eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
929 دنبال‌کننده
300 عکس
27 ویدیو
1 فایل
بکائون‌ خمسه. چشم‌های خسته و سر روی پاهای خاکی. گنه‌کار. خاطئ. مذنب. دستان لرزان روی سر. هبوط‌ها. بایگان‌ پیام‌ها: https://eitaa.com/velamkondige https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_se33da1&btn=گلشید The Woman of God.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 焚
چیت چت شبانه
دارد در آشپزخانه ظرف‌هارا می‌شورد. من اما روی مبل، آزادانه دراز شده‌ام و به سقف خیره‌ام. انگشتانم ضرب‌آهنگ بی‌وزنی را روی میز از سر گرفته‌اند. نمی‌دانم دارم به واژگان عجول و تند او گوش می‌سپارم، یا سکوتِ جیغِ سفیدیِ سقف. «اصلاً چرا انقدر دیر جواب دادی؟ گلشید، چرا نمی‌خوای بفهمی؟ گلشید، من دلم هزارتا راه می‌ره. حالا تو هی به این روند خودت ادامه بده، تا بمیرم.» دستم را بلند می‌کنم و با نوک انگشتانم، نقشه‌ای نهان را بر روی سقف به دنبال می‌گیرم. خطوط کج‌ و معوجی که وقتی خواب، دیدگانم را مسخ می‌کند، نمایان می‌شوند. «چند بار گفتم وقتی زنگ می‌زنم جواب بده؟ گلشید! گلشید، اگر در رو باز نمی‌کردی، جواب مامانت‌رو چی می‌دادم؟ گلشید، هیچ به فکر من هستی؟» باد کولر بدنم را قلقلک می‌دهد. خسته‌ام. ظرف‌هارا می‌گذارد سر جایشان و می‌آید در پذیرایی. روی مبل کناری می‌نشیند و دست‌هایش را در موهای کوتاهش فرو می‌کند. آه می‌کشد. «اصلاً حواست به زندگی‌ات هست؟ نه، می‌خوام بدونم واقعاً هست؟ تو همونی نبودی که یک روزهایی به من می‌گفتی باید خودم رو جمع کنم؟ حالا خودت رو ببین!» انگشتانم راه را گم می‌کنند. بی‌اختیار دست‌هایم شل می‌شوند و می‌افتند. به سقف خیره، و بی‌حسِ بی‌حس شده‌ام. «نمی‌دونم.» سرش را بالا می‌آورد. اخم می‌کند و تقریباً داد می‌زند. «چی؟ بلند بگو. نمی‌شنوم گلشید. خوابی؟» نمی‌توانم. سّر شده‌ام. تمام رمقم را جمع و دوباره واژه‌را تکرار می‌کنم. «نمی‌دونم.» ساعت تیک‌تاک می‌کند. «نمی‌دونم. نمی‌دونم. نمی‌دونم. نمی‌دونم.» یادم نمی‌آید چه‌قدر این واژه‌را فریاد کردم، اما یادم است آشفته شد و نگران. سعی کرد آرامم کند. و یادم است وقتی بیدار شدم، تنها بودم. چراغ‌ها خاموش کرده و پتو رویم کشیده بود. روی میز پاکت قرص و یک لیوان آب بر جای گذاشته، و برگه‌ی دست‌نوشته‌ام. برگه‌ی دست‌نوشته‌ام بر روی میز بود. واژگان بالای برگه، با رنگ جوهر مشکی فریاد می‌کشیدند. «مرثیه‌ای برای پسر جوانی که هنوز نمرده است.» چند کلمه‌ی اول را بلند برای سایه‌های خانه خواندم: «من به تاریکی وفادارم؛ نوری که مرا ترک کرد هرگز بازنخواهد گشت.»
نفرین خداوند بر آن‌کس که نام مریم پاک و عیسی روح خدا را به تمسخر گیرد.
عیسی پیامبر منه. همون‌طور که ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسی و باقی پیامبران و رسول‌خدا، سیدالمرسلین، سرور دو جهان، محمد مصطفی‌ست. "در اصل نبوت، بین هیچ‌کدامشان فرق نمی‌گذاریم و در برابر خدا تسلیمیم." من سعی در عمل به کلام خداوند دارم.
