2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهیدان را شهیدان میشناسند…
توصیف شهید امیرعبدالهیان از زبان شهید سید حسن نصرالله
#ببینید
@edraakaat
زکیه سادات عضو هیئت علمی دانشگاه بود؛ به جز خانوادهاش که با اختلاف در صدر دلمشغولیهایش بودند بقیه جهانش را درس و بحث و کلاسهایش پر میکردند. عاشقانه درس میداد. طوری که وقتی تونس بودم، هر روایتی که از سفر میگذاشتم، پیام میداد که میشود فیلم خام این ساختمانها را با جزییات بیشتر از معماری هایشان برایم بفرستی؟ برای کلاسهای درسم میخواهم! چندباری هم از ایدههایش در رتوریک معماری گفته بود و این که باید فکرهایش را به بحث بگذارد.
حالا همین زن فرهیخته فاضل اهل علم، جنگ که شروع شد به زندگیاش فرم تازه داد. افتاد دنبال یادگرفتن هرکاری که فکر میکرد باعث میشود در جنگ آدم به دردبخوری باشد؛ از امدادگری و آموزش نظامی گرفته تا مرمت خانههای آسیبدیده. بسیجی بود به هرحال. آخرش میگشت دنبال تکلیفش.
روز رزمایش دختران جانفدا این عکس را گذاشت داخل گروه. نوشت: اینم از عکس امروزم! اگر شهید شدم استفاده کنید... یک ماه نکشید که بچهها خبر بستری شدنش را نوشتند و بعد از آن هرچه بلد بودیم از دعا و ذکر و نذر انجام دادیم که این عکس استفاده نشود. اما نشد... زکیه سادات حیف شد... خیلی حیف شد...
من همیشه گفتهام حاج قاسم سلیمانی، پاسدار زندگی بود. یکی از شاهد مثالهایش این بخش از نامهای که برای دخترش فاطمه نوشته بود:
اولین بار است که به این جمله اعتراف میکنــم؛ هرگز نمیخواســتم نظامی شــوم، هرگز از مدرج شــدن خوشــم نمیآمد. من کلمه زیبای قاسم را که از دهان پاک آن بسیجی پاسدار شهید برمیخاست بر [هر] منصبی ترجیح میدهم. دوست داشتم و دارم قاسم بدون پسوند یا پیشوند باشم. لذا وصیت کردم روی قبرم فقط بنویسید سرباز قاسم، آن هم نه قاسم سلیمانی که گندهگویی است و بار خورجین را سنگین میکند.
عزیزم از خدا خواستم همه شریانهای وجودم را و همه مویرگهایم را مملو از عشق به خودش کند. وجودم را لبریز از عشق خودش کند. این راه را انتخاب نکردم که آدم بکشم، تو میدانی من قادر به دیدن بریدن سر مرغی هم نیستم. من اگر سلاح به دست گرفتهام برای ایستادن در مقابل آدمکشان است نه برای آدم کشتن. خود را سرباز در خانه هر مسلمانی میبینم که در معرض خطر است و دوست دارم خداوند این قدرت را به من بدهد که بتوانم از تمام مظلومان عالم دفاع کنم.
نه برای اسلام عزیز جان بدهم که جانم قابل آن را ندارد، نه برای شیعه مظلوم که ناقابلتر از آنم، نه نه... بلکه برای آن طفل وحشتزده بیپناهی که هیچ ملجئی برایش نیست، برای آن زن بچه به سینه چسبانده هراسان و برای آن آواره در حال فرار و تعقیب، که خطی خون پشت سر خود بر جای گذاشته است میجنگم.
عزیزم من متعلق به آن سپاهی هستم که نمیخوابد و نباید بخوابد. تا دیگران در آرامش بخوابند. بگذار آرامش من فدای آرامش آنان بشود و بخوابند. دختر عزیزم، شما در خانه من در امان و با عزت و افتخار زندگی میکنید. چه کنم برای آن دختر بیپناهی که هیچ فریادرسی ندارد و آن طفل گریان که هیچ چیز... که هیچ چیز ندارد و همه چیز خود را از دست داده است. پس شما مرا نذر خود کنید و به او واگذار نمایید. بگذارید بروم، بروم و بروم. چگونه میتوانم بمانم در حالی که همه قافله من رفته است و من جا ماندهام.
دخترم خیلی خستهام. سی سال است نخوابیدهام اما دیگر نمیخواهم بخوابم. من در چشمان خود نمک میریزم که پلکهایم جرأت بر هم آمدن نداشته باشــد تا نکند در غفلت من آن طفل بیپناه را سر ببرند. وقتی فکر میکنم آن دختر هراسان تویی، نرجس اســت، زینب است و آن نوجوان و جوان در مسلخ خوابانده که در حال سر بریده شدن است حسینم و رضایم است از من چه توقعی دارید؟ نظارهگر باشم؟ بیخیال باشم؟ تاجر باشم؟ نه من نمیتوانم اینگونه زندگی بکنم.
