eitaa logo
🦋دختران منتظر🦋
210 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
3.1هزار ویدیو
58 فایل
به‌امید‌روزی‌که‌او‌پایان‌دهد‌این‌فراق‌را #اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج♥️  📚"کپی" https://eitaa.com/polertbatie
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام✋🏻💙 ببخشید دوستان چند روزه گوشیم مشکل داشت نمیتونستم پارت بزارم ..... فعلا ک چنتا پارت اماده کردم اما اگه درست نشه مجبورم اسکرین بزارم 😔💜
{ } 🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 در حیاط را هم از ذهنم بیرون میکردم. هر چند پذیرفتن اینهمه محدودیت برایم سخت بود که بخاطر حرص و طمع پدر باید چنین وضعیت ویژهای به خانوادهمان تحمیل شود، اما شاید همانطور که عبداهلل میگفت در این قصه حکمتی نهفته بود که ما از آن بی خبر بودیم و خدا بهتر از هر کسی به آن آ گاه بود. * * * از صدای فریادهای ممتد پدر از خواب پریده و وحشتزده از اتاق بیرون دویدم. پوست آفتاب سوخته پدر زیر محاسن کوتاه و جو گندمیاش غرق چروک شده و همچنانکه گوشی موبایل در دستش میلرزید، پشت سر هم فریاد میکشید. لحظاتی خیره نگاهش کردم تا بالخره موقعیت خودم را یافتم و متوجه شدم چه میگوید. داشت با محمد حرف میزد، از برگشت بار خرمایش به انبار میخروشید و به انباردار و راننده گرفته تا کارگر و مشتری بد و بیراه میگفت. به قدری با حال بدی از خواب بیدار شده بودم، که قلبم به شدت میتپید و پاهایم س ُ ست بود. بیحال روی مبل کنار اتاق نشستم و نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم که ً صدای پدر تا حیاط هم رفته بود عقربههایش به عدد هشت نزدیک میشد. ظاهرا که مادر را سراسیمه از زیرزمین به اتاق کشاند. همزمان تلفن پدر هم تمام شد و مادر با ناراحتی اعتراض کرد: »چه خبره عبدالرحمن؟!!! صبح جمعه اس، مردم خوابن! مالحظه آبروی خودتو نمیکنی، مالحظه بچههاتو نمیکنی، مالحظه این مستأجر رو بکن!« پدر موبایلش را روی مبل کنار من پرت کرد و باز فریاد کشید: »کی مالحظه منو میکنه؟!!! این پسرات که معلوم نیس دارن چه غلطی تو انبار میکنن، مالحظه منو میکنن؟!!! یا اون بازاری مفت خور که خروس خون بار خرما رو پس ِ انبار، مالحظه منو میکنه؟!!!« مادر چند قدم جلو آمد و میخواست میفرسته در ً حق با شماس! ولی من پدر را آرام کند که با لحنی مالیم دلداریاش داد: »اصال میگم مالحظه مردم رو بکن! وگرنه همین مستأجری که انقدر واسش ذوق کردی، میذاره میره...« پدر صورتش را در هم کشید و با لحنی زننده پاسخ داد: »تو که عقل ُ ر میزنی که حاال نفس نکش ُ ر میزنی مستأجر نیار، یه روز غ تو سرت نیس! یه روز نداشتیم. گفتم امروز عبداهلل رو میفرستم از خرازی بخره...« که پدر با عصبانیت به ِت شده خوردن و خوابیدن میان حرفم آمد: »نمیخواد قصه سر هم کنی! فقط کار تو این خونه!« دمپایی را کف راهرو کوبید، دست به دیوار گرفت و با بیتعادلی دمپاییهایش را به پا کرد و وارد حیاط شد. از تلخ زبانیاش دلم شکست و بغضی غریبانه گلویم را گرفت. خودش اجازه نداده بود درسم را ادامه داده و به دانشگاه بروم و حاال خانه نشینیام را به رخم میکشید که حلقه گرم اشکی روی مژههایم نشست. باز به راه پله نگاه کردم. از تصور اینکه آقای عادلی صدای پدر را شنیده باشد، احساس حقارت عجیبی میکردم. صدای کوبیده شدن در حیاط آخرین صدایی بود که شنیده شد و بالفاصله خانه در سکوتی سنگین فرو رفت. پدر همیشه تند و تلخ بود، ولی کمتر میشد که تا این حد بد رفتاری کند. به اتاق که بازگشتم، دیدم عبداهلل مقابل مادر روی زمین زانو زده و دلداریاش میدهد. با سر انگشتم، اشک را از حلقه چشمانم پا ک کردم تا مادر نبیند و در عوض با لیوان آب به سمتش رفتم، ولی نه لیوان آب را از من می گرفت، نه به دلداریهای عبداهلل دل میداد. رنگ سبزه صورتش به زردی میزد و لبانش به سفیدی. دستانش را دور بازوانش حلقه زده و به گلهای سرخ فرش خیره مانده بود که دستانش را گرفتم و آهسته صدایش کردم: »مامان! تو رو خدا غصه نخور!