اژدها سواران کتابخوان🏴
اینا رو امانت گرفتم😭✨✨
ایشالا بعدش قهرمانان المپ
بعدشم پتش خوارگر😭😭✨✨
هدایت شده از شماره "۱"
آخرش روئن میگه دوست دارم سیترا میگه منم دوست دادم حالا برو گمشو
وااای میخوام جیغ بزنم چقدر خوب بوددد
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد لورال و جود کاراکتر یک : سن:۱۸ جنسیت:مونث رنگ مو:قهوه ای رنگ چشم: ابی آسمونی نژاد:
لورال و جود نوشتننن
اول جود از زبون کاراکتر یک😭✨
شخصیت اول:کالیاندرا(نویسنده جود)
صدای شرشر آب روی سنگفرش های خیابان،بدون هیچ صدای بیگانه و انسانی،عالی است!
از کنار خیابانهای سنگفرششده، روی جدولهای کوتاه پریدم.
دستهایم را باز کردم و با ظرافت، روی لبهی نازک جدول راه رفتم.
–میشه لطفاً بیای پایین؟
به سمت آریندور برگشتم. با دقت نگاهم میکرد، انگار از کاری که میکردم خوشش نمیآمد.
–ممکنه بیفتی.
طبق معمول، چهرهاش رنگ نگرانی گرفت. لبخند زدم و روح سرکش درونم وادارم کرد که روی جدول بمانم.
جلوتر دویدم و با بیخیالی بپربپر کردم، بعد با بیپروایی خندیدم.
آریندور اخم کرد و با ناراحتی گفت:
–بس کن! لطفاً بیا پایین…
تنشی در نگاهش موج میزد.
–نمیخوام آسیب ببینی.
لبهایم را جمع کردم و آرام پایین آمدم.
آریندور دستم را گرفت و کمک کرد پایین بیایم. ارتفاع جدول زیاد نبود، اما انگار میخواست مطمئن شود که آسیبی نمیبینم.
بعد از آن تروماي وحشتناکی که تجربه کرده بود…
–متاسفم که نمیذارم هر کاری دلت میخواد بکنی، اما…
آه عمیقی کشید.
–نمیخوام مثل لاوندر از دستت بدم…
لبخند زدم.
–میفهمم، نیازی نیست نگران باشی.
و آرام کنارش قدم زدم،مدت طولانی را به سکوت گذراندیم.
از گوشه چشم به او نگاه کردم.
_چه خبر از کارت؟
_منظورت با زیرد؟
_آره.
آه عمیقی کشید.
_اگه چارهای داشتم همون دفعه اول کارمو ول میکردم و میرفتم یه جای دیگه تا هم از دست اون مرتیکه خلاص شم هم بیشتر بتونم پیشت باشم،ولی...
سکوت کرد.
_چیزی شده؟
چهره نگرانش را با نقاب لبخند پوشاند.
_نه چیزی نیست.
سرم را آرام تکان دادم.پاهایم را آرام روی خطوط سنگفرش ها گذاشتم و فقط،روی خط راست روبه رویم حرکت کردم.
_به نظر کلبه اش جای چندشیه،خیلی دوست دارم یه بار اونجارو ببینم...
_نه!نباید اونجا بری!
صدایش من را از جا پراند.با تعجب،به صورتش که سرخ شده بود خیره شدم.
_فقط...فقط نگرانم...متاسفم...
با شرارت لبخندی زدم.اون همین حالا از من خواسته بود کاری را انجام ندهم.دلم نمیخواست باعث آزارش شوم ولی دوباره روح طغیانگرم،تصمیم به نافرمانی گرفته بود.
فقط یه کوچولو عه،اتفاقی نمیفته که!زود باش بدو!
_آریندور!
به صورتم نگاه کرد.
لبخند زدم.
قلبم بالا و پایین جهید.
_منو بگیر!
با سرعت نور،برگشتم و روی سنگفرش های خیس،دویدم.
_کالینادرا!
دویدم.
_کجا میری؟!
پشت سرم دوید.
_صبر کن!!
مستقیم به سمت کلبه زیرد گریختم.
آفرین!کارت عالیه!
_صبر کن کالینادرا!!
صدایش به فریاد بدل شد.
_اون تو نرو!!!!
در کلبه در چند قدمی ام بود.
صدای برخورد و ناله.
_کالینادرا!برگرد!
فریادش،تار های صوتی اش را شکافت.
_اون میکشتت!
فریادش در ذهنم اکو شد.
اون میکشتت!
من را میکشد؟
دستی از پشت یقه ام را گرفت.
وارد کلبه شدم.
آریندور دوباره فریاد کشید.
در با صدای بلندی بسته شد.
دست از یقه ام رها شد و پشت در ماند.
صدای فریاد و غژ غژ چوب.
ماهی بزرگی کف زمین بود.
جادوگر مشغول کلکل با ماهی بود.
ماهی برگشت.
قلبم در سینه جهید.
چقدر شبیه...منه.
صدای بلندی به گوش رسید،هاله تاریکی دورتادور ماهی را فراگرفت و تکه تکه،پوشت بدنش را برید و رشته رشته کرد.ماهی،روی زمین افتاد و خون سبزی بالا آورد.
