با سلام خدمت شما والدین محترم
روز آدینه تون منور به نور محبت محمد و آل محمد
مژده به نوگلان عزیزم بدین،
💫برنامه اردوی بازدید از ایستگاه آتشنشانی ملک شهر
🌸روز دوشنبه صبح
عزیزانی که قصد دارند فرزندشان در این اردو شرکت کند حتما رضایت خود را بنویسند و امضا کنند و فردا به خانم صالحی تحویل دهند.
از همکاری و همراهی شما بسیار سپاسگزارم
صفرزاده
مهد احسانا 🌱
تیتر حماسی بیانات امام خامنه ای:
💢رهبرانقلاب: کار درخشان نیروهای مسلح ما کاملا #مشروع_و_قانونی بود.
💢رهبر انقلاب: کاری که نیروهای مسلح ما کردند کمترین مجازات برای جنایات رژیم صهیونی بود
💢جمهوری اسلامی ایران هر وظیفهای در این زمینه داشته داشته باشد با قدرت و صلابت انجام خواهد داد. ما در انجام وظیفه نه تعلل میکنیم نه شتابزده میشویم.
💢آنچه که لازم باشد را انجام میدهیم. همانطور که انجام گرفت و در آینده هم لازم شود انجام میگیرد.
💢رهبرانقلاب: رژیم صهیونیستی حتی دیگر با #تزریق_های_آمریکا هم زنده نخواهد ماند.
💢رهبرانقلاب: رژیم صهیونیستی هرگز بر حماس و حزبالله پیروز نخواهد شد.
#مظهر_عزت
#لبیک_یا_خامنه_ای
هدایت شده از استاد محمد شجاعی
37.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎧 | قطعه : وقت پیکاره
| مداح : #کربلایی_حسین_طاهری
| شعر و لحن :محمدجواد توحیدی
| تنظيم و ميكس : محمد مصباح
@ostad_shojae
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر زمان از رفتار فرزندت عصبانی شدی...... اینو تکرار کن☝️
༺◍⃟🐿🪵჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
🎙🌙@nightstory57
استفاده از گوشی موبایل بخش زیادی
از زمان بازی و اوقات فراغت کودکان
به خود اختصاص داده ....
👌داستان امشب برای کودکان گوشی
باز مفیده
❌حتما گوش کنید
༺◍⃟🐿🪵჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
🎙🌙@nightstory57
معین الدینی گوشی بازی بسه (2).mp3
زمان:
حجم:
12.4M
ا﷽
#گوشی_بازی_بسه
༺◍⃟჻📱ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویکرد:
گوشی رو به اندازه استفاده کنیم
#گروه_سنی_۵_۱۲
#داستان_شب
#گوینده:معین الدینی
༺◍⃟📚჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨
داستان شب
گوینده:(معین الدینی)
داستان امشب:(گوشی بازی بسه)
در یک شهر کوچیک پسربچه باهوشی به اسم "کاوه" زندگی میکرد. کاوه همه چیز رو سریع یاد میگرفت. او همیشه تکالیف مهدش رو خیلی عالی انجام میداد. حتی وقتی توی کلاس بود، خانم مربی تشویقش میکرد چون کاوه خیلی خوب و راحت و سریع کاراش انجام میداد . امروز تولد کاوه بود او قرار بود به مدرسه بره کاوه از اینکه بزرگتر شده بود، خیلی خوشحال بود.
