eitaa logo
شهید ابراهیم هادی
13.6هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
837 ویدیو
67 فایل
"کاری کن که خدا خوشش بیاد" تو دعوت شده ی خاصِ آقا ابراهیم هستی تا کمکت کنه به خدا برسی❤️ 🛍فروشگاه: @EbrahimhadiMarket ⚠️تبلیغات: @Ebrahimhadi_ir 👤ارتباط با مدیر: @Khademe_ebrahim
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید ابراهیم هادی
💞 #رسم_عاشقی 🌹 جانباز شهید ایوب بلندی ✅ قسمت هجدهم رسیدگی به درس بچه ها کار خودم بود. ایوب زیاد تو
💞 🌹 جانباز شهید ایوب بلندی ✅ قسمت نوزدهم برای هدی جشن عبادت مفصلی گرفتیم، با شصت هفتاد تا مهمان. مولودی خوان هم دعوت کردیم. ایوب به بهانه جشن تکلیف هدی تلویزیون  نو خرید. میخواست این جشن همیشه در ذهن هدی بماند. کم تر پیش می امد ایوب سر مسائل دینی عصبی شود، مگر وقتی که کسی از روی عمد اعتقادات دانشجوها را زیر سوال میبرد. مثل آن استادی که سر کلاس، محبت داشتن مردم به امام حسین و ایام محرم را محبت بی ریشه ای معرفی کرد. ایوب داد و بیداد راه انداخت  و کار را تا کمیته انظباطی هم کشاند. از استاد تا باغبان دانشگاه ایوب را میشناختند. با همه احوال پرسی میکرد. پیگیر مشکلات مالی آنها میشد. بیشتر از این دلش میتپید برای سر و سامان دادن به زندگی دانشجوها. واسطه اشنایی چند نفر از دختر پسر های دانشکده با هم شده بود. خانه ما یا محل خواستگاری های اولیه بود یا محل آشتی دادن زن و شوهرها. کفش های پشت در برای صاحب خانه بهانه شده بود. میگفت: من خانه را به شما اجاره دادم، نه این همه ادم. بالاخره جوابمان کرد. با وضعیتی که ایوب داشت نمی توانست راه بیوفتد و دنبال خانه بگردد. کار خودم بود. چیزی هم به کنکور کارشناسی نمانده بود. شهیده و زهرا کتاب های درسی را که یازده سال از آنها دور بودم، بخش بخش کرده بودند. جزوه های کوچکم را دستم میگرفتم و در فاصله ی این بنگاه تا آن بنگاه درس میخواندم. نتایج دانشگاه که اعلام شد، ایوب بستری بود. روزنامه خریدم و رفتم بیمارستان. زهرا بچه ها را اورده بود ملاقات. دست همه کاکائو بود حتی ایوب. خودش گفته بود دیگر برایش کمپوت نبرند. کاکائو بیشتر دوست داشت. روزنامه را از دستم گرفت و دنبال اسمم گشت چند بار اسمم را بلند خواند. انگار باورش نمیشد. هر دکتر و پرستاری که بالای سرش می آمد، روزنامه را به او نشان میداد. با ایوب هم دانشگاهی شدم. او ترم اخر مدیریت دولتی بود و من مدیریت بازرگانی را شروع کردم. روز ثبت نام مسئول امور دانشجویی تا من را دید شناخت، _خانم غیاثوند؟ درست است؟ چشم هایم گرد شد، _مگر روی پیشانیم نوشته اند؟ -نه خانم، بس که اقای بلندی همه جا از شما حرف میزنند. مینشیند، میگوید شهلا. بلند میشود، میگوید شهلا. من هم کنجکاو شدم. اسمتان را که توی لیست دیدم، با عکس پرونده تطبیق دادم. خیلی دوست داشتم ببینم این خانم شهلا غیاثوند کیست که اقای بلندی این طور از او تعریف میکند. ⭕️ادامه دارد... 🇮🇷 @ebrahimhadi