_موجود خرفت!
ماهی نفس کشید.
زیرد سمت من برگشت.
چشم هایش گرد شد.
_تو دیگه کی هستی؟؟
زبانم،به سقف دهانم چسبید.متوجه صدای درمانده آریندور شدم که از پشت در،اسمم را فریاد میکشید.زیرد،لبخند زد.فقط امیدوار بودم دندان هایش را از دست بدهد.
_اهرم فشارم،نه؟به نظر اون پسره هم پشت دره،آره؟
آب دهانم را قورت دادم و سمت در رفتم.
دسته در را کشیدم.باز نشد.دوباره کشیدم.باز هم باز نشد.
_دلم نمیخواست کسی بفهمه دارم با یه ماهی غول پیکر میجنگم،باعث شک و شبهه میشه...
فکر کنم نمیدونه همین استخوون های کف کلبه و بوی خون و پوست آدمیزادی که میاد،باعث میشه شک و شبهه کافی ایجاد بشه.
_شک و شبهه راجب چی؟
_میفهمی...
و لبخند زنان،انگشت درازش را پیش آورد.
آریندور که لحظه کوتاهی سکوت کرده بود،ناگهان دوباره فریاد کشید.
_نه!اینکارو نکن!
فقط ایستادم.زیرد انگشتش را در هوا تاب داد.سوزشی وحشتناک،در سرتاسر وجودم دوید.
رگ هایم پاره شدند.
خون سرخ بیرون جهید.
جیغ کشیدم.
_کالینادرا!
در تکان خورد.
تمام تنم به خود پیچید،استخوان هایم گزگز کردند و خرچ خرچ کنان،روی غضروف ها پیچ و تاب خوردند.
چشم هایم سیاهی رفتند.
کف زمین سقوط کردم.
ولی دیگر انسان نبودم.
در با صدای بلندی باز شد.
آریندور ناگهان وارد کلبه شد.
ولی فرصت نگاه کردن پیدا نکرد.
جرقه سیاهی از میان قفسه سینه اش گذشت...
و آن قلب تا ابد از تپش بازماند...
خواستم فریاد بکشم،خواستم نامش را صدا بزنم،خواستم بلند شدم و اورا در آغوش بکشم ولی دیگر انسان نبودم.
انسان نبودم.
دیگر دست ها وجود نداشتند.
دیگر حنجره انسانی وجود نداشت.
تنها باله بود و آبشش و دم دو قسمتی...
دستی دمم را گرفت،من را در شیشه ای انداخت.در مایع سبزی غوطهور شدم.شیشه،روی قفسه ای قرار گرفت.و بعد سکوت...
سکوت و سکوت و سکوت و سکوت و سکوت و سکوت...
دلم میخواست فقط گریه کنم،دلم میخواست دنیا را بخاطر اینکه بعد از مرگ او سکوت کرده بود،به آتش بکشم.
ولی نمیتوانستم.
تنها شیشهام را خراشیدم و صدای نازکی از گلویم خارج کردم.او رفته بود،همه چیز تمام شده بود.
مدتی شیشه ام را خراشیدم،صداهای فجیع از گلویم خارج کردم،خودم را گاز گرفتم.ولی همه چیز دیگر بیفایده بود...
فقط ساکت ماندم...
ساکت ساکت ساکت ساکت ساکت ساکت...
و سکوت همه چیز را در خود غرق کرد،حتی من را،حتی آریندور را...
صدای فریادی به گوش رسید.
مبهم و گنگ.
ساکت ماندم.
صدا دوباره تکرار شد.
دستی به شیشه ام خورد.
شیشه شکست.
کف زمین افتادم.
و بعد
ناگهان
تنها
خشم وجود داشت...
غریدم،پیچ و تاب خوردم،دندان ها و پنجه هایم ناگهان تیز شدند،ناگهان بزرگ تر شدم،روی سر زیرد پریدم.
_اون میکشتت!
اون میکشتت
اون میکشتت...
زیرد میکشتت
در کلبه باز شد.
دختر پریشان وارد شد.
در دوباره بسته شد.
صدای آشنا و گریه آور سکوت کرد...
سمت دختر برگشتم.
قلبم در قفسه سینه دوید.
اون منه
اون کالینادراست
سیاهی اطرافم را فرا گرفت.
افتادم،چرخیدم و قل قل کردم.بندهای سیاه،دورتادور بدنم دویدند.پوستم را دیدم که رشته رشته شد و فرو ریخت.خون سبزی،از میان لب هایم به بیرون جهید.
_موجود خرفت!
نفس کشیدم،چشم هایم سیاهی رفتند.
گوشهایم زنگ زدند.
آریندور وارد کلبه شد.
جرقه سیاهی از میان قلبش گذشت.
و آن قلب برای همیشه از تپش بازماند...
سیاهی مطلق مرا فرا گرفت.
سیاهی
و
سکوت...
همه چیز از میان رفت
و تنها همین ها باقی ماندند...
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد لورال و جود کاراکتر یک : سن:۱۸ جنسیت:مونث رنگ مو:قهوه ای رنگ چشم: ابی آسمونی نژاد:
خب حالا لورال از زبون کاراکتر دو