eitaa logo
دُخٺــࢪاݩ‌‌فـٰاطـمـے❤️💫
2.9هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
2.5هزار ویدیو
27 فایل
📣 بࢪا؎ عضویٺ دࢪ گࢪوه به عنوان مࢪبے یا دختࢪان فاطمے و یا اطݪا؏ از بࢪنامهـ ها با ادمین کاناݪ، دࢪ اࢪتباط باشید 📲 «گروه تبلیغی جهادی رشد🌱» ارسال تصاویر و ویدئوها: @aghayari12 ادمین: @Mirzaei1369 @SarbazAmad
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
15.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زائران امام هشتم غافلگیر شدند! 🔹حس فوق‌العاده دریافت غذای متبرک حضرت از جایی که فکرش را هم نمی‌کردند.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
☑️جشن پدران و دختران فاطمی در قم همزمان با ایام میلاد کریم اهل‌بیت 🔸جشن پدران و دختران فاطمی با حضور یک هزار نفر از دختران به همراه پدران آن‌ها عصر جمعه ۱۸ فروردین در سالن بیداری اسلامی جامعه‌الزهرا(س) قم برگزار شد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دختران فاطمی 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹 قصه شب👇👇👇👇👇👇👇
🌹یادت باشه 🍃بخش اول زندگی نامه 🍃فصل نهم ما لقا را به بقا بخشیدیم 🍃برگ نود و سوم چون اوضاع روحی عمه و پدر حمید خوب نبود از آنجا زود بلند شدیم ، موقع خداحافظی عمه کمی گردو داد تا با کشمش داخل ساک حمید بگذارم ، حمید پدر و مادرش را که تا دم در آمده بودند به آغوش کشید ، از در که بیرون آمدیم پشت سر ما آب ریختند ،کاری که من در طول این چند سال هر روز صبح موقع رفتن حمید انجام می دادم و پشت سرش آب می ریختم تا سالم بر گردد. سر بستن ساک وسایلش کلی بحث داشتیم ، خواستم وسایلش را داخل چمدان تک نفره چرخ دار بچینم ، کلی لباس و وسیله شخصی ردیف کردم ، همین که داخل چمدان چیدم حمید آمد و دانه دانه برداشت قایم کرد یا پشت مبل ها می انداخت ، برایش بیسکوییت خریده بودم ، بیسکوییت آن مدلی دوست نداشت ، شوخی و جدی گفت :« چه خبره این همه لباس و وسایل و خوراکی ، به خدا فردا همکارای من یدونه لباس انداختن داخل یه نایلون اومدن ، اون وقت من باید با چمدان و عینک دودی برم بهم بخندن ، من با چمدان نمی‌رم! وسایلمو داخل ساک بچین»، فقط یک ساک داشت ، آن هم برای باشگاه کاراته اش بود ، گفتم :« ساک به این کوچکی ، چطور این همه وسایلو جا کنم ؟!»، بالاخره من را مجاب کرد که بیخیال چمدان شوم ، با این که ساک خیلی جمع و جور بود همه وسایل را چیدم الا همان بیسکوییت ها ، بین همه وسایلی که گذاشته بودم فقط از قرآن جیبی خوشش آمد ، قرآن کوچکی که همراه با معنی بود ، گفت :« این قرآن به همه وسایلی که چیدی می ارزه». شماره تماس خودم ، پدر و مادرش و پدرم را داخل یک کاغذ نوشتم ، بین وسایل گذاشتم که اگر نیاز شد خودش یا همکارانش با ما در ارتباط باشند . برایش یک مسواک جدید قرمز رنگ گذاشتم ، می خواست مسواک سبز رنگ قبلی را داخل سطل اشغال بیندازد ، از دستش گرفتم و گفتم :« بذار یادگاری بمونه !» ، من را نگاه کرد و لبخند زد ، انگار یک چیزهایی هم به دل حمید و هم به دل من برات شده بود . ساک را که چیدم برایش حنا درست کردم ، گفتم :« حمید من نمی دونم تو کی میری و چه موقعی عملیات داری ، می خوام مثل بچه های جنگ که شب عملیات حنا می ذاشتن ، امشب برات حنابندون بگیرم ». با تعجب از من پرسید :« حنا برای چی ؟». گفتم :« اگر ان‌شاءالله سالم برگشتی که هیچ ولی اگر قسمت این بود شهید بشی من الان خودم برات حنابندون می گیرم که فردای شهادت بشه روز عروسیت ، روز خوش بختی و عاقبت بخیری تو بهترین روز برای هر دوتامونه». روی مبل کنار بخاری سمت چپ ویترین داخل پذیرایی نشست ، پارچه سفیدی رویش انداختم ، روزنامه زیر پاهایش گذاشتم ، نیت کردم و روی موها ، محاسن و پاهایش حنا گذاشتم ، در همان حالت که حنا روی سرش بود دوربین موبایلم را روشن کردم و گفتم :« حمید صحبت کن ، برای من ، برای پدر و مادرها مون ». گفت :« نمی تونم زحمات پدر و مادرم رو جبران کنم »، دنبال جمله می گشت ، به شوخی گفتم :« حمید یک دقیقه بیشتر وقت نداری ، زود باش»، ادامه داد :« پدر و مادر شما هم که خیلی به من لطف کردن ، بزرگ ترین لطفشون هم این که دخترشون رو در اختیار من گذاشتن ، خود تو هم که عزیز دل مایی ، فعلا علی الحساب می‌ذارمت امانت پیش پدر و مادرت تا برم و برگردم ان‌شاءالله » ، این اواخر همیشه می گفت :« از دایی خجالت می کشم ، چون هر مأموریتی میشه تو باید بری اون جا ، الان میگن این عروس شده ولی همش خونه پدرشه». بعداز ثبت لحظات حنا بندان،روسری سر کردم و دوتایی کلی با هم عکس سلفی گرفتیم،به من گفت:«فرزانه اگربرنگشتم خاطراتمون رو حتمأ یه جایی ثبت کن».🍂 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دختران فاطمی 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا