با یه نوجوونی حرف میزدم که چندبار تا دم اقدام به خودکشی رفته بود
یجوری از اقدام به مرگ باهام حرف میزد که انگار ساده ترین کار ممکن براش بود...
وقتی از زندگیش و شرایطش بهم گفت
خیلی خودمُ کنترل کردم که گریه نکنم
و قربانی شرایطی بود که خودش هیچ نقشی توش نداشت...
متاسفانه قربانی خشونت پدر و مادرش بود
بدیشم این بود چون در مقام شاگردم بود و کمبود محبت شدید رو تجربه کرده بود
نمیتونستم بغلش کنم...
وابسته میشد...
خانوادهشم قبول نمیکردن که پیش مشاور بره
چون پدرش میگفت مشاور به هیچ دردی نمیخوره من خودم مشاور یه مملکتم...
و جالبه این بچه به قدری در ظاهر کامل همه چی تموم بود از ادب، درس، اطلاعات عمومی، حتی ایمان که هیچکس باورش نمیشه این بچه تو همچنین خانوادهای بزرگ شده...
به من میگفت خانم میدونید من چرا انقد کتاب میخونم، میخوام ببینم کسیام مثل من زندگی کرده که یه ذره آروم شم