زمان، برای من به کُندی میگذرد. به سردیِ جای خالیِ گرمیِ نفسهایش فکر میکنم، به تمنای چشمانش، به امدادگری دستانش. از او دور شدهام. نه. خودم را دور کردهام. در تمام طول روز بیش از چند کلمه، آن هم در قالب صحبتهای معمولی و سطحی با کسی حرف نزدهام.
غیر از این هم از بنده لبخند میبینند و نمیدانند که جانم چقدر پریشان است، چنان هم متظاهر و ساکت هستم که فراموش کردهاند رنج میکشم و پیر میشوم.
جوانیام دارد حیف میشود.
اصلاً من هیچ، اما کاش همگی در روزگار دیگری میزیستیم، ما همگی حیف بودیم.
-اواخرروزهایعادی،پیشازمرگ.
شبهایحوّا.
حوّا و ردِ نور در تبعیدِ زمین، با یادآوریِ اندوهِ نخستین هبوط.
ای حوّا! بدان که زمین از شرمش خواهد گریست، و آسمان از هولِ او خواهد نالید.
هدایت شده از فروپاشی روانی
بعضی شب ها احساس میکنم تمام اشتیاقم رو برای دیدن سحر از دست دادم
هدایت شده از فروپاشی روانی
"دفعهی بعد که یه پسر دهاندریده مزاحمت شد، به این فکر کن که اگر امام علی بود چهطور عدالت رو به جا میآورد. میپرسی چیکار میکرد؟ خب، بذار ببینم. آها! این ذوالفقار رو میبینی؟! همینرو از پهنا!"
بزرگترین باری که فرزندان به دوش میکشند، زندگیِ نزیستهی والدین است.
پدر و مادر من هم هیچگاه راضی نشدند کمی مرا بخوانند. اول با خود گفتم خب، شاید بلد نیستند! و شروع کردم به ساختن راه. امّا زمان گذشت و دیدم آنها فقط میگویند این، این است و تو باید آن را انجام دهی، چون ما برای تو غذا و جای خواب فراهم کردهایم. همانجا بود که دیدم کسی همراهم نیست و من، خود را تنها درحالی که ماشینِ اسباببازیام را روی طرح های فرش میچرخاندم -که روزی قرار بود مسیر زندگیام باشد- جمعوجور کردم.
حالا از من میپرسید که در جمعوجور کردن موفق بودهام؟ باید بگویم خیر. اصلاً حرفش را هم نزنید. گند زدهام. جمعوجور که چه عرض کنم، بنده در این سن آنقدر شلخته و آشفته هستم که گویی نصف دیگرم کارتنخواب است.
فقط از نظر معنای جمعوجور شدن، رفتم. از آنجایی که هیچچیز از من نمیدانند، رفتم. دوستتان دارم. خداحافظ.
-مشکلاتیکههیچگاهقصدمهاجرتندارند