هدایت شده از شہیده زيݩبـــــ کَݦايے⚘️😍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#من_میترا_نیستم🍂🌸
#قسمتپنجم
همین طور که در خیابان های تاریک راه میرفتیم، به مادرم گفتم:
"مامان، یادته زینب یک سالش که بود، چطور دست کرد توی کاسه و چشم های گوسفند را خورد؟"
شهرام با تعجب پرسید:
"زینب چشم گوسفند را خورد؟"
مادرم رو به شهرام کرد و گفت:
"یادش بخیر... جمعه بود❗️😔
#فرازی_از_زندگینامه
#شهیده_زینب_کمایی
برای آشنایی بیشتر با شهیده زینب کمایی با ما همراه باشید👇
نوجوانی که دستنوشتههایش، احساسات زیبایش، مهربانی و صفایش؛ رنگ و بوی دلهای پاک شما نوجوانها را دارد😊☁️
کانال #شهیده_زینب_کمایی👈 مخاطب خاص #نوجوان 👇
🌸🔸🌸🔸🌸🔸🌸🔸🌸🔸
https://eitaa.com/joinchat/3601924171C5e2fc5bbe8
به نام خدا🌹🌹
این کانال مخصوص دختران زهرایی هست♥️🖤
پر از مطالب مفید😍🤩
پروفایل🌱استیکر 🌱سوپرایز🌱والیپر🌱
دیگه چی می خوای؟
تازه چالش یهویی هم داره🌿😍🤩🦋🦋🌹🌹
لینکش؟
@mohebanemahdi8
بفرمایید😉😊
راستی هرکس عضو شد و یک عضو هم آورد پرداخت ایتا به مبلغ.....
پس بدونید زیاد میدم🤩🤩
@zahra712
آیدیم
عضو بشید😘♥️♥️♥️♥️
#تباهیات 🚶♂🕳
تواینزمونہچشمپاڪڪہسھلہ!!!
گوشےپاڪڪمپیدامیشہ
چشمےڪہقرارهیوسـفزهـراروببینہ
حیفنیستحـرامببینہ🙃
ولےبعضیاموندمشونگرمباگوشے
همچشمشونروپاڪنگہمیدارن
#گوشےتوپاڪنگہداررفیق
اینجا محفل ما دختراست...
دخترایی از جنس نجابت...
پاکی...
میخوایم تو این گروه یکم با هم بحث کنیم و سعی کنیم هم دیگه رو از گناه دور کنیم و دل امام زمانمون رو شاد کنیم 💚🙂
اگه موافقی یه یا زینب(سلام الله علیها)بگو و عضو شو😉🤞🏻
راستی صلوات یادت نره هااااا☝️🏻😇
کانالمونه👇🏻
https://eitaa.com/dokhtaran_zeynabi313
وووویییییی😍
دلت میخواد تا ته گاندو ها توی اکیپ باحال و خفن و پایه باشی!!؟😌😎
بهترین کانال گاندویی و دخترونه مذهبی ایتا رو میخوای؟؟🤨
میخوای گوشیت سنگین نشه و ی کانال ک بهترین چیزارو بزاره نگه داری؟؟🤓
بهترین رمان های گاندویی ایتا رو میخوای🤤✌️🏿
همه واسه پارت های بعدش التماس میکنن🤭🤫
بدو تا نپاکیده دختر جووون😱
@romangandoee
همه ی این هشتک هارو میخوای😌👇🏻
#گــانـــدو😎✨💕
#رمــــــان😍✨💕
#اسـتوری😍✨💕
#پروفایـل😍✨💕
#طــــنــــز😍✨💕
#رفـیـونـه😍✨💕
#چـادرانـه😍✨💕
#حجابانـه😍✨💕
#رهـبـرانـه😍✨💕
#شهیدانـه😍✨💕
#انگیزشی😍✨💕
#تلـنگرانـه😍✨💕
#بــــیـــــو😍✨💕
#.......
