🌹🌹
🌹
🌱برگ هفتاد و هشتم
از نظر من صمد هیچ اشکالی نداشت. آمدم و کناری ایستادم و به تابوت ها که روی دست مردم حرکت می کرد، همان جا ایستادم تا شهدا طوافشان تمام شد ورفتند. یک دفعه دور و بر ضریح خلوت شد.من که تا آن روز دستم به ضریح نرسیده بود، حالا خودم را در یک قدمی اش می دیدم. دست هایم را به ضریح قفل کردم و همان طور که اشک می ریختم، گفتم:《یا امام رضا! خودت می دانی در دلم چه می گذرد.زندگی ام را به تو می سپارم. خودت هر چه صلاح می دانی،جلوی پایم بگذار.》
هرکاری کردم،توی دهانم نچرخید برای صمد دعا کنم. یک دفعه احساس کردم آرام شدم.انگار هیچ غصه ای نداشتم. جمعیت دوروبرم زیاد شده بود و خانم ها بدجوری فشار می آوردند. به هر سختی بود خودم را از دست جمعیت خلاص کردم وبیرون آمدم.
بودی عود وگلاب حرم را پر کرده بود. آمدم و بچه ها را از مادرشوهرم گرفتم و از حرم بیرون آمدیم. رفتیم بازار رضا.
همین طور یک دفعه ای تصمیم گرفتیم همه خریدهایمان را بکنیم و سوغات ها را هم بخریم. با اینکه سمیه بغلم بود و اذیت می کرد؛اما هر چه می خواستیم، خریدیم و آمدیم هتل.روز سوم تازه از حرم برگشته بودیم،داشتیم ناهار می خوردیم که یکی از خانم هایی که مسئول کاروان بود آمد کنار میزمان و گفت:《خانم محمدی! شما باید زودتر از ما برگردید همدان. 》
هول برم داشت.سرم گیج رفت.خودم را باختم.فکرم رفت پیش صمد و بچه ها. پرسیدم:《چی شده؟!اتفاقی افتاده؟!》
زن که فهمید بدجوری حرف زده و مرا حسابی ترسانده. شروع کرد به معذرت خواهی. واقعا شوکه شده بودم.به پِت پِت افتادم و پرسیدم:《مادرم طوری شده؟!بلایی سر بچهها آمده؟!نکند شوهرم...》
زن دستم را گرفت و گفت:《نه خانم محمدی، طوری نشده. اتفاقا ًحاج آقا خودشان تماس گرفتند. گفتند قرار است توی همین هفته مشرف شوند مکه.خواستند شما زودتر برگردید تا ایشان کارهایشان را انجام دهند.》
زن از پارچ آبی که روی میز بود برایم آب ریخت. آب را که خوردم، کمی حالم جا آمد.
فردای آن روز با هواپیما برگشتیم تهران.توی فرودگاه یک پیکان صفر منتظرمان بود.آن وقت ها پیکان جزو بهترین ماشین ها بود.با کلی عزت و احترام سوار ماشین شدیم وآمدیم همدان.
سر کوچه که رسیدیم،دیدیم جلوی در آب و جارو شده. صمد جلوی در ایستاده بود.خدیجه و معصومه هم کنارش بودند.به استقبالمان آمد.ساک ها را از ماشین پایین آورد و بچهها را گرفت. روی بالکن فرش پهن کرده بود وحیاط را شسته بود.باغچه آب پاشی شده و بوی گل ها در آمده بود.سماوری گذاشته بود گوشهء بالکن.برایمان چای ریخت و شیرینی و میوه آورد.بچه ها که از دیدنم ذوق زده شده بودند توی بغلم نشستند. صمدبین من ومادرش نشست و در گوشم گفت:《می گویند زن بلاست.الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد.》
□زودتر از آن چیزی که فکرش را می کردم، کارهایش درست شد وبه مکه مشّرف شد.موقع رفتن ناله می کردم و اشک می ریختم و می گفتم:《بی انصاف! لااقل این یک جا مرا باخودت ببر. 》
گفت:《غصه نخور. تو هم می روی.انگار قسمت ما نیست با هم باشیم.》
رفتن و آمدنش چهل روز طول کشید. تا آمد و مهمانی هایش را داد،ده روز هم گذشت. هر چه روزها می گذشت، بی تاب تر می شد.
می گفت:《دیگر دارم دیوانه می شوم.پنجاه روز است از بچه ها خبر ندارم. نمی دانم در چه وضعیتی هستند. باید زودتر بروم.》بلاخره رفت.می دانستم به این زودی ها نباید منتظرش باشم.هر چهل و پنج روز یک بار می آمد.یکی دو روز پیش ما بود و بر می گشت. تابستان گذشت.پاییز هم آمد ورفت.زمستان سال ۱۳۶۴ بود.بار آخری که به مرخصی آمد،گفتم:《صمد؟!این بار دیگر باید باشی.به قول خودت این آخری است ها!》
قول داد.اما تا آن روز که ماه آخر بارداری ام بود نیامده بود.شام بچه ها را که دادم، طفلی ها خوابیدند.اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد. رفتم خانه همسایه مان، خانم دارابی، خیلی با هم عیاق بودیم.چون شوهر او هم در جبهه بود،راحت تر باهم رفت و آمد می کردیم.🍂
#دختر_شینا
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🌹🌹
🌹
🌱برگ هفتاد و نهم
اغلب شب ها یا او خانه ما بود یا من به خانه آن ها می رفتم.اتفاقاً آن شب مهمان داشت و خواهر شوهرش پیشش بود.یک دفعه گفت:《فکر کنم امشب بچه ات به دنیا می آید.حالت خوب است؟!》
گفتم:《خوبم خبری نیست.》
گفت:《می خواهی با هم برویم بیمارستان؟!》
به خنده گفتم:《نه...این دفعه تا صمد نیاید،بچه دنیا نمی آید.》
ساعت دوازده بود که برگشتم خانه خودمان با خودم گفتم:《نکند خانم دارابی راست بگوید و بچه امشب به دنیا بیاید.》
به همین خاطر همان نصف شبی خانه را تمیز کردم.لباس و وسایل بچه را آماده گذاشتم، بعد رفتم بخوابم. اما مگر خوابم می برد.کمی توی جا غلت زدم که صدای در بلند شد.خوشحال شدم.گفتم حتماً صمد است.اما صمد کلید داشت.رفتم و در را باز کردم.خانم دارابی بود.گفت:《صدای آژیر آمبولانس شنیدم، فکر کردم دردت گرفته،دنبالت آمده اند.》
گفتم:《نه،فعلا که خبری نیست. 》
خانم دارابی گفت:《دلم شور می زند.امشب پیشت می مانم.》هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که حس کردم واقعاً درد دارد سراغم می آید.یک ساعت بعد حالم بدتر شد.طوری که خانم دارابی رفت خواهرشوهرش را از خواب بیدار کرد،آورد پیش بچه ها گذاشت.
ماشینی خبر کرد و مرا برد بیمارستان. همین که معاینه ام کردند،مرا فرستادند اتاق زایمان و یکی دو ساعت بعد بچه به دنیا آمد.
فردا صبح همسایه ها آمدند بیمارستان و آوردندم خانه. یکی اتاق را تمیز می کرد،یکی به بچهها می رسید،یکی غذا می پخت و چند نفری هم مراقب خودم بودند. خانم دارابی کسی را فرستاد سراغ شینا و حاج آقایم. عصر بود که حاج آقا تنهایی آمد. مرا که توی رختخواب دید،ناراحت شد.به ترکی گفت:《دختر عزیز و گرامی بابا! چرا این طور به غریبی افتادی. عزیز کرده بابا!تو که بی کس و کار نبودی.》
بعد آمد و کنارم نشست و پیشانی سردم را بوسید وگفت:《چرا نگفتی بچه ات به دنیا آمده گفتند مریضی! شینا هم حالش خوش نبود نتوانست بیاید.》
همان شب حاج آقایم رفت دنبال برادرشوهرم، آقای شمس الله که با خانمش همدان زندگی می کردند. خانم او را آورد پیشم بعد کسی را فرستاد دنبال شینا و خودش هم کارهای خرید بیرون را انجام داد.
یک هفتهای گذشته بود.شینا حالش خوش نبود. نمی توانست کمکم کند.می نشست بالای سرم و هی خودش را نفرین می کرد که چرا کاری از دستش بر نمی آید.حاج آقایم این وضع را که دید،شینا را فرستاد قایش. خواهرها هم دو سه روز اول ماندند و رفتند سر خانه و زندگی شان. فقط خانم آقا شمس الله پیشم بود،که یکی از همسایه ها آمد وگفت:《حاج آقایتان پشت تلفن است با شما کار دارد.》
معصومه، زن آقا شمس الله، کمکم کرد و لباس گرمی تنم پوشاند و چادرم را روی سرم انداخت. دستم را گرفت و رفتیم خانه همسایه.
