regretful
لطفا فوروارد کنید و به قلم و برداشت خودتون راجب این عکس بنویسید؛ و من، متنهاتون رو فوروارد میکنم و
تقدیر، نیازی نداشت برای ماندگارت میانِ جانِ من، نشانی بگذارد. منِ بعد از تو، خودِ نشانیِ تو بودم؛ آینهای که تصویرِ رفتنت را در خود جا داده بود، و هر نفس، بازتابِ غیبتِ تو بود. با اینهمه، تو انگار که به این پژواکِ تنهایی قانع نبودی، چیزی دیگر کنارم نهادی. یادگاریای از جنسِ خودت؛ متمایز، خاص و بیواهمه. همچون نسیمی ناگهانی در سکوتِ یک بیشه. و این یادگار، رنگی بود؛ نه رنگِ دلخوشیهای زودگذر، نه رنگِ رویاهای دستیافتنی. رنگی که میانِ بودن و نبودن گیر کرده بود. رنگی که بعد از تمام شدنِ ما، آرامآرام در تار و پودِ وجودم تنید. خاکستری. خاکستریای که تا پیش از آن، تنها در پسِ پردهی چشمهای تو معنا داشت. آنجا که هیچ رنگِ دیگری جرأتِ ظهور نداشت؛ نه سرخِ عشق، نه آبیِ آسمان، نه سبزِ امید. فقط خاکستری بود، خاکستریِ ابهام، خاکستریِ انتظار، خاکستریِ پایان. در آن خاکستریِ عمیق، من غرق شدم. هر جا که نگاه میکردم، انگار چشمهای تو مرا مینگریستند؛ همانقدر جانباخته، همانقدر بیقرار. و همین جانباختگیِ نگاهت، باعث شد تا جانِ من به باختنِ تو، معنا بیابد. یادگاریِ تو، از همان آتشی بود که روزی، در دلِ تاریکِ من انداختی؛ همان آتشی که نه میسوزاند، و نه خاموش میشد. آتشی که قلبِ مرا، همچون نورِ ستارهای دور، روشن کرد؛ نوری در دلِ سیاهی، امیدی در پسِ یأس. درست بود که چشمانت خاکستری بودند، اما خودت، خودِ خودت، نور بودی. نوری که به زندگی جان میداد، و به جانِ ازدسترفته، امیدِ دوباره. چگونه ممکن است کسی همزمان باعثِ جوششِ حیات باشد و خود، منبعِ خاموشی؟ چگونه نگاهِ تاریک و پر حسرتش، میتواند تاریکیِ مرا هم به نور تبدیل کند؟ وجودِ تو، و عدمِ تعلقِ تو به من، مثل خارِ تیزی در جانم فرو میرفت. تکستارهی آسمانِ من، خورشیدِ همیشه دور از دسترسِ من، وقتی جلوی چشمم میایستاد، مرا ضعیفتر از همیشه میکرد. ضعیفتر از شمشیری شکسته در دستِ جنگجویی خسته. پس اسلحه اندوه را برداشتم. نه برای پایان دادن به زندگی، بلکه برای شروعِ دنیایی که تنها متعلق به ما باشد. جهانی که در آن، هیچ مانعی، و هیچ نبودنی میانِ ما حائل نشود. خواستم ماشه را بکشم، تا تو هم، در همان جهانِ غمِ من، برای همیشه بمانی. دنیا نباید مانعِ ما باشد؛ اما تو، خودت مانع بودی. مانعِ رسیدنِ من به تو، مانعِ ماندنِ تو در من. در آن لحظهی تاریک، فهمیدم که گاهی، برای نگه داشتنِ کسی که دوستش داری، باید او را در دنیایِ غمِ خودت، اسیر کنی. تا شاید، فقط شاید، در آن انزوایِ مشترک، حسِ واقعیِ با هم بودن را برای همیشه، ماندگار کنی.