بیش از هوسی نمیتوانم باشم
بی تو نفسی نمیتوانم باشم
از صحبت آیینه چنین معلوم است
من جز تو کسی نمیتوانم باشم
هرجا که تویی، به شوق شوری برپاست
هرجا که منم، به جبر غم هم آنجاست
آنسان که تویی چقدر انسان زیبا
اینسان که منم چقدر انسان تنهاست...
اوضاع جهان رو به خرابیست هنوز
در تاب و تبِ بیتبوتابی است هنوز
با این همه، با تو آسمانی که مراست
آبیست هنوز، آفتابیست هنوز :)
سرسبز، بهشت کوچکی ساخته بود
شاداب، به آفتاب دل باخته بود
باران زده بود و صورت باغچه باز
از صحبت آسمان گل انداخته بود
بیحسرت زندگی، سبک چون آهی
بیآنکه به برگشت بخواهم راهی
یک روز به سوی تو میآرند مرا
بر شانۀ لا اله الا اللّهی...