کلی چیزای قشنگ و باحال مخصوص طُـــ😉ــــ دختر گل و خاص ک داری این متن رو میخونی😌🧡
بدو بیا از دست نده😎🙌🏻
_-_-_-_●●⸾🧡 ⃟🍁⸾●●_-_-_-_
🍂@romangandoee🍂
_-_-_-_●●⸾🧡 ⃟🍁⸾●●_-_-_-_
سلام دوست عزیز🖐🏻☺️
♨️💢اومدم یھ ڪانال مشاوره #زندگی و #خانواده رو بهت معرفی ڪنم💢♨️
🔹میخواے #ازدواج ڪنی ولی نمیدونی مورد مناسیت چطوریھ؟!😇
🔹میخواے یه #مجردے پاڪی رو براے خودت رقم بزنێ؟!🙃
🔹یا #بچت خیلی شلوغی میڪنه؟!😅
🔹میخواے درست #تربیتش ڪنی؟!😍
🔹درگیر #رابطه_با_جنس_مخالف هستی؟ مذهبی هم هستی؟😳
#خانواده_مهدوے👨👩👧👦
💟 https://eitaa.com/joinchat/840302613C241946f0ca 💟
بفرما اینجا هر روز ڪلی مطالب ناب میذاریم😍😁
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
تو فضاے مجازے گرفتار #ارتباطبانامحرمشدی؟👊🏿𝀗 𝄄𝄒
نمیتونیاینرابطهروتمومکنی🚶🏻♀؟
🍂 https://eitaa.com/joinchat/840302613C241946f0ca
#مشاورههاےاینکاناݪآرومتمیکنہ
→@Hananekhalafi←
+میدونی حنانه خلفی کیه🤔؟
-نــــــه؟
+یکی از حافظان قرآن کریم😍
-واقعاااا😳؟
+بــلــهههه😌
میدونی از چند سالگی روخوانی و روانخوانی قرآن و یاد گرفتن😇؟
میدونی از چند سالگی حافظ قرآن شدن؟
-نــــه‼️
+خانم حنانه خلفی از ۴ تا ۵ سالگی شون روخوانی و روانخوانی قرآن و یاد گرفتن☺️
و از ۵ تا ۷ سالگی هم حافظ کل قرآن کریم شدن😌
-وایییییییی😍
+بــلــهههه♥️
دوست داری با این بانوی بزرگوار آشنا بشی🤗؟
-آره خیلی دوست دارم😘
+بیا بهت یه کانال معرفی میکنم که خیلی عالیه و از تصاویر ایشون و صوت و ترتیل و…
هر چیزی که به ایشون مربوط میشه رو میزاره🤗😇
-ممنون فقط لینک کانال شونو بده که خیلی مشتاقم بشناسمش🤩
+چشم حتماً😚
بفرمایید👇
→@Hananekhalafi←
🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸
🌿🌸
🌸
|📄🙃 #تایم_رمان |
💕 #رمان_جانم_میرود
🌱 #قسمت_9
مهیا دوباره سریعتر از همه به سمت اتاق رفت
به محض رسیدن به اتاق استرس شدیدی گرفت نمی دانست برگردد یا وارد اتاق شود
بالاخره تصمیم خودش را گرفت
در را ارام باز کرد و وارد اتاق شد پدرش روی تخت خوابیده بود ومادرش در کنار پدرش رو صندلی خوابش برده
ارام ارام خودش را به تخت نزدیک کرد نگاهی به دستگاه های کنار تخت انداخت از عددها وخطوط چیزی متوجه
نشد به پدرش نزدیک شد
طبق عادت بچگی دستش را جلوی بینی پدرش گذاشت تا مطمئن شود نفس مے کشد با احساس گرمای نفس های پدرش نفس آسوده ای کشید
دستش را پس کشید اما نصف راه پدرش دستش را گرفت
احمد آقا چشمانش را باز کرد لبان خشکش را با لبش تر کرد و گفت
ــــ اومدی بابا منتظرت بودم چرا دیر کردی
و همین جمله کوتاه کافی بود تا قطره های اشک پشت سر هم بر روی گونه ی مهیا بشینند
ــــ ای بابا چرا گریه میکنی نفس بابا
اصلا میدونی من یه چیز مهمیو تا الان بهت نگفتم
مهیا اشک هایش را پاک کرد و کنجکاوانه پرسید
ـــ چی؟؟
احمد اقا با دستش اثر اشک ها را از روی صورت دخترکش پاک کرد
ـــــ اینکه وقتی گریه میکنی خیلی زشت میشی
مهیا با خنده اعتراض کرد
ـــ اِ بابا
احمد اقا خندید
ـــ اروم دختر مادرت بیدار نشه
دکتر گوشی ها را از گوشش دراورد
ــــ خداروشکر آقای معتمد حالتون خیلے بهتره فقط باید استراحت کنید و ناراحت یا عصبی نشید پس باید از چیزهایی که ناراحتتون میکنه دوربشید
ـــــ ببخشید آقای دکتر کی مرخص میشن
ــــ الان دیگه مرخصن
مهیا تشکر کرد
احمد آقا با کمک مهیا و همسرش اماده شد و پس از انجام کارهای ترخیص به طرف خانه رفتند مهیا به دلیل شب بیداری و خستگی بعد از خوردن یک غذای سبک به اتاقش رفت وآرام خوابید...
