدر و مادرش را که تا دم در آمده بودند به آغوش کشید ، از در که بیرون آمدیم پشت سر ما آب ریختند ،کاری که من در طول این چند سال هر روز صبح موقع رفتن حمید انجام می دادم و پشت سرش آب می ریختم تا سالم بر گردد.
سر بستن ساک وسایلش کلی بحث داشتیم ، خواستم وسایلش را داخل چمدان تک نفره چرخ دار بچینم ، کلی لباس و وسیله شخصی ردیف کردم ، همین که داخل چمدان چیدم حمید آمد و دانه دانه برداشت قایم کرد یا پشت مبل ها می انداخت ، برایش بیسکوییت خریده بودم ، بیسکوییت آن مدلی دوست نداشت ، شوخی و جدی گفت :« چه خبره این همه لباس و وسایل و خوراکی ، به خدا فردا همکارای من یدونه لباس انداختن داخل یه نایلون اومدن ، اون وقت من باید با چمدان و عینک دودی برم بهم بخندن ، من با چمدان نمیرم! وسایلمو داخل ساک بچین»، فقط یک ساک داشت ، آن هم برای باشگاه کاراته اش بود ، گفتم :« ساک به این کوچکی ، چطور این همه وسایلو جا کنم ؟!»، بالاخره من را مجاب کرد که بیخیال چمدان شوم ، با این که ساک خیلی جمع و جور بود همه وسایل را چیدم الا همان بیسکوییت ها ، بین همه وسایلی که گذاشته بودم فقط از قرآن جیبی خوشش آمد ، قرآن کوچکی که همراه با معنی بود ، گفت :« این قرآن به همه وسایلی که چیدی می ارزه».
شماره تماس خودم ، پدر و مادرش و پدرم را داخل یک کاغذ نوشتم ، بین وسایل گذاشتم که اگر نیاز شد خودش یا همکارانش با ما در ارتباط باشند . برایش یک مسواک جدید قرمز رنگ گذاشتم ، می خواست مسواک سبز رنگ قبلی را داخل سطل اشغال بیندازد ، از دستش گرفتم و گفتم :« بذار یادگاری بمونه !» ، من را نگاه کرد و لبخند زد ، انگار یک چیزهایی هم به دل حمید و هم به دل من برات شده بود .
ساک را که چیدم برایش حنا درست کردم ، گفتم :« حمید من نمی دونم تو کی میری و چه موقعی عملیات داری ، می خوام مثل بچه های جنگ که شب عملیات حنا می ذاشتن ، امشب برات حنابندون بگیرم ».
با تعجب از من پرسید :« حنا برای چی ؟».
گفتم :« اگر انشاءالله سالم برگشتی که هیچ ولی اگر قسمت این بود شهید بشی من الان خودم برات حنابندون می گیرم که فردای شهادت بشه روز عروسیت ، روز خوش بختی و عاقبت بخیری تو بهترین روز برای هر دوتامونه».
روی مبل کنار بخاری سمت چپ ویترین داخل پذیرایی نشست ، پارچه سفیدی رویش انداختم ، روزنامه زیر پاهایش گذاشتم ، نیت کردم و روی موها ، محاسن و پاهایش حنا گذاشتم ، در همان حالت که حنا روی سرش بود دوربین موبایلم را روشن کردم و گفتم :« حمید صحبت کن ، برای من ، برای پدر و مادرها مون ».
گفت :« نمی تونم زحمات پدر و مادرم رو جبران کنم »، دنبال جمله می گشت ، به شوخی گفتم :« حمید یک دقیقه بیشتر وقت نداری ، زود باش»، ادامه داد :« پدر و مادر شما هم که خیلی به من لطف کردن ، بزرگ ترین لطفشون هم این که دخترشون رو در اختیار من گذاشتن ، خود تو هم که عزیز دل مایی ، فعلا علی الحساب میذارمت امانت پیش پدر و مادرت تا برم و برگردم انشاءالله » ، این اواخر همیشه می گفت :« از دایی خجالت می کشم ، چون هر مأموریتی میشه تو باید بری اون جا ، الان میگن این عروس شده ولی همش خونه پدرشه».
بعداز ثبت لحظات حنا بندان،روسری سر کردم و دوتایی کلی با هم عکس سلفی گرفتیم،به من گفت:«فرزانه اگربرنگشتم خاطراتمون رو حتمأ یه جایی ثبت کن».🍂
#رفیق_شهیدم
#حمید_سیاهکالی
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#شب_قدر
💠 سِرّی در این عمل هست که نمیتونم بگم.
👈 دستورالعمل آیت الله فاطمی نیا برا شب های قدر
1⃣ سوره واقعه یکبار
2⃣ سوره قل هو الله یکبار
3⃣ یا الله ٧ مرتبه
4⃣ خواستن حاجات
•••┈✾~ 🍃 🖤 🍃 ~✾┈•••
🌹این خبر را برسانید به عشاق نجف
بوی سجاده خونین علی میآید💔!
#ماه_رمضان
#شب_قدر
#امام_زمان
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
خدا جانم!
تو تنھا امیدِ منـے💜
تنھا پناه ، تنھا دلخوشی ، تنھا رفیق
نا امید نکنی بندهای رو که
تنھا امیدش تویی قربونت برم :))))
#امام_زمان
#ماه_رمضان
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