بچه ها یکی پرسیده بود که این تقدیمیه؟ میشه ما هم شرکت کنیم …
باید بگم که… این یه ترکیبی از چالش و تقدیمیه و شرکت ممبرا توش زوریهههه زور
مجبورید مجبور
میفهمید؟
مگه اژدها سوار نیستید؟
پس بیاید بنویسید دیگه
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
1-
پا در کتابفروشی مورد علاقه ام گذاشتم انقدر به انجا رفته بودم که دیگر مثل خانه خودم شده بود و صاحبش هم من را دوست خود می دانست.
همین که چشمش به من افتاد بدون هیچ سوالی من را به سمت انباری برد و قفل ان را باز کرد. اینجا محل نگهداری کتاب های چاپ قدیم بود و طی سالها خیلی شلوغ و درهم بر هم شده بود و صد البته که صاحب مغازه همه را به انجا راه نمی داد و من استثنا بودم. به قسمت پشت انباری و بخش کتابهای جنایی رفتم. همیشه جستجویم را از قفسه های این بخش شروع می کردم و اگر چیز مناسبی پیدا نمی کردم سراغ ژانر های دیگر می رفتم
#کارا
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
2-
همین طور داشتم کتابها را یکی یکی از قفسه ها بیرون می کشیدم که به کتاب کلفتی با قطر حدود بیست سانت رسیدم.کتاب خیلی عجیبی به نظر می امد اسمش را تا به حال نشنیده بودم. کتاب را به امید فهمیدن موضوعش باز کردم که ناگهان دیدم در سوراخی میان صفحاتش تخمی سیاه رنگ به اندازه مشتم وجود دارد. از تعجب پاهایم سست شد. یادم نمی امد در هیچ جایی عکس تخمی مشابه ان را دیده باشم. میخواستم تخم را برای خود بردارم که وجدانم اجازه نداد و ان را داخل کتاب گذاشتم و کتاب را خریدم به هر حال تخم هم جزئی از کتاب محسوب می شد!
یه خانم ام برگشتم.
#کارا
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
3-چند روزی بود مدام فکر میکردم با این تخم چه کار کنم تا اینکه تصمیم گرفتم سعی کنم پرورشش بدهم و اگر نشد به موزه ای بفروشمش
درباره نحوه جوجه کشی از تخم تحقیق کردم و تخم را در ان شرایط قرار دادم. نمی دانم برای چه پرنده ای بود اما در مقاله ها نوشته بود که میانگین زمان لازم برای به دنیا امدن پرنده از تخم 29 روز است. روزها همانطور می گذاشت و منتظر بودم تا ببینم چه پرنده ای متولد خواهد شد اصلا متولد خواهد شد یا نه
#کارا
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
4-
بعد از پنجاه روز داشتم امیدم را از دست میدادم که صدایی از درون تخم شنیدم. هیجان زده و نگران به انتظار موجودی که قرار بود متولد شود نشستم و بالاخره پس از سه روز انتظار ناگهان تخم از وسط به دو نیم شد و پرنده ای سیاه از درونش بیرون افتاد
سریع به سمتش رفتم تا برش دارم اما همین که دستم به ان خورد انگشتم یخ زد و سریع عقبش کشیدم.
خدای من! آن یک پرنده بود، اما نه مثل پرنده های دیگر، آن موجود یک اژدها بود!
هنوز در شک و بهت فر رفته بودم که جوجه اژدها شروع به بیرون دادن بخار های ابی رنگ از دهانش کرد. این صحنه آنقدر بامزه بود که ناخوداگاه شروع به خندیدن کردم
#کارا
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
6-
به انجا که رسیدم متوجه شدم اسمی برای این موجود سیاه رنگ با نفس های یخی انتخاب نکرده ام
اسمش را آدرالک گذاشتم آدرا به معنی سرما و طوفان + بلک به معنای سیاه
آدرالک همه چیز می خورد و هر روز تقریبا دو برابر می شد بطوریکه بعد از دو هفته هم قد من شد و داشتم فکر می کردم به فکر جای دیگری برای ماندن باشم کا خداروشکر رشدش با قدی حدود سه متر متوقف شد
اوایل نمی توانست نفس هایش را کنترل کند و باعث شد همه درختان حیاط یخ بزنند و من هم مجبور شوم با لباس زمستانی نزدیکش شوم اما با بزرگ شدنش دیگر نفس های یخینش را به سمت من نمی فرستاد
او بعد از هفته اول هم پرواز کردن را یاد گرفت و وقتی بزرگتر شد نصفه شب ها من را با پنجه هایش می گرفت و با هم به سواری میرفتیم
#کارا
#دایگو