eitaa logo
<☆مجتمعِ عجیبناک~
106 دنبال‌کننده
160 عکس
63 ویدیو
0 فایل
مواظب باشین منقرض نشید! https://abzarek.ir/service-p/msg/4305150
مشاهده در ایتا
دانلود
سلامممم بر نیکولای😃 میگم آلبوم جدید اولیویا رودریگو رو دیدیی؟😭 آهنگای این آلبومو داری؟هر جا میرم دانلودشون کنم نمیشه- -- سلاممم🐥✨ عههه پراممم
میتونیم همسایه باشیم؟ :) https://eitaa.com/A_littlegod -- عهه شوماااا😭😭😭😭😭😭😭 خاله میدونستی عاشق چنلتم🐥✨💕 *ولی ببخشید من کلا همسایه نمیپذیرم😭💔*
شبیه قارچ شدی!🍄‍🟫🍄‍🟫🍄‍🟫🍄‍🟫🍄‍🟫 -- قارچ زشتتت نه قارچ معمولی😞
وایی امشب قراره یکی از مورد علاقه ترین افسانه های نیکولا رو بخونین🐥✨ *یکم بهش شخصیت دادم پس بایددد خوشتون بیاد*
☆زنگی که برای هیچ‌کس به صدا درنمی‌آمد(The Bell That Rang for No One) خیلی وقت پیش،تو دامنه ی کوهی دورافتاده تو ژاپن، یه معبد متروکه وجود داشت. نه کسی توی معبد زندگی می‌کرد و نه کسی برای زیارت*حقیقتا نمیدونم زیارت کلمه ی درستیه یا نه ولی شوما قبول کنید🤣😭* به اونجا می‌رفت. فقط یه زنگ بزرگ برنزی تو حیاط معبد آویزون بود. زنگی که مردم روستا اون می‌ترسیدن. .. دلیل مردم عجیب بود. اونا می‌گفتن:«این زنگ فقط زمانی به صدا درمیاد که کسی قرار باشه فراموش شه.» نه اینکه بمیره یا ناپدید بشه.. فقط فراموش میشه....
<☆مجتمعِ عجیبناک~
☆زنگی که برای هیچ‌کس به صدا درنمی‌آمد(The Bell That Rang for No One) خیلی وقت پیش،تو دامنه ی کوهی
اهالی روستا میگفتن هر چند سال یه بار نصفه شب صدای زنگ توی کوه می‌پیچه. دونگ... و فقط یک بار.. و صبح روز بعد، انگار بخشی از دنیا تغییر کرده بود.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
اهالی روستا میگفتن هر چند سال یه بار نصفه شب صدای زنگ توی کوه می‌پیچه. دونگ... و فقط یک بار.. و صبح
یه پیرمردی توی روستا زندگی می‌کردو همه دوستش داشتن.. قصه می‌گفت، می‌خندید، به بچه‌ها شیرینی می‌داد و کلا خیلی ناز بودد😭✨ اما یه شب صدای زنگ اومد. دونگ... صبح که شد، مردم هنوز اونو می‌دیدن. اما یه چیزی عجیب بود.. هیچ‌کس اسم پیرمردو یادش نمیومد. چند ماه میگذره ، و به جایی میرسه که حتی چهرشم از ذهن مردم پاک میشه. و یه سال بعد... هیچکس یادش نبود اصلا همچین مردی وجود داشته.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
یه پیرمردی توی روستا زندگی می‌کردو همه دوستش داشتن.. قصه می‌گفت، می‌خندید، به بچه‌ها شیرینی می‌داد
سالها بعد، پسری به اسم آکیرا که عاشق اینجور داستانای ممنوعه بود این افسانه رو شنید.. ذهن کنجکاوش اونو وسوسه میکرد که بره دنبال حقیقتا پس.. یه شب مه‌آلود، یه فانوس برداشتو رفت سمت کوهستان. هرچقد بالاتر می‌رفت، هوا سردتر می‌شدو مه هم غلیظ‌تر. تا اینکه معبدو پیدا کرد. اما چیزی که دید اونو نترسوند، فقط گیجش کرد..