شب تولد کاوه همه جمع شده بودن هر کسی یک هدیه زیبا برای کاوه آورده بود کاوه اول از همه هدیه بابا و مامانش رو باز کرد. وقتی هدیه رو دید کلی ذوق کرد یه گوشی قشنگ. کاوه بعد از دیدن گوشی خیلی خوشحال شد و از ذوقش فورا بغل بابا مامانش
پرید و اونها رو بوس کرد. بعد بابا گفت: کاوه جان تو خیلی بچه زحمتکشی هستی همیشه برای تکالیفت تلاش کردی و خیلی عالی انجامشون دادی این هدیه منو مامانه فقط یادت باشه که خیلی کم باید ازش استفاده کنی پسرم
کاوه با خوشحالی گفت: قول میدم بابا فقط نیم ساعت بازی میکنم! جشن تولد تموم شد و کاوه به اتاقش رفت تا بخوابه یه صدایی توی مغزش میگفت حالا که شبه اوله. یکم با اون گوشی قشنگت بازی کن حال کن تا کم کم خوابت ببره!". کاوه به صدای مغزش گوش کرد سمت گوشی رفت و شروع کرد به بازی کردن آن شب خیلی به کاوه خوش گذشت. فردا که شد با انرژی و شادی به مدرسه رفت اما توی مدرسه همش به فکر بازی جدید توی گوشی بود بلاخره مدرسه تعطیل شد و کاوه به خونه برگشت. همینکه به خونه رسید، فورا سمت گوشی رفت و شروع کرد به بازی کردن
انقدر از بازی لذت برده بود که حواسش به ساعت نبود دو ساعت گذشته بود و هنوز کاوه در حال بازی بود. بعد که از بازی خسته شد اینترنتشو روشن کرد و چند تا فیلم که خیلی دوست داشت رو نگاه کرد کاوه خیلی زیاد از گوشی استفاده کرد. اما خوشحال بود دوباره صبح شد و کاوه به مدرسه رفت معلم داشت ریاضی درس میداد و همه بچه ها حواسشون رو جمع کرده بودن تا خوب یاد بگیرن کاوه هم خیلی تلاش میکرد تا حواسش رو جمع کنه. اما ناگهان به بازی دیشب فکر میکرد یه صدایی توی مغزش میگفت : " آها فهمیدم اگه از اون راه میرفتی، میتونستی مرحله اولو رد کنی!". کاوه در این فکرها فرو رفته بود که ناگهان معلم گفت : " خب کاوه جان بگو ببینم جواب این چی میشه؟".
کاوه هر چقدر فکر کرد اصلا یادش نیومد که معلم چی گفته برای همین جواب سوال معلم رو بلد نبود او خیلی خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت زنگ بعدی دوباره معلم درس جدید رو توضیح داد. همه بچه ها با دقت گوش میکردن اما ذهن کاوه شلوغ شده بود. او اصلا نمیتونست با دقت گوش کنه همیشه حواسش پرت بازی هایی میشد که کرده بود باز هم حواس کاوه پرت شده بود آن روز کاوه از کلاس درس چیزی یاد نگرفت
کاوه کمی ناراحت بود فکر میکرد درسها خیلی سخت شدن و فکر میکرد دانش آموز ضعیفیه اما وقتی به خانه رسید، فورا سمت گوشیش رفت و چون ناراحت بود دوباره شروع کرد به بازی کردن کاوه تا تونست بازی کرد مامان گفت خیلی زیاد بازی کردی گوشی رو بذار کنار مگه درس نداری؟ کاوه جواب داد:" باشه باشه و بعد با گوشی به اتاقش رفت و دوباره بازی کرد وقتی بابا به خانه اومد کتابش رو آورد و هر سوالی که بابا میپرسید رو بلد نبود. بابای کاوه خیلی تعجب کرد بعد پرسید تو خیلی تلاش میکردی اما چی شده که الان هیچی بلد نیستی؟!".
گفت: کاوه جان کتاباتو بیار ازت سوال بپرسم!". کاوه با ناراحتی کتابش رو آورد و هر سوالی که بابا میپرسید رو بلد نبود. بابای کاوه خیلی تعجب کرد بعد پرسید تو خیلی تلاش میکردی اما چی شد شده که الان هیچی بلد نیستی؟!
کاوه سرش رو پایین انداخت بابا گفت: وقتی سر کلاسی چیزی یاد میگیری؟". کاوه گفت: نه بابا اصلا حواسم نیست!". بابا گفت : یعنی چی؟ تو خیلی حواس جمع بودی چطوری الان حواست نیست؟". کاوه گفت: هرچی میخوام دقت کنم نمیتونم چون همش ذهنم میره به بازیها و فیلم های گوشیم پرت میشه!". وقتی کاوه این جواب رو داد ناگهان چیزی به ذهنش رسید و گفت: " چون زیاد بازی میکنم و فیلم میبینم! ذهنم همش پر شده از اونا! بابا گفت خب حالا چکار باید بکنیم؟ کاوه گفت: " باید مغزمو با یه عالمه بازی پر نکنم. پس باید کمتر بازی کنم و بعد واقعا به خودش و بابا مامان قول داد که کمتر با گوشی بازی کنه حالا حواسش سر کلاس خیلی جمع بود
حالا خوشحالتر بود چون هم میتونست در ساشو یاد بگیره و هم بازی کنه.
༺◍⃟🐿🪵჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
🎙🌙@nightstory57
48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال و هوای امروز مهد احسانا
این داستان: سفالگران کوچک 🤩👏
#امارت
#کنجکاوی
#شادی_نشاط
مهد کودک و پیش دبستانی احسانا 🌱
@ehsana_313