🌱چراخانمهاشھیدنمیشن؟!🌱
-چونبهشھادتاحتیاجندارند،آنآقایون
هستندکهبایدشھیدبشنتابهسعادتبرسند!
خانمهایکتحملبکننددرخانه،
اجریکشھیدرابهآنهامۍدهند . .
دیگهنمۍخوادکارزیادۍکنند
خانمهاواقعاامکاناتمعنوۍشانبالاست،
"فقطبایدبدانندکهکجابایدچهکارکنند..!"💛
🔹️استادپناهیان🔹️
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
#ختم_قرآن #صفحه۴
📖قرائت یک صفحه از قرآن
به نیابت از شهید ابراهیم هادی🌷
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
شهید ابراهیم هادی
📕 #نسل_سوخته (داستان واقعی) 🌱نویسنده: شهید سیدطاها ایمانی 🔸 قسمت۵ 💭 فردا صبح زود از جا بلند شدم
📕 #نسل_سوخته (داستان واقعی)
🌱نویسنده: شهید سیدطاها ایمانی
🔸 قسمت۶
💭از اون روز به بعد دیگه چکمه هام رو نپوشیدم دستکش و کلاهم رو هم فقط تا سر کوچه
می رسیدم سر کوچه درشون می آوردم و می گذاشتم توی کیفم و همون طوری می رفتم مدرسه
آخر یه روز ناظم، من رو کشید کنار
- مهران راست میگن پدرت ورشکست شده؟
برق از سرم پرید 😰مات و مبهوت بهش نگاه کردم
- نه آقا پدرمون ورشکست نشده
یه نگاهی بهم انداخت و دستم رو گرفت توی دستش
- مهران جان خجالت نداره بین خودمون می مونه بعضی چیزها رو باید مدرسه بدونه منم مثل پدرت تو هم مثل پسر خودم
از حالت نگاهش تازه متوجه منظورش شدم خنده ام گرفت دست کردم توی کیفم و شال و کلاه و دستکشم رو در آوردم حالا دیگه نگاه متعجب چند دقیقه پیش من روی صورت ناظم مون نقش بسته بود
- پس چرا ازشون استفاده نمی کنی؟
سرم رو انداختم پایین
- آقا شرمنده این رو می پرسیم ولی از احسان هم پرسیدیدچرا دستکش و شال و کلاه نداره؟
چند لحظه ایستاد و بهم نگاه کرد دستش رو کشید روی سرم
- قبل از اینکه بشینی سر جات حتما روی بخاری موهات رو خشک کن
سر کلاس نشسته بودیم که یهو بغل دستی احسان با صدای بلند داد زد
- دست های کثیف آشغالیت رو به وسیله های من نزن 🙁 و هلش داد
حواس بچه ها رفت سمت اونها احسان زیرچشمی بهشون نگاه کرد معلوم بود بغض گلوش رو گرفته
یهو حالتش جدی شد
- کی گفته دست های من کثیف و آشغالیه؟
و پیمان بی پروا
- تو پدرت آشغالیه صبح تا شب به آشغال ها دست میزنه بعد هم میاد توی خونه تون مادرم گفته هر چی هم دست و لباسش رو بشوره بازم آشغالیه
احسان گریه اش گرفت حمله کرد سمت پیمان و یقه اش رو گرفت
- پدر من آشغالی نیست خیلیم تمییزه
هنوز بچه ها توی شوک بودن که اونها با هم گلاویز شدن رفتم سمت شون و از پشت یقه پیمان رو گرفتم و کشیدمش عقب احسان دوباره حمله کرد سمتش، رفتم وسط شون
پشتم رو کردم به احسان و پیمان رو هل دادم عقب تر خیلی محکم توی چشم هاش زل زدم
- کثیف و آشغالی کلماتی بود که از دهن تو در اومد مشکل داری برو بشین جای من؛ من، جام رو باهات عوض می کنم
بی معطلی رفتم سمت میز خودم
همه می دونستن من اهل دعوا نیستم و با کسی درگیر نمیشم شوک برخورد من هم به شوک حرف های پیمان اضافه شد
بی توجه به همه شون خیلی سریع وسایلم رو ریختم توی کیفم و برگشتم سمت میز احسان
احسان قدش از من کوتاه تر بود پشتم رو کردم به پیمان
- تو بشین سر میز ،من بشینم پشت سری ها تخته رو نمی بینن
پیمان که تازه به خودش اومده بود یهو از پشت سر، یقه ام رو کشید
- لازم نکرده تو بشینی اینجا...