گوشی تلفن را که برداشتم، نفسم بالا نمی آمد.صمد از آن طرف خط گفت:《قدم جان تویی؟!》
گفتم:《سلام. 》
تا صدایم را شنید،مثل همیشه شروع کرد به احوالپرسی!
می خواست بداند بچه به دنیا آمده یانه؛اما انگار کسی پیشش بود و خجالت می کشید.به همین خاطر پشت سر هم می گفت:《تو خوبی،سالمی، حالت خوب است؟!》
من هم از او بدتر چون زن همسایه و معصومه کنارم نشسته بودند،خجالت می کشیدم بگویم:《آره،بچه به دنیا آمده. 》می گفتم:《من حالم خوب است. تو چطوری؟!خوبی؟!سالمی؟!》
معصومه با ایما و اشاره می گفت:《بگو بچه به دنیا آمده،بگو.》
از همسایه خجالت می کشیدم .معصومه از دستم کفری شده بود،گوشی را گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:《حاج آقا! مژده بده بچه به دنیا آمد. قدم راحت شد.》
صمد آن قدر ذوق زده شده بود که یادش رفت بپرسد، حالا بچه دختر است یا پسر. گفته بود:《خودم را فردا میرسانم.》
از فردا صبح چشمم به در بود. تا صدای تقه در می آمد، به هول از جا بلند می شدم و می گفتم حتماً صمد است. آن روز که نیامد،هیچ .هفته بعد هم نیامد.دو هفته گذشت.از صمد خبری نشد. همه رفته بودند و دست تنها مانده بودم؛با پنج تا بچه و کلی کار و خرید و پخت وپز و رُفت و روب.
خانم دارابی تنها کسی بود که وقت و بی وقت به کمکم می آمد.اما او هم گرفتار شوهرش بود که به تازگی مجروح شده بود.صبح زود بنده خدا می آمد کمی به من کمک می کرد.بعد می رفت سراغ کارهای خودش.گاهی هم می ایستاد پیش بچهها تا به خرید بروم.🍂
#دختر_شینا
🌹🌹
🌹
🌱برگ هشتادم
آن روز صبح، خانم دارابی مثل همیشه آمده بود کمکم. داشتم به بچهها می رسیدم.آمد، نشست کنارم و کمی دردو دل کرد. شوهرش به سختی مجروح شده بود. از طرفی هم برایش مهمان می آمد. دست تنها مانده بود و داشت از پا در می آمد.
گرم تعریف بودیم که یک دفعه در باز شد و برادرم آمد توی اتاق. من و خانم دارابی از ترس تکانی خوردیم. برادرم که دید زن غریبه توی خانه هست،در را بست ورفت بیرون.بلند شدم و رفتم جلوی در.صمد و برادرم ایستاده بودند پايين پله ها. خانم دارابی صدای سلام و احوالپرسی ما را که شنید، از اتاق بیرون آمد و رفت.
برادرم خندید و گفت:《حاجی!ما را باش. فکر می کردیم به این ها خیلی سخت می گذرد. بابا این ها که خیلی خوش اند. نیم ساعت است پشت دریم. آن قدر گرم تعریف اند که صدای در را نشنیدند. 》
صمد گفت:《راست می گوید.نمی دانم چرا کلید توی قفل نمی چرخید.خیلی در زدیم. بلاخره در را باز کردیم.》
همین که توی اتاق آمدند.صمد رفت سراغ قنداقه بچه. آن را برداشت وگفت:《سلام! خانمی یا آقا؟!من بابایی ام.مرا می شناسی؟!بابای بی معرفت که می گویند، منم. 》
بعد یه نگاه کرد. چشمکی زد وگفت:《قدم جان!ببخشید مثل همیشه بدقول و بی معرفت و هر چه تو بگویی. 》
فقط خندیدم. چیزی نمی توانستم پیش برادرم بگویم.
به برادرم نگاه کرد و گفت:《سفارش ما را پیش خواهرت بکن.》
برادرم به خنده گفت:《دعوایش نکنی. گناه دارد. 》
بچه ها که صمد را دیده بودند، مثل همیشه دوره اش کرده بودند. همان طور که بچهها را می بوسید ودستی روی سرشان می کشید،گفت:《اسمش را چی گذاشتید؟!》
گفتم:《زهرا.》
تازه آن وقت بود که فهمید بچه پنجمش دختر است.گفت:《چه اسم خوبی؟ یا زهرا!》
□□
سال ۱۳۶۵ سال سختی بود.در بیست و چهار سالگی، مادر پنج تا بچه قد و نیم قد بودم.دست تنها از پس همه کارهایم بر نمی آمدم. اوضاع جنگ به جاهای بحرانی رسیده بود.صمد درگیر جنگ و عملیات های پی در پی بود.خدیجه به کلاس دوم می رفت.معصومه کلاس اولی بود.به خاطر درس و مدرسه بچهها کمتر می توانستم به قایش بروم. پدرم به خاطر مریضی شینا دیگر نمی توانست به ما سر بزند.خواهرهایم سخت سرگرم زندگی خودشان و مشکلات بچهها یشان بودند.برادرهایم مثل برادرهای صمد درگیر جنگ شده بودند. اغلب وقت ها صبح که از خواب بیدار می شدم، تا ساعت ده یازده شب سر پا بودم.به همین خاطر کم حوصله، کم طاقت و هميشه خسته بودم.
دی ماه آن سال عملیات کربلای ۴ شروع شد.از براردهایم شنیده بودم صمد در این عملیات شرکت دارد و فرماندهی می کند.برای هیچ عملیاتی این قدر بی تاب نبودم و دل شوره نداشتم. از صبح که از خواب بیدار می شدم،بی هدف از این اتاق به آن اتاق می رفتم.
گاهی ساعت ها تسبیح به دست روی سجاده به دعا می نشستم. رادیو هم از صبح تا شب روی طاقچه اتاق روشن بود و اخبار عملیات را گزارش می کرد.
چند روزی بود مادرشوهرم آمده بود پيش ما. او هم مثل من بی تاب و نگران بود.بنده خدا از صبح تا شب نُقل زبانش یا صمد و یا ستار بود.
یک روز عصر همان طور که دو نفری ناراحت و بی حوصله توی اتاق نشسته بودیم،شنیدیم کسی در می زند.بچه ها دویدند و در را باز کردند.آقا شمس الله بود.از جبهه آمده بود؛اما ناراحت وپکر.
فکر کردم حتماًصمد چیزی شده.مادرشوهرم ناله و التماس می کرد:《اگر چیزی شده،به ما هم بگو.》
آقا شمس الله دور از چشم مادرشوهرم به من اشاره کرد بروم آشپزخانه. به بهانه درست کردن چای رفتم و او هم دنبالم آمد.طوری که مادرشوهرم نفهمد،آرام و ریز ریز گفت:《قدم خانم!ببین چی می گویم.نه جیغ و داد کن ونه سرو صدا.مواظب باش مامان نفهمد.》
دست و پایم یخ کرده بود.تمام تنم می لرزید. تکیه ام را به یخچال دادم و زیر لب نالیدم:《یا حضرت عباس!صمد طوری شده؟!》
آقا شمس الله بغض کرده بود. سرخ شد.آرام و شکسته گفت:《ستار شهید شده.》
آشپزخانه دور سرم چرخید. دستم را روی سرم گذاشتم. نمی دانستم باید چه بگویم. لب گزیدم .فقط توانستم بپرسم:《کِی؟!》
آقا شمس الله اشک چشم هایش را پاک کرد و گفت:《تو را به خدا کاری نکن مامان بفهمد.》
بعد گفت:《چند روزی می شود.باید هر طور شده مامان را ببریم قایش. 》
بعد از آشپزخانه بیرون رفت.نمی دانستم چه کار کنم.به بهانه چای دم کردن ،تا توانستم توی آشپزخانه ماندم و گریه کردم.هر کاری می کردم،نمی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم.آقا شمس الله از توی هال صدایم زد.🍂
#دختر_شینا
🌹🌹
🌹
🌱برگ هشتاد و یکم
زیر شیر ظرف شویی صورتم را شستم و با چادر آن را خشک کردم.چند تا چای ریختم و آمدم توی هال.آقا شمس الله کنار مادرشوهرم نشسته بود و به تلویزیون خیره شده بود، تا مرا دید،گفت:《می خواهم بروم قایش، سری به دوست وآشنا بزنم.شما نمی آیید؟!》
می دانستم نقشه است.به همین خاطر زود گفتم:《چه خوب، خیلی وقته دلم می خواهد سری به حاج آقایم بزنم.دلم برای شینا یک ذره شده. مخصوصاً از وقتی سکته کرده،خیلی کم طاقت شده.می گویند بهانه ما را زیاد می گیرد.می آیم یکی دو روز می مانم و بر می گردم.》
بعد تند تند مشغول جمع کردن لباس های بچهها شدم.ساکم را بستم. یک دست لباس مشکی هم برداشتم و گفتم:《من آماده ام. 》
توی ماشین و بین راه همه اش به فکر صدیقه بودم.نمی دانستم چطور باید توی چشم هایش نگاه کنم. دلم برای بچه هایش می سوخت. از طرفی هم نمی توانستم پیش مادرشوهرم چیزی بگویم. این غصه ها را که توی خودم می ریختم،می خواستم خفه شوم.
