eitaa logo
<☆مجتمعِ عجیبناک~
107 دنبال‌کننده
174 عکس
70 ویدیو
0 فایل
مواظب باشین منقرض نشید! https://abzarek.ir/service-p/msg/4305150
مشاهده در ایتا
دانلود
<☆مجتمعِ عجیبناک~
و دیدم باید صورت یه سوالو عوض کنیم چونکه جوابش تو گزینه ها نبود🤡💔
جالبتر اینه من جوابو ۲/۵بدست اوردم که اتفاقا تو گزینه هام بود🤣💔 و جالبترتر این بود که من پیام حامدی جان رو نیم ساعت بعد امتحان دیدم نیمم ساعتتتت
گفته بودم عاشق ادمای موفرفرییم؟ 😞💔
☆زنِ باران (Ame Onna) سال‌ها پیش،توی یه روستای کوچیکی بین کوه های مه‌گرفته ی ژاپن، بارون تقریبا هیچوقت بند نمیومد. خونه‌ها چوبی بودنو سقف‌ها شبو روز زیر صدای قطره‌های بارون می‌لرزیدن. *نیازمندی به یه همچین جایی🛐✨* مردم روستا یه قانون عجیب داشتن: «بعد از غروب، وقتی بارون شدید شد، پرده‌ها رو بکشیدو به پنجره نگاه نکنید.» بچه‌ها دلیلشو نمی‌دونستن. اما بزرگترا هیچوقت این قانون رو زیر پا نمیذاشتن.
تو اون روستا پیرزنی زندگی می‌کرد که همیشه داستانی رو تعریف می‌کرد. اون می‌گفت سالها قبل، زنی جوان توی روستا زندگی می‌کرد که تنها داراییش پسر کوچیکش بود. زن فقیر بود، اما پسرش رو از همه چی تو دنیا بیشتر دوست داشت. هر روز برای اون غذا درست می‌کرد، براش قصه می‌گفت و شبا کنارش می‌خوابید. اما یه زمستون سخت از راه رسید... بارون هفته‌ها بند نیومد. محصولات از بین رفتن. گرسنگی به روستا رسید. و یه شب، بچش مریض شد. زن هر کاری کرد نتونست اونو نجات بده. وقتی صبح شد، بچه دیگه نفس نمی‌کشید. *بمیرم برای دلت خانومه 😭😭😭😭*
می‌گفتن اون روز زن ساعت‌ها زیر بارون نشست. گریه کرد... فریاد زد.... و از آسمون خواست بچشو بهش برگردونه. اما جوابی نشنید. چند روز بعد، خودشم ناپدید شد... هیچ‌کس نفهمید چه بلایی سرش اومده. ماه‌ها گذشت. تا اینکه یه شب بارونی، مردی که از جنگل برمی‌گشت، زنی رو کنار رودخانه دید. زن کیمونوی بلندی پوشیده بود. موهای سیاهش خیس بودن. و صورتش از بین بارون به سختی دیده می‌شد. مرد فکر کرد زنه مسافریه که گم شده. اونوصدا زد، اما زن جواب نداد.. فقط اروم سرشو بلند کرد. از توی چشماش میشد غمو اندوه زیادش رو دید . اندوهی که انگار هیچ وقت قرار نبود تموم شه. مرد ترسیدو فرار کرد. از اون شب به بعد، افراد بیشتری اونودیدن. همیشه تو بارون... همیشه تنها... همیشه ساکت...
<☆مجتمعِ عجیبناک~
می‌گفتن اون روز زن ساعت‌ها زیر بارون نشست. گریه کرد... فریاد زد.... و از آسمون خواست بچشو بهش برگر
بعضیا می‌گفتن اگه به اون نزدیک شی، صدای گریه ی بچه ای رو می‌شنوی. بعضیا می‌گفتن اون اسم بچشو زمزمه می‌کنه و بعضیا قسم می‌خوردن که دیدن زن چیزی رو تو بغلش گرفته، اما وقتی نزدیک شدن، هیچ‌چیزی اونجا نبوده.
یه شب، پسربچه‌ای که اسمش هیکارو بود از خواب بیدار میشه.. صدای بارون شدیدی میومد. اون به سمت پنجره میره. پرده رو کنار میزنه. و زنی رو میبینه که تو حیاط وایساده. همون زن... خیس از بارون... بی‌حرکت... زن آروم دستش رو بلند کرد. انگار می‌خواست چیزی بگه. اما هیچ صدایی شنیده نشد. هیکارو از ترس پرده رو بست و تا صبح نخوابید. صبح روز بعد، پیرزن روستا حرف عجیبی زد. اون گفت: «از اون نترسید. اون هیولا نیست. اون مادریه که راه خونه رو گم کرده.»😭😭