♻️ادامه دارد...
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
شهید ابراهیم هادی
📕 #نسل_سوخته (داستان واقعی) 🌱نویسنده: شهید سیدطاها ایمانی 🔸 قسمت۶ 💭از اون روز به بعد دیگه چکمه ه
📕 #نسل_سوخته (داستان واقعی)
🌱نویسنده: شهید سیدطاها ایمانی
🔸 قسمت۷
💭 توی همون حالت کیفم رو گذاشتم روی میز و نیم چرخ ،چرخیدم سمتش خیلی جدی توی چشم هاش زل زدم محکم مچش رو گرفتم و با یه ضرب یقه ام رو از دستش کشیدم بیرون
- بهت گفتم برو بشین جای من
برای اولین بار، پی یه دعوای حسابی رو به تنم مالیده بودم اما پیمان کپ کرد کلاس سکوت مطلق شده بود عین جنگ های گلادیاتوری و فیلم های اکشن همه ایستاده بودن و بدون پلک زدن منتظر سکانس بعدی بودن ضربان قلب خودمم حسابی بالا رفته بود که یهو یکی از بچه ها داد زد
- برپا
و همه به خودشون اومدن
بچه ها دویدن سمت میزهاشون و سریع نشستن به جز من، پیمان و احسان
ضربان قلبم بیشتر شد از یه طرف احساس غرور می کردم که اولین دعوای زندگیم برای دفاع از مظلوم بود از یه طرف، می ترسیدم آقای غیور ما رو بفرسته دفتر و اونم من که تا حالا پام به دفتر باز نشده بود
معلم مون خیلی آروم وارد کلاس شد بدون توجه به ما وسایلش رو گذاشت روی میز رفت سمت تخته
رسم بود زنگ ریاضی صورت تمرین ها رو مبصر کلاس روی تخته می نوشت تا وقت کلاس گرفته نشه
بی توجه به مساله ها تخته پاک کن رو برداشت و مشغول پاک کردن تخته شد یهو مبصر بلند شد
- آقا اونها تمرین های امروزه
بدون اینکه برگرده سمت ما خیلی آروم فقط گفت
- می دونم
سکوت عمیق و بی سابقه ای کلاس رو پر کرد و ما سه نفر هنوز ایستاده بودیم
- میرزایی
- بله آقا
- پاشو برو جای قبلی فضلی بشین قد پیمان از تو کوتاه تره بشینه پشتت تخته رو درست نمی بینه
بدون اینکه حتی لحظه ای صورتش رو بچرخونه سمت کلاس گچ رو برداشت
- تن آدمی شریف است، به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت
امتحانات ثلث دوم از راه رسید
توی دفتر شهدام از قول مادر یکی از شهدا نوشته بودم:
- پسرم اعتقاد داشت بچه مسلمون همیشه باید در کار درست، اول و پیش قدم باشه ،باید شتاب کنه و برای انجام بهترین ها پیشتاز باشه خودش همیشه همین طور بود توی درس و دانشگاه،توی اخلاق، توی کار و نماز و...
این یکی از شعارهای سرلوحه زندگی من شده بود علی الخصوص که دوتا شاگرد اول دیگه هم سر کلاس مون بودن رسما بین ما سه نفر یه رقابت غیررسمی شکل گرفته بود رقابتی که همه حسش می کردن حتی بچه های بیخیال و همیشه خوشِ کلاس رقابتی که کم کم باعث شد فراموش کنم، اصلا چرا شروع شده بود 😐
یک و نیم نمره داشت همه سوال ها رو نوشته بودم ولی جواب اون اصلا یادم نمی اومد تقریبا همه برگه هاشون رو داده بودن در حالی که واقعا اعصابم خورد شده بود با ناامیدی از جا بلند شدم
- خدا بهت رحم کنه مهران که غلط دیگه نداشته باشی و اِلا اول و دوم که هیچ شاگرد سوم کلاس و پایه هم نمیشی
غرق در سرزنش خودم بلند می شدم که چشمم افتاد روی برگه جلویی و جواب رو دیدم مراقب اصلا حواسش نبود
هرگز تقلب نکرده بودم اما حس رقابت و اول بودن حس اول بودن بین 120 دانش آموز پایه چهارم حس برتری ... حس ...
نشستم و بدون هیچ فکری سریع جواب رو نوشتم با غرور از جا بلند شدم برگه ام رو تحویل دادم و رفتم توی حیاط
یهو به خودم اومدم ولی دیگه کار از کار گذشته بود یاد جمله امام افتادم اگر تقلب باعثِ ...