به قایش که رسیدیم، دیدم اوضاع مثل همیشه نیست. انگار همه خبردار بودند،جز ما.به در و دیوار پارچه های سیاه زده بودند. مادرشوهرم بنده خدا با دیدن آن ها هول شده بود و پشت سرهم می پرسید:《چی شده بچه ها طوری شده اند؟؟》
جلوی خانه مادرشوهرم که رسيديم، ته دلم خالی شد.در خانه باز بود و مردهای سیاه پوش می آمدند و می رفتند.بنده خدا مادرشوهرم دیگر دستگیرش شده بود اتفاقی افتاده.دلداری اش می دادم و می گفتم:《طوری نشده. شاید کسی از فامیل فوت کرده.》
همین که توی حیاط رسیدیم، صدیقه که انگار خیلی وقت بود منتظرمان بود،به طرفمان دوید.خودش را توی بغلم انداخت و شروع کرد به گریه کردن.زار می زد و می گفت:《قدم جان!حالا من سمیه و لیلا را چطور بزرگ کنم؟》
سمیه دوساله بود؛هم سن سمیه من.ایستاده بود کنار ما و بهت زده مادرش را نگاه می کرد. لیلا تازه شش ماهش تمام شده بود.مادرشوهرم، که دیگر ماجرا را فهمیده بود،همان جلوی در از حال رفت. کمی بعد انگار همه روستا خبردار شدند. توی حیاط جای سوزن انداختن نبود.زن ها به مادرشوهرم تسلیت می گفتند.پا به پایش گریه می کردند وسعی می کردند دلداری اش بدهند.
□
فردای آن روز نزدیک های ظهر بود که چند تا بچه از توی حیاط فریاد می زدند:《آقا صمد آمد .آقا صمد آمد.》
خانه پر از مهمان بود.دویدیم توی حیاط. صمد آمده بود.با چه وضعیتی! لاغر و ضعیف با موهایی ژولیده و صورتی سیاه و رنجور. دلم نیامد جلوی صدیقه با صمد سلام و احوالپرسی کنم،یا جلو بروم و چیزی بگویم. خودم را پشت چند نفر قایم کردم.چادرم را روی صورتم کشیدم و گریه کردم.
صدیقه دوید طرف صمد. گریه می کرد و با التماس می گفت:《آقا صمد! ستار کجاست؟!آقا صمد داداشت کو؟!》
صمد نشست کنار باغچه، دستش را روی صورتش گذاشت. انگار طاقتش تمام شده بود. های های گریه می کرد.دلم برایش سوخت.
صدیقه ضجّه می زد و التماس می کرد:《آقا صمد!مگر تو فرمانده ستار نبودی.من جواب بچههایش را چی بدهم؟!می گویند عمو چرا مواظب بابامان نبودی؟!》
جمعیتی که توی حیاط ایستاده بودند با حرف های صدیقه به گریه افتادند.صدیقه بچه هایش را صدا زد وگفت:《سمیه! لیلا!بیایید عمو صمد آمده. باباتان را آورده.》
دلم برای صمد سوخت.می دانستم صمد تحمل این حرف ها و این همه غم و غصه را ندارد.طاقت نیاوردم. دویدم توی اتاق وبا صدای بلند گریه کردم.برای صمد ناراحت بودم. دلم برایش می سوخت. غصه بچههای صدیقه را می خوردم. دلم برای صدیقه می سوخت. صمد خیلی تنها شده بود.صدای گریه مردم از توی حیاط می آمد. از پشت پنجره به بیرون نگاه کردم. صمد هنوز کنار باغچه نشسته بود.دلم می خواست بروم کنارش بنشینم و دلداری اش بدهم.می دانستم صمد از هر وقت دیگر تنهاتر است.چرا هیچ کس به فکر صمد نبود.نمی توانستم یک جا بایستم. دوباره به حیاط رفتم.مادرشوهرم روبه روی صمد نشسته بود.سرش را روی پاهای او گذاشته بود. گریه می کرد و می پرسید:《صمد جان! مگر من داداشت را به تو نسپردم؟!》
صمد همچنان سرش را پایین انداخته بود و گریه می کرد.مردها آمدند. زیر بازوی صمد را گرفتند و او را بردند توی اتاق مردانه. جلو رفتم و کمک کردم تا خواهرشوهر و مادرشوهرم و صدیقه را ببریم توی اتاق.
از بین حرف هایی که این و آن می زدند،متوجه شدم جنازه ستار مانده توی خاک دشمن. صمد با اینکه می توانسته جسد را بیاورد، اما نیاورده بود.
به همین خاطر مادرشوهرم ناراحت بود و یک ریز گریه می کرد و می گفت:《صمد! چرا بچه ام را نیاوردی؟!🍂
#دختر_شینا
🌹🌹
🌹
🌱برگ هشتادو دوم
آخر شب وقتی خانه خلوت شد؛صمد آمد پیش ما توی اتاق زنانه. کنار مادرش نشست.دست او را گرفت و بوسید و گفت:《مادرجان!مرا ببخش. من می توانستم ستارت را بیاورم؛ اما نیاوردم.چون به جز ستار جسد برادرهای دیگرم روی زمین افتاده بود. آن ها هم پسر مادرشان هستند. آن ها هم خواهر و برادر دارند. اگر ستار را می آوردم، فردای قیامت جواب مادرهای شهدا را چی می دادم.اگر ستار را می آوردم،فردای قیامت جواب برادرها و خواهرهای شهدا را چی می دادم. 》
می گفت و گریه می کرد. تازه آن وقت بود متوجه شدم پشت لباسش خونی است. به خواهرشوهرم با ایما و اشاره گفتم:《انگار صمد مجروح شده. 》
صمد مجروح شده بود. اما نمی گذاشت کسی بفهمد. رفت و لباسش را عوض کرد.خواهرش می گفت:《کتفش پانسمان شده انگار جراحتش عمیق است و خونریزی دارد.》با این حال یک جا بند نمی شد.هر چه توان داشت، گذاشت تا مراسم ستار آبرومندانه برگزار شود. روز سوم بود. در این چند روز حتی یک بار هم نشده بود با صمد حرف بزنم. با هم روبه رو شده بودیم،اما من از صديقه خجالت می کشیدم و سعی می کردم دور و بر صمد آفتابی نشوم تا یک بار دل صدیقه و بچه هایش نشکند.بچه ها را هم داده بودم خواهرهایم برده بودند. می ترسیدم یک بار صمد بچه ها را بغل بگیرد و به آن ها محبت کند.آن وقت بچه های صدیقه ببینند و غصه بخورند.
عصر روز سوم،دختر خواهرشوهرم آمد وگفت:《دایی صمد باهات کار دارد.》انگار اولین بار بود می خواستم او را ببینم. نفسم بالا نمی آمد.قلبم تاپ تاپ می کرد؛طوری که فکر می کردم الان است که از قفسه سینه ام بیرون بزند.ایستاده بود توی حیاط. سلام که داد؛سرم را پایین انداختم. حالم را پرسید و گفت:《خوبی؟!بچه ها کجا هستند؟!》
گفتم:《خوبم .بچه ها خانه خواهرم هستند. تو حالت خوب است؟!》
سرش را بالا گرفت و گفت:《الهی شکر. 》
دیگر چیزی نگفتم. نمی دانستم چرا خجالت می کشم. احساس گناه می کردم. با خودم می گفتم:《حالا که ستار شهید شده و صدیقه عزادار است، من چطور دلم بیاید کنار شوهرم بایستم و جلوی این همه چشم با او حرف بزنم.》صمد هم دیگر چیزی نگفت. داشت می رفت اتاق مردانه،برگشت و گفت:《بعد از شام با هم برویم بچهها را ببینم.دلم برایشان تنگ شده.》
بعد از شام صدایم کرد.طوری که صدیقه متوجه نشود،آماده شدم و آمدم توی حیاط و دور از چشم همه دویدم بیرون.