در این شب خفه و سنگین، که حقیقت زیر خاکستر هیاهو دفن شده و ابلیس بر مناره‌های جهان اذان تاریکی می‌گوید، ما را از آنان قرار مده که به ظلم عادت کردند، و به آخرالزمان خو گرفتند. خدایا، دل‌ها پوسیده، آسمان بی‌پاسخ، و انسان، گرگ گرسنه‌ی روح انسان شده است. چراغ یقین را، پیش از آن‌که آخرین باد فتنه خاموشش کند، در سینه‌هامان زنده نگه دار. اگر دجّالِ زمان، با هزار چشم و هزار صدا، بر شهرهای خسته حکومت می‌کند، ما را در صف کوران مطیع ننویس. پروردگارا، بر ما رحم کن که بندگان هراسان و طالب هدایت تو هستیم. ای پنهان‌ترین نور، جهان بوی پایان گرفته است. ظهور را برسان، پیش از آن‌که تاریکی، نام خدا را هم از حافظه‌ی زمین پاک کند. ای قادر مطلق، به فریادمان برس. آمین.
شب‌های‌حوّا.
زیر نور کم‌سوی سحر که روزنه‌هایش راه خود را از میان پرده‌ی سبزرنگ به داخل پیدا می‌کنند، تسبیح کریستالی‌ام را روی دست می‌چرخانم. موسیقی فرستاده‌ی خداوندگار در تمام خانه‌ی ساکت و خالی از سکنه، طنین‌انداز شده. خواب را مرور می‌کنم. کتاب ادعیه‌را، روضه‌‌را، داستان جدالش با ابلیس و اشک‌هایش را. بر روی چهار پرِ طلاییِ آویزان از تسبیح، دست می‌کشم. یادم است چه گفته بود. «دو پر از آنِ جبرائیل، و دو پر از آنِ میکائیل. هر زمان دل‌تنگ شدی، تاریک و غریب شدی، پر هارا ببوس. بال‌هایشان را ببوس. نور را ببوس.» حالا من بر روی تخت نشسته‌ام. معده‌ام از گرسنگی نعره می‌کشد و سرم، چنان‌که تاج خار پنهانی‌ام را نهاده باشم، سخت درد می‌کند. دو پر از آنِ جبرائیل، و دو پر از آنِ میکائیل. لب‌هایم را بر روی چهار پر طلایی می‌فشارم. نفس می‌گیرم و با همراه با روزنه‌های خفیف نور، دعایی که از بر شده‌ام را زمزمه می‌کنم. «ای میکائیل قدیس، فرشته‌ی مقرب، در نبرد از ما دفاع کن. در برابر شرارت و دام‌های شیطان، پناه و نگهبان ما باش. از خداوند بخواه که او را سرکوب کند، ما با فروتنی چنین التماس می‌کنیم. و تو، ای شهریار سپاه آسمانی، به قدرت الهی شیطان و دیگر ارواح شریری را که برای هلاکت جان‌ها در جهان سرگردان‌اند، به دوزخ فرو افکن. آمین.» به حال و احوال پاپ لئون سیزدهم، در سال هزار و هشتصد و هشتاد و شش فکر می‌کنم. پرهارا می‌بوسم. قدیس‌را می‌بوسم. من، میکائیل را می‌بوسم و می‌بینم که میکائیل در عرش، خدا را می‌بوسد.
خسته می‌کنید آدم‌رو. کور و کر می‌شید در برابر حقیقتی که بارها گفته و در صورتتون کوبونده شده. برده‌ و گمشده در نمادها و آماده‌ی حمله‌ی حیوان‌وار. چشم می‌بندید بر روی کلمات و خستگی‌ای که دیگران متحمل می‌شن برای توضیح دوباره و دوباره‌ی یک گزاره‌ی واحد که توی مغز کوچک شما جا نمی‌شه. دهان نجس و ذهنیتی محدود در حد سقف اتاقتون. قبلاً سعی کردم روی میز بشینیم و سعی کنیم این واج‌آرایی لعنتی‌ای که از دهان دوتامون بیرون میاد رو درک کنیم، اما شماها گم شدید، دوباره گم شدید در خطوط انسان‌نویس از تجسم حقانیت و حقیقت. رها کنید ماهارو، اگر کلماتتون بی‌وزن و دود هستن رها کنید. وقتی حرفی برای گفتن ندارید، تن به هر ذلتی برای صرف نظر دادن نکنید. وقتی حرفی ندارید، چیزی نگید. بس کنید. خسته می‌کنید همه‌رو. بس کنید.