9.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #پیشنهاد_دانلود👌🏻
| یعنی وضعمون از سوئیس هم بهتره؟!
💢 پرچمها را با تخمین بچین!
🔻۱. بیشترین افزایش اختلاف طبقاتی در سه دهه گذشته
🔻۲. بیشترین درصد زیر خط فقر
🔻۳. برترین قدرت علمی
🔻۴. برترین قدرت اقتصادی
🔻۵. برترین قدرت نظامی
📚 برگرفته از محتوای کتاب #صعود_چهل_ساله
________________
#گام_دوم
#گام_تمدن_ساز
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پاش بیفته🙃
خودم یه لشکرم✌️💪🎀
#دخترونه🎀
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎤 #استاد_پناهیان
🌱 بهترین استغفار، عذرخواهی از بدحالیه!
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
💌مناجات بیاستغفار، مثل تمیز کردن بدون شوینده.
مناجات کردن بدون استغفار، مانند تمیز کردن خانه و وسایل بدون آب و مواد شوینده است. استغفار مانند استحمام، موجب تمیزی روح آلوده ما می شود. چگونه می توانیم مدتها بدون استغفار سپری کنیم و سنگینی روحمان را تحمل کنیم و یا در خانه کثیف زندگی کنیم؟
طبع زندگی ما را به تمیزکاری وادار میکند.
#استاد_پناهیان
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
🌸🌱
صفحه چهارم
تقدیم کنیم به امام زمان (عج)
#شروع_صبح_با_قرآن
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
عزیزےمیگُفت:💌✨
هروقٺاحساسڪردیداز
#امامزمان
دورشدیدودلتون
واسهآقاتنگنیسٺ💔
ایندعاےکوچکروبخونید🔖
بخصوصتوےقنوٺهاتون🤲🏻:
لـَیِّـنْ قَـلبےلِـوَلِـیِّ أَمـرِڪ💛✨
یعنیخداجون••|📒|••
دلموواسہاماممنرمڪن . .
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••
با توجه به پایان رسیدن رمان #تنها_میان_داعش از امشب رمان جدیدی داخل کانال میزاریم😍
یه #رمان_مذهبی عاشقانه ❤️🌹
#جان_شیعه_اهل_سنت
اثر #فاطمه_ولی_نژاد
🌹🌱🌹🌱
*{#پارت_اول}*
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
صدای قرائت آیت الکرسی مادر، بوی اسفند،اسباب پیچیده در بار کامیون و اتاقی که خالی بودنش از پنجره های بی پرده اش پیدا بود، همه حکایت از تغییر دیگری در خانواده ما میکرد. روزهای آخر شهریور ماه سال 91 با سبک شدن آفتاب بندر عباس، سپری میشد و محمد و همسرش عطیه، پس از یکسال از شروع زندگی مشترکشان، آپارتمانی نوساز خریده و میخواستند طبقه بالای خانه پدری را ترک کنند، همچنانکه ابراهیم و لعیا چند سال پیش چنین کردند. شاید به زودی نوبت برادر کوچکترم عبداالله هم میرسید تا مثل دو پسر بزرگتر به بهانه کمک خرج شروع زندگی هم که شده، زندگی اش را در این خانه قدیمی و زیبا شروع کرده تا پس از مدتی بتواند زندگی مستقل را در جایی دیگر تجربه کند. از حیاط با صفای خانه که با نخلهای بلندی حاشیه بندی شده بودگذر کرده و وارد کوچه شدم. مادر ظرفی از شیرینی لذیذی که برای بدرقه محمد پخته بود،برای راننده کامیون برد پاسخ تشکر او، داد و سفارش کرد :《حاجی! اثاث نوعروسه.》