دنبالم آمد توی کوچه و گفت:《چرا
می دوی؟!》
گفتم:《نمی خواهم صدیقه مرا با تو ببیند.غصه می خورد.》
آهی کشید و زیر لب گفت:《آی ستار، ستار کمرمان را شکستی به خدا. 》
با آنکه بغض گلویم را گرفته بود،گفتم:《مگر خودت نمی گویی شهادت لیاقت می خواهد.خب ستار هم مزد اعمالش را گرفت. خوش به حالش. 》
صمد سری تکان داد وگفت:《راست می گویی. به ظاهر گریه می کنم؛اما ته دلم آرام است. فکر می کنم ستار جایش خوب و راحت است. من باید غصه خودم را بخورم. 》
□
داشتم از درون می سوختم. برای بچههای صدیقه پرپر می زدم.اما دلم می خواست غصه صمد را کم کنم. گفتم:《خوش به حالش. کاشکی ما را هم شفاعت کند.》
همین که به خانه خواهرم رسیدیم، بچه ها که صمد را دیدند، مثل همیشه دوره اش کردند. مهدی نشسته بود بغل صمد و پایین نمی آمد. سمیه هم خودش را برای صمد لوس می کرد.خدیجه و معصومه هم سر و دستش را می بوسیدند. به بچهها و صمد نگاه می کردم و اشک می ریختم. صمد مرا که دید،انگار فکرم را خواند، گفت:《کاش سمیه ستار را هم می آوردیم. طفل معصوم خیلی غصه می خورد.》
گفتم:《آره، ماشاءالله خوب همه چیز را می فهمد. دلم بیشتر برای او می سوزد تا لیلا. لیلا هنوز خیلی کوچک است.فکر نکنم درست و حسابی بابایش را بشناسد.》
صمد بچهها را رها کرد. بلند شد و ایستاد و گفت:《سمیه را یک چند وقتی با خودت ببر همدان. شاید این طوری کمتر غصه بخورد. 》
فردای آن روز رفتیم همدان. صمد می گفت چند روزی سپاه کار دارم.من هم برای اینکه تنها نماند،بچهها را آماده کردم.سمیه ستار را هم با خودمان بردیم.
توی راه بچهها ماشین را روی سرشان گذاشته بودند. بازی می کردند و می خندیدند. سمیه ستار هم با بچه ها بازی می کرد و سرگرم بود
گفتم:《چه خوب شد این بچه را آوردیم. 》با دلسوزی به سمیه نگاه کرد و چیزی نگفت.
گفتم:《تو دیدی چطور شهید شد؟!》
چشم هایش سرخ شد.همان طور که فرمان را گرفته بود و به جاده نگاه می کرد،گفت:《پیش خودم شهید شد.جلوی چشم های خودم.می توانستم بیاورمش عقب..🍂
#دختر_شینا
🌹🌹
🌹
🌱برگ هشتاد و سوم
خواستم از ناراحتی درش بیارم، دستی روی کتفش زدم و گفتم:《زخمت بهتر شده.》
با بی تفاوتی گفت:《از اولش هم چیز قابلی نبود. 》
با دست محکم پانسمان را فشار دادم.ناله اش در آمد.به خنده گفتم:《این که چیز قابلی نیست. 》
خودش هم خنده اش گرفت.گفت:《این هم یک یادگاری دیگر از کربلای چهار!》
گفتم:《خواهرت می گفت یک هفتهای توی یک کشتی سوخته گیر افتاده بودی. 》
برگشت و با تعجب نگاهم کرد و گفت:《یک هفته!نه بابا. خیلی کمتر،دو شبانه روز.》
گفتم :《برایم تعریف کن.》
آهی کشید. وگفت:《چه بگویم؟!》
گفتم:《چطور شد.چطور توی کشتی گیر افتادی؟!》
گفت:《ستار شهید شده بود. عملیات لو رفته بود. ما داشتیم شکست می خوردیم.باید بر میگشتیم عقب خیلی از بچه ها توی خاک عراق بودند. شهید یا مجروح شده بودند. آتش دشمن آن قدر زیاد بود که دیگر کاری از دست ما بر نمی آمد.به آن هایی که سالم مانده بودند،گفتم برگردید.نمی دانی لحظه آخر چقدر سخت بود؛ وداع با بچهها، وداع با ستار.》
یک لحظه سرش را روی فرمان گذاشت. فریاد زدم:《چکار میکنی؟!مواظب باش! 》
زود سرش را از روی فرمان برداشت. گفت:《شب عجیبی بود.اروند جزر کامل بود.با حمید حسین زاده دونفری باید بر می گشتیم. تا زانو توی گل بودیم. یک دفعه چشمم افتاد به کشتی سوخته ای که به گل نشسته بود. حالا عراقی ها رّد ما را گرفته بودند و با هر چه دم دستشان بود،به طرفمان شلیک می کردند. گلولههای توپ، کشتی را سوراخ سوراخ کرده بود. از داخل آن سوراخ ها خودمان را کشاندیم تو.نزدیک های صبح بود. شب سختی را گذرانده بودیم. تا صبح چشم روی هم نگذاشته بودیم. جایی برای خودمان پیدا کردیم تا بتوانیم دور از چشم دشمن یک کمی بخوابیم. نیرویی برایمان نمانده بود. حسابی تحلیل رفته بودیم.》گفتم:《پس دلهره من و مادرت بی خودی نبود. همان وقتی که ما این قدر دلهره داشتیم، ستار شهید شده بود و تو زخمی.》
انگار توی این دنیا نبود. حرف های من را نمی شنید. حتی سروصدای بچهها و شیطنت هایشان حواسش را پرت نمی کرد.همین طور پشت سر هم خاطراتش را به یاد می آورد و تعریف می کرد.
از صبح چهارم دی توی کشتی بودیم؛بدون آب و غذا. منتظر شب بودیم تا یک طوری بچهها را خبر کنیم. شب که شد،من زیرپوشم را در آوردم و طرف بچههای خودمان تکان دادم.اتفاقاً نقشه ام گرفت.بچه های خودی مرا دیدند. گروهی هم برای نجاتمان آمدند،اما آتش دشمن و جریان آب نگذاشت به کشتی نزدیک بشوند.
رو کرد به من و گفت:《حسین آقای بادامی را که می شناسی؟!》گفتم:《آره، چطور؟!》
گفت:《بنده خدا بلندگویی را گذاشته بود جلوی رود و طوری که صدایش به ما برسد،دعای صباح را می خواند.آنجا که می گوید یا ستار العیوب، ستار را سه چهار بار تکرار می کرد که بگوید ستار!ما حواسمان به تو است. تو را داریم یک بار هم به ترکی خیلی واضح گفت منتظر باش، شب برای نجاتتان به آب می زنیم.》
خندید و گفت:《عراقی ها از صدای بلندگو لجشان گرفته بود.به جان خودت قدم،دو هزار خمپاره را خرج بلندگو کردند تا آن را زدند.》
گفتم:《بلاخره چطور نجات پیدا کردی؟!》
گفت:《شب ششم دی ماه بود. نیروهای ۳۳ المهدی شیراز به آب زدند.بچه های تیز و فرز و و رزیده ای بودند. آمدند کنار کشتی و با زیرکی نجاتمان دادند.》
دوباره خندید و گفت:《بعد از اینکه بچهها ما را آوردند این طرف آب.تازه عراقی ها شروع کردند به شلیک. ما توی خشکی بودیم و آن ها کشتی را نشانه گرفته بودند.》
کمی که گذشت، دست کرد توی جیبش؛ قرآن کوچکی که موقع رفتن توی جیب پیراهنش گذاشته بودم؛در آورد و بوسید.گفت:《این را یادگاری نگه دار.》
قرآن سوراخ و خونی شده بود. با تعجب پرسیدم:《چرا این طوری شده؟!》
دنده را به سختی عوض کرد.انگار دستش نا نداشت. گفت:《اگر این قرآن نبود الان منم پیش ستار بودم. می دانم هر چی بود،عظمت این قرآن بود.تیر از کنار قلبم عبور کرد و از کتفم بیرون آمد.باورت می شود؟!》
قرآن را بوسیدم وگفتم:《الهی شکر. الهی صد هزار مرتبه شکر.》
زیر چشمی نگاهم کرد و لبخندی زد.بعد ساکت شد و تا همدان دیگر چیزی نگفت؛ اما من یک ریز قرآن را می بوسیدم و خدا را شکر می کردم.🍂
#دختر_شینا
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃برگ هشتاد و پنجم
گفت:《آمده ام باهم برویم منطقه. می خواهم بگردم دنبال ستار. 》
