«هر وقت به فاصلهی بین رفتن تو و خبردار شدن من فکر میکنم، یاد ستارهها میافتم. میدانستی چهار سال طول میکشد تا نور نزدیکترین ستاره به ما برسد؟ یعنی وقتی ستارهای را میبینیم، در واقع گذشتهاش را تماشا میکنیم. تمام آن ستارههای چشمکزن، همهی ستارههای آسمان، ممکن است قبلا از بین رفته باشند. ممکن است در این لحظه، آسمان ستارهای نداشته باشد؛ اما ما حتی نمیدانیم.»
«تو نمرده بودی، نمیتوانستی بمیری. در تمام این مدت، گمان میکردم داستان ما همین بوده؛ داستان ما.. اما انگار تو داستان خودت را داشتی و من هم داستان خودم را. تازه فهمیده بودم، داستان هر کسی با دیگران متفاوت است. هرگز دو نفر تا ابد با هم نمیمانند، هر چند مدتی فکر کرده باشند این کار شدنیست.»
با نشستن آخرین بوسه رو چشمهات زمزمه کردم، «برات گلِ فراموشم مکن میارم تا هرگز یادت نره ستارهای داشتی و ستارهت، از فراموش شدن متنفره حتی اگه دیگه تو دل آسمونش جایی نداشته باشه.» گفت «ستارهها هیچوقت فراموش نمیشن چون حتی اگه مرده باشن، روزی دل این آسمون رو زنده نگه داشتن، که رد نورشون تا ابد باقی میمونه و همراه نجوای باد میپیچه تو گوش ماه.»
اما حقیقتش رو بخواید ستارهها همیشه فراموش میشن، هیچوقت فراموش نمیکنن چون تنها خونهشون آسمون بوده اما آسمون میتونه ستارهها رو فراموش کنه چون همیشه ستارههای بیشتری وجود دارن.
هدایت شده از 𓂃世界 | 𝟤𝟧 𝖲𝗍𝖺𝗋𝗌 ִֶָꪆ
این قضیه منو به شدت درگیر کرده خسته شدم از اینکه اینقدر بهش فکر کردم دوست دارم فقط خودم باشم و کارای مورد علاقمو انجام بدم . منظورم اینه که من فقط یهبار قراره 17 سالم باشه این روزا و این سالها قراره تنها فرصتم برای این باشه که تبدیل بشم به اون آدمی که واقعا میخوام .