« و نمیدانم جملهام تا چه اندازه لبریز احساس بود که بالخره چشمانش را تکان داد و نگاهم کرد. عبداهلل از فرصت پیش آمده استفاده کرد و دنبال حرف من را گرفت: »بابا رو که میشناسی! تو دلش چیزی نیس. ولی وقتی یه گرهای تو کارش میافته، بدجوری عصبانی میشه... مامان! رنگت پریده! ضعف کردی، بیا یه چیزی بخور.« ولی مادر بدون اینکه از پدر گلهای کند، سر شکمش را با مشت فشار داد و گفت: »نه مادر جون! چیزیم نیس، فقط سر دلم درد گرفته.« و من بالفاصله با مهربانی دخترانهام پاسخ ً دلت خالی مونده. عبداهلل نون داغ گرفته. پاشو صبحونه بخوریم.« که دادم: »حتما نفس عمیقی کشید و با صدای ضعیفش ناله زد: »اآلن حالم خوب نیس. شماها ً میخورم.« عبداهلل به من اشاره کرد که چیزی نمیخورد. برید بخورید، من بعد .......... ••✾•🦋•✾•• https://eitaa.com/dokhtaranmontazer ••✾•🦋•✾••
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 | نامه عجیب معاویه به سپاهیان امیرالمؤمنین ♨️ وقتی دشمن نقطه قوت ما را نقطه ضعف نشان می‌دهد! _____________ 📺 برشی از گفتگوی در برنامه از شبکه ۳سیما ••✾•🦋•✾•• https://eitaa.com/dokhtaranmontazer ••✾•🦋•✾••
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸دانی که چرا زمین به دور خود میچرخد؟ نه بهر من و نه بهر تو میگردد...🌸 🌸یک بار به عمر خود علی را دیده.. دیوانه شده به دور خود میگردد🌸 💚علی شـاه 💚علی مــاه 💚علی راه 💚علی نصر من الله 💚علی زمزمه ی هر دل آگاه 💚علی حصن حصين است 💚علی عين يقين است 💚علی حبل متين است 💚به کوری دو چشم دشمنانش 💚علی اميرالمؤمنين است ♥️ 💚علی کاشف هر غم 💚علی بر همه مرهم 💚علی ذکر لب عيسی مريم 💚على هستی خاتم 💚علی برگ برات همه ی خلق 💚از آتش و جهنم 💚علی اصل وجود است 💚علی روی سجود است 💚علی معدن جود است 💚علی راز و نياز است 💚علی سوز و گداز است 💚علی محرم راز است 💚علی مهر قبولی نماز است 💚علی صوم و صلات است 💚علی حج و زکات است 💚علی برگ برات است 💚علی تجلی صفات است همه عالم بگويند💚 فقط 👈 💚حيدر امير المومنين است💚 ••✾•🦋•✾•• https://eitaa.com/dokhtaranmontazer ••✾•🦋•✾••
سردار روزت مبارڪ❤️ ••✾•🦋•✾•• https://eitaa.com/dokhtaranmontazer ••✾•🦋•✾••
👤 توییت ✍🏻 شرط عقل و از بایدهای حکمرانی است "ایهود اولمرت" نخست وزیر سابق رژیم صهیونیستی با وجود بیماری سرطان پروستات پس از پایان مسئولیتش به اتهام فساد مالی و اخلاقی به ۶ سال زندان محکوم شد. ••✾•🦋•✾•• https://eitaa.com/dokhtaranmontazer ••✾•🦋•✾••
👤توییت پارک گون هه رئیس جمهور سابق کره جنوبی که نشریه فوربس او را در لیست ۱۰۰ فرد قدرتمند جهان انتخاب کرده بود به اتهام تخلف از قانون اساسی، فساد مالی و سوءاستفاده از قدرت پس از برکناریِ فوری از مقام خود برای تحمل بیست سال حبس راهی زندان شد. ••✾•🦋•✾•• https://eitaa.com/dokhtaranmontazer ••✾•🦋•✾••
5.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ⭕️ چه خون دلهایی که خورده نشد 🔻 برای اسلام از همه چیشون گذشتند تا شما کاخ بسازید؟ ••✾•🦋•✾•• https://eitaa.com/dokhtaranmontazer ••✾•🦋•✾••
مطالب بالا رو با دقت مطالعه کنید و گوش بدید👆👆