هدایت شده از فروپاشی روانی
اشکهام رو بگیر. بچرخون توی دستهات و بذار مذاب بشن، وجود بشن، نور بشن و تاریکی بشن. اشکهام رو تطهیر کن. اشکهام رو ببوی و ببوس. اشکهام رو بسپار به دست بادها تا ببارن روی جنگلهایی که تو درونشون قدم میزنی. اشکهام رو بسپار به شهابها تا ببرن به عرش. اشکهام رو تطهیر کن و بعد بسپار به خودش. اشکهام رو بریز بر زخمهاش، ببار بر لبهای تشنهاش. اشکهام رو بگیر، تو رو به اشکهات که تا محشر برای او میبارن قسم، اشکهام رو بگیر میکائیل.
هدایت شده از فروپاشی روانی
علاقهام به میکائیل انقدر وصفناپذیر و لاینتهیست که وقتی سعی میکنم در میان کلمات جاشون بدم، مضحک و فانی بهنظر میان. نمیدونم. میکائیل میدونه و خداوند و شب و محراب و شمع و اشک و من.
شبهایحوّا.
-
ای تجلی تام جود خداوندی، ای فرزند نور در محراب خاموش تاریخ، من در راهروهای تنگ تردید گم شدهام، در میان دیوارهای نمور گناه و ترس. ای دست بخشندهی خدا، سایهات را بر سر دل لرزانم بیفکن. شب چون ردایی سیاه بر روحم افتاده است و زمزمهی سقوط در گوشم میپیچد. ای پناه بیپناهان، پیش از آنکه سپیده بدمد و امیدم بمیرد، مرا در آغوش شفاعتت پنهان کن. چراغی از رحمتت در این دخمهی تاریک بیفروز. به حق اشکهای پنهان و دعاهای شکسته، به حق غربتت در میان مردمان، مرا از لبهی هراس بازگردان، و در حصار نامت آرامم ساز. آمین.
شبهایحوّا.
در باغ راندهشدگان، حوّا گلهای پژمردهی بهشتی را در دست فشرد. عطری تلخ در هوا پراکنده شد، و فرشتگان غبارآلود، ناظر اولین افسوس انسان در سپیدهدم تاریک زمین بودند.
شبهایحوّا.
-
اشک شوق از دیدگانش میچکید و نور میشد. بال بر هم زد و بر فراز خانهی وحی، به لبخند لب به سخن گشود.
«ای اهل آسمان، گواه باشید! این پیوند نور با نور است، پیوند علی و فاطمه به فرمان پروردگار.»
با سخنان جبرائیل، فرشتگان تکبیر گویان هلهله کردند. میکائیل بر خاک سجده افتاد و اشکِ شعفریزان، دعای برکت خواند، دعایی که عطر باران رحمت داشت. اسرافیل، تسبیحی سر داد که موجش در آسمانها پیچید و هر فرشتهای را به تکبیر واداشت. و فرشتگان، با چشمانی که به اشک شوق میدرخشید، به یکدیگر بشارت میدادند.
«امروز، خانهای در زمین بنا میشود که چراغ هدایت در آن خاموش نخواهد شد. امروز، داستان دلیل خلقت در این خانه ادامه مییابد.»
میگفتند آن شب، عرش نزدیکتر از همیشه بود. آنقدر نزدیک که گویی اگر دستی از آن خانهی ساده به آسمان بلند میشد، خداوند را لمس میکرد.
آن شب، انگیزهی خلق دو جهان، برترین بانوی عالم، لحظهای که بر تجلی قدرت خداوند، امیرالمؤمنین، لبخند زد، جبرائیل و میکائیل در گوش خاک زمزمهای کردند.
«خوشا به زمینی که علی را همسر فاطمه دید.»