صمدگفت:《بابا جان! چند بار بگویم. تنها جنازه پسر تو و برادر مانیست که مانده آن طرف آب. خیلی ها هستند. منتظریم ان شاءالله عملیاتی بشود،برویم آن طرف اروند و بچهها را بیاوریم. 》
پدرش اصرار کرد و گفت:《من این حرف ها سرم نمی شود. باید هر طور شده بروم، ببینم بچه ام کجاست؟!اگر نمی آیی، بگو تنها بروم. 》
صمد نگاهی به من و نگاهی به پدرش کرد و گفت:《پدر جان! با آمدنت ستار نمی آید این طرف. اگر فکر می کنی با آمدنت چیزی عوض می شود یاعلی، بلند شو همین الان برویم؛اما من می دانم آمدنت بی فایده است.فقط خسته می شوی.》
پدرش ناراحت شد گفت:《بی خودی بهانه نیاور من می خواهم بروم. اگر نمی آیی بگو. با شمس الله بروم.》
صمد نشست و با حوصله تمام، برای پدرش توضیح داد جسد ستار در چه منطقه ای جا مانده. اما پدرش قبول نکرد که نکرد. صمد بهانه آورد شمس الله جبهه است.پدرش گفت:《تنها می روم.》
صمد گفت:《 می دانم دلتنگی. باشد اگر این طور راضی و خوشحال می شوی، من حرفی ندارم. فردا صبح می رویم منطقه. 》
پدر شوهرم دیگر چیزی نگفت؛ اما شب رفت خانه آقا شمس الله، گفت:《می روم به بچههایش سری بزنم.》
بچهها که دیدند صمد آن ها را به بازار نبرده ناراحت شدند. صمد سربه سرشان گذاشت. کمی با آن ها بازی کرد و بعد نشست به درسشان رسید.به خدیجه دیکته گفت و به معصومه سرمشق داد.گوشه ای ایستاده بودم و نگاهش می کردم.یک دفعه متوجه ام شد. خندید و گفت:《قدم!امروز چه ات شده. چشمم نزنی! برو برایم اسپند دود کن. 》
گفتم:《حالا راستی راستی می خواهی بروی؟!》
گفت:《زود بر می گردم؛ دو سه روزه. بابا ناراحت است. به او حق بده. داغ دیده است. او را می برم تا لب اروند؛ جایی که ستار شهید شده را نشانش می دهم و زود بر می گردم. 》
خندید و گفت:《به جان قدم، زود بر می گردم.مرخصی گرفته ام. شاید دو سه روز هم نشود. حالا دو تا چای بیاور برای حاج آقایتان. قدر این لحظه ها را بدان. 》
فردا صبح زود پدرشوهرم آمد سراغ صمد. داشتم صبحانه آماده می کردم. گفت:《دیشب خواب ستار را دیدم. توی خواب کلافه بود.گفتم ستار جان! حالت خوب است؟!سرش را برگرداند و گفت من صمدم. رفتم جلو ببوسمش، از نظرم پنهان شد.》
بعد گریه کرد و گفت:《دلم برای بچه ام تنگ شده. حتماً توی خاک دشمن کنار آن بعثی های کافر عذاب می کشد .نمی دانم چرا از دستم دلخور بود؛حتماًجایش خوب نیست. 》
صمد که می خواست پدرش را از ناراحتی در آورد، با خنده و شوخی گفت:《نه بابا. اتفاقاً خیلی هم جایش خوب است. ستار الان دارد برای خودش پرواز می کند. فکر کنم از دست شما ناراحت که این طور اسم های ما را به هم ریختید. 》
چشم غره ای به صمد کردم و لب گزیدم. صمد حرفش را عوض کرد و گفت:《اصلاً از دست من ناراحت است که اسمش را برداشتم. 》
بعد رو کرد به من و گفت:《حتی خانمم هم از دستم ناراحت است؛مگر نه قدم خانم. 》
شانه بالا انداختم.
گفت:《هر چه می گویم تمرین کن به من بگو حاج ستار، قبول نمی کند.یک بار دیدی فردا پس فردا آمدند و گفتند حاج ستار شهید شده، باید بدانی شوهرت را می گویند. نگویی آقا ستار که برادرشوهرم است،چند وقت پیش هم شهید شد.》
این را گفت و خندید. می خواست ما هم بخندیم. اخم کردیم. پدرش تندو تیز نگاهش کرد.
صمد که اوضاع را این طور دید،گفت:《اصلاً همه اش تقصیر آقا جان است ها! این چه بلایی بود سر ما و اسم هایمان آوردید؟!
پدرشوهرم با همان اَخم و تَخم گفت:《من هیچ بلایی سر شما نیاوردم. تو از اول اسمت صمد بود،وقتی شمس الله به دنیا آمد، رفتم شهر برایتان یک جا شناسنامه بگیرم. آن وقت رسم بود. همه این طور بودند.بعضی ها که بچههایشان را مدرسه نمی فرستادند، تازه موقع عروسی بچه هایشان برایشان شناسنامه می گرفتند. تقصیر ثبت احوالی بود. اشتباه کرد اسم تو که از همه بزرگتر بودی را نوشت ستار. شمس الله وستار که دو قلو بودند؛ نمی دانم حواسش کجا بود،تاريخ تولد شمس الله را نوشت ۱۳۴۴ مال ستار را نوشت ۱۳۳۷.موقع مدرسه که شد، رفتیم اسمتان را بنویسیم، گفتند از همه بزرگتر کدامشان است؟!تو را نشان دادیم. گفتند این ستار است،بیایید کلاس اول. بقیه هم حالا وقت مدرسه شان نیست .خیلی بالا پایین دویدم، بلکه شناسنامه هایتان را درست کنم؛نشد.》
صمد لبخندی زد وگفت:《آن اوایل خیلی سختم بود.معلم که صدایم می زد ستار ابراهیمی؛ برّوبر نگاهش می کردم.از طرفی دوست ها و هم کلاسی هایم بهم می گفتند صمد.این وسط بدجوری گیر کرده بودم. خیلی طول کشید تا به این اوضاع عادت کردم.》
صمد دوباره رو کرد به من و گفت:《بلاخره خانم، تمرین کن به حاج آقایتان بگو حاج ستار.🍂
#دختر_شینا
🌹🌹
🌹
🌱برگ هشتادو ششم
پدرشوهرم قبول کرد.من هم سفره صبحانه را انداختم. خدیجه و معصومه را از خواب بیدار کردم. داشتم صبحانه شان را می دادم که صمد آمد و نشست کنار سفره.
نگاهش کردم.حال و حوصله نداشتم. خودش هم می دانست. هر وقت می خواست به منطقه برود، این طور بودم کلافه و عصبی. گفت:《یک رازی توی دلم هست. باید قبل از رفتن بهت بگویم. 》
با تعجب نگاهش کردم.
همان طور که با تکه ای نان بازی می کرد،گفت:《شب عملیات به ستار گفته بودم برود توی گروهان سوم. اولین قایق آماده بود تا برویم آن طرف رود. نفراتم را شمردم. دیدم یک نفر اضافه است.هر چی گفتم کی اضافه است،کسی جواب نداد.مجبور شدم با چراغ قوه یکی یکی نیروها را نگاه کنم. یک دفعه ستار را دیدم. عصبانی شدم.گفتم مگر نگفته بودم بروی گروهان سوم.شروع کرد به التماس و خواهش و تمنا. ای کاش راضی نمی شدم. اما نمی دانم چی شد قبول کردم و او آمد.
آن شب با چه مصیبتی از اروند گذشتیم. زیر آن آتش سنگین توی آن تاریکی وظلمات زدیم به سیم خاردارهای دشمن. باورت نمی شود با همان تعداد کم،خط دشمن را شکستیم و منتظر نیروهای غواص شدیم؛ اما گردان غواص ها نتوانست خط را بشکند و جلو بیاید. مادست تنها ماندیم. اوضاع طوری شده بود که با همان اسلحه هایمان و از فاصله خیلی نزدیک روبهروی عراقی ها ایستادیم و با آن ها جنگیدیم. یک دفعه ستار مرا صدا کرد.رفتم و دیدم پایش تیر خورده. پایش را با چفیه ام بستم و گفتم برادر جان! مقاومت کن تا نیروها برسند.
آن قدر با اسلحه هایمان شلیک کرده بودیم که داغ داغ شده بود. دست هایم سوخته بود.
دست هایش را باز کرد ونشانم داد. هنوز آثار سوختگی روی دست هایش بود.قبلاً هم آن ها را دیده بودم،اما نه او چیزی گفته بود و نه چیزی پرسیده بودم.
