🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_شش 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد بیست دق
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_هفت
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
توی همین حال بودم که ناگهان یه دستی روی شونم نشست 😶
حتماَ یکی از پسرای مزاحم دانشگاس .
با شتاب برگشتم طرفش تا هرچی فحش و ناسزا از بچگی یاد گرفتم رو بارش کنم که با دیدن آنالی ، نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم ...
_تو آدم نمیشی ، نه؟! صد بار نگفتم نزن رو شونم؟!
حتما باید بزنم شل و پل ات کنم تا بره تو اون مُخِت؟!😠
+خب حالا ترش نکن ، دوساعته دارم صدات میزنم ، چرا گریه کردی؟
_چیزی نیست .
+آره تو گفتی و منم باور کردم .😒
_خب حالا... تو میدونی راهیان نور کجاست؟؟😶
+اوممم...
چیز زیادی ازش نمی دونم فقط میدونم پسر ریشو هایی که دکمه هاشونو تا خرخره میبندن و دخترای چادر چاق چوقی میرن . چطور؟🤔
_هیچی هیچی ولش کن بیا بریم .
و دستش رو کشیدم و به طرف دیگه ای از دانشگاه بردم ...
همونطور که قدم میزدیم ، کیک و آبمیوه پرتقالی رو میخوردم .
+چرا پرسیدی؟
_چی رو ؟!🙄
+خودتو نزن به اون راه ! چرا اون طوری زل زده بودی بهش ؟
_به کی؟
+به پوستر ...
_ها؟ نمیدونم یه نیرویی منو جذب کرد .
ادای منو درآورد و با یه حالت خاصی گفت :
+ یه نیرویی منو جذب کرد 😒😒😒 از کِی تا حالا آهنی شدی و ما خبر نداشتیم.
_آنالی مسخره نکن لطفا ...
+نکنه میخوای بری؟
_شاید...آره
+وایسا ببینم
وبا ضرب ، دستش رو از تو دستم بیرون کشید ...
_آنالی چته تو ، چرا گارد میگیری؟!!😐
+من چِمِ یا تو چته!!؟😡
دوساعت صدات میکردم جواب نمیدادی داشتی گوله گوله اشک میریختی الانم که داری میگی میخوام برم راهیان نور، میخوای با این سر و وضع بری اونجا وسط اونهمه دختر و پسر بسیجی ناسزا بخوری؟؟
فکر کردی میگن بفرمایید گلم ،عزیزم، عشقم ؟؟؟ نخیر، با این سر و ریختی که تو داری؛ با اتیپا پرتت میکنن بیرون 😒
صداش خیلی بلند بود... داشت داد میزد ...
_آروم باش آنالی آبرومون رفت هیس🤫 باشه من غلط کردم نمیرم اصلا ، آروم باش ...
+ چی چیو آروم باش؟ میدونی داری خودتو تو چه هَچَلی میندازی ؟ نه نمیبینی ! کور شدی !..
و با سرعت به طرف درب خروجی دانشگاه رفت ...
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
"🖤"
زدست رفته شَکیبم ؛
خدا کند که نَصیبم
شود زیارت ِ صحن وسرای ِ
حضرت هادی🥀
#استوری #اختصاصی
#شهادت_امام_هادی
#امام_هادی
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
شهادت امام هادی.mp3
2.57M
"🖤"
•| یا هادیَ القلوبِ همه رو سیاه ها...
امروز، "هدایتِ" دلِ ما، آرزوی ماست!
●━━───── ∞
⇆ㅤㅤ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤㅤ↻
#نواهنگ
#شهادت_امام_هادی #امام_هادی
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
📚 #کتاب_پارک
اینقسمت: #معرفی_کتاب دختر تبریز
این کتاب، خاطرات شفاهی خانم «صدیقه صارمی»، رزمنده، امدادگر، مربی نهضت سوادآموزی و مربی پرورشی فعال تبریزی است که با تدوین «هدی مهدیزاد»، فراز و فرود زندگی او را در قبل و بعد از انقلاب اسلامی روایت میکند.
صارمی در این کتاب 208صفحهای، خاطراتی از مبارزات مردم تبریز در انقلاب اسلامی، دفاع مقدس، همراهی با آیتالله شهید مدنی در ستاد نماز جمعه و سردار شهید مهدی باکری در جبهه جنوب ارائه میکند و روایتهای ناگفتهای از عملکرد بهیاران و معلمان نهضت سوادآموزی، جهادگران و مربیان پرورشی دهه شصت دارد. در واقع، «دختر تبریز»، یک الگوی موفق و افق روشن برای زنان و دختران امروز ارائه میکند.