🎀نویسنده: فاطمه امیرے
@dookhtaranehmohajjabe
🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸
🌿🌸
🌸
|📄🙃 #تایم_رمان |
💕 #رمان_جانم_میرود
🌱 #قسمت_10
چشمانش را آرام باز کرد کش و قوسی به بدنش داد نگاهی به ساعت انداخت ساعت۱۰شب بود
از جایش بلند شد
ــــ ای بابا چقدر خوابیدم
به سمت سرویس بهداشتی رفت صورتش را شست و به اتاقش برگشت حال خیلی خوبی داشت احساس می کرد آرامشی که مدتی دنبالش می گشت را کم کم دارد در
زندگی لمسش می کند نگاهی به چادر روی میز تحریرش انداخت
یاد آن شب،مریم،اون پسره افتاد
بی اختیار اسمش را زمزمه کرد
ــــ سید،شهاب،سیدشهاب
تصمیم گرفت چادر را به مریم پس دهد و از مریم و برادرش تشکر کند
ــــ نه نه فقط از مریم تشکر میکنم حالا از پسره تشکر کنم خودشو برام میگیره پسره ی عقده ای، ولی دیر نیست ؟؟؟
نگاهی به ساعت انداخت با یاداوری اینکہ شب های محرم هست و مراسم تا اخر شب پابرجاست اماده شد
تیپ مشکی زد اول موهایش را داخل شال برد وبه تصویر خود در آیینه نگاه کرد پشیمون شد موهایش را بیرون ریخت
آرایش مختصری کرد و عطر مورد علاقه اش را برداشت و چند پاف زد
کفش پاشنه بلندش را از زیر تخت بیرون اورد
چادر را برداشت و در یک کیف دستی قشنگ گذاشت
در آیینه نگاهی به خودش انداخت
ـــ وای که چه خوشکلم
یک بوس برای خودش انداخت
به طرف اتاق پدرش رفت
تصمیم گرفته بود هم حال پدرش را بپرسد هم به آن ها بگوید که به هیئت می رود این نزدیکی به مادر و پدرش احساس خوبی به او می داد
به طرف اتاق رفت در باز بود پدرش روی تخت نشسته بود
احساس می کرد پدرش ناراحت هست می خواست جلو برود و جویای حال پدرش شود اما با دیدن عکس هایی که در دست پدرش بودند سرجایش خشک شد
باور نمی کرد پدرش دوباره به سراغ این عکس ها بیاید
از ناراحتی و عصبانیت دستانش سرد شدند دیگر کنترلی بر رفتارش نداشت.
با افتادن کیف دستیِ چادر از دستش ،احمد اقا سرش را بالا اورد با دیدن مهیا سعی در قایم کردن عکس ها کرد اما
دیگر فایده ای نداشت...
#ادامه_دارد...
🎀نویسنده: فاطمه امیرے
@dookhtaranehmohajjabe