کلی سرویس چینی و کریستال و...« که راننده با خوشرویی به میان حرفش آمدِ بار را بست. مادر صورت محمد را بوسید و با گفتن »خیالت تخت مادر!عطیه را گرم در آغوش گرفت که پدر با دلخوری جلو آمد و زیر گوش محمد غر
ّ خرابی روی دیوار اتاق دیده بود که مادر با خنده جواب زد که نفهمیدم. شاید رد
داد: »فدای سرشون! یه رنگ میزنیم عین روز اولش میشه!« محمد با صورتی در هم کشیده از حرف پدر، سوار شد و اتومبیلش را روشن کرد که عبداهلل صدا بلند کرد: »آیتالکرسی یادتون نره!« و ماشین به راه افتاد. ابراهیم سوئیچ را از جیبش در آورد و همچنان که به سمت ماشینش میرفت، رو به من و لعیا زیر لب زمزمه کرد: »ما که خرج نقاشی مون هم خودمون دادیم ...« لعیا دستپاچه به میان حرفش
دوید: »ابراهیم! زشته! میشنون!« اما ابراهیم دست بردار نبود و ادامه داد: »دروغ که
ُ ب محمد هم پول نقاشی رو خودش بده!« همیشه پول پرستی ابراهیم
نمیگم، خ
و خساست آمیخته به اخالق تند پدر، دستمایه اوقات تلخی میشد که یا باید با
میانجیگری مادر حل میشد یا چارهگریهای من و عبداهلل. این بار هم من دست
به کار شدم و ناامید از کوتاه آمدن ابراهیم، ساجده سه ساله را بهانه کردم: »ساجده
جون! داری میری با عمه الهه خداحافظی نمیکنی؟ عمه رو بوس نمیکنی؟« و با
گفتن این جمالت، او را در آغوش کشیده و به سمت مادر و پدر رفتم: »با بابابزرگ
ُ ر زدنهای ابراهیم
خداحافظی کن! مامان بزرگ رو بوس کن!« ولی پدر که انگار غ
را شنیده بود، اخم کرد و بدون خداحافظی به داخل حیاط بازگشت. ابراهیم هم
وارث همین تلخیهای پدر بود که بیتوجه به دلخوری پدر، سوار ماشین شد. لعیا
هم فهمیده بود اوضاع به هم ریخته که ساجده را از من گرفت و خداحافظی کرد و
حرکت کردند. عبداهلل خا کی که از جابجایی کارتونها روی لباسش نشسته بود، با
هر دو دستش تکاند و گفت :»مامان من برم مدرسه. ساعت ده با مدیر جلسه دارم.
باید برنامه کالسها رو برای اول مهر مرتب کنیم.« که مادر هم به نشانه تأیید سری
تکان داد و با گفتن »برو مادر، خیر پیش!« داخل حیاط شد.
ساعتی از اذان ظهر گذشته و مادر به انتظار آمدن عبداهلل، برای کشیدن نهار
دستدست میکرد که زنگ خانه به صدا در آمد. عبداهلل که کلید داشت و این
وقت ظهر منتظر کسی نبودیم. آیفون را که برداشتم، متوجه شدم آقای حائری،
مسئول آژانس امال ک محله پشت در است و با پدر کار دارد. پدر به حیاط رفت
و مادر همچنان به انتظار بازگشت عبداهلل، شعله زیر قلیه ماهی را کم کرده بود
تا ته نگیرد. کار آقای حائری چندان طول نکشید که پدر با خوشحالی برگشت
و پیش از اینکه ما چیزی بپرسیم، خودش شروع کرد: »حائری برامون مستأجر
پیدا کرده. دیده امروز محمد داره اسباب میبره، گفت حیفه ملک خالی بیفته.«
صورت مهربان مادر غرق چروک شد و با دلخوری اعتراض کرد: عبدالرحمن! .......
#جان_شیعه_اهل_سنت
#رمان_مذهبی
#فاطمه_ولی_نژاد
••✾•🦋•✾••
https://eitaa.com/dokhtaranmontazer
••✾•🦋•✾••