روی پله ها نشستم و با ناراحتی سرم رو گرفتم توی دستم
- خاک بر سرت مهران چی کار کردی؟
کار حرام انجام دادی ...
هنوز آروم نشده بودم که صبحت امام جماعت محل مون نفت رو ریخت رو آتیش
- فردا روز اگر با همین شرایط یه قدم بیای جلو بری مقاطع بالاتر و به جایی برسی بری سر کار اون لقمه ای هم که در میاری حرامه
خانواده ها به بچه هاتون تذکر بدید
فردا این بچه میره سر کار حلال و با تلاش و زحمت پول در میاره اما پولش حلال نیست لقمه حرام می بره سر سفره زن و بچه اش تک تک اون لقمه ها حرامه
گاهی یه غلط کوچیک می کنی حتی اگر بقیه راه رو هم درست بری اما سر از ناکجا آباد در میاری می دونی چرا؟
چون توی اون پیچ از مسیر زدی بیرون حالا بقیه مسیر رو هم مستقیم بری
نتیجه؟ باید پیچ رو برگردی
حالا برید ببینید اثرات لقمه حرام رو چه بلایی سر نسل و آدم ها و آینده میاره
کلمات و جملاتش پشت سر هم به یادم می اومد و هر لحظه حالم خراب تر می شد
♻️ادامه دارد...
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
📷 غیرت اگر تصویر بود ...
مدافعانِ دخترِ ایرانی؛
شهید علی خلیلی، شهید حمیدرضا الداغی، شهید محمد محمدی
#شهید_غیرت
#غیرت
#حمیدرضا_الداغی
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
راستی اینجا به ما خیلی خوش میگذرد...
قسمتی از آخرین نامه
شهید ابراهیم هادی
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
🍃امام على عليه السلام:
براى پدر و آموزگارت از جاى خود برخيز ، هر چند فرمان روا باشى...
قُم عَن مَجلِسِكَ لِأَبيكَ ومُعَلِّمِكَ وإن كُنتَ أميرا
✅️غرر الحكم حدیث2341
اندیشه ام از تو سبز و آباد شده
از جهل و غم این فکرم آزاد شده
در مکتب پاک و شاد استاد ببین
غم رفته زجانم و دلم شاد شده
💐 روز معلم مبارک باد💐
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
🌺 کوله بار همه ی ما پر از درس محبت و معرفت و عشق و دلدادگی است که تو معلم آن بوده ای.
💐 رفیق شهیدم!
کاش برایت دانش آموزان خوبی بوده باشیم.
#رفیق_شهیدم ؛ #ابراهیم_هادی
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
معلم عشق، دلدادگی، ایثار💞
شهید ابراهیم هادی 🌷
#روزت_مبارک_معلم_شهیدم🌹
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
اگر خریدنی بود؛
آمدنت را به جان میخریدم!
🍃 #اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج 🌺
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
❤️تو را دوست دارم
و این دوست داشتن حقیقتی است
که مرا به ملکوت میرساند
و پرواز میدهد تا خدا...🕊
عمری است دستمان را گرفته ای
رهایمان نکن ای شهید...🌷
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi
⛔️ ترک موسیقی حرام
❤️ #دلنوشته
🔸️چند وقت میشد دوستانم برام آهنگ هایی میفرستادن، یا خودم بعضی از آهنگای جدیدو که بقیه تعریف میکردن دانلود میکردم و گوش میدادم، یه شب خواب دیدم من راهیان نور رفتم اونجا با چندتا از بچها تو اتوبوس آهنگ گوش میدادیم.
🔹️راننده اتوبوس به ما گفت شماها باید پیاده شید، من شما رو نمیبرم. خیلی ازشون خواهش کردیم، گفت اگه میخواید بخشیده بشید کتاب سلام بر ابراهیم 2 بخوانید....
🔸️بیدار که شدم فهمیدم من نصف کتاب سلام بر ابراهیم 2 رو خونده بودم، بقیشو هر وقت خواستم بخونم یه اتفاقی پیش میومد... مطمئن بودم قراره یه چیزی به من بگن، مشتاقانه رفتم ادامه کتابو بخونم به اولین داستان که رسیدم تا این متنو دیدم (عکس زیر) فهمیدم اوضاع از چه قراره و یه بار دیگه شهید هادی منو راهنمایی کرد و مواظبم بود...
《 کانال #شهید_ابراهیم_هادی 》
@Ebrahimhadi