گفت:《برایم چای بریز.》صدای شرشر آب از حمام می آمد. سمیه، زهرا و مهدی خواب بودند و خدیجه و معصومه همان طور که صبحانه شان را می خوردند، بهت زده به بابایشان نگاه می کردند. چای را گذاشتم پیشش. گفتم:《بعد چی شد؟!》
گفت:《عراقی ها گروه گروه نیرو می فرستادند جلو و ما چند نفر با همان اسلحه ها مجبور بودیم از خودمان دفاع کنیم. زیر آن آتش و توی آن وضعیت، دوباره صدای ستار را شنیدم. دویدم طرفش،دیدم این بار بازویش را گرفته.بدجوری زخمی شده بود. بازویش را بستم. صورتش را بوسیدم و گفتم برادر جان خیلی از بچه ها مجروح شده اند، طاقت بیاور. دوباره برگشتم. وضعیت بدی بود. نیروهایم یکی یکی یا شهید می شدند، یا به اسارت در می آمدند و یا مجروح می شدند. دوباره که صدای ستار را شنیدم، دیدم غرق در خون است. نارنجکی جلوی پایش افتاده بود و تمام بدنش تا زیر گلویش سوراخ سوراخ شده بود. کولش کردم و بردمش توی سنگری که آنجا بود. گفتم:《طاقت بیاور، با خودم بر می گردانمت. یکی از بچهها هم به اسم درویشی مجروح شده بود. او را هم کول کردم و بردم توی همان سنگر بُتونی عراقی ها. موقعی که می خواستم ستار را کول کنم و برگردانم. درویشی گفت حاجی! مرا تنها می گذاری؟!تو را به خدا مرا هم ببر. مگر من نیرویت نیستم؟!ستار را گذاشتم زمین و رفتم سراغ خیرالله درویشی. او را داشتم کول می کردم که ستار گفت بی معرفت، من برادرتم! اول مرا ببر. وضع من بدتر است. لحظه سختی بود. خیلی سخت. نمی دانستم باید چه کار کنم.》
صمد چایش را برداشت. بدون اینکه شیرین کند،سرکشیدو گفت:《قدم! مانده بودم توی دوراهی. نمی دانستم باید چه کار کنم. آخرش تصمیمم را گرفتم و گفتم من فقط یک نفرتان را می توانم ببرم. خودتان بگویید کدامتان را ببرم. این بار دوباره هر دو اصرار کردند. رفتم صورت ستار را بوسیدم. گفتم خداحافظ برادر، مرا ببخش. گفته بودم نیا.
با آن حالش گفت مواظب دخترهایم باش.
گفتم چیزی نمی خواهی؟!
گفت تشنه ام.
قمقمه ام را در آوردم به او آب بدهم. قمقمه خالی بود؛خالی خالی.
صمد این را گفت، استکان چایش را توی سفره گذاشت و گفت:《قدم جان! بعد از من این ها را برای پدرم بگو. می دانم الان طاقت شنیدنش را ندارد، اما باید واقعیت را بداند. 》
گفتم:《پس ستار این طور شهید شد؟!》
گفت:《نه...داشتم با او خداحافظی می کردم، صورتش را بوسیدم که عراقیها جلوی سنگر رسیدند و مارا به رگبار بستند. همان وقت بود که تیر خوردم و کتفم مجروح شد.توی سنگر،سوراخی بود.خودم را از آنجا بیرون انداختم و زدم به آب. بچهها می گویند خیرالله درویشی همان وقت اسیر شده و عراقی ها ستار را به رگبار بستند و با لب تشنه به شهادت رساندند.》
بعد بلند شد وایستاد. گفتم:《بیا صبحانه ات را بخور.》گفت:《میل ندارم. بعد از شهادتم، این ها را موبه مو برای پدر و مادرم تعریف کن. از آن ها حلالیت بخواه،اگر برای نجات پسرشان کوتاهی کردم.》
بعد رو به خدیجه و معصومه کرد وگفت:《بابا جان! بلند شوید، برویم مدرسه.🍂
#دختر_شینا
🌹🌹
🌹
🍃برگ هشتاد و هفتم
همین که صمد بچهها را برد، پدرش از حمام بیرون آمد تا صبحانه اش را بخورد و آماده شود. صمد برگشت. گفتم:《اگر می خواهی بروی،تا بچه ها خواب اند برو.الان بچهها بلند می شوند و بهانه می گیرند. 》
صمد مشغول بستن ساکش بود که مهدی بیدار شد، بعد هم سمیه و زهرا. صمد کمی با بچهها بازی کرد. بعد خداحافظی کرد .اما مهدی پشت سرش دوید. آن قدر به در زد و گریه کرد که صمد دوباره برگشت. مهدی را بوسید. بردش آن اتاق. اسباببازی هایش را ریخت جلویش. همین که سرگرم شد،بلند شد که برود. این بار سمیه بهانه کرد و دنبالش دوید.پدرشوهرم توی کوچه بود.صمد گفت:《برو بابا را صدا کن،بیاید تو.》
پدرشوهرم آمد و روی پله ها نشست. حوصله اش سر رفته بود.کلافه بود.هی غُر می زد و صمد را صدا می کرد.
صمد چهارپایه ای آورد. گفت:《کم مانده بود یادم برود. قدم!چند تا پتو بیاور بزنم پشت این پنجره ها، دیشب خیلی سرد بود. برای رعایت خاموشی و وضعیت قرمز هم خوب است. 》
سمیه و زهرا و مهدی سرگرم بازی شده بودند. انگار خیالشان راحت شده بود بابایشان دیگر نمی رود. صمد،طوری که بچهها نفهمند، به بهانه بردن چهارپایه به زیر راه پله، خداحافظی کرد ورفت. چند دقیقه بعد دوباره صدای در آمد. با خودم فکر کردم این صمد امروز چه اش شده.
در را که باز کردم، دیدم پشت در است. پرسیدم:《چی شده؟!》
گفت:《دسته کلیدم را جا گذاشتم. 》
رفتم برایش آوردم. توی راه پله یک لحظه تنها ماندیم. صورتش را جلو آورد و پیشانی ام را بوسید و گفت:《قدم!حلالم کن. این چند سال جز زحمت چيزی برایت نداشتم.》
تا آمدم چیزی بگویم، دیدم رفته.نشستم روی پله ها و رفتم توی فکر.
دلم گرفته بود.به بهانه آوردن نفت رفتم توی حیاط. پیت نفت را از گوشه حیاط برداشتم .سنگین بود.هِن و هِن می کردم و به سختی می آوردمش طرف بالکن. هوا سرد بود.برف های توی حیاط یخ زده بود.دمپایی پایم بود.می لرزیدم. بچهها پشت پنجره ایستاده بودند. پتو را کنار زده بودند و داشتند نگاهم می کردند. از پشت پتویی که کنار رفته بود، چشمم به عکس صمد افتاد که روی طاقچه بود.کنار همان قرآنی که وصیت نامه اش را لایش گذاشته بود.
می گفت:《هروقت بچهها بهانه ام را گرفتند، این عکس را نشانشان بده.》
نمیدانم چرا هروقت به عکس نگاه می کردم، یک طوری می شدم.دلم می ریخت، نفسم بالا نمی آمد و هر چه غم دنیا بود می نشست توی دلم. اصلاً با دیدن عکس هزار تا فکر بد و ناجور به سرم می زد.پیت را دوباره برداشتم ببرم توی اتاق که یک دفعه پایم لیز خورد وافتادم زمین.
از درد به خودم می پیچیدم. پایم مانده بود زیر پیت نفت. هر طور بود پیت را از روی پایم برداشتم. درد مثل سوزن به مغز استخوانم فرو می رفت. بچهها به شیشه می زدند. نمی توانستم بلند شوم.همان طور توی حیاط روی برف ها نشسته بودم و از درد بی اختیار، به پهنای صورتم اشک می ریختم.
ناخن شست پایم سیاه شده بود. دلم ضعف می رفت. بچهها که مرا با آن حال و روز دیدند، از ترس گریه می کردند. همان وقت دوباره چشمم افتاد به عکس. نمی خواستم پیش بچهها گریه کنم. با دندان محکم لبم را گاز می گرفتم تا بغضم نترکد؛ اما توی دلم فریاد می زدم:《صمد!صمدجان! پس تو کی می خواهی به داد زن و بچههایت برسی.پس تو کی می خواهی مال ما باشی؟!》
هنوز پيشانی ام از داغ بوسه اش گرم بود. به هر زحمتی بود،بلند شدم و آمدم توی اتاق.
بچهها گریه می کردند. هیچ طوری نمی توانستم ساکتشان کنم.از طرفی دلم برایشان می سوخت. به سختی بلند شدم. عکس را از روی طاقچه پایین آوردم. گفتم:《بیایید بابایی! ببینید بابایی دارد می خندد.》
بچهها ساکت شدند. آمدند کنار عکس نشستند. مهدی عکس صمد را بوسید. سمیه هم آمد جلو و به مهدی نگاه کرد و مثل او عکس را بوسید. زهرا قاب عکس را ناز می کرد و با شیرین زبانی بابا، بابا می گفت.به من نگاه می کرد و غش غش می خندید. جای دست و دهان بچهها روی قاب عکس لکه می انداخت.
با دست، شستم را گرفته بودم و محکم فشار می دادم به سمیه گفتم:《برای مامان یک لیوان آب بیاور. 》
آب را خوردم و همان جا کنار بچهها دراز کشیدم؛ اما باید بلند می شدم. بچهها ناهار می خواستند. باید کهنه های زهرا را می شستم. سفره صبحانه را جمع می کردم.