@edraakaat
ادراکات | فاطمه رایگانی
یک مرزی وجود دارد بین نترسیدن از جنگ و سانتیمانتالدیدن جنگ، بین جریانداشتن زندگی در دل جنگ و زندگی
امشب حوالی ساعت ۲۳ در برنامه زمانه دربارهٔ خطر سانتیمانتالیسم در جنگ صحبت میکنم. پذیرای نقد و نظرتون هستم.
المستغاث بک یا صاحبالزمان (عج)
دو رکعت نماز لیلةالدفن
هدیه کنیم به روح عزیز درگذشته
خانم دکتر زکیه سادات طباطبایی لطفی
فرزند سید احمد
رکعت اول سوره حمد و آیة الکرسی
رکعت دوم سوره حمد و ده مرتبه سوره قدر
بعد از نماز
اللهمّ صَل علی محمّدٍ و آل محمّد وَ ابْعَثْ ثوابَها إلی قَبر فُلان بنت فُلانْ (به جای "فلان بنت فلان" نام میّت و پدرش)
یه پروژهای دستم بود درباره آقا. اول هر فیش براش گزارش مینوشتم که اینجوری شروع میشد: حضرت آیتالله خامنهای هرسال فلان روز فلان دیدار را دارند، مقام معظم رهبری فلان موقعها فلانجا میروند... و ...
بینش هزار تا اتفاق افتاد که نصفه رها شد. اغتشاش و جنگ و ... امروز بعد از مدتها خواستم دوباره برگردم سرش. فایل رو باز کردم دیدم باید از این بعد فعلها رو ماضی بنوسیم: داشتند... میگفتند... میرفتند... حتی باید برگردم فعلهایی که قبلا نوشتم رو هم ماضی کنم. و هر یک فعلی که ناخوداگاه مضارع مینویسم و یادم میافته باید اصلاحش کنم یه دور از اول نابودم میکنه. اونقدر که دوباره ولش کردم... این عزا تمومشدنی نیست...
چون که هی براتون سوال بود آیا عکسی از شهید زهرا حداد عادل هست یا نه و چندباری عکس دیگهای فرستادید و تصور کردید ایشونه، عکسی که امروز فرهیختگان از ایشون منتشر کرد رو گذاشتم که ببینید.
این زن چشم و چراغ ما بود…
@edraakaat
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ویدیو بخش کوتاهی از گفتوگوی مفصلی است که با آقای حقپناه دربارهٔ نحوهٔ نسبت برقرارکردن نوجوانها با جنگ داشتم، این که در چه صورت خود را در یک مبارزه سهیم میدانند و طرفشان را چگونه انتخاب میکنند.
کاملش را میتوانید اینجا ببینید:
https://www.aparat.com/v/oewr5bb
@edraakaat
«إلهي تَرَدُّدي في الآثارِ يُوجِبُ بُعدَ المَزارِ
فاجمَعْني عَلَيكَ بِخِدمَةٍ تُوصِلُني إلَيكَ»
خدایا... دور زدن من در میان کثرت مظاهر و نماها و پدیدهها، من را از مقصدم که زیارت جمال توست، دور میکند. پس تلاشهایم را طوری متمرکز کن که به تو برسم.
از دعای عرفه
@edraakaat
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از قابهای چشمگیر و وسیع رسانه که بگذری، دل بدی به جزئیات شگفتانگیزی که تو هر رگ این کشور جاری شده، روحت از قدرت ارادهٔ مردم تازه میشه. مثلا مردم روستای «حصارخروان» ۸۷شبه، خودجوش و بیمنت، سر ساعت از جلوی مسجد شروع میکنن، پرچم بهدست و شعار بهلب، تو کوچهپسکوچههای روستا میچرخن، سر راه کلی آدم دیگه رو هم با خودشون همراه میکنن، دوباره برمیگردن تو حیاط مسجد، تجمعشون رو با سرود و شعار و مداحی ادامه میدن، برای اینکه ایران سربلند بمونه. قشنگه واقعا… خیلی قشنگه…
@edraakaat
امروز حزبالله، در همین شرایط سخت و عجیبش، برای واکنش به جنایت تلخ مدرسه «شجره طیبه» میناب و شهادت کودکان و غیرنظامیان بیگناه، یک عملیات ویژه علیه دشمن انجام داد. این روح همیشه سربلند مقاومت و این پیوندهای تا پای جان، حتی در شرایطی که سختی به نهایت رسیده، رمز پیروزی نهایی جبههٔ حق است.
@edraakaat