هدایت شده از  شهید ابراهیم هادی
❤️ ❤️ قرائت دعای فرج به نیابت از شــهید ابــراهیم هــادی🌹 ⏰هرشب راس ساعت ۲۲ ✳️بخوانید و به اشتراک بگذارید 🇮🇷 @ebrahimhadi
⛔همینطور که موبایل، واسه‌مون ارزش داره و براش قاب یا کاور میخریم؛ برای تن و بدنمون هم ارزش قائل باشیم! 🇮🇷 @Ebrahimhadi
🌙سحر یازدهم... 🇮🇷 @Ebrahimhadi
🌙سحر یازدهم... ✍ کویری بودم تشنه؛ که بارش باران نگاه تو، سیرابم کرد. ❄️ جنس نگاه تو، از جنس سحرهای رمضان است؛ یوسف من، اولین نگاه تو را، در رمضانی بی نظیر، پیدا کرده ام! ❄️نميدانم میان "تــو" و "لیلــه القدر"، چه سری است که هر آنچه را، تو نگاه میکنی، لیله القدر، بر قيمتش می افزاید. 👈راز میان شما هر چه هست، باشد! من دلخوشم به تو، که همین حوالی نفس می کشی و سیاهی قلب هايمان، نگاهت را از ما، ساقط نمی کند. ❣فقــــط.... یک درد می ماند، که سالهاست، در کنار اطمینان قلبهایمان، خودنمایی می کند. "نداشتنت"... درد بی درمانی است! و اين درد را تنها کسی لمس می کند، که یکبار حرارت آغوش تو، مَستش کرده باشد. ❄️یقیـــن دارم؛ بی تو ماندن، محال است... بی تو رسیدن، محال است... بی تو نفس کشیدن، محال است... اما من همچنان بدون تو، زنده ام! ❄️تا آمدن تو... فقط یک قدم راه مانده است.. مـــن، باید، قدم...بردارم، تا تــــو را، پیــــدا....کنم! ❣درد نداشتنت...با نسخه زیر...درمان میشود... راکد....نباش! بی خیال...نباش! ساکن...نباش! برو....می یابی اش! ✍ و من، این رمضان، بسویت، قدم برمی دارم. برای قدم هايم، امن یجیب بخوان! 🇮🇷 @ebrahimhadi
هدایت شده از  شهید ابراهیم هادی
#نوای_دلتنگی💔 عَزیزٌعَلَیَّ أنْ أرَی الْخَلْقَ وَلاتُریٰ آقای من!سخت است همه را ببینم و تو را نبینم 🍃دعای سلامتی امام زمان (عج) به نیابت از شهید ابراهیم هادی🌹 🇮🇷 @Ebrahimhadi
دعای روز یازدهم ماه مبارک رمضان🌙 🇮🇷 @Ebrahimhadi
هدایت شده از  شهید ابراهیم هادی
🇮🇷 @Ebrahimhadi
Juz11_@Ebrahimhadi.mp3
زمان: حجم: 4.6M
📎جزء یازدهم: قرائت روزانه یک جزء قران کریم هدیه به شهید ابراهیم هادی🌷 🇮🇷 @Ebrahimhadi
🇮🇷 @Ebrahimhadi
به نام خدا یک روز قرار شد والیبال بازی کنیم، من کتانی نداشتم. به یکی از رفقای ابراهیم که کتانی چینی قدیمی پایش بود گفتم: کتانی ات را بده من برم توی زمین. دمپایی خودم را به او دادم و کتانی اش را گرفتم. مشغول بازی شدیم. بعد از بازی دیدم که او رفته. من هم به خانه برگشتم. هنوز ساعتی نگذشته بود که دیدم ابراهیم به درب منزل ما آمد. با خوشحالی به استقبالش رفتم. گفتم: چه خبر از این طرفا؟! بی مقدمه گفت: سعید، خدا توی قیامت از هر چی بگذرد از حق الناس نمی گذرد. برای همین توی زندگی مواظب باش حق مردم به گردنت نباشه. بعد ادامه داد: تا می تونی به وسیله ای که مال خودت نیست نزدیک نشو. خیلی مراقب باش! گفتم: آقا ابرام من نوکرتم. چشم. راستی این رفیقت که کتونی ازش گرفتم، نمی دونم کجاست. قبل از پایان بازی رفت.... 📚 سلام بر ابراهیم۲ /ص ٦۰ ✅ @EbrahimHadi