نزدیک ظهر بود.باید می رفتم خدیجه و معصومه را از مدرسه می آوردم. چند تا نارنگی توی ظرفی گذاشتم. همین که بچهها سرگرم پوست کندن نارنگی ها شدند،رفتم دنبال خدیجه و معصومه. 🍂
#محرم
#دختر_شینا
🌱برگ هشتادو هشتم
اسفند ماه بود. صمد که رفته بود، دو سه روزه برگردد؛ بعد از گذشت بیست روز هنوز برنگشته بود.از طرفی پدرشوهرم هم نیامده بود. عصر دلگیری بود. بچهها داشتند برنامه کودک نگاه می کردند. بیرون هوا کمی گرم شده بود. برف ها
کم کم داشت آب می شد. خیلی ها در تدارک خانه تکانی عید بودند، اما هر کاری می کردم، دست و دلم به کار نمی رفت. با خودم می گفتم:《همین امروز و فردا صمد می آید. او که بیاید، حوصله ام سرجایش می آید. آن وقت دوتایی خانه تکانی می کنیم و می رویم برای بچهها رخت و لباس عید می خریم. 》یاد دامنی افتادم که دیروز با برادرم خریدم. باز دلم شور افتاد. چرا این کار را کردم. چرا سرسال تازه،دامن مشکی خریدم. بیچاره برادرم دیروز صبح آمد، من و بچه ها را ببرد بازار و لباس عید برایمان بخرد. قبول نکردم.گفتم:《صمد خودش می آید و برای بچهها خرید می کند.》خیلی اصرار کرد. دست آخر گفت:《پس اقلاً خودت بیا برویم یک چیزی بردار. ناسلامتی من برادر بزرگترت هستم.》هنوز هم توی روستا رسم است، نزدیک عید برادرها برای خواهرهایشان عیدی می خرند. نخواستم دلش را بشکنم؛ اما نمی دانم چطور شد از بین آن همه لباس رنگارنگ و قشنگ یک دامن مشکی برداشتم. انگار برادرم هم خوشش نیامد گفت:《خواهرجان! میل خودت است؛اما پیراهنی،بلوزی،چیز دیگری بردار. یک رنگ شاد.》
گفتم:《نه،همین خوب است. 》
همین که به خانه آمدم، پشیمان شدم و فکر کردم کاش به حرفش گوش داده بودم و سرسال تازه، دامن مشکی نمی خریدم. دوباره به خودم دلداری دادم و گفتم عیب ندارد. صمد که آمد باهم می رویم عوضش می کنیم. به جایش یک دامن یا پیراهن خوش آب و رنگ می خرم.
بچه ها داشتند تلویزیون نگاه می کردند. خدیجه مشغول خواندن درس هایش بود،گفت:《مامان! راستی ظهر که رفته بودی نان بخری، عمو شمس الله آمد. آلبوممان را از توی کمد برداشت. یکی از عکسهای بابا را باخودش برد.》
ناراحت شدم. پرسیدم:《چرا زودتر نگفتی؟!...》
خدیجه سرش را پایین انداخت و گفت:《یادم رفت.》
اوقاتم تلخ شد.یعنی چرا آقا شمس الله آمده بود خانه ما و بدون اینکه به من بگوید، رفته سراغ کمد و عکس صمد را برداشته بود.توی این فکرها بودم که صدای در آمد.
بچهها با شادی بلند شدند و دویدند طرف در. مهدی با خوشحالی فریاد زد:《بابا!..بابا آمد...》
نفهمیدم چطور خودم را رساندم توی راه پله. از چیزی که می دیدم، تعجب کرده بودم .پدرشوهرم در را باز کرده بود وآمده بود تو.برادرم، امین، هم با او بود. بهت زده پرسیدم:《با صمد آمدید؟!صمد هم آمده؟!》
پدرشوهرم پیرتر شده بود. خاک آلوده بود.با اوقاتی تلخ گفت:《نه...خودمان آمدیم. صمد ماند منطقه. 》
پرسیدم:《چطور در را باز کردید؟!شما که کلید ندارید! 》
پدرشوهرم دستپاچه شد.گفت:《...کلید...!آره کلید نداریم؛اما در باز بود.》
گفتم:《نه، در باز نبود. من مطمئنم. عصر که برای خرید رفتم بیرون، خودم در را بستم. مطمئنم در رابستم.》
پدرشوهرم کلافه بود.گفت:《حتما حواست نبوده؛ بچهها رفته اند بیرون در را باز گذاشته اند. 》
هر چند مطمئن بودم؛ اما نخواستم توی رویش بایستم. پرسیدم:《پس صمد کجاست؟!》
با بی حوصلگی گفت:《جبهه! 》
گفتم:《مگر قرار نبود با شما برگردد؛آن هم دو سه روزه. 》
گفت:《منطقه که رسیدیم، از هم جدا شدیم. صمد رفت دنبال کارهای خودش. از او خبر ندارم. من دنبال ستار بودم.پیدایش نکردم .》
فکر کردم پدرشوهرم به خاطر اینکه ستار را پیدا نکرده، این قدر ناراحت است.تعارفشان کردم بیایند تو. اما ته دلم شور می زد. با خودم گفتم اگر راست می گوید، چطور با برادرم آمده! امین که قایش بود!خبر دارم که قایش بوده نکند اتفاقی افتاده!
دوباره پرسیدم:《راست می گویید از صمد خبر ندارید؟!حالش خوب است؟!》
پدرشوهرم با اوقات تلخی گفت:《گفتم که خبر ندارم. خیلی خسته ام. جایم را بینداز بخوابم. 》
با تعجب پرسیدم:《می خواهید بخوابید؟!هنوز سرشب است.بگذارید شام درست کنم.》
گفت:《گرسنه نیستم. خیلی خوابم می آید. جای من و برادرت را بینداز، بخوابیم.》
بچهها دایی شان را دوره کرده بودند احوال شینا را از او پرسیدم. جواب درست و حسابی نداد. توی دلم گفتم:《نکند برای شینا اتفاقی افتاده.》برادرم را قسم دادم. گفتم:《جان حاج آقا راست بگو، شینا چيزی شده؟!》امین هم مثل پدرشوهرم کلافه بود، گفت:《به والله طوری نشده، حالش خوب است. می خواهی بروم فردا بیاورمش، خیالت راحت شود؟!》
دیگر چیزی نگفتم و رفتم جای پدرشوهرم را انداختم. او که رفت بخوابد، من هم بچهها را به برادرم سپردم و رفتم خانه خانم دارابی. جریان را برایش تعریف کردم و گفتم:《می خواهم زنگ بزنم سپاه و از صمد خبری بگیرم. 》
خانم دارابی که همیشه با دست و دلبازی تلفن را پیشم می گذاشت و خودش از اتاق بیرون می رفت تا من بدون رو در بایستی تلفن بزنم،این بار نشست کنار تلفن و گفت:《بگذار من شماره بگیرم.🍂
#دختر_شینا
🌹🌹
🌹
🌱برگ هشتاد و نهم
نشستم روبه رویش. هی شماره می گرفت وهی قطع می کرد.می گفت:《مشغول است، نمی گیرد.انگار خط ها خراب است.》
نیم ساعت نشستم و به شماره گرفتنش نگاه کردم. انگار حواسش جای دیگری بود.زیرلب با خودش حرف می زد.هنوز یکی دو شماره نگرفته، قطع می کرد. گفتم:《اگر نمی گیرید، می روم دوباره می آیم. بچهها پیش برادرم هستند. شامشان را می دهم و بر می گردم.》برگشتم خانه. برادرم پیش بچهها نبود.رفته بود آن یکی اتاق پیش پدرشوهرم. داشتند با صدای آهسته با هم حرف می زدند،تا مرا دیدند ساکت شدند.
