اژدها سواران کتابخوان🏴
اینو دیدم یادم افتاد چقدر دوست داشتم سنگ جمع کنم
بچه که بودم یه جا بود پر از سنگ های طلایی با بچه ها میرفتیم جمع میکردیم میگفتیم طلاس
بعد از این سنگ ها به هم میفروختیم
با هم جا به جا میکردیم سنگ های رسوبی جمع میکردیم یه سنگ مشکی داشتم وسطش یه رگه طلایی بود خیلی قشنگ بود
کلکسیون بعدیم برگ بود باهاشون شکل درست میکردم البته اونم مامانم انداخت دور