📍 https://ketabresan.net/
📖 این کتاب جذاب رو هر جای ایران که هستین، میتونین به کتابرسان سفارش بدین و درب منزل تحویل بگیرین😊👌
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_هفت 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد توی هم
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_هشت
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
بارفتن اون ، منم اشک هام سرازیر شد..
آنالی...😭
کمرم خم شده بود ولی نباید میشکستم ...
نباید سوژۀ کل دانشگاه میشدم ...
به سرعت از دانشگاه بیرون زدم ...
مقصدم رو نمی دونستم ...
فقط می دونستم باید برم
باید برم جایی تا افکارم رو جمع و جور کنم ...
به خودم که اومدم دیدم شب شده و من جلوی مسجد امام علی هستم !😢
حرصی از خودم و کارها و گند های پی در پی ام ،پام رو روی پدال گاز تا آخر فشار دادم و ماشین از جا کنده شد ...
با حال خرابی به خونه رسیدم ...
بدون بردن ماشین به داخل پارکینگ رفتم بالا ...
وارد خونه که شدم صدای مامان توی گوشم پیچید
+ وای... این چه سر و وضعیه ؟ چی شده؟ 😧
_مامان ولم کن حوصله ندارم
خواستم راه پله ای که به اتاقم منتهی میشه رو پیش بگیرم که با صدای بلند و تهدید آمیزش متوقف شدم ...
+ مروا یه قدم دیگه برداری خودت میدونی چیکارت میکنم ...😠
کلافه به سمت مامان برگشتم
_میشنوم
+تا این موقع شب کجا بودی؟😑
_از کی تا حالا من براتون مهم شدم ؟!
بیرون بودم 🙄
+گفتم کجا بودی؟!
_واییی مامان !
+یامان
مروا تو چرا اینجوری شدی ؟ چته !! اون از مهمونی که یه دفعه غیبت زد و رفتی نصفه شب اومدی ، اینم از امشب که دیر اومدی .. اونم با این سر و شکل! بگو مشکلت چیه تا حل کنیم .
_حل کنیم ؟
چی رو حل کنیم؟
ها؟
چی رو حل کنیم مامان ؟ تو از واژه مامان فقط و فقط اسمش رو به یدک میکشی! توی این بیست سال یه بار شده کنار هم غذا بخوریم ؟ یه بار شده بوی غذات ، توی این خراب شده بپیچه ؟
یه بار شده بیای بگی مروا دردت چیه ؟!
مُردی ؟
زنده ای ؟
آره ؟ اومدی ؟😡
+ اما ... اما تو چیز هایی رو داشتی که کمتر دختری تو این شهر داشته! ما بخاطر تو و آیندت اینهمه صبح تا شب تلاش میکنیم...
داد زدم:
_من این آینده کوفتی رو نمیخوام 😠
کی رو باید ببینم ؟
من مامان میخوام ...
بابا میخوام ...
دوست داشتم روز اول مدرسه مامانم کنارم باشه نه زن همسایه !...
من میخواستم بابام بیاد دنبالم نه داداشم !
توی این بیست سال تنها سنگ صبورم کاوه بود که اونم ازم گرفتن 😭
دیگه اشکام راه خودشونو پیدا کرده بودن ولی من کوتاه نیومدم
_تو حتی به من شیر ندادی ... میفهمی ؟!
توفقط منو به دنیا آوردی که ای کاش همون موقع میمردم و به این دنیای کوفتی نمیومدم 😭😭😭
بعد از کاوه ، آنالی شد همه کس و کارم
اون برام هر کاری کرد
ولی شما چی کار کردید؟😭
می دونی مشکل شما و بابا چیه ؟!
فکر میکنید همه چیز پولِ!
همه چیز خریدنیه
حتی پدر
حتی مادر
تو دیگه مادرم نیس ...
با سوختن یه طرف صورتم ،ساکت شدم
ناباورانه به مادری چشم دوختم که برای اولین بار منو زد 😟💔
چهره اش بر افروخته شده بود و از چشم هاش اشک سرازیر می شد
بابا رو دیدم که سراسیمه خودش رو به ما رسوند .
~ چی شده مروا ؟ باز خوشی زده زیر دلت ؟😡
پوزخندی تحویلش دادم و به طبقه بالا رفتم و درب اتاقم رو به هم کوبیدم ...
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
آیا می دانید کومونیست یعنی چه؟🤔
مادرهایی که وجود مو در غذا را انکار می کنند و
کو مو نیست می گویند😁😂
#عصرونه #لبخند #سرگرمی #لطیفه
😄😉😊 👉 @Dokhtaran_morvarid