دلشوره ام بیشتر شد.گفتم:《چرا نخوابیدید؟!طوری شده؟!تو را به روح ستار،اگر چیزی شده به من هم بگویید. دلم شور می زند.》
پدرشوهرم رفت توی جایش دراز کشید و گفت:《نه عروس جان،چیزی نشده.داریم دو سه کلام حرف مردانه می زنیم.تعریف خانوادگی است. چی قرار است بشود. اگر اتفاقی افتاده بود که حتماً به تو هم می گفتیم.》
برگشتم توی هال.باید برای شام چیزی درست می کردم. زهرا و سمیه و مهدی باهم بازی می کردند. خدیجه ومعصومه هم مشق می نوشتند. از دلشوره داشتم می مردم.دل توی دلم نبود. از خیر شام درست کردن گذشتم. دوباره رفتم خانه خانم دارابی. گفتم:《تو را به خدا یک زنگ بزن به حاج آقایتان، احوال صمد را از او بپرس.》
خانم دارابی بی معطلی گفت:《اتفاقاً همین چند دقیقه پيش با حاج آقا حرف می زدم. گفت حال حاج آقای شما خوبِ خوب است. گفت حاجی الان پیش ماست. 》
از خوشحالی می خواستم بال درآورم.گفتم:《الهی خیر ببینی. قربان دستت. پس بی زحمت دوباره شماره حاج آقایتان را بگیر. تا صمد نرفته با او حرف بزنم. 》
خانم دارابی اول این دست و آن دست کرد.بعد دوباره خودش تلفن را برداشت و هی شماره گرفت و هی قطع کرد.گفت:《تلفنشان مشغول است.》
دست آخر گفت:《ای داد بی داد،انگار تلفن ها قطع شد. 》از دست خانم دارابی کفری شدم،خداحافظی کردم و آمدم خانه خودمان. دیگر بدجوری به شک افتاده بودم. خانم دارابی مثل همیشه نبود.انگار اتفاقی افتاده بود و او هم خبردار بود. همین که به خانه رسیدم، دیدم پدرشوهر و برادرم نشسته اند توی هال و قرآنی را که توی طاقچه بود،برداشته اند و دارند وصیت نامه صمد را می خوانند. پدرشوهرم تا مرا دید،وصیت نامه را تا کرد و لای قرآن گذاشت و گفت:《خوابمان نمی آمد.آمدیم کمی قرآن بخوانیم. 》
لب گزیدم. از کارشان لجم گرفته بود. گفتم:《چی از من پنهان می کنید. اینکه صمد شهید شده.》قرآن را از پدرشوهرم گرفتم و روی سینه ام گذاشتم و گفتم:《صمد شهید شده. می دانم.》
پدرشوهرم با تعجب نگاهم کرد و گفت:《کی گفته؟!》یک دفعه برادرم زد زیر گریه.
من هم به گریه افتادم. قرآن را باز کردم.وصیت نامه را برداشتم. بوسیدم و گفتم:《صمد جان! بچههایت هنوز کوچک اند، این چه وقت رفتن بود.بی معرفت،بدون خداحافظی. یعنی من ارزش یک خداحافظی را نداشتم.》
دستم را روی قرآن گذاشتم و گفتم:《خدایا!تو را قسم به این قرآنت، همه چیز دروغ باشد.صمدم دوباره برگردد. ای خدا!صمدم را برگردان.》
پدرشوهرم سرش را روی دیوار گذاشت. گریه می کرد و شانه هایش می لرزید. خدیجه و معصومه هم انگار فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده. آمدند کنارم نشستند. طفلی ها پا به پای من گریه می کردند.سمیه روی پاهایم نشسته بود و اشک هایم را پاک می کرد. مهدی خیره خیره نگاهم می کرد.زهرا بغض کرده بود.
پدرشوهرم لابه لای هق هق گریه هایش صمد و ستار را صدا می زد. مهدی را بغل کرد.او را بوسید و شعرهای ترکی سوزناکی برایش خواند؛اما یک دفعه ساکت شد وگفت:《صمد توی وصیت نامه اش نوشته به همسرم بگویید زینب وار زندگی کند.نوشته بعد از من،مرد خانه ام مهدی است. 》و دوباره به گریه افتاد.
برادرم رفت قاب عکس صمد را از روی طاقچه پایین آورد. بچهها مثل همیشه به طرف عکس دویدند. یکی بوسش می کرد.آن یکی نازش می کرد.زهرا با شیرین زبانی بابا بابا می گفت.
برادرم دستش را رو به آسمان گرفت وگفت:《خدایا! صبرمان بده. خدایا!چطور طاقت بیاوریم؟!خدایا خواهرم چطور این بچههای یتیم را بزرگ کند؟!》
کمی بعد همسایه ها یکی یکی از راه رسیدند. با گریه بغلم می کردند.بچه هایم را می بوسیدند. خانم دارابی که آمد،ناله ام به هوا رفت. دست هایش را توی هوا تکان می داد و با حالت مویه وعزاداری می گفت:《جگرم را سوزاندی قدم خانم. تو و بچههایت آتشم زدید قدم خانم. غصه تو کبابم کرد قدم خانم. 》
زار زدم:《تو زودتر از همه خبر داشتی بچههایم یتیم شدند. 》خانم دارابی گریه می کرد و دست ها و سرش را تکان می داد.بنده خدا نفسش بالا نمی آمد. داشت از هوش می رفت.
آن شب تا صبح پَرپَر زدم.همین که بچهها می خوابیدند. می رفتم بالای سرشان و یکی یکی می بوسیدمشان و می نالیدم. طفلی ها با گریه من از خواب بیدار می شدند.
آن شب جگرم کباب شد.تا صبح زار زدم. گریه کردم.نالیدم و برای تنهایی بچههایم اشک ریختم.🍂
#دختر_شینا
🌹🌹
🌹
🍃برگ نودم(آخرین قسمت)
جلو رفتم.خدیجه و معصومه را هم با خودم بردم.من که این قدر بی تاب بودم،یک دفعه آرام شدم. یاد حرف پدرشوهرم افتادم که گفت:《صمد توی وصیت نامه اش نوشته به همسرم بگویید بعد از من زینب وار زندگی کند.》
کنارش نشستم. یک گلوله خورده بود روی گونه سمت چپش. ریش هایش خونی شده بود.بقیه بدن سالم سالم بود.با همان لباس سبز پاسداری آرام و آسوده خوابیده بود. صورتش مثل آن روز که از حمام آمده بود و آن پیراهن چهارخانه سفید و آبی را پوشیده بود،قشنگ و نورانی شده بود.》
می خندید و دندان های سفیدش برق می زد.کاش کسی نبود. کاش آن جمعیت گریان و سیاه پوش دور و برمان نبودند.دلم می خواست خم شوم و به یاد آخرین دیدارمان پیشانی اش را ببوسم. زیر لب گفتم:《خداحافظ 》همین.دیگر فرصت حرف بیشتری نبود. چند نفر آمدند و صمدم را بردند. صمدی که عاشقش بودم.او را بردند و از من جدایش کردند. سنگ لحد را که گذاشتند و خاک ها را رویش ریختند، یک دفعه یخ کردم.آن پاره آتشی که از دیشب توی قلبم گُر گرفته بود،خاموش شد. پاهایم بی حس شد.قلبم یخ کرد. امیدم نا امید شد.احساس کردم بین آن همه آدم،تنهای تنها هستم؛ بی یارو یاور، بی همدم و هم نفس. حس کردم یک دفعه پرت شدم توی یک دنیای دیگر،بین یک عدّه غریبه، بی تکیه گاه و بی اتکا. پشتم خالی شده بود. داشتم از یک بلندی می افتادم ته یک دره عمیق.
کمی بعد با پنج تا بچه قد و نیم قد نشسته بودم سرخاکش. باورم نمی شد صمد آن زیر باشد؛زیر یک خروار خاک.هرکاری کردم بگذارند کمی کنارش بنشینم، نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشین کردند. وقتی برگشتیم، خانه پر از مهمان بود.دوستانش می آمدند. از خاطراتشان با صمد می گفتند. هیچ کس را نمی دیدم. هیچ صدایی را نمی شنیدم.باورم نمی شد صمد من آن کسی باشد که آن ها می گفتند. دلم می خواست زودتر همه بروند. خانه خالی بشود. من بمانم و بچهها. مهدی را بغل کنم.زهرا را ببوسم. موهای خدیجه را ببافم. معصومه را روی پاهایم بنشانم. در گوش سمیه لالایی بخوانم. بچههایم را بو کنم.آن ها بوی صمد را می دادند.هر کدامشان نشانی از صمد توی صورتشان داشتند. همه رفتند. تنها شدم. تنها ماندیم. مهدی سه ساله مرد خانه ما شد.
اما نه،صمد هم بود؛هر لحظه، هردقیقه. می دیدمش. بویش را حس می کردم.
آن پیراهن قشنگی را که از مکه آورده بود،اتو کردم و به جالباسی زدم؛کنار لباس های خودمان . بچه ها که از بیرون می آمدند، دستی روی لباس بابایشان می کشیدند. پیراهن بابا را بو می کردند.می بوسیدند. بوی صمد همیشه بین لباس های ما پخش بود.صمد همیشه با ما بود.
بچه ها صدایش را می شنیدند:《درس بخوانید. باهم مهربان باشید.مواظب مامان باشید.خدا را فراموش نکنید.》
گاهی می آمد نزدیکِ نزدیک.در گوشم می گفت:《قدم!زودباش.بچه ها را زودتر بزرگ کن. سروسامان بده. زود باش.چقدر طولش می دهی.باید زودتر از اینجا برویم.زود باش. فقط منتظر تو هستم. به جان خودت قدم، این بار تنهایی به بهشت هم نمی روم.زود باش.خیلی وقت است اینجا نشسته ام.منتظر توام.ببین بچهها بزرگ شده اند.
دستت را به من بده. بچهها راهشان را بلدند. بیا جلوتر. دستت را بگذار توی دستم.تنهایی دیگر بس است.بقیه راه را باید باهم برویم....🍂
(که عشق آسان نمود اول
ولی افتاد مشکلها ..❤️
#دختر_شینا
دختران فاطمی 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