افـ زِد ڪُمیـلღ
بہدادمانرسیدادمیزنیمحسین..
مگرحسیندوبارهبہدادمابرسد :)
افـ زِد ڪُمیـلღ
بہدادمانرسیدادمیزنیمحسین.. مگرحسیندوبارهبہدادمابرسد :)
کسی رو نداره این بینوا الا حسین
همه ی رفیقامن نیمه راه الا حسین💔🥀
افـ زِد ڪُمیـلღ
شما چه چیزایی رو یاد گرفتین و تجربه کردین ؟
شما:
امسال تجربه کردم رفتنی میره تو حالا به پاش بسوز و بساز . یاد گرفتم کس نخارد پشت من جز انگشت شصت من . فهمیدم به هر کس اندازه خودش بها دادن ملاک ادمیت است
من : بله دقیقا درسته ....
ولی خب ملاک آدمیت با ملاک بندگی خیییلی فرق میکنه ها ...
مثلا پیامبر ما اینجوری بودن که بشددددت دلسوز همه بودن . دلسوز همه ی اونایی که آشغال رو سرشون میریختن و واسشون دعا میکردن . حتی خدا به پیامبر میگن که تو یه دعا بکنی من اینارو به سزای اعمالشون میرسونم . ولی پیامبر بشددددت مصمم بودن رو دعا کردن و تلاش برا هدایت مردم . بشدت مهربونی میکردن بهشون ...
به اینا میگن ملاک بندگی ....
به اینا میگن اسراف تو دوست داشتن خدا ...
به اینا میگن کارایی که شهدا کردن و خدا خریدشون .... الکی که نیس میگن شهادت هنر مردان خداست 🙃✨🦋
شما :از وقتی پا در سن بیست سالگی گذاشتم مدام با خودم میگم همش ده سال دیگه دارم تا سی سالگی باید این قدر زندگی کنم تا اون سن نگم اینجا کم گذاشتم و اونجا کم گذاشتم وقتی بیشترر دقت کردم دیدم زندگی همین گذر لحظه است که میگیم باید زندگی کرد
من: وای آره ...
یه لحظه از کوتاه بودن عمر ترسیدم .....
از اینکه خیلی کارا نکردم ... از اینکه نکنه برا اونورم هیچی نداشته باشم ؟ ....
وای یه لحظه تک تک سلولام درد گرفتن 💔🚶♀
هدایت شده از [ڪُلُنـٰـافِـداڪَیـٰـازِینـبۜ]
46048077499837.mp3
1.43M
درس خواندن امام زمانی🥺
_هدف ما از درس خوندن چیه؟
_چقدر نیت مون از درس خوندن نشوندن لبخند رضایت روی لب آقاست؟🦋
🎙 استاد داستان پور
افـ زِد ڪُمیـلღ
شما :از وقتی پا در سن بیست سالگی گذاشتم مدام با خودم میگم همش ده سال دیگه دارم تا سی سالگی باید این
یه چیزی هم اینجا بگم ...
میگفتش که :
هروقتخواستیگناهیڪنی
یاداینبیفتهکہایندنیاسریعمیگذره
هرچیبودگذشتهرچیدیگمبیادمیگذره
بچسببهاعمالےکهمیرهبهآخرت🚶🏿♂💔
دنیاارزشگناهنداره((:🖐🏼
افـ زِد ڪُمیـلღ
#تلنگࢪانه 🌱 براے ٺوبہ امروز و فردا نڪـن از کجا معلوم این نَفَسے ڪہ الان میڪشي جزو نَفَس هاےِ #آخر
چقد یهویی متحول شدم با حرف شما 😅🚶♀....
✍کمک به نیازمندان از میان صفوف نماز جماعت و در تاریکی شب و خفا سردار شهید علی شفیعی
🔹باید از کار او سر در میآوردم آن شب تا نماز تمام شد سریع بلند شدم ولی از او خبری نبود.
🔸زودتر از آنچه تصور می کردم رفته بود.
قضیه را باید میفهمیدم کنجکاو شده بودم.
🔹هنوز صفوف نماز از هم نگسسته بود که غیبش زد.
🕌شب دیگر از راه رسید نماز و عبادت.
♦️مصمم بودم بدانم علی کجا میرود؟
🔸طوری در صف نماز قرار گرفتم که جلوی من باشد با سلام نماز بلند شد من هم بلند شدم دیدم به بیرون از مسجد می رود.
🔹در تاریکی کوچه ای رها میشود و بر دوش او یک گونی میبینم.
🔸از کجا آورده بود نفهمیدم؟
🔹کوچهها را در تاریکی یکی پس از دیگری طی میکند.
🔸هنوز متوجه من نشده بود.
🔹درب اولین منزل ایستاد گره گونی را باز کرد پلاستیکی را کنار در گذاشت چند مرتبه به شدت در را کوبید و سریع رفت.
🔸در باز شد زنی پلاستیک کنار در را برداشت به بیرون سرک کشید و برگشت.
🔹من به دنبالش راه افتادم؛ دومین منزل، سومین منزل و...
🔸وقتی گونی خالی شد من به سرعت به طرف مسجد حرکت کردم زودتر از او رسیدم.
🔹منتظرش ماندم علی وارد مسجد شد.
🔸جلو رفتم سلام کردم جواب داد.
🔹گفتم: جایی رفته بودی؟
🔸گفت: نه
🔹مثل اینکه جایی رفته بودی ؟
🔸با نگاهش مرا به سکوت وا داشت.
🔹من جایی نبودم همین اطراف بودم فایده ای نداشت.
🔸به ناچار از او جدا شدم و او را با خدایش تنها گذاشتم.
🔹کاری که بعضی شبها تکرار می کرد می خواست همچنان مخفی بماند.
✅راوی مادر سردار شهید علی شفیعی از کتاب مثل علی مثل فاطمه آقای محمدی پاشاک